روزنامه کاوه و امکان تجديد حيات ايران


حسين بهمنيار

منبع :

http://fis-iran.org

ايران نامه : (بنياد مطالعات ايران در امريكا)



بدون ترديد نهضت مشروطه را بايد نقطه عطفي در تاريخ معاصر ايران و در مسير تحولات فکري و سياسي ايرانيان شمرد. سيد حسن تقي زاده يکي از رهبران سياسي اين خيزش تاريخي بود که در طول زندگي سياسي خود فراز و نشيب هاي فراواني را طي کرد. وي از تندروترين رهبران سياسي مشروطه بود که به دليل فعاليت هايش ناچار راه تبعيدي نسبتاً طولاني را به اروپا در پيش گرفت.1 با اين تبعيد دوره نخست فعاليت سياسي او به انجام رسيد2 و دوره اي ديگر در زندگي اش آغاز شد که نقطه عطف آن را بايد انتشار روزنامه کاوه در برلين به شمار آورد. اين دوره مصادف بود با سرخوردگي بسياري از مشروطه خواهان از تحولاتي که در کشور به وقوع پيوسته بود.
 اگر تقي زاده در زمره افرادي بود که از همان ابتدا بر جدائي حوزه هاي دين و سياست از يکديگر پاي ميفشرد،3درمقابل نيروهاي قدرتمندي وجود داشتند که در سوداي آميزش و اختلاط تمدن و تجدّد غرب با انديشه هاي سنتي آن هم فقه شيعه بودند. به عبارت ديگر، گفتار مسلّط با کساني بود که مي خواستند سنّت هاي فکري را -که عمدتاً ريشه در جريان هاي خاص ديني اواخر صفويه داشت، و به دنبال فترت دوره هاي افشاريه و زنديه، دردوره نخست قاجار بار ديگر با قدرت سر برآورده بود و راه را بر جولان هرگونه انديشه فلسفي مسدود کرده بود- با صورت تجدّد به هم درآميزند. از اين رهگذر بحراني عظيم در حوزه نظر روي داد، در عمل اختلاط دو حوزه اي که کاملاً به هم بي ربط بودند بحران هاي اجتماعي فراوان آفريد و اغتشاش هاي عديده پديد آورد. آنچه در اين ميان روئيده بود نه نسبتي با تجدّد داشت و نه با سنت هاي ديني.4 شکست مشروطه، از آن نوع و گونهاي که سوداي اختلاط و امتزاج عناصر ماهيتاً متباين را در سر مي پرورانيد، بار ديگر برخي از روشنفکران ايراني را به اين صرافت انداخت که تجدّد را بازتعريف کنند و براي ايران ايدئولوژي خاص آن را ارائه دهند.5 اين دوره مصادف بود با جنبش هاي ناسيوناليستي اروپا و زايش انديشه هاي فلسفي خاصي که ناسيوناليسم را به مثابه ايدئولوژي جوامع بورژوائي مطمح نظر قرار مي داد. بسياري از روشنفکران ايراني مقيم غرب به اميد يافتن مفرّي براي خروج ايران از بن بست هاي سياسي و اجتماعي راه چاره را در تمسّک به ناسيوناليسم ايراني ديدند که نخستين جرقّه هاي آن از دوره ناصرالدين شاه زده شده بود.6

اين ايدئولوژي از سوي شمار بسياري از روشنفکران ايراني همانند علي اکبرخان داور، علي دشتي، مرتضي مشفق کاظمي، حسين کاظم زاده ايرانشهر، عبدالله رازي و کثيري ديگر از روشنفکران نسل دوم مشروطه ترويج مي شد. ازنسل نخست مشروطه خواهان سيد حسن تقي زاده نيز تا اندازه اي تحت تأثير اين جنبش قرارگرفت، اگرچه ازتندروي هاي آن مصون ماند.7 پس از جنگ جهاني اول، به کوشش تقي زاده و نوّاب در برلين روزنامه اي انتشار يافت که کاوه نام داشت. گردانندگان اين نشريه در حقيقت همان گردانندگان انجمن ايران در برلين بودند که سيد حسن تقي زاده و حسينقلي خان نوّاب دو تن از برجسته ترين اعضاي آن به شمار مي آمدند. در ايران، کساني چون احمد علي (مورّخ الدوله) سپهر که در اين دوره کارمند سفارت روسيه در تهران بود با آن مرتبط بودند. نشريه ارگان اين گروه انديشه تجدّد و ترقي را سرلوحه کار خود قرار داده بود. گردانندگان روزنامه معتقد بودند که تمدن جديد غرب را بايد يکپارچه پذيرفت و در ايران رواج داد.
به اعتقاد آنان گزينش از تمدن غرب غير ممکن است و راه به جايي نخواهد برد. انتشار کاوه را مي توان سرآغاز دوره اي از جنبش روشنفکري ايران به شمار آورد که فصل نويني در تاريخ تجدّدطلبي ايرانيان گشود. هدف هاي اعلام شده از سوي گردانندگان اين نشريه براي تجدّد ايران تأثير بسيار بر جريان هاي روشنفکري اين دوره و دوره هاي بعدي باقي گذاشت و بسياري از انديشه گران ايراني را مجذوب خود کرد. به عبارتي، گفتار حاکم بر انديشه تجدّدخواهي کاوه روح غالب اين دوران و انديشه مسلّط جريان روشنفکري به شمار مي رفت. پس از انتشار روزنامه کاوه، از سوئي، بسياري از جريان هاي روشنفکري تحت تأثير آن به تلاش و تکاپو پرداختند و، از سوي ديگر، شماري هم عليه آرمان هاي بازتاب يافته در آن، از جمله تجدّد و ديگر آرمان ها و دستاوردهاي مشروطه، به ستيز برخاستند.8 گروهي ديگر تحت تأثير تعاليم ديني برنامه هاي ويژه خود را ارائه کردند. امّا، هيچ کدام از آنها نتوانستند گفتار غالب را دستخوش تغيير سازند و اين خود نشان اين واقعيت بود که انديشه هاي کاوه از ضرورت ها و نيازهاي مبرم اجتماعي کشور برمي خاست.9 هدف اين مقاله بررسي و نقد ديدگاه هاي نويسندگان کاوه در ارتباط با تحولات اين دوران و عمدتاً بر اساس نوشته هاي آنان در همين نشريه است.


