پاره هائي از خاطرات زندگي کسروي*

من هرگز دوست نداشته بودم که مردي شناخته گردم و نامم به زبان ها افتد. ولي چون خواه و ناخواده افتاده بسيار بجا مي بود که تاريخ زندگانيم را خودم بنويسم که نياز نباشد ديگران بپرسند و بجويند و چيزهايي از راست و دروغ به دست آورند. از سوي ديگر کوشش هايي که در اين ده سال و بيشتر باهماد ما آغاز کرده ناچار يکدسته را دوستان و هوا خواهان، و يکدسته را دشمنان و بدخواهان من گردانيده و ديده مي شود گاهي سخني از زندگاني من به ميان مي آورند و هردو از راستي ها دور مي افتند. درچند سال پيش در يکي از روزنامه هاي مصر ستايش هايي از من کرده و دانش هاي بسياري را که من نمي دانم به نامم نوشته. از جمله مرا داننده بيش از ده زبان شناسانيده بود در حالي که چنان نيست و من جز چند زبان ترکي و فارسي و عربي و انگليسي و ارمني را نمي دانم و آنگاه دانش من زبانشناسي بوده نه زبان داني. (مقدمه)

 
* * *
 
از زمان بچگي تا شش سالگي جز تراشيدن سرم و رنجي که از آن راه مي بردم چيزي به ياد نمي دارم. اين سر تراشي در ايران تاريخچه اي داشته که به کوتاهي در اينجا ياد مي کنم: درزمان ساسانيان و در سده هاي نخست اسلام در ايران سر نمي تراشيدهاند. سپسکه پارسايان و صوفيانپيدا شدهاند و اينان (راست يا دروغ) از جهان رو گردانيده و از خوشي ها و آرايش هاي آن دوري مي جسته اند، از جمله سرهاي خود مي تراشيده اند. اين سر تراشيدن براي بدنما گردانيدن خودشان ميبوده. ولي کم کم نشانه پارسايي شمرده شده و به مردم خوشنما افتاده. کسي که مي خواسته توبه کند و به پارسايي گرايد پيش از همه موهاي سرخود مي تراشيده. سپس اين سرتراشي رواج يافته و همه کساني که دينداري و نيکوکاري مينموده اند سر تراشيده اند. شگفت تر آنکه اين زمان صوفيان بازگشته و گيس فروهشته اند. آن روزي که مردم گيس مي داشته اند اينان سر مي تراشيده اند و چون مردم سر تراشيده اند اينان گيس داشته اند. دو رنگي با مردم را مايه خودنمايي و شناختگي دانسته اند. در زمان ما در آذربايجان ملايان و سيدان و بازرگانان و بيشتر بازاريان و کشاورزان سر مي تراشيدند و آنرا براي خود بايا مي شماردند. اگر کسي از اينان سرنتراشيدي همه به نکوهش برخاستندي و ملايان اور را فاسق دانسته گواهي اش را نپذيرفتندي. ولي سپاهيان و درباريان و بيشتر روستائيان و بسياري از جوانان سر خود را تراشيده از پشت سر زلف مي گزارندي. بسيار نيز زلفهاي بيخ گوشي مي گزارندي که پيچک (برجک) ناميده مي شدي. باري من چون از يک خاندان ملاّئي و سيّدي مي بودم از پنج سالگي سر مرا تراشيدند و اين کار چون رنج مي داشت و هر روزي که سلماني براي تراشيدن سرم آمدي به من دشوار بودي از اين رو در يادم مانده است. در شش سالگي که پدرم به سفر رفته بود من چون مي ديدم که کساني از خويشان ما کتاب مي خوانند و نامه هائي که از پدرم مي رسد مي خوانند، آرزو مي کردم من نيز توانستمي. چون مادرم مي گفت بايد به مکتب بروي و درس بخواني تا خواندن اين ها تواني خواستار شدم که مرا به مکتب گزارند. يک روز مرا به مکتب بردند. ولي چون تابستان مي بود من آن روز تشنگي کشيدم و آب براي خوردن نيافتم و پس از نيم روز که آخوند خوابيد ديدم شاگردان مگسهارا مي گيرند و پرهاشان مي کنند و آزارشان مي رسانند. از اين کارها بدم آمد و از فردا ديگر به مکتب نرفتم. (صص7-6)
 
