آتش در زير پنجره

محمدابراهيم باستاني پاريزي

منبع :

http://fis-iran.org

ايران نامه : (بنياد مطالعات ايران در امريكا)



در ميان مکاتبات مفصّلي که ميان اين بنده و استاد بزرگ، مرحوم جمال زاده صورت مي گرفت، يک وقت يادداشت کوچکي از ايشان رسيد به اين مضمون:

از حضرت آقاي دکتر باستاني پاريزي استدعا دارم- با آنکه مي دانم بسيار گرفتار هستند- چند دقيقه اي به عيادت حضرت آقاي تقي زاده بروند. (فيشرآباد- خيابان نيکو، پ 15) و اين ورقه را به ايشان بدهند. ممنون مي شوم. جمال زاده

يادداشتي که قرار بود ببرم خدمت آقاي تقي زاده، حاوي اين چند سطرمختصر بود:

ژنو، 12 شهريور 48[13]1
تا زميخانه ومي نام ونشان خواهدبود
سرما گويِ درِ پير مغان خواهدبود
قربان وجود عزيز و شريفت مي روم. خداوند به شما سلامتي و شادماني بدهد. استدعا دارم دعاي خير در حقّ ارادتمند دعاگوي خود بکنيد که مستحقم. خدا حافظ، استدعا دارم زحمت جواب نوشتن به خود ندهيد- سرِ سوزني راضي نيستم. جمال زاده

لازم به تذکر نيست که اين نامه هرگز به مخاطب آن نرسيد، چه آن روزها من در گيرودار مقدّمات استفاده ازفرصت مطالعاتي بودم و فکر مي کردم چون مطلب خاصي هم در نامه نيست به موقع آن را به تقي زاده خواهم رساند- غافل از آنکه اجل در کمين است و سه چهار ماه بعد طومار زندگي طولاني اين پير دير مشروطيت ايران در هم پيچيده خواهد شد.
من مرحوم تقي زاده را تنها يک بار ملاقات کردم، و آن نيز براساس توصيه مرحوم جمال زاده بود که سه چهار سال پيشتر (اول مهرماه 1344ش/22 سپتامبر 1965م) طي نامه اي به من مرقوم داشته بود:

اخيراً که حضرت آقاي تقي زاده دوهفته اي در ژنو بودند، از اعتقاد و ارادتمندي فدوي نسبت به جنابعالي آگاهي يافتند و تعجب کردند که تا به حال با سرکارعالي آشنائي پيدا نکرده اند- و حتي تصور کرده بودند که مقيم کرمان هستيد- بسيار مايه تعجب ارادتمند گرديد، و به ايشان وعده دادم که وسيلةالخير آشنائي بشوم. لهذا استدعا دارم با تلفون سلام و ارادت مرا به حضور ايشان ابلاغ فرموده، قرار ملاقاتي بگذاريد- يقين دارم هيچکدام مغبون و متأسف نخواهيد گرديد.