نقطه عزيمت ديدگاه هاي مندرج در کاوه
به دنبال بحران هاي عظيم مشروطه که ريشه در ماهيت دوگانه ساختار نظري آن داشت، بسياري از اصلاح طلبان ايراني براي رهاساختن کشور از گردونه بسته انحطاط همه جانبه توصيه مي کردند که برخي از مظاهر و ظواهر تمدن جديد اخذ شود و با اتکا به آنها کشور ايران راه رشد و توسعه همه جانبه بپيمايد و در برابر سيل بنيان کن غرب سخني تازه ارائه کند که حافظ منافع ملي و بقاي هويت ايراني گردد. اگرچه در ضرورت و اصل اين مقوله تفکيک و تمايزي بين تجدّدخواهان ديده نمي شد اما در باب راه و روش اجرائي اخذ اين مظاهر و ظواهر اختلافاتي بين آنان وجود داشت. در واقع، بسته به نوع سؤالي که اصلاح طلبان مطرح مي ساختند نوع پاسخ ها هم تفاوت پيدا مي کرد. امّا، پرسش اصلي در مورد راز ترقي غرب و علل انحطاط ايران بود. در برابر اين پرسش هم پاسخ هائي مطرح مي شد که پرداختن به همه آنها در حوصله اين مقاله نمي گنجد. در اينجا تنها به بررسي روزنامه کاوه که درواقع بازتابنده ديدگاه هاي تقي زاده بود مي پردازيم. آنچه گفتار روزنامه کاوه را از ديگر گفتارها متمايز مي کرد انديشه هاي نهفته در آن در مورد شيوه اخذ تمدن جديد بود که در حقيقت نقطه عطفي در مقطع خاصي از جنبش روشنفکري ايران به شمار مي رود.
 آن چه در مرحله نخست اهميتي بسيار داشت برخورد گردانندگان کاوه با مسئله اخذ تمدن جديد و حدود و ثغوري بود که در اين کار قائل مي شدند. اين انديشه مبتني بر پذيرش و ترويج تمدّن جديد بدون هيچ قيد و شرط بود. عواملي که اين نويسندگان را به اين انديشه جذب مي کرد انحطاط همه جانبه ايران از نظر عملي، سياسي و اخلاقي، از يک سو، و شکست جريان تجدّدخواه در مقطع مشروطيت، از سوي ديگر، بود که علي رغم تلاش هاي متمادي به دليل بحران هاي موجود در نظر و عمل نتوانست حتي گامي جامعه ايران را به سوي پيشرفت هدايت کند و انحطاط شتابنده آن را متوقف سازد. از نظر آنها ايران با وجود آزمودن تجربه مشروطه، در کليه عرصه هاي حيات، چه از نظر عيني و چه از نظر ذهني، از ملت هاي متمدن فرنگ صد هزار فرسنگ عقب تر به نظر مي رسيد.10 گذشته ناکام تجدّدخواهي و سقوط جامعه ايراني در هرج و مرج و گريز آن از اخلاق مدني و امتناع شکل گيري مناسبات جديد تمدني همکاران و نويسندگان کاوه را، نسبت به درستي راهي که در گذشته پيموده شده بود، به ترديد مي انداخت و آنها را از حرکتي روي گردان مي کرد که به دنبال گزينش وجوهي از تمدن و فرهنگ غرب و انطباق آن بر شرايط ايران، و بدون پرسش جدّي از سنّت، مي خواست با حفظ ميراث تاريخي گذشته از دستاوردهاي تجدّد هم بهره مند شود. به سخن ديگر، از ديد نويسندگان اين روزنامه جريان هاي غالب تجدّد خواه در گذشته در پي آن بودند که با حفظ قيد و بندهاي سنّتي جامعه را با دستاوردهاي تمدّن جديد آشنا سازند و به همين دليل اجتهادات بي معني مي کردند و اقدامات نيمه کاره اي انجام مي دادند که نه مي توانست حافظ سنن و ودايع گذشته باشد و نه مي توانست حتي اندکي ايرانيان را با مفاهيم مدنيت نوين همسو سازد. چه، ساختار و سامان فکري مدنيت نوين از اساس با تلقيات سنتي در تعارض بود، مباني آن ها با يکديگر تناقض داشت و به همين دليل سنّت نمي توانست با تجدّد وارد داد و ستد شود. گفتگو بين آنها ممتنع بود. بنابراين، نوشتند که اگر تجدّد خواهان واقعاً سوداي رهبري ايرانيان به سوي نجات و فلاح را در سر مي پرورانند، بايد جرأت کنند و اين قيود را به کناري نهند و تمدن جديد را با الزامات آن بپذيرند. در غير اين صورت بهتر است که با همان شيوه هاي گذشته زندگي کنند و حداقل به الزامات سنت وفادار بمانند زيرا اين شيوه بهتر از اين است که به تجدّد ناقص دست يازند.11
به عبارتي، گردانندگان کاوه مدرنيزاسيون را با تمام الزاماتش و با عنايت به خرد و عقل بشري که مبناي آن بود مورد توجه قرار مي دادند و معتقد بودند که نظام تمدني ايران را بايد يکجا مورد تأمل و پذيرش مجدّد قرار داد. کاوه به آن گروه ازايرانياني که به نام وطن پرستي در مورد برتري عادات و آداب و رسوم و سنن ايراني بر ملت هاي اروپائي فخر مي فروختند مي تاخت و خطاب به آنها مي گفت تا ايراني از سر جهالت و غفلت تصور مي کند که عادات و آداب او بر رسوم ساير ملل دنيا برتري دارد محال است بتواند راه ترقّي را بپيمايد. آنها به کساني که داعيه وطن پرستي داشتند، زبان فرانسه مي دانستند و سري به استانبول و مصر و بمبئي زده بودند طعنه مي زدند که با سخنان موهوم خود در مورد فضايل ملت ايران باعث جهل، غفلت و گمراهي مردم مي شوند. گفته مي شد اين عده تصور مي کنند اقرار بر تفوّق علمي و ترقي و تمدّن اروپا و عقب ماندگي ايرانيان خيانتي ملي است، در صورتي که نگاه داشتن مردم در جهل و سرگرم داشتن آنها به امور موهوم را بايد جنايتي ملّي دانست؛ بايد با نشر حقايق علمي ايرانيان را بر فقر مادي و معنوي خود آگاه ساخت و آنها را به حرکت در آورد.12 گفته مي شد که به جاي تجدّد ناقص و تشبّثات نيمه کاره تمدّن جديد را بايد بدون چون و چرا پذيرفت.