* * *
 

اين مکتب که مرا سپردند آخوند آن که ملاّبخشعلي ناميده شدي تنها قرآن خواندن را ياد دادي. خود او سواد ديگري نمي داشت و از زبان فارسي جز اندکي نمي دانست و چون دندان هايش افتاده بود گفته هايش با دشواري فهميده مي شدي. خطّش را هم جز خودش کسي خواندن نتوانستي. چيزي را که نيک توانستي و هنر او شمرده شدي چوب زدن به دست ها و پاهاي بچگان بودي. مردم نيز بيش از همه اين را خواستندي و فرهيخت (يا تربيت) بچه را جز در سايه چوب خوردن ندانستي. چون پدران خود بي سواد بودندي جز ارج کمي به درس خواندن و باسواد شدن پسران نگزارندي. بيشتر شاگردان شش يا هفت سال آمدندي و تنها قرآن خواندندي. برخي نيز به کتاب هاي گلستان و جامع عبّاسي و نصاب و مانند اينها گذشتندي. ولي کمتر فهميدندي و آخوند با دشواري درس دادن توانستي. چگونگي مکتب ها و بدي آن هارا در تاريخ مشروطه ياد کرده ام. در تبريز اين بدترين بود. با اين حال من از روزي که رفتم چون خواها و آرزومند ميبودم هر درسي را تا نمي فهميدم رها نمي کردم. اين بود تند پيش مي رفتم. الفبا را در يک هفته ياد گرفتم. گذشته از مکتب در خانه نيز خويشان به درس هاي من مي پرداختند و ياوري مي کردند. . . روزي به آخوند گفتم من هرروزي دوبار درس گيرم، پذيرفت و چند روزي رفتار کرد. ولي يک روزي که هنگام رفتن به ناهار مي خواستم درس پيش از نيمروز را پس بدهم . . . و فرصت نمي داشت با پرخاش گفت: اين بدعت را تنها تو گزاشته اي. روزي دوبار درس چه معني دارد؟ اين را گفت و چوبي به پشتم زد. بار نخست بود که من تلخي ستميرا ميچشيدم. بسياردلشکسته شدم ولي به پدرمنگفته نهانداشتم. (ص 8)
 
* * *
 
در زمان ]پدرم[ کينه سني و شيعي بسيار سخت مي بود. بويژه در آذربايجان که در سايه جنگ هاي ايران و عثماني در زمان صفويان و کشتارها و تاراج هايي که شهرهاي آذربايجان درآن پيشامدها ديده بودند دل ها پر از کينه هاي سنيان مي بود و از برخي رفتار بسيار زشتي نيز سرزدي. مثلاً روز نهم ربيع الاولي را به گمان آنکه روز کشته شدن خليفه دوم بوده جشن گرفتندي و به يکرشته کارهاي خنگ و سبک مغزانه برخاستندي. بيش از همه طلبه هاي مدرسه ها و ملاّيان لگام گسيختگي کردندي. به نوشته مجلسي تا سه روز خامه برداشته مي بود و گناهي ننوشتندي از آن سوي در تبريز لعنت چيان مي بودند که کارشان گرديدن در بازار و نام هاي مردگان هزارساله را بردن و نفرين فرستادن مي بود، و از اين راه نان خوردندي. اين لعنت چيان بازماندگان "تبرّائيان" زمان صفوي مي بودند. در زمان صفوي که آتش کينه در ميان شيعي و سني فروزان مي بود يکدسته از درويشان پيدا شده بودند که جلو اسب اميران و وزيران افتادندي و نام خليفگان سه گانه و ديگران را به زشتي بردي. اين گونه ناداني ها را از ايران جنبش مشروطه پاک کرده است، و اين است ايرانيان بايد پاس آن جنبش را دارند. (ص 11)
 
