مراحل بررسى مشروطه به عنوان يك حادثه تاريخى
آيت ‏الله مصباح يزدى
 
منبع :
فصلنامه آموزه ، شماره 6 ،

بسم الله الرحمن الرحیم. این جانب ابتدا از همه شرکت کنندگان در این سمینار ـ بخصوص اساتید محترم دانشگاه و اساتید محترم حوزه و کسانى که با نوشتن مقاله و ارایه سخنرانى مشارکت فعال داشتند ـ تشکر و قدردانى مى نمایم. همچنین از این که این حقیر در محضر اساتید معظم و سایر حضار محترم، مطلب قابل عرضه اى ندارم، باید عذرخواهى کنم؛ از این رو به ارایه نگاهى کلى به مسأله مشروطیت و بیان نکاتى چند در این زمینه اکتفا مى کنم.
مشروطیت به عنوان یک پدیده اجتماعى که در دوره اى از تاریخ کشور ما اتفاق افتاد ـ همانند سایر وقایع تاریخى مهم ـ باید در چند مرحله و از چند زاویه، بررسى شود:


[وقایع نگارى و شناخت منابع مستند از غیر مستند]
اولین مرحله بررسى این است که آن را به عنوان وقایع نگارى و توضیح فرایند یک واقعه تاریخى بررسى کنیم. به عبارت دیگر، در واقعه اى مثل مشروطه به این مباحث بپردازیم که این نهضت چگونه شروع شد، چه تحولاتى پیدا کرد و عاقبت آن چه شد؟ چه عناصرى در آن نقش اول را داشتند؟ چه کسانى نقش ثانوى ایفا نمودند؟ چه کسانى ثابت قدم ماندند؟ چه کسانى تحول پیدا کردند؟ و مسایلى از این نوع. چنین کارى صرفا به عنوان بیان تاریخى و بدون ارزشیابى و ارزش گذارى، کارى است در حد خودش بسیار ارزشمند؛ چرا که اگر وقایع تاریخى اى که در دسترس ما است، وقایع تاریخى ثابت و قابل اعتمادى نباشد، براى ما قابل استفاده نیست؛ بلکه گاهى استفاده ها معکوس و اشتباه خواهد شد؛ بنابراین باید در این زمینه تلاش کافى و لازم صورت بگیرد؛ البته چنین کارى انجام شده و متخصصان این امر زحمت هاى زیادى در این راه متحمل شده اند؛ هرچند هنوز هم جاى کار بیش ترى وجود دارد.
آن چه در این نوع نگاه به وقایع تاریخى اهمیت دارد، بررسى دقیق اسناد و مدارک تاریخى است. باید با بررسى دقیق این منابع، منابع صحیح و قابل اعتماد از منابع مخدوش جدا و بازشناسى شود؛ چون برخى منابع به دلیل سهل انگارى یا اعمال غرض ها، تحریف شده است. در مرحله وقایع نگارى، بخش اخیر خیلى مهم است و البته کار آسانى هم نیست.

[تحلیل تاریخى و پرهیز از پیش داورى]
مرحله دوم و زاویه دید دیگر در بررسى یک واقعه تاریخى، نگاه تحلیلى به تاریخ است. البته این نگاه قطعاً بر نگاه اول، یعنى وقایع نگارى مبتنى است. به تعبیرى وقایع نگارى، مقدمه اى براى تحلیل تاریخ است. در واقعه اى مثل مشروطه، پس از یافتن جواب سؤالات مربوط به وقایع نگارى، نوبت به مباحثى از این قبیل مى رسد که چرا این واقعه رخ داد؟ چه عواملى در آن دخیل بودند؟ شرکت کنندگان در این نهضت چه انگیزه هایى داشتند؟ آیا انگیزه و هدف واحدى در این کار بود یا افراد و گروه ها با انگیزه هاى مختلف در پیدایش این پدیده یا به تعبیرى در خلق این حادثه مؤثر بودند؟ کسانى که در عمل توفیق بیش ترى داشتند، کدام نقش اساسى را ایفا کردند و آیا به اهدافشان رسیدند یا در فرایند حوادث، از اهدافشان منحرف شدند؟
تبیین اهداف و انگیزه هاى کسانى که این حادثه تاریخى را به وجود آوردند و به سرانجامى رساندند و همچنین روش هایى که براى رسیدن به اهدافشان انتخاب کردند، نیازمند تحلیل است و صرفاً دانستن حوادث از نظر وقایع نگارى کافى نیست. در این زمینه آن چه بیش تر اهمیت دارد، عینیت گرایى و موضوعى بحث کردن است؛ یعنى باید از هرگونه ذهن گرایى و پیش داورى احتراز شود. این صحیح نیست که یک محقق، از قبل غرض خاصى را در نظر بگیرد و حادثه اى را در جهت آن و به نفع جریان خاصى تحلیل و نتیجه گیرى کند و بر آن تطبیق نماید.