توصيه مي شد که صلاح ايران در اين است که جسماً و روحاً و ظاهراً و باطناً فرنگي شود و هيچ راه ديگري وجود ندارد.13 سپس مي افزودند که اگر انديشمندان ايران اين راه را اختيار کنند و درآن مسير جداً گام نهند نه تنها مردم ايران روي آباداني و نيک بختي خواهند ديد بلکه از خطراتي که در حال و آينده در کمين آنان است آزاد خواهند شد.14 براساس اين استدلال ها و با توجه به چنين اولويت هايي بود که در شماره اوّل دوره جديد کاوه، مصادف با 22 ژانويه 1920، گردانندگان آن سياست خود را درمورد لزوم پذيرفتن تجدّد و مرجّح دانستن تمدّن اروپائي در ايران و تسليم مطلق در برابر آن عنوان کردند.15 شماري از نشريه هاي ايران از در مخالفت با اين انديشه برآمدند و در برابر چنين انديشه ها و آرمان هائي استدلال کردند که عقب ماندگي ايران صرفاً در پاره اي از علوم و صنايع نيست که با پذيرش آنها کشور به جرگه ملل متمدن بپيوندد، زيرا انحطاط و عقب ماندگي جامعه ژرف تر و گسترده تر از حدّ متصوّراست.
 براساس اين استدلال، با توجّه به تهي دستي ايرانيان، هم ازنظر مادي و هم از نظرمعنوي، مشکل بتوان تمدن جديد را پذيرفت و ترويج کرد. به اعتقاد اين گروه اجتهادات بي معني بالاخص درجريان نهضت مشروطه، ازجمله بحث و مجادله لفظي يکساله درباره واژه مشروطه ثابت کرد که بسياري ازآراء روشنفکران ايراني اهميت و محتواي چنداني نداشته زيرا در تصوّر آنان مشروطه تنها نوعي رسم و آئين حکومت داري است.16 برهمين اساس، علاج حقيقي خرابي کشور وابسته به دو اقدام اساسي تلقي شد، نخست استخدام بي درنگ تعدادي مستشار خارجي و ديگراصلاحات نيمه کاره و تصويب لوايحي که هيچ ضمانت اجرائي نداشت. اجراي اين برنامه هم از دو حال خارج نبود يا فرنگي هايي که در استخدام ايران بودند بايد آن لوايح را براساس ميل و سليقه ايرانيان اجرا مي کردند و يا اينکه فرنگي هائي که عملاً حکومت را در اختيار خود قرار داده بودند بايد به اجبار آن اصلاحات را عملي مي کردند. از ديدگاه کاوه که در اين دوره بازتاب ديدگاه هاي تقي زاده بود، دعوت از مستشاران خارجي امري دائمي و اساسي براي تجدّد ايران شمرده نمي شد بلکه کاري موقتي و به منزله تعمير فوري و سريع بناي کهنه ايران به دست معماران ماهر خارجي بود. در باور نويسندگان اين نشريه، ايران جديد بايد به دست و همّت خود ايرانيان بنا شود و براي تهيه مصالح آن و نيز تربيت معماران ماهر تعليمات عمومي و دارالفنون هاي متعدد تأسيس گردد.17 از نظر کاوه، اين اساسي ترين و مهمترين اقدام براي تجدّد و ترقي کشور بود.


کاوه و ضرورت اصلاحات فرهنگي
نويسندگان کاوه براين باور بودند که جامعه ايران در انحطاط تمام عيار به سر مي برد18و بناي آن از پاي بست ويران است. از همين رو، تجديد چنين بنائي برشالوده اي استوار بر تعميرات جزئي و سطحي برتري دارد. آنان بر تجدّدخواهان ديگر ايراد مي گرفتند که نتوانسته اند علت اصلي عقب ماندگي کشور را تشخيص دهند، زيرا بحث غالب آنها در باره سياست و اصلاحات سياسي بوده است و علت انحطاط ايران را در برابر غرب نداشتن توپ و ارتش منظم و دستگاه دولتي پيشرفته دانسته و از اين نکته غفلت مي ورزيده اند که تفاوت اصلي جامعه ايراني با غرب در ميزان معرفت عمومي و درجه روشني عقول اجتماعي نهفته است و نه چيز ديگر.19
به دليل غفلت از ماهيت انديشه ترقي که از عصر انقلاب فرانسه در اروپا رواج پيدا کرده است، اين گروه وقت خود را عمدتاً مصروف تشکيل يا برانداختن کابينه ها مي کردند و به بحث و نزاع در اين زمينه مي پرداختند که آيا تمرکز بهتر است يا عدم تمرکز و آيا جمهوري فرانسه کارآتر است يا جمهوري هاي سوئيس و آمريکا. به همين دليل بيشتر به شخصيت ها توجه داشتند و ابداً از تعليم عمومي، تأسيس مدارس و انتشار کتاب که ابزار اصلي نجات و ترقي کشور است سخني به ميان نمي آمد و در نتيجه مجموعه تلاش هاي آنها کوچکترين ارمغاني نداشت و ثمري ببار نياورد.20
نويسندگان کاوه، برعکس، ريشه معايب و علت اصلي مشکلات و بدبختي هاي ايران را در نتيجه بيسوادي عمومي مي دانستند و معتقد بودند نقطه عزيمت نوسازي ايران بايد تعليمات عمومي و نشر علوم جديد باشد. بنابراين، آنان تجدّد را در وهله نخست مقوله اي فرهنگي و مربوط به حوزه معرفت مي دانستند و نه فقط پديده اي سياسي. به همين دليل بود که در صدد يافتن محمل ها و تأسيس نهادهاي فرهنگي براي تبليغ و ترويج چنين بينشي در جامعه بودند. دردرجه دوّم، تجدّد را امري دروني و وابسته به اصلاحات اساسي داخلي مي شمردند. براساس چنين باوري، مردم بايد نخست آماده و پذيراي تمدن جديد شوند. کاوه بر طبقات اداره کننده آن روز کشور که نجات و ترقي ايران را در گرو مساعدت هاي بين المللي مي ديدند و همه بدبختي ها و ويراني هاي کشور را ناشي از نفوذ خارجي تلقي مي کردند و به جاي يافتن وسايلي براي نجات ايران و دست زدن به اصلاحات داخلي همواره به سفارتخانه هاي خارجي چشم اميد داشتند، مي تاخت و ادامه چنين روحيه اي را يکي از موانع بزرگ در مسير ترقي و تجدّد ايران به شمار مي آورد.21