البته من تقي زاده را غايبانه خوب مي شناختم و با آثار او در مجلاّت و کتب آشنا بودم و حتي آن وقت که در اروپا بود و بعد از قضاياي آذربايجان از تبريز انتخاب شده بود و درآمدن به تهران تعلّل مي کرد من- در روزنامه خاور که مدير آن احمد فرامرزي از دوستان تقي زاده بود- مقاله اي نوشتم تحت عنوان تقي زاده و مجلس پانزدهم و درآنجا درجواب مخالفت هاي بسياري که با انتخاب تقي زاده شده بود از اين مرد بزرگ دفاع کرده بودم. درسخنراني ايشان که در دانشکده ادبيات تهران- به همت آقاي دکتر محمد امين رياحي دانشجوي آن روز ادبيات و کارگزار انجمن دانشجويان آذربايجان- فراهم آمده بود حضور داشتم و هم سخنان مرحوم دکتر محمد مقدم را درجواب تقي زاده با تعريضي که با شعر حافظ زد نيزشنيدم: صوفي نهاد دام و سرحقّه بازکرد/بنياد مکر با فلک حقّه باز کرد.
ولي بهرحال هيچوقت آشنائي رودررو نداشتم، و تنها يک بار ايشان را در دفتر آقاي دکتر سياسي رئيس دانشکده ادبيات ديدم. نمونه مقالات غلط گيري شده مجله دانشکده ادبيات را خدمت دکتر سياسي برده بودم و آنجا متوجه شدم که مرحوم تقي زاده در باب دعوت به کار مرحوم دکتر زرياب خويي به دانشکده ادبيات صحبت مي کرد، و دکتر سياسي از مرحوم دکتر حسينقلي ستوده رئيس دفتر دانشکده بااندکي خشونت که لحن بازخواست داشت پرسيد چرا هنوز درس دکتر زرياب شروع نشده؟ دکترستوده گفت اعضاء گروه هنوزجواب نداده اند ودکتر سياسي تأکيد کرد که از همين هفته آقاي زرياب بايد به کلاس برود. به هرحال، اين نامه جمالزاده تکليفي به گردن من مي گذاشت. وقت گرفتم و در همان خانه خيابان نيکو در فيشرآباد- که اجاره اي و گويا متعلق به مرحوم مختارالملک بود- به ديدار ايشان رفتم. خانم ايشان، مرحوم عطيه خانم، مرحمت کرد و مرا به اطاق پذيرايي برد و تقي زاده را سوار برصندلي چرخدار به اطاق آورد. از قضا، آقاي حسن نبوي سبزواري نيز که ازارادتمندان تقي زاده بود در همين لحظه وارد شد. مدتي طولاني خدمت ايشان بودم.
معلوم شد شرحي راکه من درمقدّمه تاريخ کرمان از قول ايشان نقل کرده ام خوانده بود:

مرحوم مجيدالملک تبريزي که از نزديکان محمدعلي ميرزا در ولايتعهدي اش بود نقل کرد که روزي در باغ شمال تبريز، کنار استخر دائره وار ايستاده بوديم. وليعهد صحبت از آرزوهاي خود کرد و گفت: بزرگترين آرزوي او [وليعهد] آن است که حاکم کرمان بشود. و اين حرف که مثل توهيني به آذربايجان تلقي شد به ما برخورد و گفتيم: قربان اين چه فرمايشي است؟ آذربايجان هميشه مقام بزرگي در ايران داشته و وليعهدنشين بوده است. چرا کرمان را به آن ترجيح مي دهيد؟ در جواب گفت: سفيه مباش. اگر در کرمان پوست مردم را بکنيد صدائي در نمي آيد، اما اهل اين ولايت (تبريز) پرشور و شر هستند و غوغا مي کنند.2

چنان مي نمايد که مرحوم تقي زاده در گفتگو با جمال زاده مي خواست تشويقي از من به عمل آورده باشد، همانطور که هرجا شعله اي از شور و شوق مي ديد به آن دامن مي زد. در ضمن اين نکته را گفت: من خواستم شما را ببينم و بگويم که من اسناد و کاغذهايي هم از دختر شيخ احمد روحي دارم و مي خواستم آنها را به شما بدهم، اما امروز نتوانستم پيدا کنم. مي دانيد که من علاوه بر توقّف طولاني خارج ازکشور، چند بار خانه به خانه شده ام3 و هر بار اين کاغذ پاره ها را جا به جا کرده ام هرورقي درگوشه اي افتاده است. انشاءالله پيدامي کنم و به شما مي دهم. باز هم پيش من بيائيد. بايد عرض کنم که برخلاف آرزوي قلبي ام ديگر هرگز فرصتي پيش نيامد که موفق به ديدارش شوم.4
در باب شيخ احمد روحي شهيد، اتفاقاً مرحوم جمال زاده هم يک وقت به من نوشته بود:

از شيخ احمد روحي، دختري در قبرس باقي مانده بود، و من [جمال زاده] پسر اين دختربه نام جلال ازل مقيم قبرس [تابع انگليس] را ديدم که در اواخر عمر مسافرتي هم به ايران کرد، شايد قبل از آن هم مسافرت هاي ديگري کرده است، ولي معلوم نيست. با او مکاتبه داشتم، و نوشته هايي ازو دارم که شايد روزي که مسافر مطمئني پيدا شد برايتان بفرستم.5

تقي زاده گفت که سال ها پيش عاليه خانم دختر شيخ احمد به تهران آمد و از من کمک خواست که در باب ارثيه و املاک کرمان حق او را که ضايع شده بود بگيرم، و من با کنسول انگليس در کرمان صحبت کردم6 و او تحقيق کرد و معلوم شد اولاً از مرحوم شيخ احمد ملک و مال قابلي باقي نمانده،7 ثانياً به علت اينکه شيخ احمد داماد صبح ازل بوده است اصولاً او را از ارثيه محروم کرده اند. و به هرحال کار او به نتيجه نرسيد. تقي زاده گفت، من کاغذها و اسناد اورا نگاه داشته ام و بعد ازخواندن تاريخ کرمان و حواشي آن متوجه شدم که بهترين کسي که مي توانم آن کاغذها را به او بدهم شما هستيد. من گفتم مسلماً شرفيابي به حضور مرد بزرگي مثل تقي زاده که نزديک به يک قرن تاريخ زنده ايران را نمايندگي مي کند براي من افتخاري بزرگ است. ولي البته من حدّ خود را مي دانم، و مي دانم که چشم مملکتي به شماست و رجال و شخصيت هاي بسياري دقيقه شماري مي کنند که لحظه اي به حضور شما بيايند، و شغل و کاري هم که در سنين پيري به شما سپرده شده، به امثال مخلص که محلي از اعراب ندارد اجازه نمي دهد که به خستگي شما بيفزايد و حق ديگران را ضايع کند.
تقي زاده نگاهي کرد و با تأمل بسيار گفت: چه مي گوئيد آقا؟ من امروز غريب ترين آدم توي اين مملکت هستم. مطلقاً هم زبان ندارم. هرکس پيش من مي آيد، من براي اينکه او را بشناسم ناچارم اول از پدرش سؤال کنم، و اين البته کافي نيست. بايد خصوصيات پدربزرگش را بگويد تا من به خاطر بياورم که با چه کسي طرف هستم و گفتگو مي کنم. زيرا سه نسل ازکساني که با من دمخور بوده اند گذشته است و براي من نام فاميل اينها غريب مي آيد، و تازه وقتي هم مي پرسم که شما في المثل نوه مشيرالممالک يا دخترزاده فلان السلسطنه هستيد او لقب گذشتگانش را نمي داند. بنابراين، همه گفتگوي ما در دو سه کلمه خلاصه مي شود، و ملاقات تمام مي شود. بله آقاي پاريزي، منِ هشتاد و نود ساله ديگر امروز غريب ترين غريب اين مملکت هستم.
عمق عبارات مرحوم تقي زاده را بعدها وقتي من درک کردم که ايرج افشار خاطرات کوتاه ولي پُر مطلب او را در زندگي طوفاني چاپ کرد و بعد هم خيلي روشن تر درک کردم معني اين بيت بي نظير صائب را که مي گويد:
طومارِ دردِ داغ عزيزانِ رفته است
اين مهلتي که عمر دراز است نام او

علاوه برآن، نحوه برخورد اهل قلم و دوستان روزنامه نويس و اهل سياست با تقي زاده و روش او، و بيگانگي بسياري از اهل تاريخ با آنچه او در مدت طولاني حيات سياسي خود کرده است، و وارونه فهميدن و درک کردن مسائلي که او در گيرو دار سياست انگليس و روس، و بعداً امريکا،با آن روبرو بوده- حتّي روشنترين حوادث که برخورد با چنگال هاي خونين پلنگ جنگل مولاي مشروطه يعني محمدعلي شاه بوده باشد-مرا متوجه ساخت که تقي زاده، بر روي صندلي چرخدارکه گاهي به سنا هم برده مي شد، غريب ترين و بينواترين مرد سياسي ايران بود که يک عمر طولاني را در خانه اجاره اي زندگي کرد.