اگر چنین روشى به کار گرفته شود، طبعا چون افراد مختلف داراى سلیقه ها و اهداف متفاوت هستند، هرکس مى کوشد از حوادث تاریخى براى تأیید اهداف مورد نظر خود بهره بردارى کند؛ از این رو اگر کسى بخواهد واقعا تحقیق کند و تحلیل صحیحى از یک حادثه تاریخى داشته باشد، باید بکوشد ذهنش را تخلیه کند و بدون پیش داورى، بى طرفانه قضاوت کند؛ والا از یک حادثه خاص مى شود دو نوع برداشت کاملاً متضاد داشت و قضاوت هاى متفاوتى ارایه کرد، هم چنان که در مورد حوادث مشروطه چنین اتفاقى افتاده است و در مقام ارزش گذارى برخى وقایع دوران مشروطه، افراط و تفریط هایى صورت گرفته که عمدتاً به وسیله کسانى بوده که به پیش داورى مبتلا بوده اند یا اغراض خاصى را دنبال کرده اند؛ حتى اگر این هدف یا غرض هم فى حد نفسه صحیح باشد، نباید بهره بردارى از یک حادثه تاریخى تابع اغراض ما باشد؛ بلکه تحلیل یک واقعه تاریخى باید واقع گرایانه صورت گیرد تا قضاوت هاى ما هم قضاوت هاى صحیحى باشد.
بعد از این که چنین قضاوتى داشتیم و واقعا تحلیل صحیحى از یک رخداد تاریخى ارایه دادیم، آن گاه باید ببینیم که این حادثه و روند رخداد آن، با هدفى که ما داریم ـ خواه این هدف دینى باشد یا سیاسى یا اجتماعى یا مجموعى از این ها ـ چه نسبتى دارد، در چه مواضعى هم خوانى و موافقت دارد و در چه مواضعى ناهم خوان و مخالف است.
آن چه در تحلیل تاریخ ضرورت دارد، واقع گرایى و بى طرفى در تحقیق و قضاوت، عدم پیش داورى، عدم افراط و تفریط و بخصوص احتراز از مطلق کردن و جذم گرایى است. کسى که با انگیزه خاصى دنبال یک تحلیل تاریخى مى رود، سعى مى کند آن را بر طبق هدف خود تبیین کند. در این فرایند، شخصیت یا گروهى نظرش را جلب مى کند که با هدف او بیش تر سازگار است؛ لذا طبعا نسبت به او علاقه بیش ترى نشان مى دهد و سعى مى کند آن شخصیت خاص و گفتارها و رفتارهایش را برجسته کند. در نهایت، علاقه اى که به آن شخص یا گروه پیدا مى کند ـ خواه حق باشد یا باطل ـ باعث مى شود که قضاوتش یک طرفه و مطلق باشد.
این مقتضاى هر محبت و عشقى است که به فرمایش امیرالمؤمنین: من عشق شیئا أعشى بصره وقتى انسان به چیزى علاقه داشته باشد، آن را آن گونه که مى خواهد مى بیند؛ فقط زیبایى هایش را مى بیند؛ اما اگر واقع گرا باشد، هم حسن هایش را مى بیند و هم عیب هایش را؛ از این رو فقط بر حسن هایش تکیه نمى کند و بیش از حد یک حُسن را بزرگ جلوه نمى دهد. همچنین اگر مخالف نظرش باشد، نقاط ضعف را بیش از حد زیر ذره بین نمى گذارد و بیش از حد ارزش منفى به آن نمى دهد.