به سخن ديگر، اين گروه از متفکران نجات ايران را موکول به اصلاحات داخلي مي دانستند و نه برنامه ها و سياست هاي کشورهاي خارجي. افزون براين، چنان که گفته شد آنان اساسي ترين اصلاح داخلي را هم تعليم عمومي مي دانستند و معتقد بودند آن چه ذهن اهل سياست را به خود مشغول داشته است و همه بدبختي ها را به نفوذ دول بيگانه احاله مي کند تنها با بيداري و آگاهي مردم از ميان مي رود و تا زماني که ايراني ها باسواد و بيدار نشوند نفوذ و دخالت و حتي تجاوز نظامي دولت هاي بزرگ در مورد ايران استمرار خواهد داشت و اگر روس ها بروند عثماني ها جاي آنها خواهند آمد.22 به نظر نويسندگان کاوه اقدامات کساني که آنها را سياستچي مي ناميدند در راه مستقيم نجات و سعادت ايران نبود چون اين گروه هدف خود را صرفاً مداخله در امور دولت و انتقاد از آن قرار داده بودند و به خطا اصلاحات را يکپارچه متوجه و معطوف به ماشيني مي دانستند که نام آن را دولت يا به قول همان سياستچي ها کابينه نهاده بودند و به اصلاحات در زمينه ها و عرصه هاي ديگر زندگي جامعه توجهي نداشتند. آنها تأکيد مي کردند که اگر هزار بار کابينه عوض شود و نيروهاي جوان و با تجربه و آزاديخواه سر کار آيند و اگر چند شهر ايران به تجدّدخواهي قيام کنند و اگر در هر شهر يک حکومت شوروي جمهوري تأسيس شود و اگر باز هم مستشاران آمريکائي23 استخدام شوند و دهها کار ديگر صورت گيرد باز هم ايران قدمي به پيش نخواهد رفت و نه تنها از چنگال دولت هاي بيگانه بلکه از معايب و بلاياي اجتماعي و انحطاط داخلي که به مراتب از تسلط بيگانگان بدتر است نجات پيدا نخواهد کرد. تنها چيزي که مي تواند مايه نجات ايران باشد فقط و فقط تعليم عمومي است.24
به عبارتي، آگاهي ملي و بيداري و هوشياري اجتماعي و آگاه ساختن مردم به حقوق خود نقطه عزيمت کاوه در انتقال تجدّد به ايران بود، و به عبارتي بهتر، رواج انديشه تجدّد و الزامات آن مقدّم بر هرگونه اصلاحات روبنائي تلقي مي شد.25 با اين وصف، گردانندگان اين نشريه هيچگاه برنامه اي جامع و قابل اجرا براي توسعه تعليم و تربيت عمومي در جامعه ايران ارائه نکردند. در واقع، برنامه هاي پيشنهادي آنها بيش از چند توصيه کلي نبود.26 از ديدگاه کاوه آنچه براي رشد و آگاهي مردم مناسب تر به نظر مي رسيد ترويج جدي اين انديشه بود که نشر علم و معرفت در بين مردم اولويت نخست دارد و بايد در زمره اساسي ترين نيازهاي ملّي شمرده شود. از پيشنهادهاي عمده نويسندگان کاوه تشکيل و اعزام هيأتهاي سوادآموزي به همه نواحي ايران و تأسيس کتابخانه هاي عمومي در سراسر کشور بود. کمک به مدارس و توسعه آنها و همچنين ترجمه و نشر کتاب هائي که مي توانند در آگاه سازي و بيداري عمومي سهمي داشته باشند در دستور کار آنها قرار داشت. از ديگر پيشنهادهاي آنان اين بود که بايد بي درنگ شماري از محصلين ايراني به کشورهاي پيشرفته اعزام شوند تا به فراگيري علوم جديد بپردازند. به اعتقاد نويسندگان کاوه اگر اين پيشنهادها تحقق مي يافت و اين گونه کارها انجام مي شد پس از ده سال ايران در راه تجدّد و ترقي گام هاي بلند بر مي داشت و وحدت ملّي آن استحکام مي يافت چنان که ژاپني ها هم به همين شيوه ها به پيمودن راه تجدّد و ترقي پرداختند.27

چنان که بر مي آيد، مقصود اين گروه از گسترش تعليم عمومي در واقع گسترش سواد آموزي بود و نسخه هائي که تجويز مي کردند هيچ تفاوتي با برخي از انديشه گران دوره هاي پيش نداشت. قياس اوضاع و احوال ايران با تجربه ژاپن هم بدون اشکال نبود. الزامات مذهب شينتو که در حقيقت آئين اطاعت مطلق بود و نقش ايدئولوژي ژاپني ها سنگ بناي اين پيشرفت بود و در کنار آن بايد از همبستگي ملي و انسجام و وحدت فرهنگي ژاپني ها ياد کرد و نيز از موقعيت جغرافيائي آن ياد نمود که محصور درآب است و مانع از دست يابي سهل و آسان مهاجمين به اين کشور مي شود. بدون توجه به اين مقولات نمي توان ساختارهاي توسعه اجتماعي ژاپن را تبيين کرد. از طرفي، هيچگاه ديده نشد که نويسندگان اين نشريه از موانع انتقال آگاهي يا همان خرد مدرن غرب به ايران ياد کنند و در مباني سنّت هاي مرسوم در جامعه ايراني تأمل ورزند. در واقع، تلاش هاي نويسندگان کاوه بيش از آن که معطوف به تأمّل در مباني تجدّد و پرسش از علل امتناع حصول ايراني ها به آن در شرايط تاريخي خاص کشورگردد، مصروف به پرداختن به ضرورت تعليم عمومي و آموختن الفبا و خواندن و نوشتن مي شد که اگرچه در جاي خود اهميت بسيار دارد، امّا به هيچ وجه جاي طرح پرسش نوين در شرايط تاريخي خاص ايران را نمي گرفت.


حکومت مقتدر مرکزي

وضعيت بحراني پس از جنبش مشروطه و بسته شدن پي در پي مجلس هاي اوّل تا سوّم و روي کار آمدن دولت هاي ضعيف و ناتوان و هرج و مرج گسترده سياسي، اجتماعي و اقتصادي در کشور، بسياري از ايرانيان را بر ضرورت تأسيس يک دولت مقتدر و مرکزي راسخ کرده بود. از آن جمله نويسندگان کاوه بودند که ريشه نابساماني ها را در عملکرد هاي سياستمداران مي دانستند يعني همان کساني که باعث بي ثباتي و تزلزل و سقوط پي در پي کابينه ها مي شدند. از همين رو بود که اين گروه از متفکران و نويسندگان از سياستمداران مي خواستند که به جاي کابينه سازي و يا تلاش براي برافکندن کابينه رقيب همّ خود را مصروف ايجاد يک حکومت با ثبات و مرکزي کنند و از آن طريق استقرار امنيت و فراهم کردن زمينه هاي اصلاحات را سرلوحه کار خود قرار دهند. گفته مي شد که در وضعيت بحراني نمي توان به اصلاحات زيربنايي دست زد و نمي توان تعليمات عمومي را گسترش داد و مستشاران فرنگي را جهت انجام اصلاحات فوري به ايران فرا خواند. بنابراين نخستين گام براي اصلاحات فوري و مقدمه لازم براي هرگونه اصلاحات اساسي در تقويت دولت مرکزي و فراهم کردن لوازم دوام و استحکام آن و ايجاد امنيت پايدار است و تنها در اين صورت مي توان اميدوار بود که فضا براي انجام اقدامات ملي آماده شود.28