با صد هزار تن ها، تنهائي
بي صد هزار، تنها، تن هايي8

در باب اسناد و يادداشت هاي تقي زاده، ايرج افشار جمله عجيبي در مقدمه دارد که من مي خواهم قسمت عُمده اين يادداشت خودم را به نظائر آن اختصاص دهم. افشار مي نويسد: از اوراق و اسناد تقي زاده، بخشي را همسرش در اختيار من گذارد تا آنچه را به درد ادب و تاريخ مي خورد چاپ کنم. البته بخشي را سوزانده و بخشي را پيش خود نگاه داشته بود که نمي دانم چه بر سر آنها آمده، شايد آنها را در تهران گذاشته باشد، و شايد که با خود به انگلستان برده است. به هرتقدير خبري از آنها ندارم. . .9
آتش در اسناد صدساله تاريخ مشروطه ايران؟ عجبا. حرف من اينک در باب اين سنّت تاريخي است. اين کار، يعني سوختن بعضي اسناد و مدارک متأسّفانه بي سابقه تاريخي نيست. بسيار کسان هستند که خودشان آثارشان را در زمان حيات از ميان بردند، و اين شيوه اي است که از قديم ترين روزگاران در تاريخ سابقه دارد. بعضي به دلائل سياسي اين کار را مي کردند. برخي به علّت دشمني با طرف، بعد از پيروزي، اسناد او را مي سوختند.
شاهد مدّعاي ما در اين مورد مقدّمه اخلاق ناصري خواجه نصير طوسي است که کتاب را به نام ناصرالدين محتشم از فرمانروايان اسماعيلي قهستان نوشت، که خود خواجه منشي او بود. امّا بعدها که ستاره اقبال اسماعيليان به افول رفت، خواجه در تحرير مجدّد کتاب توصيه کرده بود که هرکس از آن کتاب نسخه اي دارد مقدّمه قديم را بردارد و مقدّمه جديد را به جاي آن بگذارد. روايت نخستين چنين بود: . . . شهنشاه اعظم، پادشاه معظّم، ناصرالحق والدين، کهف الاسلام و المسلمين، ملک الملوک العرب و العجم، اعدل ولاة السيف و القلم، خسرو جهان، شهريار ايران، عبدالرحيم بن ابي منصور اعلي الله شأنه و ضاعف سلطانه. . .
وقتي روزگار قرعه نوبت به نام هلاکوخان مغول زد و خواجه نصير را به وزارت او رساند، خواجه مقدّمه را تصحيح کرد و نوشت:

[تحرير] ين کتاب که موسوم است به اخلاق ناصري، دروقتي اتفاق افتاد که به سبب تقلّب روزگار جلاي وطن بر سبيل اضطرار اختيار کرده بود و دست تقدير او را به مقام قهستان پاي بند گردانيده. . . طلاب فوائد را با اختلاف عقايد به مطالعه آن رغبت افتاد و نسخت هاي بسيار از آن کتاب در ميان مردم منتشر گشت. . . بعد از آن چون لطف کردگار جلَت اسماؤه به واسطه عنايت پادشاه روزگار- عمّت معدلته [يعني هولاکوخان] اين بنده سپاسدار را خواست که ديباچه کتاب را که بر سياقت غير مرضي بود بدل گرداند. پس به موجب اين انديشه، اين ديباچه را بدان تصدير ايراد کرد، تا اول الدّن دُردي نباشد-اگر ارباب نسخ که براين کلمات واقف شوند و مفتتح کتاب را بدين طرز کنند به صواب نزديکتر بُوَد. . .10