[تطبیق یک حادثه تاریخى با حوادث مشابه، بدون توجه به گرایش هاى شخصى]
گام بعدى در مطالعه وقایع تاریخى، تطبیق یک حادثه با حوادث مشابه آن است. همین واقعه مشروطیت را مى توان با حوادث مشابه ـ چه در داخل کشور و چه در سطح جهان و بین الملل ـ تطبیق داد. از زمان مشروطیت و مقدماتش تابه حال، حوادث مشابه بسیارى در کشور ما اتفاق افتاده که تطبیق این حوادث با هم دیگر و پیدا کردن نقاط اشتراک و افتراق آن ها، کارى ارزشمند و راه گشاست؛ مثلاً مى توان چنین مقایسه اى را بین نهضت مشروطیت با نهضت ملى شدن نفت یا نهضت روحانیان و انقلاب اسلامى انجام داد.
بازهم آن چه در این مرحله، خصوصا در تطبیق این حادثه با حوادث مشابه خارجى ـ مثل تطبیق مشروطیت با دوره رنسانس اروپا یا بعضى از انقلاب هایى که در فرانسه یا انگلستان رخ داد ـ مهم است، توجه دقیق به واقعیات و عوامل حقیقى پیدایش این حوادث است. آن چه موجب اشتباه و انحراف مى شود، این است که کسى بخواهد ناخودآگاه یا آگاهانه دو حادثه را هم از نظر عوامل پیدایش، هم از نظر عوامل تحول، و همین طور نتایجى که در این حال به دست مى آید، دقیقا بر هم منطبق کند و بگوید این ها همه در یک سیاق هستند؛ یعنى عوامل پیدایش، زمینه هاى تحول و نتایج مترتب بر آن ها را دقیقا یکى بداند. این هم از لغزش گاه هایى است که انسان در مقام تحلیل قضایاى تاریخى ممکن است به آن مبتلا شود.
گاهى اوقات ممکن است این نوع برداشت ها و مطالعات تاریخى بر فلسفه اى مبتنى باشد؛ مثل تئورى هایى از این قبیل که حوادث تاریخى تکرار پذیرند و سیر تاریخى یک سیر مکررى است یا حرکت تاریخ یک حرکت دورى است یا حرکت مارپیچى است و چیزهایى از این قبیل که کمابیش در فلسفه تاریخ وجود دارد.
به طور کلى اگر انسان بخواهد بر این اساس، آگاهانه حوادث تاریخى را به طور مطلق بر هم تطبیق کند یا این که ناخودآگاه به این دام بیفتد، ممکن است موجب لغزش انسان بشود؛ از این رو جا دارد که محقق تاریخ دقت کند تا این چنین پیش داورى نکند که همه حوادث مثل هم هستند یا همین که صرفاً چند حادثه جهات مشترکى داشتند، دیگر هیچ جهت اختلافى نخواهند داشت، و یا چون جهات مشترکى داشتند، قطعاً سرانجامشان یکى خواهد بود؛ مثل این که اگر در یک واقعه گرایش مذهبى نقش اساسى را داشته است، در واقعه دیگرى هم که شبیه به آن است، گرایش مذهبى را دخیل بداند یا اگر در یک واقعه مثلاً دخالت روحانیان را اشتباه دانستیم، در دیگر وقایع مشابه نیز دخالت آنان را منع کنیم.
این گونه تعمیم ها دلیل منطقى ندارد. انسان باید حوادث را واقع بینانه و به طور دقیق بررسى کند و عوامل مشترک و غیر مشترک را بیابد؛ بعد قضاوت کند تابتواند قضاوت صحیحى درباره حوادث و تطبیق آن ها بر هم دیگر داشته باشد. در این بحث مهم نیست که حوادث در چه محدوده جغرافیایى اتفاق افتاده باشد؛ خواه در کشور ایران اتفاق بیفتد یا در خاورمیانه یا حوادثى که بخشى از آن در آسیاست و بخشى در اروپا و یا در بعضى قاره هاى دیگر. هیچ دلیلى وجود ندارد که اگر این حوادث جهات اشتراک زیادى داشته باشند، صددرصد باید بر هم تطبیق کنند؛ زیرا ممکن است جهات اختلافى هم داشته باشند.