همانند گذشته، گردانندگان کاوه استخدام کارشناسان خارجي را از جمله گام هاي اساسي براي توسعه و پيشرفت ايران تلقي مي کردند. واقعيت آن است که حداقل از دوره مشروطيت انديشه استخدام مستشار خارجي در بين برخي از ايرانيان وجود داشت و با گذشت زمان و تجربيات عديده نيز چنين خواستي از ميان نرفت. اما آن چه مورد نظر کاوه به نظر مي رسيد تغيير و تحول اساسي در ساختارهاي مختلف اجتماعي کشور بود و آن هم جز از طريق يک انقلاب فراگير غيرممکن مي نمود، و به هر حال شرايط عيني و ذهني نيز براي وقوع انقلاب مهيا نبود. به همين دليل بود که گردانندگان کاوه براي تحقّق اين گونه تغييرات فوري به دفاع از استبداد منوّر29 برخاستند و معتقد بودند که يک فرمانرواي مطلقه با حسن نيّت و ترقي خواه مانند پطر کبير در روسيه يا ميکادو در ژاپن و يا بيسمارک در آلمان در زمره اين گونه اصلاح طلبان اند. از دو نوع ديگر حکومت يعتي استبدادي و مشروطه معيوب و ناقص هم ياد مي کردند و از نوع چهارم آن تحت عنوان مشروطه کامل و صحيح نام مي بردند که به نظر آنها بهترين شکل حکومت امّا غيرقابل تحقّق در ايران بود يعني نوع حکومتي که فقط در بين ملل مترقي امکان ظهور دارد.
برخي گردانندگان کاوه چون نوّاب و تقي زاده در دوره مشروطه خود از سران حزب دمکرات بودند و در سرنگوني دولت ها نقشي اساسي داشتند، اما در اين مرحله استبداد منوّر را براي کشوري مانند ايران توصيه مي کردند و به صراحت مي گفتند همانگونه که پطر کبير و ميکادو لوازم ترقي و تجدّد را در کشورهاي خود به قهر فراهم آوردند و مردم را بر طبق الگوهاي تجدّد آمرانه تربيت کردند، در ايران هم بايد يک حکومت مقتدر زمام امور را در دست گيرد و کشوررا به سوي تجدّد هدايت کند. با اين همه، از نظر آنان اين راه هم معايبي داشت زيرا نه اشخاص صالح در ايران وجود دارند و نه شرايط مناسب است، بنابراين يا بايد به استبداد فاسد تن در دهند يا به مشروطه ناقص.30 همانگونه که اشاره شد، از ديد کاوه استقرار مشروطه واقعي در ايران ممکن نيست و بنا براين روي کار آوردن يک حکومت مقتدر و با ثبات در چهارچوب مشروطه ناقص از نخستين فرايض فوري ايرانيان است. از همين رو کاوه از تجدّدخواهان و سياستمداران مي خواست که پيش از همه يک حکومت قدرتمند و با ثبات روي کار آورند و سپس بدون گذران وقت کارشناسان خارجي را براي انجام اصلاحات به ايران استخدام کنند و همزمان با اين اقدامات با جديت تمام در راه فراهم آوردن امکانات لازم براي تعليم و تربيت مردم و نشر و گسترش دانش و فنون در کشور بکوشند تا شايد ايران در مسير پيشرفت قرار گيرد و آب رفته به جوي باز آيد و در غير اين صورت ساير تلاشها نتيجه اي نخواهد داشت.31


نخبه گرائي

از جمله مسائلي که مورد توجه گردانندگان کاوه قرار داشت و بر اهميت آن تأکيدي بسيار مي شد نقش نخبگان در تحولات جامعه ايران بود. برخلاف عهد مشروطه که اين گروه بر نقش توده هاي مردم در شکل گيري فرايندهاي اجتماعي تأکيد مي کردند، اين بار آنها به نقش برگزيدگان انگشت تأکيد مي نهادند. درجاي جاي مطالب آنها از طبقه مديره ياد مي شد32 و ترقي و تجدّد ايران را موکول به عقايد، افکار و عملکرد صحيح آنها مي دانستند و براين باور بودند که عقلاي قوم يا به تعبير آنها شبانان جامعه33 بايد گرد هم آيند و سرچشمه انحطاط جامعه ايران را دريابند و زمينه را براي ترويج تمدّن جديد مهيا سازند. کاوه وضعيت اسفناک ايران را ناشي از رفتار و عملکرد نخبگان مي دانست و از کارنامه مديران بعد از مشروطه شديداً ابراز ناخرسندي مي کرد و راز انحطاط ايران و تنزل آن از نظر اصلاحات اجتماعي و سياسي را ناشي از خطاها و کاستي هاي آنان مي دانست. درحقيقت گفته مي شد که در بين اين طبقه يعني نخبگان کشور کمتر کسي يافت مي شودکه به پيشرفت ايران عشق وعلاقه داشته باشد و دراين راه جد و جهد کند.34 با اين همه، کاوه رقم زدن آينده روشن ايران را نيز به دست آنان مي ديد.

در تجزيه و تحليل از گرايش هاي طبقه مديره ايران جايگاه هر قشر در ترقي کشور روشن شده است. طبق اين تحليل گروهي از نخبگان به دنبال منافع خويش مي روند و نسبت به سرنوشت کشور بي اعتنا هستند و گروه ديگر طرفدار استبداد و مخالف هرگونه اصلاح اند. از اين دو گروه انتظاري نمي توان داشت. امّا، غير از اين دو دسته گروه سومي نيز وجود دارند که پيشگام تجدّدخواهان و وطن پرستان اند و داعيه اصلاح جامعه دارند. اين گروه خود به دو دسته تقسيم مي شوند. گروه نخست مرکب از عده اي سياستمداران قشري و سطحي نگر است که ناآگاهي و کوته فکري همه تلاش ها و نيات خيرخواهانه آنها را بي نتيجه مي گذارد. اين گروه متهم مي شدند که اسير خودپسندي ملي و وطنپرستي از نوع نادرست آن هستند و مي انديشند که وطن پرستي يعني تعلّق خاطر به عادات و سنن بومي و اثبات برتري آنها بر رسوم ملت هاي متمدن.35اين افراد چون در اعماق تمدن جديد غور نکرده اند و متوجه روح آن نشده اند نمي توانند آن را يکپارچه بپذيرند و اخذ کنند و بنابراين از دستشان کاري ساخته نيست و محال است سِرِّ ترقّي و تنزّل ملل عالم را دريابند. از ديد کاوه، تنها به گروه دوّم، مرّکب از شماري اندک از تجدّدطلبان، اميد مي توان داشت.
 اينان به اساس تمدن جديد و برتري آن بر شيوه زندگي ملل شرق پي برده اند و همين ها هستند که مي توانند راه اصلاح طلبي و تجدّد حقيقي را در پيش گيرند. رسالت تاريخي نجات و اصلاح ايران بر دوش آنها سنگيني مي کند و ايران نوين يگانه اميد آنها است. با اين همه، کاوه ابراز تأسّف مي کرد که بسياري از اين افراد هنگامي که از نزديک با غرب آشنا مي شوند و ترقي آنجا را با تنزّل کشور خود مقايسه مي کنند به تدريج از مردم خويش نااميد مي شوند و به زندگي بي دغدغه در اروپا تن در مي دهند. کاوه پس از اشاره به دسته هاي مختلف اين نخبگان نتيجه مي گرفت که وقتي برخي از باسوادان و نخبگان جامعه چنان از جهان بي خبرباشند که جنگ جهاني اول را کشاکش جهان بر سر معدن فيروزه نيشابور پندارند و به تمدّن اروپايي هم اعتقادي نداشته باشند هيچ اميدي به آينده وجود ندارد. غير از اينها گروهي ديگر هم هستند که به اوضاع جهاني وقوف دارند امّا دچار نوميدي شده اند. با وجود اين دو گروه هيچ اميدي براي اصلاحات در ايران نيست. به اين ترتيب، بزرگترين مشکل ايران نبودن گروه سوّمي در بين تجدّدخواهان دانسته مي شد، گروهي که هم شرايط جهاني و الزامات زمان را درک کرده باشند و هم در جهت اداره امور کشور خود قادر به حرکت و اقدام باشند.36 همانگونه که اشاره شد، کاوه، ضمن تأييد اهميت تأسيس دارالفنون و مراکز تحصيلات عالي، به اعزام دانشجويان براي تربيت طبقه مدير متجدّد و اصلاح طلب تأکيد مي ورزيد و آن را از راه هاي خروج ايران از بن بست هايي تلقي مي کرد که از هر سو کشور را در محاصره خود قرار داده بود. پيشنهاد کاوه اين بود که هر سال شمار هرچه بيشتري از محصلين ايراني براي تحصيل در فرنگ و آشنايي با علوم و شيوه هاي نوين کشورداري به اروپا اعزام شوند زيرا موفقيت نهايي نخبگان ايران در امر اصلاحات و پيشبرد تجدّد را موکول به ارتقاء معارف عمومي و بيداري و آگاهي توده هاي مردم مي شمرد.37


