رهبران فكرى مشروطه غربىماهيت، اهداف، ترفندها

جواد سليمانى

اشاره

بسيارى از مواضع فكرى و سياسى منوّرالفكران غير مذهبى دهه دوم و سوم انقلاب اسلامى ايران با انديشه ها و ترفندهاى روشن فكران ليبرال عصر انقلاب مشروطه شباهت دارد; حتى در برخى موارد شعارها و راه كارهاى آنان براى نفوذ و استحاله هويّت دينى ملت مسلمان ايران كاملا بر يكديگر منطبق مى باشند. از اين رو، نوشتار حاضر به طور فشرده و گذرا به افكار، فعاليت ها، و ويژگى هاى شخصيتى دو تن از رهبران فكرى مشروطه غربى در ايران پرداخته، راه كارهاى آنان را براى مبارزه با نيروهاى مذهبى جامعه ايران مورد بررسى قرار داده است.

پيش درآمد

جريان هاى روشن فكرى در تاريخ يك صد سال اخير ايران در يك برش كلّى به دو دسته مذهبى و غير مذهبى (لائيك) تقسيم مى شوند:

روشن فكرى مذهبى جريانى است كه هدف اصيل و واقعى آن در درجه نخست، تبيين معارف دين به زبان روز و استخراج پاسخ هاى اسلام به پرسش هاى نوظهور دنياى معاصر بوده و در رتبه بعد، درصدد است با عملياتى كردن ديدگاه هاى شريعت، درباره مسائل روز زمينه حاكميت دين در نظام نوين جهانى را فراهم آورد و احكام شريعت را در قلمرو سياست، حكومت، فرهنگ، اقتصاد، مديريت و اخلاق به اجرا درآورد. با توجه به رسالت سنگين روشن فكرى دينى، چهره هاى موفق اين جريان الزاماً مى بايست از قوّه اجتهاد در استنباط احكام اسلام و تخصص در فهم و استخراج مبانى دينى در قلمرو نظام حكومتى و اجتماعى اسلام برخوردار باشند و علاوه بر اين، مقتضيات دنياى معاصر و احتياجات روز و نيازهاى جامعه جديد را خوب تشخيص دهند. از اين رو، بسيارى از كسانى كه عشق و علاقه اصلاحگرى و يا شوق روشنگرى در سر داشتند، ولى از يكى از دو شرط مزبور بى بهره بودند، توفيق چندانى در تنوير افكار جامعه و خدمت به آيين و ملّت نداشتند. برخى از آن ها به دليل ناآشنايى و يا آشنايى سطحى با معارف اسلام، به جاى اسلامى كردن جامعه، تفسيرهاى ليبراليستى و يا ماركسيستى از آن ارائه دادند و سرانجام، خود و پيروانشان را دچار التقاط و انحراف نمودند.

برخى ديگر به دليل بيگانگى از مقتضيات عصر حاضر، نتوانستند نسل جديد را به خود جذب كنند و كارآيى اسلام را براى حل معضلات فكرى و فرهنگى و اداره زندگى انسان معاصر به اثبات رسانند.

اما از چهره هاى سرشناس و موفق اين جريان در آستانه انقلاب اسلامى ايران، مى توان از حضرت امام خمينى و شهيد مطهرى نام برد.

حضرت امام خمينى(قدس سره) علاوه بر تبيين فلسفه و نظام سياسى اسلام در نوشته ها و مباحث ولايت فقيه و سخنرانى هاى خويش، در عمل نيز نظام جمهورى اسلامى ايران را بنياد نهاد، كه كم ترين حاصل آن استقلال و آزادى ملّت ايران از سلطه استعمار و استبداد و تكوين قانون اساسى و مقرّرات قضايى و اقتصادى بر اساس موازين اسلام بوده است.

شهيد مطهرى نيز در تبيين ديدگاه هاى فلسفى و كلامى و اخلاقى و اجتماعى و اقتصادى اسلام به زبان روز، و نقد و بررسى انديشه هاى نوظهور غربى بر اساس قرآن و سنّت و هدايت فكرى نسل جديد سهم وافرى داشته است، به گونه اى كه تا به امروز آثار ايشان پاسخگوى ذهن پرسشگر جوانان در فضاى آكنده از شبهه ها و وسوسه هاى التقاطى محيط هاى فرهنگى كشور بوده است.

جريان روشن فكرى غيرمذهبى در نقطه مقابل جريان مذهبى نسبت به آموزه هاى دين، هيچ گونه تقيدى نداشته، بلكه در برخى موارد، تلاش نموده است مرزها و حدود شرعى را در نورديده، باورهاى دينى جامعه را تضعيف نمايد.

روشن فكر غيرمذهبى پيش از هر چيز، در پى رشد و ترقّى تمدن غربى در ايران بوده است و از آن رو كه گمان مى كرده تمدّن غرب در عصر نوزايى به دنبال گريز از كليسا و عصيانگرى از مسيحيت، تولّد يافته، بناچار او نيز بايد نهاد روحانيّت و مرجعيت شيعه در ايران را آماج حملات خويش قرار دهد و بنياد ايمان دينى ملت را سست نمايد تا از اين رهگذر، بستر ظهور ايرانى آباد و مترقّى و فرنگى مآب را پديد آورد.

آن ها براى نيل به اهداف خيالى خويش، نه تنها باورها دينى، بلكه گاه منافع و فرهنگ ملّى خويش را به بيگانه فروخته اند. به عقيده آن ها، تمام نيكى ها و آمال و آرزوى بشر در غرب و غربى شدن نهفته است، و هر آنچه مانع دست رسى ما به فرهنگ و تمدن موجود غرب است، بايد از سر راه برداشته شود; چرا كه عامل عقب افتادگى انسان از قافله تمدن بشرى خواهد شد.

متأسفانه از نوشته ها و گفته هاى برخى از آنان به روشنى پيداست كه آنان نه تنها از اسلام چيزى نمى دانسته اند، بلكه حتى از مبادى فرهنگى غرب اطلاع صحيحى نداشته اند، و صرفاً فريفته مظاهر زيباى شهرها و منسوجات و توليدات و كارخانه ها و لذت هاى ظاهرى آن شده بودند. حتى از جنگ هاى خونين و اسفناك مغرب زمين بوى خوش اخلاق انسانى استشمام مى كردند.