[ارزش گذارى با ملاک دینى]
در نهایت و پس از طى مراحل فوق، نوبت به ارزش گذارى مى رسد که بسنجیم حادثه اى که با شرایط معینى اتفاق افتاد و در بستر مشخصى رشد کرد، عناصر خاصى در آن دخیل بودند، افراد یا گروه هایى نقش اول را ایفا کردند و کسان دیگرى نقش کمکى یا نقش ثانوى را داشتند و درنهایت این حادثه به سرانجام خاصى رسید، آیا این پدیده امر مطلوبى در تاریخ ما بود یا نامطلوب؟
در این مرحله نیز گرایش هاى افراطى و تفریطى در عموم این گونه قضاوت ها و ارزش گذارى ها وجود دارد. در همین موضوع مشروطیت مى بینیم که در مقام ارزش گذارى، دو گروه در مقابل هم قرار دارند. یکى صددرصد تأیید مى کند که مشروطه یک حادثه بسیار عظیم، اساسى، سرنوشت ساز، مؤثر، عامل پیشرفت، موجب سعادت و نجات از بدبختى، استبداد، و عقب ماندگى بوده؛ گویى یک حادثه الهى و بهشتى اتفاق افتاده و موهبتى است که به یک جامعه اى عطا شده. در مقابل، کسانى هم صددرصد مخالف هستند و معتقدند مشروطه حادثه اى است که دشمنان در آن دست داشتند و استعمارگران آن را بر ما تحمیل کردند، سرتاپایش ضرر بود، سراسر خطا بود و هیچ نقطه روشنى ندارد. هر کس در آن مشارکت کرد، به اشتباه رفت، روحانیان اشتباه کردند، سایر مردم هم اشتباه کردند. همه این ها عامل بیگانه بودند یا حداکثر در دام افتاده بودند و ناآگاهانه به این حادثه دامن زدند.
بین این دو قضاوت، صد و هشتاد درجه تفاوت است. کسانى که خودشان را صاحب نظر یا به هر حال طرفدار یک گرایش سیاسى خاصى معرفى مى کنند، لااقل جا دارد که در این مقام این سؤال برایشان پیش بیاید که آیا در این ارزش گذارى افراط و تفریط نشده است؟ اصلاً آیا لازم است که حتماً یکى از این ها را على الاطلاق بپذیریم؟ یعنى آیا امر دایر است بین این که گرایش اول را بپذیریم و بگوییم مشروطه یک پدیده استثنایى و نقطه عطفى در تاریخ ایران بود که جامعه ما را از بدبختى نجات داد و به سوى خوشبختى پیش برد؟ یا برعکس، گرایش دوم را بپذیریم و بگوییم اساسا حرکت مشروطه یک نقشه استعمارى بیگانه بود و کسانى از مدت ها پیش این نقشه را کشیده و منتظر بودند در فرصت خاصى آن را بر ما تحمیل کنند؛ به عبارتى آیا این اتفاق نقشه از پیش طراحى شده اى بود؟ اگر هم طراحى شده نبود، صددرصد به دست دشمنان طراحى شد و هر کس در پیشرفت این پدیده مؤثر بود، یا عامل بیگانه بود یا فریب خورده و اشتباه کار؟ یا این که راه سومى هم وجود دارد؟
تا آن جا که تاریخ نشان مى دهد، حوادثى که در عالم اتفاق افتاده، با خوبى ها و بدى ها، زشتى ها و زیبایى ها، خوشى ها و ناخوشى ها، رنج ها و مصیبت ها و پیروزى ها توأم بوده است. به گمان بنده ـ البته خیلى گمان مستدّلى هم نیست؛ اما گمانى است که به هرحال شاید شریک هم کم نداشته باشد - ما نمى توانیم یک حادثه تاریخى پیدا کنیم که سرتاسر خیر و برکت باشد؛ مخصوصا اگر به عنوان یک پدیده اجتماعى فراگیر به آن نگاه کنیم؛ نه به عنوان یک مقطع خاص یا یک حیثیت ویژه و یا یک بعد خاص.
اگر بخواهیم در طول تاریخ یک حادثه مثال بزنیم که سراسر خیر و برکت باشد، باید اسلام را ذکر کنیم. پیدایش دین اسلام و بعثت پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله باید چنین حادثه اى باشد. دیگر بالاتر از این چه مى تواند باشد که طرح از خدا، مجریش پیغمبر معصوم، کامل ترین پیغمبران و بستر تاریخ آماده ترین بستر براى پیدایش این حادثه؟ همه چیز براى یک حادثه مفید مهیاست؛ اما آیا واقعا پدیده اسلام به عنوان یک پدیده اجتماعى با مجموع حوادثش ـ نه فقط بعثت پیغمبر و نزول قرآن؛ بلکه با آن چه همراهش بود؛ یعنى با جنگ ها، صلح ها، مسأله جانشینى پیغمبر، مسأله توسعه اسلام به کشورهاى دیگر، کشورگشایى هایى که به نام اسلام انجام گرفت و حتى با توجه به واقعه کربلا که آن هم لازمه اسلام بود ـ هیچ ناگوارى نداشت؟ فقط اگر حادثه کربلا را ملاحظه کنیم، مى بینیم در تاریخ عرب مصیبت و فاجعه اى چنین جان گداز پیدا نمى شود. اگر اسلام پیدا نشده بود، کربلایى اتفاق نمى افتاد، خون سیدالشهدا ریخته نمى شد.