* * *
 

. . . چون در ايران عدليه بنياد نهادند تا ديرزمان قانوني نمي داشت. سپس مشيرالدوله قانون اصول محاکمات فرانسه را به کمک ترجمه عربي آن ترجمه کرد و به کميسيون مجلس برده شد. درآن کميسيون سيد حسن مدرّس که نماينده علما مي بود ايستادگي نشان داد زيرا از روي کيش شيعي داوري (قضاوت) ويژه مجتهدان است و اين قانون با آن به يکبار ناسازگار ميبود. از آن سوي عدليه هم بايستي بود. زيرا در ايران مشروطه را بيش از همه براي داشتن عدليه خواسته بودند. مردم از همان محکمه هاي مجتهدان به ستوه آمده به طلب "عدالتخانه" برخاسته بودند که به خواستن مشروطه انجاميده بود. پس چه بايستي کرد؟ براي چاره جويي هفت ماده اي نوشتند که مي بايد گفت: پينه زدند: زيرا به يکبار ناسازگار مي بود. يکي از آن ماده ها را چنين نوشتند: اگر مدّعي و مدّعي عليه به رسيدگي عدليه تراضي نکنند محکمه بايد رسيدگي را به محضر شرع احاله کند. با اين ماده آنرا مي فهمانيدند که شريعت جعفري به همان نيرو که مي بوده هست و اين دادگاهها که وزارت عدليه برپا گردانيده محاکم شرعي نيست. بلکه خود "محکمه" نيست. چند تني بيکار آنجا نشسته اند. اگر مدعي و مدعي عليه خودشان خواستند و خرسندي دادند توانند رسيدگي کرد و زياني هم نخواهد داشت، زيرا عنوان "حکميت" پيدا خواهد کرد که شريعت جعفري هم اجازه داده. ولي اگر يکسو ناخرسندي نمود آنها ديگر حق ندارند که رسيدگي کنند. اين حق "محکمه" است که آنها نيستند. پس چکار بايد کرد؟ بايد پرونده را بست و با "طرفين" به محضر شرع فرستاد. محضر شرع کجاست؟ خانه هاي ملاها.مي خواستند کاري کنند که به شريعت جعفري برنخورد. اينکه شما شنيده ايد شتر سواري دولا دولا نمي شود اين ها مي خواستند نشان دهند که ما کرديم و شد. مردمي به شورش برخاسته و قانون ها از فرانسه آورده و اداره ها در سراسر کشور برپا گردانيده به هزارها کسان ماهانه مي پردازد، و ناگهان همه آنها را فراموش گردانيده به ياد شريعت جعفري کهن مي افتد که مباد آنکه کاري شود و به آن بربخورد. (صص153-151)
 
* * *
 

در[تهران] نخست کوشيدم کاريبرايخود پيداکنم و بهتردانستم ازوزارتفرهنگ کار خواهم. روزي به آنجا رفتم. آقاي علي اصغر حکمت رئيس کارگزيني مي بود و از دانسته هاي من مي پرسيد و چون مرا با عمامه و عبا مي ديد نميتوانست باور کند که انگليسي مي دانم. گفت: حاضريد کسي شما را امتحان کند؟ گفتم: نخستآن کس را امتحان ميکنم و سپس امتحان ميدهم. گفت: چطور؟ گفتم: در ديکسيونرهاي انگليسي 450000 کلمه هست که يک انگليسي دان بيش از ده هزار آنها را نخواهد دانست و نبايد بداند. اکنون کسي که بخواهد مرا بيازمايد چه بسا از آن کلمه هاي ديکسيونري برگزيند و بخواهد مرا درمانده وانمايد. اينست بهتر است من پيش افتم و او را درمانده وانمايم. گفت: همين خود آزمايش است و پيداست که شما انگليسي را مي دانيد. سپسکمي هم با انگليسي با هم سخن گفتيم. (ص104) * * * عدليه در ايران که پس از مشروطه بنياد يافت بيشتر کارکنان او از درباريان ميبودند. سپس کم کم ملايان به آن درآمدند. درآن زمان هرکس که بيکار بودي و از عدليه کار خواستي و يک سپارشي از فلان مجتهد يا از بهمان وزير آوردي کار به او دادندي. بويژه اگر عمامه اي از سياه و سفيد بسر داشتي. اينست در عدليه بسياري از داوران بي دانش مي بودند که نه قانون دانستندي و نه فقه. اين داستان را منصورالسلطنه به من گفته است: سيدي مي بود اسپهاني که سالها در دادگاه ها مي بود و سپس بيکارش گردانيده بودند. منصورالسلطنه ميگفت: روزي آمد به نزد من و از بيکاري به گله پرداخت. گفتم: من کاري براي تو به انديشه خواهم گرفت. پس از چند روز دستور دادم "ابلاغ" مدير دفتري اسپهان را برايش نوشتند و فرستادند . فردايش ديديم با حال خشم آمد که آقا من آن قدر سواد ندارم که دفتر را اداره کنم. من گفتم در محکمه کاري به من رجوع کنيد که بنشينه و رأي دهم. مي بود در ميان داوران کسي که "حسن" را "هسن" مي نوشت، و اگر قانون را به جلوش گزارندي خواندش با دشواري توانستي. (صص145ُ146-)
 