برخى معتقدند: اينان فاقد اصل و ريشه درست، و از نظر اخلاقى و مالى مبتلا به فساد بوده اند. علاوه بر اين، هرگز غرب را از لابه لاى آثار متفكران سازنده تمدن غرب ـ يعنى افرادى همچون كانت و دكارت ـ نشناخته و بنيه فلسفى محكمى نداشته اند.( ) چنان كه بيش تر آن ها در دوران جوانى در محيط هاى غربى و فضاى آكنده از لاابالى گرى غربى رشد نموده اند و از اين رو، هرگز طعم ايمان را نچشيده و جماعت متديّن را درك نكرده اند.

اين گروه از روشن فكران در طول تاريخ ايران نه تنها ملّت را به قلّه هاى موهوم رفاه و ترقى نرسانده، بلكه همواره بر فقر و فلاكت و گرفتارى مادّى مردم افزوده و غالباً خود در حاشيه توده ملت در رفاه بسر برده اند. آنان به دليل خودباختگى در برابر غرب، همواره جاده صاف كن ورود استعمار و تنزيه كننده بيگانگان در افكار عمومى ملت از طريق روزنامه ها و كتاب ها و سخنرانى هاى خود بوده اند. حاصل تلاش آنان در بدنه حاكميت انعقاد قراردادهاى ننگين، و ثمره حضورشان در نهادهاى فرهنگى كشور شيوع خودباختگى نسل جوان در مقابل غرب، و القاى انديشه هاى باطل متفكران غربى در اذهان خالى دانشجويان و دانش آموزان بوده است.

آنان از اين طريق، نسل جوان را به چالش التقاط و تزلزل در باورهاى دينى و بعضاً گريز از اسلام كشاندند كه ثمره آن زوال روح مقاومت اسلامى در نسل نورسته و نيرومند جامعه در مقابل سلطه بيگانه بوده است. از اين رو، بسيارى از انقلاب هاى ارزشى آزادى خواهانه مردم ايران با فعاليت آن ها استحاله و به انحراف كشانده شد.

براى نمونه، جريان مزبور با تلاش چشمگير و مؤثر خويش، در آستانه انقلاب مشروطيت ايران، آن را از هويّت دينى خويش تهى كرد و به نفع استعمار و استبداد رضاخان به انجام رسانيد. انقلاب مشروطيت، كه در آغاز با هدف محدود كردن قدرت سلاطين قاجار و عمّال حكومتى منعقد گرديد و به دنبال اجراى عدالت در جامعه بود، سرانجام، با رواج انديشه هاى به ظاهر آزادى خواهانه و ترقّى جويانه منوّرالفكران غيرمذهبى، به مشروطه غربى منتهى گرديد و به نفع انگليس مصادره شد. از اين رو، به تدريج، علما از رهبرى آن كناره گرفتند و مردم نيز از ميدان بيرون رفتند و عنان حاكميت به دست رضاخان افتاد.

اكنون با توجه به رشد گرايش هاى منوّرالفكرى غيردينى در دهه دوم و سوم انقلاب، و نيز شباهت فراوان شخصيت ها، ترفندها و انديشه هاى آنان با منوّرالفكران حامى مشروطه غربى در آستانه انقلاب مشروطيت ايران، اين نوشت به طور فشرده به هويّت، روش ها و انديشه هاى دو تن از روشن فكران دين گريز و مروّج فكر مشروطه غربى در ايران مى پردازد تا از اين رهگذر، ماهيت منوّرالفكران ليبرال و مخالف حكومت اسلامى بيش تر آشكار گردد.

1. ميرزا فتحعلى آخوندزاده

بستر رشد و بالندگى فكرى

يكى از چهره هاى مشهورى كه در انعقاد نطفه مشروطه غربى نقش بسزايى داشته، ميرزا فتحعلى آخوندزاده است. وى به سال 1228 در «نوخه» يكى از محلات «شكى» از ايلات قفقاز، كه آن روز جزو ايران بود، متولد گرديد.( ) در 22 سالگى به تفليس آمد و به عنوان وردست عباسقلى بيگ، معروف به «بكى خان»، مؤلف و نويسنده دانشمند و مترجم فرمانفرماى روس در قفقاز، استخدام گرديد. در ورقه استخدامى او آغاز خدمتش به تاريخ اول نوامبر 1834، مطابق يازدهم رجب 1250 (پس از تصرف خاك قفقاز توسط دولت روسيه) ثبت گرديده است.( )

آدميت مى نويسد: «در همان مدرسه اى كه ميرزا فتحعلى در تفليس زبان تركى درس مى داد، با همكار و همفكر ارمنى اش خاچا طور ابوويان (1810ـ1846) دوستى يافت. ابوويان، نويسنده رمان "زخم ارمنستان" است وى به همان اندازه كه ميرزا فتحعلى از مسجد بى زار بود، با كليسا سرستيز داشت.»( )

قفقاز در آن روزگار، دروازه تمدّن غرب به ايران به حساب مى آمد; چرا كه روشن فكران روسيه به شدت تحت تأثير پيشرفت هاى غرب قرار گرفته، آثار و كتب انديشمندان غرب را ترجمه و ترويج مى كردند و پطر كبير، امپراتور روسيه، درصدد غربى كردن روسيه بود; از اين رو، پس از فتح قفقاز توسط روسيه، در خلال جنگ هاى ايران و روس، زمينه آشنايى و ارتباط نزديك ايرانيان با روشن فكران روسيه فراهم آمد. در اثر اين آشنايى، انديشه هاى اصلاحى غربى از طريق زبان و قلم افرادى همچون ميرزا فتحعلى به مناطق داخلى ايران وارد مى شد.

