تجددگرايان افراطى و علما در انقلاب مشروطه

عبدالله شهبازى

منبع : مجله آموزه ، شماره 6 ، زمستان 83

 

بحثى را كه مى‏خواهم ارايه دهم، درباره رابطه تجددگرايى افراطى و علما در دوره مشروطه است، و گريزى است به مفهوم رايجى كه در فرهنگ سياسى ما متداول شده، دالّ بر اين‏كه گويا در دوران مشروطه بين علما و روشن‏فكران تعارض وجود داشت؛ اما به نظر مى‏رسد كه چنين تعارضى وجود نداشته؛ يعنى گروهى كه در مقابل علما بودند، روشن‏فكران نبودند. علت اين اشتباه و دليل رواج اين تعبير نادرست، تعريف غلطى است كه از مفهوم روشن‏فكرى در جامعه ما متداول شده؛ به اين معنا كه روشن‏فكرى به معناى يك جريان سياسى معين انگاشته شده كه همان جريان تجددگرايى افراطى است؛ يعنى از واژه روشن‏فكر در واقع تجددگرايان افراطى را اراده مى‏كنيم؛ غرب‏گرايانى كه دين‏ستيز بودند؛ در مقابل روحانيان ايستادند و تمام همّ و غمّشان در دوران مشروطه اين بود كه علما را از صحنه بيرون كنند. آنان روش‏هاى مختلفى به كار گرفتند؛ از توطئه و ترفندهاى مختلف تا ترور: ترور مرحوم شيخ فضل‏اللّه نورى و ترور مرحوم سيد عبداللّه بهبهانى. علاوه بر آن با حربه‏هاى مختلف تبليغاتى و... در نهايت توانستند دستاوردهاى مشروطه را تصاحب كنند و رهبرى علما ـ بويژه مرحوم آخوند خراسانى كه رهبر انقلاب مشروطه بود ـ را از صحنه كنار بزنند و ايشان و مرحوم شيخ عبداللّه مازندرانى را در وضعى قرار دهند كه به تعبير مرحوم مازندرانى ـ از جان خود خائف بودند.

آيا جريانى كه در مقابله با نهضت اصيل مشروطه و علما قرار گرفت و همه را از صحنه به در كرد، روشن‏فكران بودند؟ آن‏ها روشن‏فكر نبودند؛ بلكه تركيبى از گرايش‏هاى مختلف سياسى، شبكه‏هاى سرّى و جاسوسى و نخبگانى بودند كه شاخص فكر آن‏ها غرب‏گرايى، تجددگرايى و شيفتگى نسبت به غرب بود و از سوى كانون‏هاى خارجى حمايت مى‏شدند. دليل اين ادعا آن است كه روشن‏فكر، تعريف معينى دارد.

اشتباه گرفتن غرب گرايى و روشن‏فكرى، از واضح نبودن و مغشوش بودن تعريف روشن‏فكر ناشى مى‏شود. يك مفهوم روشن‏فكر، مفهوم روسى و ماركسيستى آن است. اين مفهومى است به نام اينتلى‏جنتسيا(1) كه در دهه 1860 ميلادى در روسيه رايج شد؛ يعنى در پى اصلاحات الكساندر دوم، تزار روسيه كه خود شيفته الگوهاى غرب بود، نسلى از جوانان تحصيل كرده به شدت شيفته اروپاى غربى در روسيه پيدا شدند. اين‏ها عمدتا ملحد و نسبت به وضع موجود پرخاش‏گر بودند، و تمام اين ويژگى‏هايى را كه ما در فرهنگ متداول خود از مفهوم روشن‏فكر مى‏شناسيم، داشتند. كتاب چه بايد كرد نوشته نيكلاى چرنيسفسكى نيز كه به فارسى ترجمه شده، كتاب مقدس آنان بود. به اين گروه اينتلى جنتسيا مى‏گفتند. اينتلى‏جنسيا به معناى روشن‏فكر، يك واژه روسى است كه ريشه لاتين دارد و از آن همين گروه را اراده مى‏كردند: جوان‏هاى تازه آشنا شده با غرب كه به مذهب و سنن ارتدوكس روسيه اعتراض مى‏كردند و رفتارهاى نامتعارفى داشتند.