* * *
 

]در سال 1290ش[ درتابستان ستاره دُمدار "هالي" که در کتابهاي ستارهشناسي بسيار بنامست پديدار گرديده بود. در هنگامي که سخن از بازگشت محمدعلي ميرزا مي رفتي و هرکس بيم جنگ و خونريزي مي داشتي، اين دمدار پديد آمده يک رشته گفتگوها نيز از برخوردن آن به زمين و نابودي جهان به ميان آمده بود. ولي من از آن ستاره خوشنود مي بودم. شب ها به پشت بام رفته به تماشايش مي پرداختم، و اين ستاره و داستانش بود که مرا به دانش هاي اروپايي راه نمود و از آنها آگاهم گردانيد. چگونگي آنکه صرف و نحو عربي که خوانده بودم پس از دست کشيدن از درس کتاب هاي عربي بدست آورده مي خواندمي و گاهي مشق عربي نويسي کردمي. طلبه ها که در مدرسه هاي کهن درس خواندندي خواستشان ياد گرفتن زبان عربي نبود. خود صرف و نحو را دانشي دانسته تنها به آن بس کردندي از اينجاست که پس از سال ها صرف و نحو کتاب عربي نتوانستندي خواند، يک نامه عربي نتوانستندي نوشت ولي من به اينها نيز پرداخته بودم. از اين رو هر کتاب عربي بدستم افتادي با خوشنودي مي خواندمي روزي يک شماره مهنامه المقتطف مصر بدستم افتاد. گفتاري درآن درباره دمدار هالي مي بود. داستانش را مي نوشت که نخست دمدار است که حساب گردشش را دانسته اند و اين دمدار هر 75 سال يکبار باز مي گردد. آخرين بار در سال 1835 آمده بود و اينک در اين سال 1911 نيز بازگشته است. سپس از پيدايش هاي گذشته او سخن رانده نشان داده بود که هرباري که پيدا شده مايه بيم و ترس مردم بوده. خواندن اين گفتار نا دانسته هاي چندي را به من دانسته گردانيد، از يکسو دانستم در مصر چنين مهنامه هاي ارجداري هست که بايد بدست آورم و بخوانم. نيز دانستم که ستاره شناسي در نزد اروپاييان جز آنست که در دست ماست. در مدرسه طالبيه گاهي درسي نيز از هيئت بطلميوسي گفته شدي. من نيز گاهي به آن گوش داده و خود به تشريح الافلاک شيخ بهايي و شرح چغميني و مانند اينها پرداخته بودم. ولي در آن چنين زمينه اي که ستاره شناسي به حساب گردش دمداران پردازد سراغ نمي داشتم. همين مرا واداشت که به جستجوي دانشهاي اروپايي روم و کتاب هايي بدست آورم. گاهي نام فيزيک و شيمي شنيده بودم و اين بار به آرزوي دانستن آنها افتادم. نخست کتابي را که بدست آوردم و خواندم کتابي است که به نام هيئت طالبوف شناخته گرديده و تاکنون چند بار چاپ يافته. اين کتاب را به فرانسه فلاماريون دانشمند بنام فرانسه اي نوشته. ستاره شناسي را با زبان ساده و شيريني که بي آموزگار توان فهميد باز نموده. سپس آنرا به روسي ترجمه کردهاند و طالبوف ترجمه به فارسي کرده. چنان که کتاب استادانه نوشته شده ترجمه اش نيز استادانه بوده. من از خواندن آن لذت بسيار بردم و بارها آن را از آغاز تا انجام خواندم و از اين که در اروپا دانش به چنان راه روشني افتاده خشنود گرديدم. (صص44-43)
 