ديدگاه ها و نقطه نظرها

ميرزا فتحعلى در اثر مشاهده نابسامانى و عقب افتادگى ملت ايران از قافله تمدن غربى و گرفتارى هاى ايرانيان در عصر قاجار از يك سو، و همجوارى با اصلاحگران غرب زده و سكولار روسى از سوى ديگر، در نسخه هاى به ظاهر شفابخش خويش براى پيشرفت ملت ايران، چند نكته را پيشنهاد مى كرد كه در رأس همه آن ها، نفى دين از جامعه قرار داشت. وى دين را افيون دولت و ملت مى شمرد و مى گفت: «يك چند نيز خدمت معشوق مى كنيم... با دين و مذهب و با اعتقاد و ايمان زندگانى كرده ايم... يك چند نيز براى امتحان، بى دين و بى مذهب و بى اعتقاد و بى ايمان، با معرفت و فيلسوفيت تعيّش بكنيم تا ببينيم حالت ما بدتر مى شود يا بهتر.»( ) او همچنين معتقد بود، همچنان كه اروپا پس از پشت كردن به دين در عصر نوزايى، به چنين ترقّى خيره كننده اى رسيد و از حضيض ذلّت به اوج عزّت نايل آمد، سعادت ساير ملت ها نيز در گرو نفى دين از صفحه زندگى سياسى و اجتماعى شان مى باشد. از اين رو، بر خلاف ملكم خان با صراحت لهجه مى گفت: «الآن در كل فرنگستان وينگى دنيا، اين مسأله داير است كه آيا عقايد باطله يعنى اعتقادات دينيه موجب سعادت ملك و ملت است يا اين كه موجب ذلّت ملك و ملت است؟ كل فيلسوفان آن اقاليم متفقند در اين كه اعتقادات دينيه موجب ذلّت ملك و ملت است در هر خصوص.»( )

آخوندزاده به درستى مى دانست در ايران دو عامل حياتى در بقا و استمرار حيات دينى نقش كليدى دارند: يكى سنّت عزادارى براى سيدالشهدا(عليه السلام) و ديگرى تقليد از مراجع بزرگ دين. از اين رو، در نوشته هاى خويش، به جنگ اين دو پديده احياگر مكتب تشيّع رفته از عزادارى سه انتقاد مى كند: اول اين كه آن را در تعاليم دين، امرى بى ريشه و بى اصالت مى خواند تا از اين رهگذر، كسانى كه از روى تعهد اصيل دينى بدان گرايش دارند، در روش خود تجديدنظر كنند.

دوم آن كه عزادارى را از جهت روان شناختى، مايه شيوع غم و اندوه به جاى شادى و نشاط دانسته، آن را براى جامعه ايران، كه درگير صدها مشكل پيچيده و تلخ مى باشد، مضر مى شمارد تا بدينوسيله، افراد ضعيف الايمان را به ترك عزادارى وادار نمايد.

انتقاد سوم او به پيامدهاى منفى اقتصادى عزادارى و تعطيلات ناشى از آن باز مى گردد. به عقيده او، اين امر به بازماندن مردم از داد و ستد و تعطيلى مشاغل منجر مى شود; مى گويد: «بناى تعزيه را روزگارى ديلميان و صفويان "به اقتضاى پوليتكاى خودشان" رواج دادند. آن سبب حال از ميان رفته، اما به هر كجا مى روى، تعزيه برپاست. مگر مصيبت و درد خود آدم كم است كه با نقل گزارش هزارساله اوقات خود را دائماً تلخ بكند و به جهت عمل بى فايده از كسب و كار باز بماند؟ از اين تعزيه دارى اصلا نه براى تو فايده اى است و نه به جهت امام.»( )

عجيب است كسى كه دين را «افيون ملت ها و دولت ها» مى داند، از حسين بن على(عليه السلام) با لفظ «امام» ياد مى كند. پاسخ اين معما آن است كه برخى از روشن فكران سكولار ايران همچون بعضى از غربزدگان معاصر ما براى دين زدايى از جامعه، طبق يك فرمول دوگانه و گيج كننده اى عمل مى كنند: از يك سو، بر اساس انديشه هاى الحادى و كينه اى كه نسبت به دين دارند آن را عامل ذلّت و خوارى جامعه مى خوانند و از سوى ديگر، براى پيش گيرى از واكنش قشر متديّن فوراً در فراز ديگرى از سخنان خويش از برخى از مقدّسات همچون ائمّه طاهرين(عليهم السلام) تجليل مى كنند تا بدينوسيله، جايگاه اجتماعى در حال فروپاشى خويش را ترميم كنند. آن ها با تكرار اين روش، به تدريج، حساسيت مردم را نسبت به مقدّسات دين از بين برده، سطوت احكام شريعت را مى شكنند و هر بار قدرى از غيرت دينى جامعه مى كاهند تا از اين رهگذر، ملت را نسبت به آيينشان بى مبالات كنند و زمينه تكوين نظام ليبرال و جامعه «لائيك» را فراهم آورند.

آخوندزاده گشودن باب اجتهاد و تقليد در ايران را عامل ركود و تشتّت شمرده، آن را مغاير سبك علمى مى داند و در اشعارش مى گويد:


و يا در جاى ديگر مى گويد: «ما ديگر از تقليد بى زار شده ايم. تقليد خانه ما را خراب كرده است. حالا در اين صدد هستيم كه قلّاده تقليد را از گردن خودمان دور انداخته، از ظلمانيت به نورانيت برسيم و آزاد و آزاده خيال بشويم.»( )

اين در حالى بود كه خود او به تقليد از پطركبير، پيشنهاد تغيير خط ايرانيان را به عنوان راه كارى براى نيل به ترقّى ارائه مى داد، در حالى كه نه روسيه و نه تركيه هيچ يك با تغيير خط خويش به تمدّن دست نيافتند و به عكس، كشورهايى همچون ژاپن بدون تغيير خط، به پيشرفت هاى چشمگير صنعتى نايل آمدند.