هیچ حادثه اى نیست که همراه با ناگوارى ها، دردها، رنج ها، مصیبت ها و به یک معناى عام همراه با شرورى نباشد: ونبلوکم بالشّر و الخیر فتنه. ما در این عالم نه شرّ محض داریم نه خیر محض. شّر محض دوامى پیدا نمى کند؛ خیر محض هم نداریم. بنابراین چگونه ما به خود حق مى دهیم که یک مقطع تاریخى کشورمان را به نام حادثه مشروطیت بین دو امر منحصر کنیم؛ یعنى یا باید بگوییم خیر محض است یا شّر محض. به عبارت دیگر، یا معتقد باشیم همه کسانى که این واقعه را به وجود آوردند، همه نیت خیر داشتند، همه کار خوب کردند، همه ثواب بردند و همه مورد احترام و تقدیس هستند؛ یا بگوییم همه کار بدى کردند. آیا راه منحصر به این دو تا قضاوت است یا راه سومى هم وجود دارد؟
مشروطیت یک امر بسیطِ از آسمان نازل شده نیست، مجموعه حوادثى است در یک بستر تاریخى خاص با شرایط خاصى که تدریجا پدید آمد. هم عوامل و عناصر داخلى در پیدایش این پدیده نقش اساسى داشتند و هم عوامل خارجى؛ هرچند که بسیارى از عناصر اولیه ى مؤثر در پدید آمدن مشروطه، تربیت شدگان و تحصیل کردگان خارج، فراماسون ها و افرادى بودند که با فرنگ و فرنگستان ارتباط داشتند؛ خصوصا از زمان فتحعلى شاه به بعد ـ بویژه زمان ناصرالدین شاه ـ که موجب رفت و آمدهاى، ایرانیان با زندگى غربى و مظاهر چشم نواز و فریبنده آن آشنا شده بودند.
مظاهر غربى هم از لحاظ لذت هاى مادى آنان را به خود جذب مى کرد و هم از لحاظ پیشرفت هاى صنعتى و خیلى چیزهاى دیگرى که براى هر شخص ظاهربینى که به معنا و عاقبت و فرجام کار توجه نداشته باشد، فریبنده است. ما نباید این افراد را فى حد نفسه مذمت کنیم. بنده و شما هم اگر بودیم، شاید همین گونه مى شدیم؛ مگر در همین زمان وقتى سفرى به خارج مى رویم، مجذوب زرق و برق هاى خارج نمى شویم؟
تحولاتى که بعد از انقلاب در بسیارى از دولت مردها یا ایدئولوگ هاى ما پیدا شد، در اثر همین رفت و آمدهاى به خارج و دیدن آثار تمدن هاى اروپایى و زرق و برق هاى آن بود. بسیارى از این آقایان، از ابتدا به مکتب و مسایل دینى بسیار علاقمند بودند؛ اما در اثر همین رفت و آمدها یا ادامه تحصیل در انگلستان، فرانسه یا آمریکا، صد و هشتاد درجه تغییر مسیر دادند. اگر درباره شخصیت هاى انقلاب و بعد از انقلاب بررسى شود، معلوم خواهد شد که مؤثرترین عامل انحراف این ها، همین رفت و آمدها و معاشرت با اروپاییان بود.