* * *
 

. . . مرا با زور و فشار ملا گردانيده بودند. ولي خود در رنج سختي مي بودم. گذشته از آنکه بسيار شرمنده مي شدم و گاهي بالاي منبر خود را ميباختم. بارها با خود انديشيده مي گفتم: از اين کار چسودي مرا يا مردم را خواهد بود؟ ملايان ديگر چيستند که من باشم؟ بخود بايا مي شماردم که انديشه کار ديگر ديگري کنم. از آن سوي ملايي که داماد حاجي مير محسن آقا گرديده بود و گفتم که با من رشک مي ورزيد اين بار به دشمني آشکار برخاسته از سخناني که مايه شکست ملايي من باشد باز نمي ايستاد. مرا مشروطه چي خوانده به دلسردي مردم ميکوشيد. آنگاه در همان روزها دو برادرم را که کوچکتر مي بودند و چون در هکماوار مکتبي يا دبستاني نمي بود بيدرس مانده بودند به دبستان "نجات" در درون شهر فرستادم. اينان که همچون ديگر سيد بچه ها عمامه بسر نمي گزاردند و شال سبز نمي بستند خود گناهي مي بود چه رسد به آنکه به دبستان ميرفتند و درس هاي تازه مي خواندند. اينها عنوان نيکي در دست آن ملا مي بود. از آن سوي من خود به شيوه ملايان رفتار نمي کردم. چنان که گفتم عمامه سترک شول و ويل بسر نمي گزاردم، کفش زرد يا سبز به پا نمي کردم، شلوار سفيد نمي پوشيدم، ريش فرو نمي هليدم. کفش هاي پاشنه دار و جوراب هاي بافت ماشين به پا مي کردم، شال کمرم را سفت مي بستم. اينها به جاي خود که چون چشم هايم ناتوان گرديده بود با دستور پزشک آيينک (عينک) بچشم ميزدم، و اين عينک زدن دليل ديگري به فرنگي مآبي من شمرده مي شد. اينها با "عدالت" که شرط پيشنمازي و ملايي مي بود نمي ساخت. از اين هم گذشته بارها در مسجد و در جاهاي ديگري به دروغگويي هاي روضه خوانان ايراد مي گرفتم که به گفته آن ملا به دستگاه سيدالشهاداء برميخوردم. خود نيز بالاي منبر در پايان موعظه روضه نخوانده مردم را نميگريانيدم. اينها رويهم آمده مايه دلسردي مردم مي گرديد، و من خشنود مي بودم که دير يا زود آن طوق از گردنم باز شود. اين است تا مي توانستم خود را ازکارهاي ملايي به کنار مي گرفتم. تنها به بزم هاي عقد (براي خواندن عقد) رفته از کارهاي ديگر خودداري مي نمودم، با آنکه پس از درآمدن به ملايي جدا سري نموده راه بردن خانواده را به گردن گرفته بودم و با اين حال بي پولي و تنگدستي فشار سختي ميداد، نمي توانستم خود را به کارهايي که ملايان کردندي وادارم. بويژه که هميشه وصيت پدرم را به ياد مي آوردم. (صص 41-42)
 