برنامه هاي پيشنهادي کاوه

گردانندگان کاوه طرح هاي عملي مشخصي براي انجام اصلاحات در ايران ارائه نمي کردند، بلکه در يک سلسله پيشنهادهاي کلي و شعارهائي که حاکي از آرمانها و آرزوهاي تحقق نايافته بود مطالبي را منتشر مي ساختند. در واقع، از همان اوان دوره قاجار که ضرورت اصلاحات مورد توجه و تأکيد قرار گرفته بود، هيچ يک از روشنفکران ايراني برنامه مشخصّ و جامعي براي نوسازي کشور ارائه نکرد. ريشه اين کوتاهي را بيش ازهرچيز بايد ناشي از بي عنايتي انديشه گران اين دوران نسبت به ضرورت تأمل درباره نحوه برقرار کردن گفتگو بين سنت و تجدّد دانست. برنامه هائي که نويسندگان کاوه ارائه مي کردند در مجموعه اي از پيشنهادها به نخبگان سياسي خلاصه مي شد. چنان که گفته شد، تعليم عمومي، و تلاش براي گسترش آن، و انتشار کتاب و ترجمه منابع فرنگي به فارسي در صدر اين پيشنهادها قرار داشت. به اعتقاد اين نويسندگان، نخبگاني که درد وطن دارند و خواهان پيشرفت آن هستند بايد به جاي تمرکز بر آمد و رفت کابينه ها کاري کنند که تشکيلاتي شکل گيرد و دستورات کلي مورد نظر را که متضمّن پيشرفت کشور است سرلوحه کار خود قرار دهد.

تلاش براي حفظ وحدت و استقلال ملّي ايران، پاس داشتن اززبان فارسي، توجه به تربيت بدني، مبارزه بي امان عليه اعتياد به ترياک و مواد الکلي، و جدّيت در پيشگيري ازامراض عمومي به ويژه مالاريا، ازپيشنهادهاي ديگر گردانندگان کاوه بود. ستيز عليه تعصّبات جاهلانه و تأمين مساوات کامل حقوق پيروان مذاهب مختلف نيز درعدادکارهائي بود که از ديدگاه کاوه راه سعادت رابه روي ايرانيان مي گشود. اهتمام درراه تأمين آزادي وحقوق زنان و فراهم آوردن امکانات تعليم و تربيت آنان ازمواردي بودکه همواره مورد تأکيد نويسندگان اين نشريه قرارداشت. گردانندگان کاوه معتقد بودند که بايد عليه ياوه سرائي، هزل گويي و مبالغه جويي مبارزه کرد و کوشيد تا صفات و خصلت هاي مثبت و سنّت ها و رسوم نيکوي قديمي و ملي مردم ايران زنده شود. در زمينه سياست و اصلاحات مربوط به آن نيز آنان پيشنهاد مي کردند که به جاي تلاش براي سرنگوني کابينه ها پيش از همه به آرام کردن ايلات و عشاير همت گمارند، آنها را خلع سلاح، و راهزنان و دزدان را سرکوب و حکومت قانون را تقويت کنند و بر اقتدار آن بيافزايند و در کشور ثبات برقرار نمايند. به باور آنان، تنها با اتّخاذ برنامه هاي عملي براي تحقق اين پيشنهادها مي توان ايران را از فرورفتن بيشتر به سراشيب انحطاط نجات داد.38 افزون براين پيشنهادها، گردانندگان کاوه در مقاله اي با عنوان اصلاحات اساسي و اصلاحات فوري طرحي فشرده براي اصلاح امور ايران ارائه کردند زيرا براين باور بودند که اصلاحات اساسي و بنيادي در زمينه هاي خاص سرچشمه ساير اصلاحات است. اين مقاله نخستين حلقه از اين اصلاحات را اخذ تجدّد مي دانست و آن را زيربناي ساير اصلاحات مي شمرد.39

به اعتقاد نويسندگان کاوه نخستين قدم براي اين اصلاحات استقرار دولت متمرکز و نيرومندي بود که بايد به ايجاد و تقويت آن همّت کرد و نفوذ و اقتدار آن را در سراسر کشور بسط و گسترش داد زيرا انجام اصلاحات بدون تأمين امنيت و ثبات در جامعه امري ناشدني است.40 در اين مورد بايد به ياد آورد که در سال هاي نخست پس از انقلاب مشروطه هنگامي که لوايحي براي برقراري امنيت در کشور به مجلس ارائه مي شد بسياري از دموکرات ها از در مخالفت با آن برمي آمدند و تصوّر مي کردند آن لوايح مقدمه اي براي سرکوب تجدّدطلبان است امّا به تدريج واقعيات اوضاع سياسي و اجتماعي کشور آنان را به ضرورت ايجاد امنيت معتقد ساخت.41
نويسندگان کاوه با نقد جريان تجدّد خواهي در ايران براين باور بودند که تا آن زمان به جاي آن که به تجديد بناي پاي بست هاي ويران ايران همت گماشته شود به تزئين و نقش و نگار ايوان توجه شده و توش و توان دولت و ملّت صرف کارهاي غيراساسي و غيرضروري گرديده است و از همين رو بايد از فرصت هاي تاريخي بدست آمده بهره برد و ايران نو را با در هم ريختن اساس کهنه و پوسيده بنياد گذاشت.
 اينان عوامل انحطاط ايران را دروني و مرتبط با ساختارهاي فرهنگي و اجتماعي جامعه مي دانستند و برهمين اساس تجديد بناي مملکت و روآوري به تجدّد را نيز امري دروني و داخلي مي شمردند. با اين همه، اين گروه از متفکران به ايران پيش ازاسلام به ديده تحسين و تمجيد مي نگريستند و معتقد بودند که بنياد تمدن ايراني ريشه در دوران پيش از اسلام دارد. امّا در عين حال به اين نتيجه رسيده بودند که به سبب انحطاط فرهنگي و اجتماعي و گسترش دامنه جهل و خرافات و تعصّبِ ناشي از باورهاي مذهبي رايج در ايران آن روز، ايرانيان توانائي و استعداد آفرينش تمدّني ديگر و بنياد نهادن مدنيتي مطابق با نيازهاي زمان را از دست داده بودند.
فشرده آن که نويسندگان کاوه، از سوئي اميد به هرگونه تغيير و تحول اساسي در اوضاع ايران را برپايه ارزش ها و باورهاي رايج از دست داده بودند، و از سوي ديگر خود را شاهد انتقال کانون تمدن به جهان غرب، جهانشمولي تمدّن جديد و برتري آن بر ديگر تمدّن ها مي ديدند. آنان براي جامعه ايران راهي بهتر از آن چه غربيان در بناي تمدّن خود پيموده بودند نمي شناختند. در تفکّر آنان، ايران براي برون رفت از وادي عقب ماندگي و انحطاط چاره اي جز پذيرش الزامات تمدن جديد، بدون هرگونه قيد و شرط، نداشت.
----------------------