بسیارى از مؤثران مشروطه نیز همین طور بودند: از یک کشور عقب افتاده فقیرى که به دست پادشاهان دیکتاتور و فاسق و فاجر به بدبختى کشانده شده بود، به محیط دیگرى مى رفتند و مى دیدند که هم از لحاظ ظاهرى سرسبز و خرم است و هم از لحاظ صنعتى پیشرفت هایى کرده، ساختمان هاى مجلل ساخته شده، وسایل عیش و نوش فراهم است و.... به هر حال زیبایى هایى در آن جا به چشمشان مى خورد و آنان را تحت تأثیر قرار مى داد و هوس مى کردند کشور ما نیز همان گونه باشد؛ لذا به فکر مى افتادند که براى رسیدن به این موقعیت کارى انجام دهند و به این نتیجه رسیدند که براى رسیدن به آن وضعیت، باید از آنان تقلید کنند: ره چنان رو که رهروان رفتند. مگر اکنون بسیارى از اشخاص مهم و مؤثر در مملکت، الگوى ما را کشورهاى غربى معرفى نمى کنند؟ آن هایى که مى خواهند اسلامى تر سخن بگویند، الگویى هم چون کشور لبنان را مطرح مى کنند که همه چیز در آن آزاد باشد. هر که دوست دارد و مى خواهد با حجاب باشد، از چادر استفاده کند و هرکس دوست ندارد و نمى خواهد حجاب را رعایت کند، بى حجاب و سربرهنه باشد. این دو قشر در کنار هم و با هم باشند؛ یکى با پوشیه و روبنده سیاه، یکى هم سربرهنه.
به طور کلى چنین گرایش هایى طبیعى است. جوانى که تعمقى در مسایل اجتماعى ندارد، و ثروتمندى و پیشرفت هاى علمى آمریکا را مى بیند ـ مثلاً مى بیند که آمریکایى ها به کرات آسمانى رفته و پیشرفت هایى در امور فضایى داشته اند ـ وقتى از او سؤال شود که آیا خوب است ما هم مثل آمریکا شویم و به این پیشرفت ها برسیم، طبیعى است که جواب مثبت مى دهد. این عکس العمل به این مقدار، طبیعى است؛ ولى ما باید بررسى کنیم که چه کارهایى باید انجام شود که نشده؟ چه نقطه ضعف هایى بوده که موجب این نگرش ها و عکس العمل ها شده است؟ چه چیز باعث شده که برخى به این نتیجه برسند که باید آمریکا را الگوى عملى خود قرار دهیم؟ پس وجود تفکرات این چنینى در دوران مشروطه نیز طبیعى است.
نکته مهم این است که اگر ثابت شد حرکت مشروطیت نیز ـ مثل بسیارى حوادث تاریخى دیگر ـ در کنار آثار خوبى که براى مملکت داشته، مشکلاتى هم به بار آورده است، باید از آن ها براى امروز درس گرفت. اگر ثابت شود که مشروطه به مشکلاتى دچار شد، به این معنا نیست که همه کسانى که در پیشبرد آن سهیم بودند، نیت سوء داشتند؛ بلکه ممکن است کسانى با نیت خیر بیش ترین نقش ها را داشته اند؛ ولى به دلیل فراهم نبودن برخى شرایط اجتماعى به نتیجه مورد نظر نرسیده است. مگر در اصل اسلام این اتفاق نیفتاد؟ هنوز نیم قرن از ظهور اسلام نگذشته بود که در مقام عمل اسلام را از مسیر اصلى منحرف کردند و آن چه عمل کردند، خلاف اسلام اصیل بود. آیا مى توان گفت این حادثه به دلیل آن بود که بنیان گذارش آن را غلط پایه گذارى کرده بود؟! یا این که اصل این ایدئولوژى صحیح نبود؟ یا رهبران شایسته اى وجود نداشتند؟ لااقل به عقیده ما، ائمه معصومى علیهم السلام که وجود داشتند.
به هر حال شرایط اجتماعى این طور نیست که آن چه در عمل اتفاق مى افتد، دقیقاً تابع انگیزه کسانى باشد که یک جریان اجتماعى را به وجود مى آورند و بنیان گذارى مى کنند. در هر حرکت اجتماعى انحرافاتى واقع مى شود. گاهى حرکتى غلط است؛ ولى بعداً به راه مى آید یا حرکتى صحیح است و بعدها به انحراف کشیده مى شود؛ از این رو نمى توانیم به طور کلى قضاوت کنیم و حرکتى را صددرصد صحیح یا صددرصد غلط بدانیم.
در تحلیل قضیه مشروطه، باید بیش تر عناصرش را از هم تفکیک کنیم، شرایط خاصش را در نظر بگیریم و هر کدام را در جاى خودش بررسى کنیم و نهایتا بعد از ارزشیابى فعالیتى که در این رخداد اجتماعى اتفاق افتاد، نوبت به این مى رسد که ببینیم چه درس هایى باید از این جریان بیاموزیم و چه عبرت هایى باید بگیریم.