بعدها ماركسيسم همين واژه را مورد پيشتازان سياسى جامعه به كار برد و نان را روشن‏فكر معرفى كرد. حزب توده هم بعد از شهريور 20، اين مفهوم را در جامعه ما رواج داد؛ يعنى روشن‏فكر به كسى مى‏گفتند كه بى‏دين باشد، معترض، به تعبير خودشان انقلابى باشد، و در يك كلام روشن‏فكر به كسى مى‏گفتند كه كمونيست توده‏اى باشد. اين مفهوم روسى ـ ماركسيستى روشن‏فكر است كه رواج يافته و از آن، روشن‏فكران در مقابل علما را اراده مى‏كنيم.

در علوم اجتماعى، تعريف ديگرى از روشن‏فكر وجود دارد. روشن‏فكر در دانش‏هاى اجتماعى، به بخشى از اعضاى جامعه گفته مى‏شود كه به حرفه‏هاى فكرى اشتغال دارند؛ يعنى در مقابل بقيه اعضاى جامعه كه به حرفه‏هاى مختلف مى‏پردازند، به بخشى از اعضاى جامعه كه توليدكنندگان فكرى جامعه هستند، روشن‏فكر مى‏گويند. در اين تعبير فرق نمى‏كند كه گرايش سياسى اين‏ها چه باشد: ديندار باشند يا دين‏ستيز، از نظام سياسى موجود طرفدارى كنند يا با آن مخالفت ورزند. اين مجموعه را در عرف علمى و جامعه‏شناسى، روشن‏فكر مى‏گويند كه جدى‏تر از مفهوم ماركسيستى آن است.

طبق اين تعبير مى‏توانيم بگوييم حتى روحانيان هم جزء گروه‏هاى روشن‏فكرى‏اند؛ چون يكى از كهن‏ترين و مهم‏ترين توليدكنندگان فكرى جامعه مى‏باشند؛ يعنى گروهى اجتماعى‏اند كه كارشان توليد فكرى است و با فكر سر و كار دارد. طبق اين تعريف، در جوامع اسلامى در قرون سوم تا پنجم هجرى، گروه‏هاى وسيع روشن‏فكرى داشتيم؛ براى نمونه با مراجعه به احياءِ علوم دين ابوحامد امام محمد غزالى مى‏توان تركيب گروه‏هاى فكرى جامعه در آن زمان را به روشنى دريافت. غزالى در اين كتاب كه متعلق به قرن پنجم هجرى است، صاحبان مشاغل فكرى در جامعه زمان خود را به سه دسته اصلى تقسيم مى‏كند:

اول، علما و مدرسان طلاب علوم دينى؛

دوم، كارگزاران دولتى و از جمله دبيران و مستوفيان؛

سوم، كارشناسان و متخصصان در علم‏هايى كه براى مصلحت تن‏ها و شهرها بدانان حاجت افتد.

در قرون اوليه اسلامى اين گروه‏هاى اجتماعى ـ يا به تعبير جامعه‏شناسى روشن‏فكران ـ از منزلت بالايى برخوردار بودند؛ مثلاً در قرن سوم هجرى فردى به نام ابن اعرابى را مى‏شناسيم كه در ازاى تدريس ماهيانه، يك هزار درهم حقوق دريافت مى‏كرد. در آن زمان يك‏هزار درهم، معادل قيمت يك‏صد گوسفند (پنج تا هفت ميليون تومان امروزى) بوده. اين نشان‏دهنده منزلت والاى روشن‏فكران در قرون اوليه اسلامى است: روشن‏فكر به مفهوم شاغلان و مولدان فكرى جامعه.

بنابراين ـ به اعتقاد بنده ـ بهتر است زمانى كه ما از تعارض علما و روشن‏فكران صحبت مى‏كنيم، از تعارض تجددگرايان افراطى و جريان‏هاى سياسى افراطى غرب‏گرا با روحانيان سخن بگوييم، تا اين كه خلط مبحث نشود و شاغلان حرفه‏هاى فكرى و استادان دانشگاه تصور نكنند كه از روشن‏فكران مقابل علما، آنان را اراده كرده‏ايم. شايد اين تعبيرى باشد كه دشمن رواج داده تا اين دو مفهوم خلط شود و استاد دانشگاه تصور كند كه از اساس، در ضديت با جامعه روحانى قرار دارد.