* * *
 

بايد دانست يکي از دشواري هاي جهان داستان زبان است. در جهان با چند صد زبان سخن گفته مي شود و تيره ها هرکدام زبان جدايي مي دارند. اين دشواريهايي در زندگاني پديد آورده. امروز شما اگر بخواهيد به اروپا سفر کنيد و در همه جا بگرديد و با همه مردم بياميزيد ناچار خواهيد بود ده و پانزده زبان ياد گيريد و پيداست که آن بسيار دشوار است. بارها دو تن بهم مي رسند و ميخواهند بهم سخن گويند چون زبان هاشان يکي نيست نمي توانند. اکنون راديو يکي از افزارهاي زندگاني گرديد. اگر جدايي زبان ها نبودي ما توانستيمي به دستياري آن سخن همه تيره ها را بشنويم و از رازهاشان آگاه کرديم. در سده گذشته نيکخواهاني در اروپا و آمريکا اين دشواري را به ديده گرفته چنين انديشيدند که بهتر است که در جهان يک زبان دوم باشد. به اين معني که زباني برگزيده شود که همه مردم در آسيا و اروپا و ديگر جاها آنرا يادگيرند و دو تن بيگانه که بهم مي رسند با آن زبان سخن گويند. هر مردمي زبان بومي خود را نگهدارند و در ميان خود بکار برند. ولي زباني نيز براي سخن گفتن با بيگانگان ياد گيرند. اين انديشه نيکي بود و همه پذيرفتند. ولي چون خواستند زباني را برگزينند دانسته شد هيچيکي از زبان هايي که بوده و هست زبان دوم نتواند بود. بدو شوند: يکي آنکه اين زبان ها دشوار است و براي يادگرفتن هريکي دست کم بايد دو سال و سه سال کوشش بکار برد. ديگري آنکه هريکي از آنها زبان يک دولت است که اگر برگزيده شود دولت هاي ديگر گردن نگزارده بکارشکني خواهند کوشيد. زبان هاي مرده لاتين و يوناني نيز اين حال را مي دارند زيرا لاتين زبان کليساي کاتوليک و يوناني زبان کليساي ارتودکس است که هر کدام که برگزيده شدي هر آينه پيروان کليساي ديگر نپذيرفتندي. پس از گفتگوها بي گمان گرديد که بايد زباني ساخته شود. اين بود دانشمندان زبانشناسي بکار افتادند و زبان هاي بسياري ساخته شد که بهتر و شناخته تر از همه اسپرانتو بود. اين زبان را دکتر زمانهوف که از مردم لهستان مي بود ساخته و مي بايد گفت هنرنمايي کرده. اين زبان بيش از شانزده قاعده ندارد و آنها چندان ساده است که هر کسي در نيم ساعت بلکه کمتر ياد تواند گرفت. براي سخن گفتن به بيش از هزار ريشه نياز نيست که هرکسي تواند در چند روز بداند و به ياد سپارد. رويهم رفته براي يادگرفتن آن بيش از يک ماه تباه نبايد کرد. زباني با اين سادگي و آساني چندان درست و رساست که با درست ترين زبان هاي جهان (انگليسي و آلماني و فرانسه و عربي) گام به گام مي رود. در اندک زماني اين زبان در همه جا شناخته گرديد و هواداراني پيدا کرد. زمانهوف براي پيشرفت آن به بنيادگزاري هايي برخاست که در اينجا فرصت گفتگو از آنها نيست. من اين زبان را خودم خوانده و يادگرفته بودم. پس از بازگشت از تهران با يکي از ارمنيان که از اسپرانتيست هاي ديرين مي بوده آشنا گرديدم و چنانکه گفتم به همراهي او و ديگران انجمني برپا گردانيديم. اسپرانتو اکنون از پيشرفت باز ايستاده. بلکه مي توان گفت به پسرفت آغاز کرده. اميد آنکه اين زبان فيروزي يابد کم است. ليکن انديشه زبان دوم خود از انديشه هاي نيکخواهانه جهان است و هرآيينه پيش خواهد رفت. اين است من هوادار آن بودم و مي باشم و خواهم بود. (صص122-123)
 