آن چه در تحقیقات تاریخى و تحلیل حوادث تاریخى مهم است، این است که این اطلاعات و معلومات و تحلیل ها، براى زندگى امروز ما چه بهره اى دارد؟ باید دید پدیده اى مثل مشروطه که در یک دوره تاریخى، اتفاق افتاد و به یک حکومت دیکتاتورى منتهى شد، براى امروز ما چه پیامى دارد؟ حالا چه باید کرد؟ آیا تمام این تحقیقاتِ انجام شده، براى ارضاى حس کنجکاوى بود؟ یعنى براى این بود که صرفاً بدانیم چه اتفاقى افتاده است؟ آیا این هدف کافى است؟ یا این که بعد از همه این ها، باید نقطه هاى ضعف و قوت را بررسى کنیم و بکوشیم آن ها را بشناسیم؛ نقطه هاى ضعف را تکرار نکنیم و نقطه هاى قوت را یاد بگیریم و به کار بندیم.
آن چه که قرآن از ما انتظار دارد و به ما مى آموزد، همین است. همه داستان ها و ذکر تاریخ ها و قصه هاى قرآنى براى این است که ما عبرت بگیریم و براى زندگى خودمان از آن ها استفاده کنیم؛ از این رو بعد از همه این تحلیل ها، باید ببینیم حرکت امروزمان را با کدام بخش از تاریخ مشروطیت وفق بدهیم؟ اگر در نهضت مشروطیت عناصرى را شناسایى کردیم که به این حرکت ضربه زدند و موجب خسارت و زیان به این جامعه شدند، باید ببینیم آیا در جامعه امروز ما هم چنین عناصرى وجود دارند؟ چه کسانى هستند که شبیه آن هایند؟ اگر گرایش هایى در آن زمان موجب شد این حرکت از مسیر صحیحى که داشت یا مى توانست داشته باشد، منحرف و ضررهاى جبران ناپذیرى بر جامعه ما وارد شود، آیا چنین گرایش هایى امروز در جامعه ما وجود دارد یا نه؟
آن چه بنده معتقدم و مطمئنم شما هم چنین اعتقادى دارید و باید ملاک قرار گیرد، این است که هر جا هر حرکتى فردى، اجتماعى، یا گروهى بر وفق دین به پا شده، به نفع و صلاح مملکت بوده، و هر جا بر خلاف مسیر دین انجام گرفته، صد در صد به ضرر بوده است. البته تعیین مصداق هاى این نظر کار بنده نیست؛ بلکه کار محققانى است که باید خیلى زحمت بکشند.
شاید این سؤال پیش بیاید که چرا ما چنین قضاوت مى کنیم؟ جواب این است که این قضاوت را از تحلیل تاریخ به دست نیاورده ایم؛ بلکه آن را از ادله قطعى و یقینى بر حقانیت اسلام و محتواى قرآن و سنت چنین استفاده کرده ایم؛ از این رو هر چه از تاریخ و تعبیرهاى تاریخى به دست بیاوریم، به آن حد از اتقان نخواهد رسید. این را مى دانیم که آن چه دین به ما عرضه مى کند، صلاح دنیا و آخرت ما است و هر قدمى که از مسیر دین منحرف شویم ـ هرچند زاویه انحراف آن بسیار حاد و تنگ باشد ـ ما را از مسیر دین و حقیقت، از صلاح و خیر دنیا و آخرت محروم خواهد کرد؛ هر چند به اسم دین باشد یا عنوان خیراندیشى در امر دین را با خود یدک بکشد و یا حتى بر سر دین منت هم بگذاریم که دین را تحریف مى کنیم تا مردم دنیا بپذیرند و کارى را که خدا ناقص انجام داده، و پیغمبر صلى الله علیه و آله و ائمه اطهار علیهم السلام ناقص گذاشتند، تمام کنیم!! مثلاً بگوییم فلان بخش را بد گفتند؛ اگر این گونه بیان مى کردند، مردم بهتر مى پذیرفتند.
چندى پیش در کنفرانسى، اسلام را به گونه اى معرفى کردند که کمونیست ها گفتند اگر اسلام این است، ما هم مسلمانیم. کسانى هم در داخل ایران تحسین کردند و گفتند: یاد بگیرید چه طور اسلام را معرفى کنید. اسلام را طورى معرفى کنید که کمونیست ها هم بگویند ما نیز مسلمانیم. این که کار سختى نیست، مى توان گفت هرکس هر چه مى خواهد بکند، هرچه به ذهنش رسید و دوست داشت انجام بدهد، و این منافاتى با مسلمان بودن ندارد؛ با همه این ها باز هم مسلمان است. معلوم است که همه قبول مى کنند و مسلمان مى شوند.