ولي به هرحال خواجه نصير غافل بود که لامحاله يک نسخه از مقدّمه قديم پيش خانوادهاي باقي مي ماند و بعد از ششصد هفتصد سال به دست استاد جلال همايي مي افتد، و استاد ما عين آن مقدّمه را در مجله دانشکده ادبيات دانشگاه تهران به چاپ مي رساند.11
چنانکه گفتم دلائل از بين بردن نوشته ها مي توانست گوناگون باشد و براي از بين بردن آنها از دو عامل تخريبي مهم، آب و آتش، استفاده مي شده است. عوامل مذهبي و پس از آن سياسي، از مهم ترين موجبات چنين امري بوده- اگرچه باد و خاک هم گاهي به کمک مي آمده اند. سابقه سوختن و شستن اسناد، البته به اندازه قدمت تاريخ بشر است. و اين خصوصاً درمورد پايان جنگ ها و منکوب شدن مخالفان تقريباً يک امر بديهي و به رسميت شناخته شده است،12 تا آنجا که شاعران نيز مدح گفتند سلطان محمود را که پس از فتح ري دويست دار برپا کرد و رؤساي مخالف را تحت عنوان قرمطي بر دار کرد، و اسناد و کتاب هاي آنان را در زير اجساد آنها يعني زير دارها سوخت.13 روز دوشنبه تاسع جمادي الاولي سنة عشرين و اربع مائه (9ج 420/1ه/27 مه 1029م) ايشان را جمله قبض کرد، و بسيار دارها بفرمود زدن، بزرگان ديلم را بر درخت کشيدند و بهري را در پوست گاو دوخت و به قزوين فرستاد، و مقدار پنجاه خروار، دفتر رَوافِض و باطنيان و فلاسفه، از سراهاي ايشان بيرون آورد و زير درختها و آويختگان بفرمود سوختن.14
هجويري مي نويسد که پس از قتل حسين بن منصور حلاّج پنجاه پاره تصنيف وي در بغداد و نواحي آن، و در خوزستان، و خراسان ديده بوده است. امّا پس از آن که حلاّج را هزار تازيانه بزدند و چهار دست و پاي او ببريدند و بيني او ببريدندوگردن اوبزدند و سرِ اورا در جسربياويختند وجثّه او را سوختند و خاکستر او را در شط ريختند و، به آخر، سرِ او به خراسان فرستادند. . . ورّاقان را سوگند دادند که کتاب هاي حلاّج را نخرند و نفروشند.15 و اين وجه شباهتي دارد با اعلاني که در روزگار خودمان به صورت آگهي مزايده فروش کتاب هاي منسوخه رسماً به اطلاع عموم رسيد- از جانب سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي.16
شاه شجاع پسر امير محمّد مظّفر که برخلاف پدرش چندان زاهد و عابد نبود به قول محمود کتبي به تربيت علماء و فضلاء خاطر معطوف داشت، و به اجلاس آنهاحاضر مي شد، [معذلک] اقتدائاً به پدرِ نامدار،17کتبِ محرّمه الانتفاع را امر فرمود تا بشويند. . .18 پدرش امير محمّد مظفّر در حدود سنه 760ه/ 1359م در اطراف ممالک-که حشر ايالت او بود- يعني فارس وکرمان و يزد و صفاهان به بازوي تقويت دين و امداد و عنايت از روضه مقدّسه رحمةً للعالمين، کمابيش، سه چهار هزار مجلّد کتاب فلسفه در عرض يک دوسال، به آب شست. . .19
و اين نقل قول را من در مقاله کتابخانه اسکندريه نوشته ام و اشاره به سوختن کتابخانه طرابلس درجنگ کنت برتران دوسانژل و بالاخره خود کتابخانه اسکندريه که يک بار در تسلط روميان زمان کلئوپاترا سوخته شد(47ق. م.)، ديگر بار زمان تئودوسيوس، و باز در زمان عمر و عاص- گويا به فرمان عمر-و به روايت ابن قفطي براي مدت شش ماه کليه گرمابه هاي اسکندريه بر حرارت کتابخانه اسکندريه گرم مي شد. . .20