انديشه تغيير خط

پيشنهاد تغيير خط از سوى آخوندزاده گام ديگرى براى اصلاحات مترقّيانه به حساب مى آمد. به گزارش آدميت، انديشه ميرزا فتحعلى (در مورد خط) در دو مرحله متمايز تحوّل كلّى يافت: يكى مرحله اصلاح الفبا; دوم تغيير خط. در مرحله نخست، نقطه هاى حروف را دور انداخت. وجه تمايز حروف را همان شكل حروف قرار داد، حركات ـ يعنى اعراب ـ را جزو حروف و در پهلوى آن ها نوشت. بعدها بر اين طرح، از ملكم خان (ميرزا فتحعلى ناظم الدوله) ايراد گرفت و تقطيع حروف را نيز لازم شمرد.( )

در مرحله دوم، فكر ميرزا فتحعلى بكلى تغيير يافت; معتقد گرديد كه اصلاح الفبا چندان فايده اى ندارد. خط بايد عوض شود و الفباى لاتينى جايگزين آن گردد و البته از سمت چپ به راست نوشته شود و بر اين پايه، طرح تازه اى ريخت و آن نمودار تكاملى انديشه اوست.( )

آنچه مهم است انگيزه او از اصلاح و تغيير خط است. از لابه لاى كلماتش، انگيزه هاى متفاوتى قابل استنباطند. برخى از فرازهاى نوشته هايش نشانگر آن هستند كه وى در اين امر متأثر از پطركبير بوده است; زيرا مى نويسد: «پطر ديد كه خط قديم روس ها مانع ترقى ملّت است; در علوم، آن را ترك نموده، با حروف لاتين خطى نو ايجاد كرد. عوام و كشيشان و اشراف مملكتش بر مخالفتش برخاستند، فرياد زدند كه دين ما از دست خواهد رفت... پطر به حرف حمقا اعتنا نكرده و در عزم خود مردانه بود... به سبب همين خط جديد آناً فآناً رو به ترقّى نهاد.»( )

ولى چنان كه پيش تر آمد، هيچ رابطه منطقى بين تغيير خط و پيشرفت يك ملت وجود ندارد; چنان كه اروپاييان در عصر نوزايى يا عهد انقلاب صنعتى در اثر تغيير خط به فناورى برتر جهان دست نيافتند. از اين رو، تأسّى آخوندزاده از روش پطر را چيزى جز يك تقليد كوركورانه نمى توان پنداشت. اما از مطاوى كلامش به دست مى آيد كه انگيزه او از اين عمل، فاصله گرفتن از خط عربى به عنوان خط متون دينى كشور بود. وى گمان مى كرد يكى از راه هاى جدايى ملت از دين، كه به زعم خويش آن را عامل عقب ماندگى مردم مى دانست، جدا كردن مردم از ادبيات دينى است. از اين رو، خواست از طريق بيگانه كردن نسل ها از خط و نوشتار عربى، به طور طبيعى زمينه دور افتادن از متون دينى را فراهم آورد. وى با طرح مرحله به مرحله تغيير خط، عمليات جدايى ملت از متون دينى و تقربّشان به متون عربى را دنبال مى كرد.

آخوندزاده در برخى از كلماتش، ضمن اهانت به مسلمانان فاتح ايران، خط عربى را موجب دشوارى تحصيل دانسته، مى نويسد: «يكى از آثار شوم غلبه تازيان وحشى بر مرز و بوم ايران اين است كه خطى را به گردن ما بسته اند كه به واسطه آن تحصيل سواد متعارف هم براى ما دشوارترين اعمال شده است.» سپس از آرزوى خود چنين پرده برمى دارد: «الآن منتهاى تلاش و آرزوى مصنّف كمال الدوله اين است كه ملت خود را بارى از دست اين خط مردود و ناپاك، كه از آن قوم به يادگار مانده است، خلاص كند; ملتش را از ظلمت جهالت به نورانيّت معرفت برساند.»( )

از برخى شواهد به دست مى آيد فكر مرموزانه تغيير خط ابتدا توسط خود اروپاييان براى سلطه فرهنگى بر مسلمانان و بيگانه نمودن ملت هاى مسلمان از فرهنگ اسلام به سلاطين اسلامى پيشنهاد شد و آخوندزاده اين انديشه شيطانى را از اربابان اروپايى خويش به ارث برده بود از اين رو، چنان كه آدميت در بيان علل انعقاد فكر تغيير خط در ذهن آخوندزاده بدان اشاره مى كند و مى گويد: «دو عامل تازه در ذهن ميرزا فتحعلى تا اندازه اى مؤثر افتاد و او را در عقيده تغيير خط راسخ گردانيد: يكى مضمون نامه شارل ميسمر فرانسوى مشاور فؤاد پاشا صدراعظم عثمانى. او تغيير الفباى تركى و اخذ الفباى لاتينى را پيشنهاد كرد...; و ديگرى آزمايش عملى دولت روس.»( )

خودباختگى در برابر غرب

نكته قابل توجه در انديشه آخوندزاده احساس كهترى و خود كم بينى نسبت به فرهنگ غرب و هيچ انگارى ميراث فرهنگى خودى است; به گونه اى كه همه علومى را كه توسط اسلافش به زبان فارسى يا عربى به رشته تحرير درآمده بودند، چيزى جز ظلمت و جهل نمى ديد و علوم بيگانه را، كه به زبان لاتين نگاشته شده بودند، نورانى مى خواند. از اين رو، مى خواست با تغيير خط «ملتش را از ظلمت جهالت به نورانيت معرفت برساند.»( )

از امثال آخوندزاده بايد پرسيد: اگر شما با دين و اولياى دين، كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ائمّه طاهرين(عليهم السلام) دشمنى داريد و كلام آن ها را معرفت نمى دانيد، به چه دليل اسفار ملّاصدرا و اشارات و قانون و شفاى بوعلى را، كه توسط فرهيختگان ايرانى به رشته تحرير درآمده اند و حتى اروپاييان برخى از آن ها را به عنوان منابع تحقيق گران بهاى خويش مورد تكريم قرار مى دهند، معرفت نمى پنداريد، ولى گفته هاى اگوست كنت و كانت و روسو را علم ناب مى دانيد؟

از سخنان آخوندزاده برمى آيد كه نه تنها علوم دينى، بلكه محصولات فكرى دانشمندان مشرق زمين را هم علم نمى دانسته و همه چيز را در يافته هاى فلاسفه و جامعه شناسان و انديشمندان غربى مى ديده است. از اين رو، سخت از مسدود بودن راه انتقال آسان علوم غربى به مدارس مسلمانان تأسف مى خورده و آن ها را صرفاً به دليل عدم آشنايى با آن علوم بى سواد مى خوانده است. وى در نامه اى به ميرزا ملكم چنين مى نويسد: «دولت روس پس از تسخير داغستان ـ يعنى از دو سال پيش ـ براى زبان هاى مردم آوار و چچن و چركس الفباى جداگانه اى با حروف لاتين درست كرده اند و در مدارس آن جا، كه تازه گشاده اند، خط جديد را تدريس مى كنند و پاره اى كتاب هاى اسلامى را به همان خط برگردانده اند. آنان صاحب سواد و علم خواهند شد. اما اهل بسايط قفقاز، قريب به دو ميليون، از نكبت خط قديم اسلام، مثل حيوان هنوز كور و بيسواد مانده اند.»( ) غرب زدگى چنان در تار و پود آخوندزاده اثر كرده بود كه همه كمالات اخلاقى و انسانى شرق را در مقابل پيشرفت فناورى غرب ناديده مى گرفت; او چنان مبهوت علوم غربى شده بود كه تمام علوم مشرق زمين را هيچ مى انگاشت، مردمش را حيوان و دانشمندانش را بى سواد و دانش آن ها را امور لاطايل مى پنداشت.