يادداشت ها:

1. به نقش تقي زاده در جنبش مشروطه در کتاب ها و رساله هاي مختلف اشاره شده است، از آن جمله در: اوراق تازه ياب مشروطيت و نقش تقي زاده، به کوشش ايرج افشار، تهران، جاويدان، 1359.
 
2. اين تبعيد به دنبال نامه اي از آخوند ملاّ محمد کاظم خراساني و حاج شيخ عبدلله مازندراني صورت گرفت. تقي زاده در دوره دوم مشروطه نيز مانند دوره نخست مشروطه خواهي تندرو بود و به صراحت بر جدائي حوزه هاي ديني و سياسي تأکيد مي کرد. اين رويه منجر به مخالفت هاي فراوان وي با دستورات مراجع تقليد مقيم نجف شد، از آن جمله با نظارت روحانيون بر قوانين موضوعه و مصوبات مجلس شوراي ملي. روحانيون نجف طبق عرف حوزههاي ديني در چنين مواردي او را متهم کردند که ديدگاه هايش با اسلام منافات دارد. تکرار اين اتهامات جان وي را در معرض تهديد قرار داد به همين دليل راه اروپا در پيش گرفت. برخي از مورخان معتقدند که روحانيان نجف او را تکفير کردند امّا چنين امري واقعيت نداشت. در اين زمينه ن. ک. به: نامه سيد عبدالله بهبهاني در حبل المتين (چاپ کلکته)، سال 18، 1327ه ق، ش 15.

3. بدون ترديد نقش محمد امين رسول زاده در زايش نظريه جدائي دين و دولت در تاريخ معاصر ايران انکار ناشدني است؛ ن. ک. به: : محمد امين رسول زاده: تنقيد فرقه اعتداليون و يا اجتماعيون اعتداليون، چاپ سنگي، فاروس، تهران، 1338ه ق. سيدحسين اردبيلي روشنفکري بود در کسوت روحانيت و جالب اينکه با استناد به فقه و اصول برجدائي و ضرورت تفکيک دين و سياست تأکيد مي کرد، ن. ک. به: مذاکرات مجلس، سال سيم، ش 134، شنبه 2 رجب 1328ه ق، نظرات در اصل دويم متمم قانون اساسي؛ براي پاسخي به وي ن. ک.: مذاکرات مجلس، دوشنبه 4 رجب 1328ه ق.

4. مشخصاً برخي از اعتداليون مثل شيخ محمدحسين يزدي براين امتزاج و اختلاط تأکيد مي کردند حال آنکه دمکرات ها برجدائي حوزه هاي دين و سياست پاي مي فشردند، و در بين آنان روحانياني ديده مي شدند که هم بر فقه و اصول اشراف داشتند و هم به اوضاع زمان واقف بودند، برجسته ترين اينان شيخ ابراهيم زنجاني، شيخ رضا دهخوارقاني و سيد حسين اردبيلي بودند.

5. منظور ايدئولوژي اي است که ريشه در تاريخ ايران باستان داشته باشد و حوزه تمدني ايران را از ساير کشورهاي اسلامي جدا کند.

6. بدون ترديد نخستين مبشّّر ناسيوناليسم ايراني فتحعلي آخوندزاده بود؛ ن. ک. به: فتحعلي آخوندزاده، مکاتبه جلال الدوله و کمال الدوله، نسخه خطي، تهران، کتابخانه ملي ايران، ش1123. زنده ياد استاد محمد محيط طباطبائي براين نظر بود که رساله صد مکتوب ميرزا آقاخان کرماني در واقع رونويسي از اين رساله آخوندزاده بوده است.

7. هرکدام از اين شخصيت ها سرنوشتي متفاوت پيدا کردند، تقي زاده به وزارت، سفارت و رياست مجلس سنا رسيد، علي دشتي چند دوره نماينده مجلس شورا و سپس سنا شد. حسينقلي خان نوّاب از چهره هاي بسيار مهم و ناشناخته اين دوران تاريخي باقي ماند. حسين کاظم زاده ايرانشهر به تصوّف وگوشه نشيني روي آورد و داور پس از سال ها نمايندگي مجلس و رسيدن به مناصب بالاي دولتي خودکشي کرد.

8. ن. ک. به: شيخ ابوالحسن مرندي: صواعق محرّقه علي طائفه خارجيه الوهّابيه (مشهور به صواعق سبعه)، چاپ سنگي، تهران، 1344ه ق.

9. پيش از اين مردي به نام حاجي آقا شيرازي آشکارا عليه تجدّد سخن به ميان آورد و برپايه سنن ستروني که مانع حرکت کشور در مسير تجدّد شده بود به مخالفت با کليه مظاهر غرب برخاست. وي نماينده دوره دوم و سوم و چهارم مجلس شوراي ملي بود و سخنراني ها آتشين عليه دمکرات ها ایراد مي کرد. براي آشنائي با ديدگاههاي وي ن. ک. به: مذاکرات مجلس، سال چهارم، ش50، پنجشنبه 17 محرم 1329ه ق، ------، فشار عالم اسلام يا تجديد جنگ صليب. نيز ن. ک. به: حاجي آقا شيرازي، واقعات دوساله يا تاريخ بدبختي ايران، چاپ سنگي، تهران، 1330ه ق. اما شگفت انگيزترين چهره اين دوران را بايد سيد عبدالحسين لاري، مردي به غايت مرتجع، دانست که ستيز با اقليت هاي غيرمسلمان و ايجاد فضاي رعب مذهب مختار او بود و طُرفه اينکه خود را مشروطه خواه نيز مي شمرد. وي در لارستان در جنوب ايران حکومت اسلامي تشکيل داد و تمبر زد. در مورد ديدگاههاي غيرمتعارف وي ن. ک. به عبدالحسين لاري، رساله مشروطه مشروعه، چاپ سنگي، مطبعه محمدي، شيراز، 1325ه ق؛ ------. قانون در اتحاد دولت و ملت، چاپ سنگي، شيراز، مطبعه محمدي 1326ه ق.؛ ------، قانون اداره احکام بلديه، چاپ سنگي، شيراز، مطبعه محمدي، 1326ه ق؛ براي فشرده اي از آراء وي ن.ک. به:حسين آباديان: مباني نظري حکومت مشروطه ومشروعه، تهران، نشرني، 1374، صص 117-111.