اين را هم مي دانيم که روزي که اُزبکان بر مشهد مسلط شدند چندين هزار مصحف [قرآن] و تفسيررا- به گمان آنکه کتب شيعه است- درآب انداختند، و اکثر آنها را به باغ شاهي- که در درب سراب واقع است-برده آن حوض را [از کتاب] انباشتند. . .21
دولکت (Dolecte) کتاب هاي افلاطون را ترجمه کرده بود. بهانه جستند که بد ترجمه کرده است. به جرم بدعت گذاشتن در ترجمه افلاطون، همراه با کتاب هايش، خود مترجم را هم سوزاندند (1546م/953ه). او که معاصر با روزگار شاه طهماسب صفوي بوده در وقت سوزانده شدن 36 ساله بوده است. آتش فلسفه سوز پير و جوان نمي شناسد. وقتي کتاب نامه هايي در باب مردم انگليس اثر ولتر منتشر شد پارلمان فرانسه ناگهان دستور داد که آن را در ملاء عام بسوزانند، به اين عنوان که ننگ آور و ضدّ مذهب و اخلاق و بي احترامي به قوّه مجريه است. ولتر که ترسيد دوباره او را راهي زندان باستيل کنند مانند يک فيلسوف عاقل، فرار را بر قرار ترجيح داد و راه گريز در پيش گرفت.22
مولانا خضري خوانساري در 998ه/1590م، همان سالي که شاه عبّاس بزرگ به تخت نشست، درگذشت: مولانا خضري، چون از صفاهان به منزل خود رفت، درآن جا که صدمه فنا در افتاد والده و همشيره او اشعارش را، خصوصاً فرهاد و شيرين اش را- که به غايت خوش گفته بود- پاره پاره کرده، بر سر تابوت وي افشاندند.23
آن طور که نوشته اند، محمّد صادق تفرشي متخلّص به نامي، تاريخي در احوال زنديه نوشته بوده است- بعد از پايان يافتن کتاب، علي مرادخان زند، روزي در اصفهان ميرزا محمّد صادقِ نامي را طلبيد و به عتاب گفت: تو کريم زند را به چه سبب از نسل کيان نوشته اي، کيان کجا و ايناغ لُر کجا؟ ما فرقه لُر، از اذلّه ايران و خردزدانيم. همان ساعت تاريخ زنديه را ازو خواسته، و در لگن شسته حکم نمود که آب او را به خوردِ او داده باشند- و چنانچه گفته بود به عمل آمد.24
بعدها که جعفرخان زند به حکومت رسيد، ميرزا صادقِ نامي را طلبيد و تاريخ زنديه را ازو خواست. او مذکور کرد که مسودّه هاي آن موجودند. فراهم آورده، بعد از يک هفته. . . تاريخ زنديه را نزد جعفرخان آورده، بسيار تحسين و آفرين يافت، و جعفرخان مبلغ پانصد تومان. . . به او انعام داد. و چنان مي نمايد که بساط دود و دمِ نامي آخر عمري تأمين شده باشد، زيرا به روايت تاريخ، نظر به افراطي که در خوردنِ افيون مي کرد اکثرِ روزها در اَشغال مهمّ ديواني و آمدن به دولت خانه خاقاني کاهل بوده.25
اعتمادالسلطنه در خاطرات خود-غرّه ربيع الاول 1303ه/8 دسامبر 1885م - مي نويسد: . . . صبح امروز، با ميرزا فروغي [محمدحسين ذکاء الملک] مرافعه داشتم. کتابي هزل و نظم که ناجي [قزويني] انشاء کرده بود- به تحريک ميرزا محمّد [کفري کرمانشاهي]، ميرزا فروغي بدون اجازه من داده بود چاپ کردند. به اين جهت تغيّر زيادي به فروغي کردم- همه راگرفتم آتش زدم. . .26