وى با نشر آثار و انديشه هاى خويش، آن هم با لباس اصلاح طلبى، در ميان روشن فكران ايران، نقش بسزايى در تكوين فكر مشروطه غربى به عنوان نظام سياسى مترقّيانه و سعادت آفرين ايفا نمود، به گونه اى كه آثار و نوشته هايش زمينه مخالفت با روحانيت و آموزه هاى دينى، و روى كار آمدن عناصر غيرمكتبى و تشكيل مجلس سكولار را فراهم آورد.

در مورد شخصيت آخوندزاده بايد گفت: وى در عين دغدغه اصلاح گرايانه به دليل بيگانگى از فلسفه خلقت و هدف زندگى بشر، غايت رشد ملت ها را در ترقى مادى آنان و گسيل شدن به سوى تمدن غرب، حتى به قيمت خروج از مرزهاى شريعت و مقدّسات ملى و ميهنى شان مى بيند. بدين دليل، جدايى ملت از شريعت و تحقير فرهنگ خودى و اقتباس و ستايش مؤلّفه هاى عصر نوزايى را راه نجات ايران مى پندارد.

از اين رو، آدميت در معرفى او مى نويسد: «داعى اخذ دانش و حكمت و مدنيّت غربى است، انديشه ساز ناسيوناليسم ايرانى است، نقّاد سياست و دين است و معتقد به تفكيك مطلق سياست از ديانت. دشمن دولت استبدادى و هرگونه حكم رانى فردى است، هواخواه مشروطيت عقلى ـ عرفى بر پايه حقوق طبيعى است، هاتف اصلاح دينى و پروتستانتيسم اسلامى است.»( )

2. ميرزا ملكم خان ناظم الدوله

زندگى فردى و سياسى

در ميان روشن فكران غرب زده، ميرزا ملكم خان در رشد مشروطه خواهى، بخصوص در ميان طيف فرهنگى و اهل مطالعه آن عصر، نقش مهمى داشت. او پسر ميرزا يعقوب ارمنى و متولد 1249 ق بود كه با حمايت پدر از ده سالگى براى تحصيل علم و دانش به اروپا رفت و در يكى از مدارس فرانسه كه در آن در زمينه «پلى تكنيك» و فلسفه علوم سياسى و مهندسى تدريس مى شد، تحصيل نمود.( ) وى پس از بازگشت به ايران براى نخستين بار، خط تلگراف بين مدرسه «دارالفنون» و قصر شاهى را راه اندازى كرد، مهارت هاى ويژه او مايه حيرت مردم آن عصر شد، به طورى كه آدميت مى نويسد: «اين آزمايش هايى كه از خواص شيميايى و فيزيكى در مدرسه و خارج مى كرد، چون براى مردم آن زمان جنبه غرابت و تازگى داشت و جز معدودى از خواص، كسى به علل و اسباب طبيعى آن ـ چنان كه بايد ـ آشنا نبود، براى او يك امتياز زبردستى و تردستى و چشم بندى در اذهان ساده توليد كرد.»

اقدامات چشم گير و قابليت هاى ممتاز او در كشور به زودى موجب جلب نظر دربار و فرهيختگان كشور گرديد. از اين رو، به تدريج، با نشر انديشه هاى اصلاحى خود، زمينه مشروطيت را فراهم آورد; از جمله پس از بازگشت از پاريس، رساله اى تنظيم كرد و تحت عنوان كتابچه غيبى به پى روى از آنچه در مملكت عثمانى «تنظيمات» خوانده مى شد، اصول و قواعدى براى اصلاح امور پيشنهاد كرد، و به وسيله ميرزا جعفرخان مشيرالدوله به ناصرالدين شاه داد.

دومين اقدام مهم ملكم تأسيس فراموش خانه بود. او براى اولين بار، بين سال هاى 1276 و 1277 قمرى نخستين لژ فراماسونرى را در ايران تأسيس كرد.( ) گرچه پس از مدتى فراموش خانه ملكم با درخواست حاج ملّاعلى كنى از ناصرالدين شاه تعطيل گرديد، ولى پس از مدتى دولژ مجمع و جامع «آدميت» بر اساس تعاليم ملكم شكل گرفت كه در اين ميان، «جامع آدميت»، كه متشكّل از طرفداران انديشه ملكم بود، در بسيارى از وقايع پيش از مشروطه دخالت جدّى داشت.( ) وى در مدتى كه در ايران به سر مى برد، در انعقاد قرارداد ننگين «رويتر» نقش مهمى ايفا نمود. قرارداد ننگين «رويتر» قراردادى بود كه با همكارى ملكم و ميرزا حسين خان سپهسالار به بارون ژوليوس رويتر واگذار گرديد. به موجب آن، حق بهره بردارى از مراتع، معادن، جنگل ها، اراضى حاصلخيز، گمرك هاى جنوب، انحصار كشيدن خطوط مخابرات و راه آهن و... به مدت هفتاد سال در ازاى دريافت يك وام 25 ساله با بهره 5 درصد به يك يهودى تبعه انگليس به نام اسرائيل يوسفات، معروف به «رويتر»، واگذار گرديد.( )