به طور خلاصه سابقه تعارض تجددگرايان افراطى با علما، به دوران فتحعلى شاه قاجار مى‏رسد؛ زمانى كه حكومت انگليسى هند در زمان نيابت سلطنت ريچارد ولزلى، اولين مسيونرهاى پروتستان را به ايران اعزام مى‏كند و آنان رساله‏هاى متعددى عليه اسلام و قرآن كريم مى‏نويسند؛ از جمله رساله معروف ميزان الحق كه مؤلف آن كارل پفاندر، ميسيونر آلمانى است و در خدمت انگليسى‏ها بود.(2)(3) اين تهاجمى كه ميسيونرهاى پروتستان با حمايت دستگاه استعمار انگليس آغاز مى‏كنند، موجى از ردّه‏نويسى را در ميان علماى ما ايجاد مى‏كند و علمايى چون مرحوم حاج ملا احمد نراقى و سيد محمدحسين خاتون‏آبادى و ديگران، رساله‏هايى مى‏نويسند كه به رَد عليه پادرى معروف است. پادرى همان(4) به معناى پدر است كه عنوان ميسيونرها بود.

دومين موج، تهاجمى است كه به وسيله بابى‏گرى و بهايى‏گرى شروع مى‏شود همه اين‏ها سازمان‏يافته‏اند؛ اما در اين فرصت نمى‏توان مستندات آن را ارايه كرد.

سومين موج، به وسيله لژهاى ماسونى ايجاد مى‏شود.

چهارمين جريانى كه بنيان‏گذار حركت دين‏زدايى در جامعه ما بود، حركت شبكه اطلاعاتى انگليس است. فردى به نام مانكجى‏هاتريا كه از زرتشتيان هند بود، شبكه مفصلى از لژهاى ماسونرى ايجاد مى‏كند. با كمك ايشان است كه افرادى مثل رضا قلى‏خان هدايت و ...، فرهنگ تحريف شده برهان قاطع، انجمن آراى ناصرى و كتاب‏هاى ديگر را رواج مى‏دهند كه در جهت اشاعه باستان‏گرايى است و از اين طريق اولين نطفه‏هاى پرستش ايران باستان با قرار دادن آن در برابر اسلام شكل مى‏گيرد.

جريان بعدى، صوفى‏گرى و فرقه درويش‏هاست؛ بويژه فرقه‏هاى افراطى صوفى‏گرى كه افرادى مثل ميرزاى سكوت در رأس آن بودند، و ادبيات مفصلى كه نطفه‏هاى اوليه جريان تجددگرايى را با كتاب‏هاى جعلى مثل دساتير آسمانى، دبستان مذاهب، و... شكل مى‏دهد. همين موج است كه كمى بعد در دوران ميرزا حسين‏خان سپهسالار شكل نهايى خود را مى‏گيرد و از طريق افرادى مثل ميرزا فتحعلى آخوندزاده تقويت مى‏شود و در نهايت، در دوران انقلاب مشروطه موفق مى‏شود.

ملاحظه مى‏شود كه مبارزه، مبارزه فكرى نبود؛ بلكه دسيسه و توطئه بوده است. آنان اهرم‏هاى اصلى قدرت دولتى را در دست داشتند. به نظر بنده كاربرد تعبير نخبگان دو زيست درباره آنان مناسب است؛ چون هم وزير بودند، هم سفير بودند، هم از امكانات حكومت قاجار استفاده مى‏كردند و هم در موضع اپوزيسيون قرار داشتند (مثل خانواده فروغى و خانواده مشيرالدوله) كه هم از توبره مى‏خورند و هم از آخور؛ به همين دليل با ترفندهاى متعدد موفق شدند نهضت مشروطه را به شكست برسانند و در نهايت، آرمانشان را در غالب ديكتاتورى رضا شاه مستقر كنند.

 


1. Intelligentsia.

 

2. Carl Pfander.

3. مرحوم دكتر عبدالهادى حائرى اين رساله را در كتاب خودشان به هِنرى مارتين منتسب كرده‏اند كه اشتباه است.

 

4. Father.