مرحوم حاج ميرزا محمدحسين نائيني که مدافع مشروطه بود رساله اي نيز در وجوب و دفاع از مشروطه نوشته بود موسوم به تنبيه الاُمّة و تنزيه الملّة که در اوايل نهضت ملي مشروطيت ايران به فارسي تأليفش داده، و در سال هزارو سيصدو بيست و هفتم هجرت27 چاپ، و آخوند خراساني (ملاّمحمد کاظم) و حاج شيخ عبدالله مازندراني. . . و بعضي از اجلاّي ديگر نيز تقريظاتي بر آن نوشته اند.28 معروف است، بعدها که خبرهايي از ايران رسيد و مشروطه خصوصاً بختياري گير شد، گويا يک روز نائيني که از کنار دجله عبور مي کرد در حضور شاگردان رساله خود را به دجله انداخت. اما به هرحال رساله نائيني که چاپ شده بود در همه جا بود و اندکي پيش از انقلاب اسلامي نيز ايت الله طالقاني آن را به چاپ رساند.29
آقاي علي وثوق پسر مرحوم وثوق الدوله نيز به خود بنده گفت: پدرم يک دفتر بزرگ يادداشت داشت که آن را براي محفوظ بودن از دسترس ديگران احتياطاً در بالاي سوراخ بخاري ديواري جاسازي کرده بود. . . چون ديگر از آن بخاري استفاد نمي شد. بعدها يک وقت مادرم خواسته بود مقداري کاغذ باطله را بسوزاند. بخاري را روشن کرده بود، و در اثر جريان هوا و گذشت زمان، کتاب تغيير حالت داده و فرو افتاده بود و آن نيز تمام سوخته شد.
مي گويند مقداري از يادداشت هاي مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حايري يزدي نيز به آتش سپرده شده است، چرا؟ بايد از حجة الاسلام محقق داماد سؤال کرد.30 تا صحبت دکتر محمود افشار در ميان است، اين را هم عرض کنم که او که از همقدمان و هم دندانان مرحوم تقي زاده بود و نزديک صدسال عمر کرد، از صدها و هزارها آدم نامه و يادداشت و روزنامه داشت. پسرش، ايرج افشار، مقداري از آن نامه ها را برگزيده و چاپ کرده است، اما در مقدّمه همان نامه ها متأسّفانه مي نويسد: [دکتر محمود افشار] در پنج شش سال پايان زندگي در صدد برآمد نوشته هاي پراکنده خود درا- که در روزنامه ها و مجله هاي مختلف چاپ شده بود- و همچنين اوراق و اسناد گرد آمده از دوران مجلّه نويسي و خدمات دولتي و سفرهاي متعدد- که بازمانده هفتاد سال بود- بررسد، و آنچه ناماندني است از ميان ببرد. پس به تدريج چنين کاري را انجام مي داد و دسته دسته جرايد قديمي و بريده هاي روزنامه ها و نوشته هاي گذشته و اوراق اداري و نامه هاي خويشان و دوستان را به شعله آتشي که در گوشه باغ فردوس برافروخته مي شد مي سپرد و آنها را نابود مي کرد. مي گفت: آدمي در پايان زندگي بايد کم تعلق باشد. . .31
چنان مي نمايد که سوختن يادداشت ها و اسناد، نتيجه يک استحاله روحي و تحول دروني نيز هست که کمتر کسي بدان توجه مي کند. اين پديده خصوصاً درمورد درونگرايان و خودخورها و به طور کلي اهل هنر و ذوق بيشتر کاربُرد داشته است. ما روايت داريم که ابوحيّان توحيدي نوشته هاي خود را يک جا آتش زد، و در همين يادبود خود ما، مرحوم بديع الزمان فروزانفر نيز چون پايان عمر را نزديک ديد، فيش ها و نوشته هايي را که براي کارهاي آينده خود جمع کرده بود در وسط خانه خود آتش زد.32 اين را هم شنيده ايم