ملكم از سال 1307 سفير ايران در انگليس بود. در همين مدت، امتياز فضاحت بار «لاتارى» را منعقد كرد كه منجر به عزل وى از تمام مناصب دولتى اش گرديد و بعد توسط دادگاهى در انگلستان در رابطه با يك كلاه بردارى محاكمه شد. در مدتى كه بى كار بود، نامه هاى ملتمسانه اى در جهت ارجاع مجدّد شغلى به دربار شاه نوشت، ولى از سوى شاه پاسخ مثبت دريافت ننمود. همين امر موجب گرديد به مبارزه با دربار برخيزد; روزنامه قانون را تأسيس كرد و در آن به نكوهش حكومت ايران و وزراى فاسد ناصرالدين شاه پرداخت. در طول اين مدت، وى افكار خود را در روزنامه مى نوشت و به خورد مجامع فرهنگى ايران مى داد و راه كارهاى پيشرفت و تمدن را به ايرانيان ارائه مى كرد.( ) از واكنش افراد در قبال سكوت يك ساله ملكم در مورد اصلاحات در ايران به دست مى آيد نوشته هاى او نقش مهمى در تكوين نهضت و انديشه هاى ترقى خواهانه بزرگان ايران داشته است. امين الدوله خطاب به ملكم در همين زمينه چنين مى گويد: «راستى بد مى كنيد، بكلى ترك ما گفته ايد. بنده هم از لج جناب عالى تنبلى پيش گرفته، نه مى نويسم نه مى گويم، نه به پروگره (Progrese) ]پيشرفت و ترقى [كار دارم، نه معتقد به سيويليزاسيون ]تمدن [هستم...»( ); و در نامه بعدى به طور جدّى، نوشت: خيلى به مرقومات شما محتاجيم، تنها مهيّج و محرّك، همان نوشتجاتى است كه از جنابعالى برسد...».( )

انديشه هاى سياسى و اجتماعى

روزنامه قانون در ايران توسط همكار ملكم، ميرزا آقاخان كرمانى، توزيع مى شد.( ) ملكم در مقالات اين روزنامه، طرح نظم نوين اداره ايران را ارائه مى كرد تا بدين وسيله، كشور از عقب افتادگى و واپس ماندگى در آمده، به پيشرفت هاى غرب نزديك گردد. نظام مورد نظر ملكم نظام سلطنت مشروطه بود. وى معتقد بود براى ترقّى ايران، چاره اى جز تغيير ساختار نظام حكومتى از سلطنتى مطلقه به مشروطه نيست; همان گونه كه غرب نظام سلطنتى فئوداليته را كنار نهاد و به جايش نظام مشروطه را جايگزين كرد و در نتيجه، به تمدن خيره كننده اى دست يافت، رشد تمدن ايران نيز در گرو همين تغيير است. نظام مشروطه موردنظر ملكم داراى سه ركن اساسى مجلس، هيأت وزرا و شخص شاه بود كه در اين ميان، مجلس در رأس ساير قوا بود، به گونه اى كه مجلس علاوه بر وضع قانون، قدرت نظارت بر اجراى قانون را در دست داشت و مى توانست وزرا را استيضاح و عزل كند. در حقيقت، وى حكومت را همچون نظام ليبرال ـ دموكراسى غرب كاملا برخاسته از رأى مردم و تمام قوّت آن را در نمايندگان مردم متمركز مى نمود.( ) وى بحث «سلطنت مشروطه» و «مجلس شوراى ملّى» را پس از 1300 هـ.ق ـ يعنى 24 سال پيش از انقلاب مشروطه ـ بيان كرد و در سال 1302 ق كتابچه كوچكى در مورد «قوانين اساس دولت و قوانين اداره مملكت» نوشت كه ميرزا محمدعلى خان فريد الملك، منشى سفارت ايران در لندن در يادداشت هاى روزانه خود (16 شعبان 1302) مى نويسد: كتابچه مزبور با اين عبارت شروع شده بود: «]در[ دول منظم دو قوانين هست. يكى قوانين اساس دولت و ديگر قوانين اداره مملكت، و پس از آن بيان سلطنت مشروطه و سلطنت مطلق بود.»( )

ملكم قايل به دو مجلس يكى «مجلس اقطاب» و ديگرى «مجلس وكلاى ملّت» بود. از ظاهر كلامش برمى آيد كه وى معتقد بود: اعضاى «مجلس اقطاب» لزوماً نبايد توسط ملت تعيين شوند، ولى اعضاى «مجلس وكلاى ملت»، كه گاه از آن به «مجلس شوراى كبراى ملّت» ياد مى كرد، مى بايست توسط مردم انتخاب شوند.( ) از اين رو، در روزنامه قانون (رمضان 1309) مى گويد: «به اقتضاى يك قرار مطلق، تشخيص و تدوين و استقرار قوانين بايد حكماً به مشورت و به تصديق دو مجلس دوگانه باشد: يكى مجلس وكلاى ملت كه خود ملت انتخاب مى كند; و يكى ديگر مجلس اقطاب كه مركّب است از فضلا و كمّلين قوم.( )

وى در روزنامه قانون (ذيحجه 1307) وظيفه مجلس شوراى ملّى و خصوصيات نمايندگان را چنين ذكر مى كند: «بايد اقلا صد نفر از مجتهدين بزرگ و فضلاى نامى و عقلاى با معرفت ايران را در پايتخت دولت در يك مجلس شوراى ملى جمع كرد و به آن ها مأموريت و قدرت كامل داد كه اقلا آن قوانين و آن اصولى كه از براى تنظيم ايران لازم است، تعيين و تدوين و رسماً اعلام نمايند. ثانياً، موافق يك قرار مضبوط، خود را، يعنى آن مجلس شوراى ملى را، مواظب و مراقب و موكّل اجراى قانون قرار بدهند. بدون اين شرط آخرى، يعنى بدون وجود يك مجلس ملّى، كه دائم مراقب اجراى قوانين باشد، بهترين قوانين دنيا بى اثر و بى معنى خواهد ماند.»

سپس به شاه طعنه زده، مى گويد: «اگر پادشاه ما ـ چنان كه مكرّر مى گويد ـ واقعاً طالب نظم ايران است، پس چرا اين مجلس شوراى ملّى را يك روز زودتر فراهم نمى آورد؟ سببش همان است كه خود پادشاه مكرّر بيان فرموده: از براى تنظيم يك دولت ميل پادشاه كافى نيست. بايد خود خلق اين قدر شعور را داشته باشند كه به مقام طلب قانون برخيزند.»