اگر اسلام این است و روش دعوت به اسلام این گونه است، پس چرا این همه جنگ اتفاق افتاد و پیامبران و امامان را به شهادت رساندند؟ اگر بنا بود اسلام به گونه اى عرضه شود که زودتر همه بپذیرند، پس چرا على مى فرماید: لاتستوحشوا فى طریق الهدى لقلّة اهله؛ در راه راست از کمبود همراه وحشت نکنید؟ یعنى در این راه آن قدر همراه کم است که انسان از تنهایى وحشت مى کند. این جاست که على دلدارى مى دهد و مى گوید: لاتستوحشوا.
اگر بنا باشد اسلام طورى معرفى شود که همه آفرین بگویند، که دیگر کسى مخالف نیست و این دلدارى دادن براى کمبود همراه و هم سفر معنا ندارد. مگر خود خدا نمى توانست این کار را بکند؟ آیا ما سر اسلام منت مى گذاریم که آن را طورى معرفى مى کنیم که کفار هم بپذیرند و تحسین کنند؟! اگر مى خواهیم به اسلام خدمت کنیم، باید اسلام را همان گونه که هست و همان گونه که خدا و پیغمر گفته اند، معرفى کنیم، بعد از آن مردم مختار هستند: فمن شاء فلیؤمن و من شاء فلیکفُر.
اسلام به ما و این گونه چاره اندیشى هاى ما احتیاجى ندارد. اسلام نیامده که حتماً همه مسلمان بشوند. اسلام آمده تا کسانى که مى خواهند و دوست دارند حق را بشناسند، مسلمان شوند. قرار نیست به هر شگردى که ممکن است، مردم را به سمت اسلام بکشانند تا در ظاهر مسلمان شوند. مگر معاویه عنوان مسلمان را نداشت؟ مگر یزید در ظاهر مسلمان نبود؟ مگر کسانى دیگر ظاهرا مسلمان نشده بودند؟ مگر نماز نمى خواندند؟ مگر عمر سعد صبح روز عاشورا نماز جماعت نخواند؟ ما نمى توانیم به اسم مسلمان دل خوش کنیم. اگر اسلام آن حقیقتى است که باید شناخته شود و به آن عمل گردد، همگى آن را نمى خواهند. فطرت انسان طالب حق است؛ اما غرایزى هم دارد که گاهى فطرت را منحرف مى کند و مانع از حرکت صحیح آن مى شود.
مسلما امروز روزى نیست که ما با قدرت، اسلام را بر کسى تحمیل کنیم و یا بالعکس، انتظار داشته باشیم که همه مردم با رغبت مسلمان شوند. ما باید بکوشیم اسلام را همان طور که هست، بشناسیم و معرفى کنیم. این چیزى است که از ما خواسته اند. هر قدر این کار در مشروطیت انجام شده، صحیح بوده و کسانى که این راه را رفتند، درست رفتند. هر قدر هم از این مسیر منحرف شدند، اشتباه کردند؛ از این رو نمى توان با ملاک مشروطه خواهى و عدم مشروطه خواهى قضاوت کرد. نه همه کسانى که مشروطه خواه بودند، صحیح عمل کردند و نه همه کسانى که دشمن مشروطیت بودند. عناصر حق طلب، هم در این طرف بودند و هم در آن طرف. هم در این طرف کارهاى خوبى انجام گرفت، هم در آن طرف. معیار ارزشیابى، تطبیق با اسلام است.
اگر حوادث مشروطیت را بررسى مى کنیم و مى خواهیم از آن عبرت بگیریم، هنگامى عبرت صحیح خواهیم گرفت که به این نتیجه برسیم: چون این حرکت برخلاف اسلام بود، ضرر داشت و چون آن حرکت در جهت اسلام بود، منفعت داشت. این نکته مى تواند پیشاپیش براى ما ملاک باشد. این نتیجه، امرى اعتقادى است و امر علمىِ تاریخى و تحقیقى نیست؛ چون ما به چنین چیزى معتقدیم مى توانیم براى خودمان این ملاک را داشته باشیم. نتیجه گیرى اى که با این اصل وفق داشته باشد، صحیح خواهد بود؛ اما اگر طور دیگرى نتیجه گیرى کردیم، صحت آن مورد اطمینان نیست.