* * *
 

وکلاي عدليه بيشترشان از آخوندي يا از ورشکستگي به آن کار آمده هشتاد درصدشان کسان پستنهاد ودو رو مي بودند. اين شيوه آنان مي بود که يک داور تا بر سر کار است به او چاپلوسي ها کنند و پررويانه همبستگي نشان دهند، ولي همانکه از سرکار برخاست سلامش را نيز نگيرند. از روزي که من به شعبه يکم رفتم رفتار آنان مرا سخت مي آزرد. مي آمدند و به ستايش ها مي پرداختند و چاپلوسي ها مي کردند. تندي کارهاي من و بي پروايي که با زورمندان مي نمودم عنواني در دست ايشان مي بود که شيوه پست خود را بکار زنند. اين بود ناچار شدم که به جلوگيري کوشم. آگاهي دادم که چون ستايش قاضي در روبرويش و چاپلوسي با او تصرف در انديشه هاي او و خود نوعي از رشوه است هر وکيلي که در محکمه به ستايش چاپلوسانه پردازد به عنوان بداخلاقي تعقيب خواهد شد. مردي مي بود به نام روشن ضمير که شاگرد فاضل الملک، و خود وکيل اداره "سجل احوال" مي بود. مردک همان که از در رسيدي و سلام دادي آغاز کردي: ديشب در فلانجا بوديم. صحبت حضرت آقاي کسروي را مي کرديم...بارها جلوش گرفتم. روزي گفت: پس ما اداري وظيفه نکنيم؟.گفتم: اين اداي وظيفه نيست که مي کنيد. اگر شما مرا به نيکي مي شناسيد در درون دل خشنود باشيد، نيمه شب مرا دعا کنيد. چون از دادگاه بيرون رفت رويم به شرافتيان گردانيده گفتم: خدا مرا نگه دارد از شر اين مرد. روزي که از پشت اين ميز برخاسته ام، نخست کسي که به من توهين خواهد کرد اين خواهد بود. گفتم: اين پيشگويي نيست. اين در نهاد مردان پست روان نهاده شده که چون کسي را نيرومند ديدند بي اختيار به چاپلوسي پردازند، و چون از نيرو افتاد بي اختيار کينه جويند و از در بدخواهي و بدگويي درآيند. اين پيش بيني من بسيار بجا مي بوده. آن روزي که از عدليه بيرون رفتم وآن هايهوي درميان مي بود فردايش که روز نخست بيکاريم بود همان مردک مرا جسته و چون از خانه بيرون نرفته بودم نيافته، يکه کاره بسر مدرس زاده رفته با زبان او پيام هاي نيشدار فرستاده بود. مدرس زاده چون با من گفت. گفتم: خدا را سپاس که او را نيک شناخته بودم. صص 298-297
 
* * *
 

چيز ديگري که مي بينم به زبان ها افتاده داستان ترياک است که من کشيده ام يا مي کشم. اين را هم يکي نوشته و ديگران پياپي ازو برمي دارند و مي نويسند. چون در باره آن هم ياران پرسيده اند پاسخ مي دهم: همه مي دانيد که ترياک در توده ما رواج داشته، من هم با آن برخوردي داشتهام ترياک چيز بدي است و به تن آدمي زيان آشکار مي دارد، ولي چيزي که سلب شرافت کند و يا ننگي باشد نيست. بدي هرچيزي را بايد به اندازه خودش دانست. نخست بار که من ترياک را ديدم و شناختم در شوشتر در زمان گرفتاري به جنگ مي بود. چون ما گرفتار مي بوديم و هر روز کارمندان عدليه به خانه من آمدندي و در شوادن (زيرزميني) با هم بسر برديمي يکي دو تن از آنان ترياک کشيدندي. چون گاهي به من نيز تعارف کردندي مي پذيرفتم و مي گرفتم. سپس که به تهران آمدم چند بار در خانه هاي ملک الشعرا و وحيد دستگردي همان رفتار تکرار شد. يکبار هم در تبريز در خانه حاجي حسين آقا کمپاني ميهمان ميبوديم و پس از ناهار ديدم يکي دو تن بيخ گوشي سخن مي گويند. دانسته شد برخي ميهمانان ترياک خواهند کشيد و از من شرم مي کنند. گفتم: ترياک چيز شرم آوري نيست، چيز زيانمندي است. گفتند گرفتاري است پيش آمده، ولي ميکوشيم که کم گردانيم و از ميان ببريم. دراين جاهاست که کساني مرا در بزم ترياک يافته و ترياک کشيدن مرا ديده اند و همين دستاويزي شده که پياپي بنويسند. تو گويي من کاري پنهان کرده بودم که آنان پي برده اند و مي خواهند به آشکار اندازند، يا تو گويي من مي گويم هوسي نداشته ام و کارهاي هوسمندانه نکرده ام. من خود مي گويم: پيش از آنکه به اين راه درآيم هوسبازي ها نيز کرده ام، خدا را سپاس که هوسبازي هاي من از اين گونه بوده. خدا را سپاس که دشمنان ما که شب و روز مي کوشند که براي من ايرادي پيدا کنند بيش از اينها بدستشان نميرسد. (ص 341)
___________________
*برگرفته از: احمد کسروي، زندگاني من،، تهران، نشر و پخش کتاب،