نورايى مى گويد: روزنامه قانون در جريان جنبش مشروطه خواهى تأثير عمده دارد و اهميت آن يكى در نشر عقايد آزادى و قانون طلبى و ديگر در تعاليم ايجاد جمعيت حزبى است.»( )

ميرزا ملكم خان ده سال پس از بركنارى از پست هاى دولتى و زندگى در اروپا، به سال 1316ق در دوران پادشاهى مظفّرالدين شاه، سفير كبير ايران در رم شد و تا ده سال اين سمت را دارا بود. وى دو سال پس از پيروزى انقلاب مشروطه در سال 1326ق در سويس درگذشت.( )

سبك ويژه در برخورد با جريان هاى مذهبى

چنانچه پيش تر گذشت، وى اساساً از يك خاندان ارمنى و پرورش يافته مدارس ارامنه فرانسه به شمار مى آمد. از اين رو، هيچ گونه دل بستگى به اسلام نداشت. ولى به دليل دينى بودن جامعه ايران، صلاح نمى ديد با احساسات دينى مردم روبه رو گردد. به همين دليل، در نوشته هايش، در عين ترويج مشروطه غربى و سياست منهاى ديانت، از ستيز مستقيم با دين خوددارى مى كرد و به دوستان روشن فكر خود نيز توصيه مى كرد: براى رسيدن به مقصود خود، ابتدا به جنگ دين مردم نروند. وى در گفتوگو با آخوندزاده ]در مورد ارشاد و راه نمايى [«ساكنين مملكت عثمانيه و ايران و قفقاز، تأكيد مى كند: ]از آن جا[ كه ]آن ها[ پيرو يكى از اديان سه گانه اسلام و نصرانيت و يهود هستند، نبايد ارشاد را از انتقاد دينى شروع كرد.»( )

وى معتقد بود: «جامعه هاى غير اروپايى هنوز به مرحله علمى نرسيده اند و بايد زمينه ترقّى اين ملل را با رواج تفكر علمى آماده گردانيد. ولى چون معتقدات ايمانى پا برجاى است، نبايد آن معتقدات را مورد حمله قرار داد; زيرا كمكى به ترقّى نخواهد كرد و بر عكس، بر مقاومت اهل ايمان خواهد افزود.»( )

او خطاب به آخوندزاده مى نويسد: «تو، ميرزا فتحعلى! بدان كه به دين هيچ يك از ايشان نبايد بچسبى و نبايد به ايشان بگويى كه اعتقاد شما باطل است و شما در ضلالت هستيد... تو بدين شيوه ناملايم براى خود هزار قسم مدعى و بدگو خواهى تراشيد و به مقصود خود هم نخواهى رسيد. هركس از ايشان از روى لجاجت و عناد حرف تو را بيهوده و دلايل تو را پوچ خواهد شمرد و زحمت تو عبث و بى جا خواهد شد. چرا به دين ايشان مى چسبى؟ تو دين ايشان را كنار بگذار و در خصوص بطلان آن هيچ حرف مزن...»( )

اين در حالى است كه ملكم در گفت گوى ديگر خود با آخوندزاده با زير سؤال بردن همه اديان با يك برهان به ظاهر منطقى شيوه دين زدايى مدرن را به وى مى آموزد، ابتدا با تكيه بر اين نكته كه پيش از دين حضرت موسى(عليه السلام) و عيسى(عليه السلام) و محمد(صلى الله عليه وآله)، اديان شرك آميز ديگرى همچون آتش پرستى و بت پرستى بوده اند. مى گويد: «اديان متعدده باطله در دنيا ظهور داشته است; از قبيل دين بت پرستى و آتش پرستى و برهمنى و كثرت آلهه يونانيان... عقل انسانى متحيّر است كه آيا به چه سبب خداوند عالم آن نوع اديان باطله را چندين هزار سال قبل از ظهور اديان ثلثه صحيحه پايدار و برقرار گذاشته است.» حكم عقل ان است كه خداوند در ظهور و بقاى آن اديان باطله مداخله اى نداشته، بلكه همه آن ها را مردمان زيرك و رياست طلب به جهت نيل خودشان احداث نموده اند.»( )

وقتى كه بطلان اديان قديمه بر پيروان اهل كتاب روشن كرد، مى گويد آن وقت «بلا اختيار بطلان اديان خودشان را نيز از آن ها قياس خواهند كرد و خواهند فهميد كه اگر دين در دنيا لزوم مى داشت، چرا چندين هزار سال خداوند عالم پيغمبر بر حقى نفرستاده كه آن اديان باطله را از روى زمين كم كند تا زمان حضرت موسى. مگر تا آن زمان اين دنيا و اين بندگان تعلّق به او نمى داشت؟ يا مگر تا آن زمان خوابيده بود و بعد بيدار شده ديد كه دنياى او را اديان باطله ملوّث كرده اند. آن وقت به فكر فرستادن حضرت موسى و ديگر رفقايش افتاد؟»( )

اين جملات نهايت بى اطلاعى روشن فكر ليبرال ايران از معارف دين را مى رساند، به گونه اى كه ملكم، اين چهره معروف و مشهور آن، نمى داند پيش از حضرت موسى(عليه السلام)پيامبران متعددى در جوامع بشرى حضور داشتند و نه تنها جوامع هيچ گاه خالى از حجّت الهى نبودند، بلكه پيش از تشكيل اجتماع بشرى، اولين مخلوق الهى حضرت آدم(عليه السلام)، خود پيامبر خدا بود و داستان آن به طور مفصل در قرآن مجيد ذكر گرديده است.