10. کاوه؛ دوره جديد، سالاول، ش 6، غره شوالسال 1338ه ق، 18ژوئن 1320، ص 6.

11. براي آگاهي از بارزترين نمونه ديدگاههائي که مشروط را با اسلام تطبيق مي دادند ن. ک. به: محمدحسين نائيني، تنبيه الامه و تنزيه الملّه، به کوشش سيد محمود طالقاني، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1360. نيز ن. ک. به: شيخ اسماعيل محلاتي، اللئالي المربوطه في وجوب المشروطه، بوشهر، مطبع مظفري، 1327هق؛ ملاعبدالرسول کاشاني، رساله انصافيه، کاشان، مطبعه ثريا، صفر 1328هق؛ آقا ميرزا يوسف شمس کاشمري، کلمه جامعه، چاپ سنگي، تهران، مطبعه شاهنشاهي، 1329ه. ق. اين رسالات معجوني درهمجوش از فقه و اصول و نيز اندرزهاي کلامي بود که سلبا و ايجابا به مشروطه ربطي نداشت و فقط در يک منظومه ديني قابل فهم بود. قصد نويسندگان اين رسالات بهره جوئي از ماده شريعت براي توجيه صورت مشروطه بود و آن چيزي که شکل گرفت نه به مشروطه شباهتي داشت و نه به نظام هاي ديني. بحران در نظر راه را براي اغتشاش در عمل باز کرد و برخي از کارگردانان اين زمان به جاي نقد ديدگاه هاي خود که به بحران در عمل منجر شده بود گناه مسئوليت ها را يکسره به گردن دشمن خارجي انداختند و از اين جا بود که نظريه توطئه در هئيت ايراني خود شکل گرفت.

12. کاوه، دوره جديد، سال اول، ش7، غره ذيقعده 1338،17 ژوئيه 1920، ص3؛ نيز ش6، ص6
.
13. همانطور که بالاتر آمد تقي زاده ادوار گوناگوني را در زندگي سياسي خود گذرانيد و بعداً اين ديدگاه خود را تعديل کرد.

14. کاوه، سال اول، ش1، غره جمادي الاخر 1338، 22 ژانويه 1920، ص2
.
15. همان، صص2-1.

16. همان، دوره جديد، سال دوم، ش8، غره ذيحجه 1339، 6 اوت 1921، ص3.

17. همان، دوره جديد، سال دوم، ش12، غره ربيع الثاني 1340، دسامبر 1921، ص3.

18. با اين وصف هرگز در اين دوران و يا حتي ادوار بعدي نظريه اي در باب انحطاط ايران ارائه نشد.
 
19. کاوه وه، دوره جديد، سال اول، ش 6، ص 4.

20. همان، سال دوم، ش5، غره رمضان 1339ه ق، 9 مه 1921، ص 1.

21. همان، سال دوم، ش12، ص 6.

22. همان، سال دوم، ش7، غره ذيقعده 1339ه ق، 7 ژوئيه 1921.

23. بايد به ياد داشت که گردانندگان کاوه، که خود زماني در زمره رهبران حزب دمکرات بودند، براي نخستين بار مستشاران امريکائي را به ايران آوردند. چنين رويدادي در دوره وزارت خارجه حسينقلي خان نوّاب صورت گرفت. وي به عليقلي خان نبيل الدوله کاردار ايران در واشنگتن دستور داد براي استخدام تعدادي مستشار امريکائي با وزارت خارجه اين کشور وارد گفتگو شود. سرانجام هم مورگان شوستر و هيئت همراهش به ايران آمدند. براي آگاهي هاي بيشتر در اين باره ن. ک. به: مورگان شوستر، اختناق ايران، ترجمه ابوالحسن موسوي شوشتري، تهران، انتشارات صفي عليشاه، 1344.

24. کاوه، ش4، غره شعبان 1339ه ق، 10 آوريل 1921، ص 2.

25. همان. ص 3.

26. اردشيرجي ايدلجي ريپورتر، که از پيشگامان تأسيس مدارس جديد در ايران به شمار مي آيد، در زمره نخستين کساني بود که بر تعليم و تربيت عمومي و به طور خاص تعليم زنان تأکيد مي کرد و شکل گيري مدارس جديد در ايران را غلبه بر طلسم بزرگي مي خواند که شريعتمداران حافظش بودند. براي آشنائي با ديدگاههاي او در مورد ياد شده و نيز در باره روحانيون ن. ک. به: نامه اردشير جي پارسي به علي محمدخان پرورش، پرورش (چاپ مصر)، ش 28، دوشنبه نهم رمضان 1318ه ق، 31 سپتامبر 1900، ص 2.

27. کاوه، ص 5.

28. همان، سال دوم، ش12، ص 4.

29. به اين نکته بايداشاره کرد که "enlightened despotism" اصطلاحي بود که برخي از انديشمندان ترقّي خواه قرن هيژدهم مانند دني ديدرو براي فرمانرواياني چون فردريک کبير و کاترين کبير به کار بردند. امّا لفظ دسپوتيسم اساساً به معناي حکومت مطلقه است که اگرچه دموکراتيک نيست قانونمند است، حال آن که استبداد حکومت فردي و دلبخواه است.

30. کاوه، سال دوّم، ش9، صص 4-3
.
31. همان، ش12، ص 6.

32. آشکارا اين نيز تقليدي از هيئت مديره فرانسه بعد از سقوط روبسپير بود که زمينه را براي صعود ناپلئون بناپارت فراهم کرد.

33. اين تعبيري مذهبي از نقش رهبري در هدايت جامعه است و ريشه در حديثي دارد که مي گويد: کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعيه.

34. کاوه، سال دوم، ش9، ص 2

35. درست در همين زمان بزرگترين انديشه پرداز حزب دمکرات و دوست نزديک نوّاب و تقي زاده، يعني محمد امين رسول زاده، بر ناسيوناليسم افراطي خود که بنياد پان ترکيسم بود تاکيد کرد و با اتّخاذ چنين موضعي دوستان ديروزي خود مانند محمدعلي فروغي را هم رنجانيد. براي آشنائي با ديدگاههاي ناسيوناليستي وي ن. ک. به: محمدامين رسول زاده: مليت وبولشه ويزم (بلشويسم)، مجموعه مقالات، استانبول، مطبعه اورخانيه، 1929.
 
36. کاوه، سال اول، ش11، غره ربيع الاول 1339ه ق، 13 نوامبر 1920، صص 4-1.

37. همان، سال دوم، ش 4، ص 5.

38. همان، سال دوم، ش 1، صص 3-2.

39. همان، سال دوّم، ش 12، ص 2.

40. همان، سال دوّم، ش 1، صص 4-3.

41. همان، سال دوّم، ش 12، ص 6

[ 6 October, 2004 07:40 PM]