فرازهاى مزبور از گفتار ملكم نشانگر آن هستند كه اساساً او به هيچ دينى اعتقاد نداشت; حتى به دين خانوادگى ارمنى خويش پايبند نبود; همان گونه كه بر طبق وصيتش پس از مرگ او را در شهر «بُرن»، كه داراى دستگاه سوزاندان اجساد است، بدنش را سوزانده و خاكستر جسدش را در كوزه اى ريختند و به وارث او تحويل دادند.( )

ويژگى هاى شخصيتى

ملكم اساساً در زندگى به هيچ ارزشى پايبند نبود و شخصيت ثابتى نداشت; گاه به عنوان يك منجى و اصلاحگر، نسخه هاى شفابخش براى ايرانيان مى پيچيد و گاه خود با اخذ رشوه از بيگانه براى عقد قراردادهاى ننگين عليه ايران دلّالى مى كرد و يا با حقّه بازى و كلاه بردارى زندگى مى گذرانيد. وقتى شاه قرارداد «لاتارى» را لغو كرد، ملكم تلگراف لغو قرارداد امتياز را به مبلغ چهل هزار ليره به يك شركت انگليسى فروخت.( )

در همين اوقات، كه لغو امتياز «لاتارى» در اروپا آشكار گرديد، خريدار امتياز لاتارى كه از جريان لغو آن مطّلع شده بود، ملكم را به عنوان كلاهبردار در محاكم انگلستان تعقيب كرد.( )

جاه طلبى و مال پرستى و بى هويّتى شخصيتى او در نامه اى كه براى ناصرالدين شاه پس از معزول شدن از سمت هاى دولتى نگاشته به خوبى هويداست. او مى گويد: «... واللّه، باللّه، هر يك از تكاليف را كه اشاره بفرماييد، قبول خواهم كرد. به همه حالت راضى هستم، مگر بى كارى، حتى بى كارى را هم قبول خواهم كرد، اما به شرط اين كه اسباب گذران من مهيّا باشد. اگر بخواهند هم گرسنه باشم و هم بى كار بمانم، اين نخواهد شد. من اگر حقّه بازى كنم (اشاره به شعبده بازى و كارهايى از اين قبيل)، سالى هفت، هشت هزار تومان عايد من مى شود. اگر فراموش خانه برپا كنم، سالى بيست، سى هزار تومان مداخل مى كنم...»( )

چنانچه پيداست او از ارتكاب اعمال منكر باكى نداشت و همه چيز، حتى تأسيس فراماسونرى، را براى كسب درآمد شخصى روا مى ديد.

نتيجه گيرى

اهداف، راه كارها و ويژگى هاى اين دو رهبر فكرى مشروطه غربى، كه نقش مؤثرى در سكولاريزه كردن نهضت مشروطيت ايران ايفا نموده اند، ما را به نتايج ذيل رهنمون مى سازند:

1. افيون خواندن دين در دهه سوم انقلاب در حقيقت استمرار تكاپوى روشن فكران ليبرال عصر مشروطه مى باشد; روشن فكرانى همچون ميرزا فتحعلى آخوندزاده كه خودباختگى در برابر غرب، بى اطلاعى از تعاليم اسلام، پرورش در محيط هاى آموزشى غربى، تحقير ملت و سنّت هاى آنان از مهم ترين ويژگى هاى شان به شمار مى آيد.

2. مخالفت با عزادارى سنّتى حضرت سيدالشهدا(عليه السلام) و مبارزه با مسأله تقليد و رابطه مقلّد و مرجع، كه امروزه از قلم و زبان برخى از عناصر سكولار ترويج مى شود، ابزارى است كه منوّرالفكران الحادى عصر مشروطه از آن به عنوان ابزارى براى از بين بردن حيات دينى ملت ايران استفاده مى كردند، و با توجيهات به ظاهر معقول، آن را پى مى گرفتند.

3. روشن فكر ليبرال نه تنها قايل به جدايى روحانيت از مدنيت و ديانت از سياست مى باشد، بلكه در نهان خويش، اصل وجود خدا را انكار كرده، به اطاعت از هيچ دينى، حتى در قلمرو حيات فردى، اعتقاد ندارد. اين حقيقت از نامه نگارى هاى ميرزا فتحعلى و ملكم خان به وضوح پيداست.

4. جريان روشن فكر «لائيك» همواره خود را ملزم به مبارزه علنى با نهادهاى مذهبى جامعه نمى بيند، بلكه برخى از آن ها تا رسيدن به مرحله مدنيت منهاى روحانيت، با تأييد زبانى دين و حتى واگذارى برخى مناصب به رهبران دينى موافق مى باشند. بنابراين، همواره نهادهاى دينى جامعه بايد نسبت به اقبال جريان هاى ليبرال با احتياط برخورد نمايند.

1ـ ر.ك: بازتاب انديشه در مطبوعات ايران، قم، مركز پژوهش هاى صدا و سيما، ش 14، ارديبهشت 1380، ص 65، گفتوگو با دكتر مددپور.

2و3و4. ر.ك: فريدون آدميت، انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوندزاده، تهران، خوارزمى، چ1، 1349، ص 10و14و 16.

5الى 12ـ همان، ص 193و191 / ص 210 / همان، ص 277و 180و 72و 73 / ص 73 و 74.

13الى17ـ همان، ص 74 و 75 / ص 74 / ص 75 و 76 / پيش گفتار.

18ـ محمدرضا فشاهى، از گاتها تا مشروطيت; تحولات فكرى و اجتماعى در جامعه فئودالى ايران، تهران، گوتنبرگ، 1354، ص 438و 439 و ر.ك: فريدون آدميت، فكر آزادى و مقدّمه نهضت مشروطيت، سخن، 1340، ص 94.

19ـ محمدرضا فشاهى، پيشين، ص 439.

20و21ـ موسى نجفى و موسى فقيه حقّانى، تاريخ تحوّلات سياسى ايران، تهران، مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران، 1381، ص 600و 559.

22ـ ر.ك: فرشته نورايى، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله، تهران، شركت سهامى كتاب هاى جيبى، چ 1، 1352، ص 167 / محمدرضا فشاهى، همان، ص 440 تا 444 / فريدون آدميت، فكر آزادى، ص 108 تا 110.

23و24ـ فرشته نورايى، پيشين، ص 122 و 123.

26ـ ر.ك: فريدون آدميت، فكر آزادى، ص 113 تا 149.

28و29ـ همان، ص 148ـ149.

30ـ همان، ص 149.

32،33،34ـ فرشته نورايى، پيشين، ص 46.

35و36ـ همان، ص 46 و 47.

37ـ ر.ك: محمدرضا فشاهى، همان، ص 448.

38ـ ر.ك: فريدون آدميت، فكر آزادى، ص 108 و 109.

39ـ ر.ك: محمدرضا فشاهى، همان، ص 444.

40ـ پيشين، ص 441.