که بشرِحافي کتاب هاي بسيار داشت، و نقل است که هفت قمطره از کتب حديث داشت [و همه را] در زير خاک دفن کرد.33 تا اينجا هرچهارعنصر، آب وباد وخاک وآتش، همه براي محو اسناد پابه ميدان نهاده اند. يک شيخ درويش نيز از بزرگان علماي نجف داشته ايم که در يک تحول روحي، همه کتاب هاي خود را ترشي انداخت.34 از عارفي به نام محمّدبن علي ترمذي نقل است که يک بار جمله تصانيف خود را در آب انداخت. خضر عليه السلام آن جمله را بگرفت و باز آورد و گفت: خود را بدين مشغول مي دار.35
روايت داريم که صادق هدايت، نويسنده نامدار، قبل از آنکه شيرگاز اطاق خود را در پاريس باز کند و تن به قضا بسپارد، مقداري از آثار و نوشته هاي خود را که همراه داشته به آتش سپرده است.36 گوياصادق چوبک نيزچنين کاري کرده. توجيه کار آنها اين است که نمي خواسته اند چيزي ناتمام از آنها باقي بماند و دستمايه استفاده اين و آن شود- و احتمالاً لطمه به حيثيت حاصل شده آنها بزند. پرويز خطيبي که از شعراء و نويسندگان معاصر و مديرحاجي بابا بود، يکي از نمايشنامه نويسان مشهور ايران نيز هست و سناريوي بسياري از فيلم ها و نمايش هاي ايران بعد از شهريور بيست به قلم او نوشته شده، و خود نيز بازيگر بوده است. مرحوم پرويز خطيبي- که نبيره دختري ميرزا رضاي کرماني بود- بعضي از نمايشنامه هاي خود را- هنگام مهاجرت به امريکا- به امانت نزد مرحوم تقي ظهوري، بازيگر معروف سينما سپرده بود. خطيبي در خاطرات خود مي نويسِد: سال گذشته از مسافري که به تهران مي رفت تقاضا کردم به سراغ ظهوري برود و يک نسخه اثر نمايشنامه محکوم به ازدواج مرا از او بگيرد. مسافر به تهران رفت و برگشت و از قول ظهوري گفت که به فلاني سلام برسان و بگو از همان تاريخ که از قم برگشتيم من تمام نمايشنامه هايي را که در خانه ام بود سوزاندم.37 ريچارد برتن (Richard Burton) از بزرگترين شرق شناسان قرن نوزدهم است. او در 1890/م 1308ه در 69 سالگي درگذشت. بيوه اش، ليدي اليزابت برتن همه يادداشت ها و رساله ها و اسناد و خلاصه کتاب هائي را که بر او در دست نوشتن داشت، و چندين رساله که هنوز منتشر شده بود، همه را به آتش کشيد. شايد دقيق ترين مورد در محو يادداشت ها و احتمالاً سوختن آن، آن واقعه مهم تاريخي اي باشد که در صدر اسلام اتفاق افتاد. مسلمانان جمع آوري قرآن را مديون خليفه سوّم، عثمان بن عفان (از 23 تا 35ه/644 تا 655 م) هستند. معروف است که حذيفة بن يمان در بازگشت از سفر ارمنستان از اختلاف قرائت سربازان کوفه-که قرآن را از حفظ مي خواندند-برآشفته شده به خليفه چنين گفته بود: پيش از اينکه افراد اين جامعه بر سرکتاب خدا اختلافي همانند اختلاف يهود و نصاري پيدا کنند اين جامعه را نجات بده. خليفه نيز از حفصه دختر خليفه پيشين -عمر-خواهش کرد اوراقي را که از پدر به او رسيده و شامل نسخه هاي اوليه اي بود که زيدبن ثابت تهيه کرده بود در اختيار او قرار دهد. سپس جمعي مرکّب از زيدن بن ثابت و عبدالله بن زبير و سعيدبن عاص و عبدالرحمن بن حارث، مسئول تهيه يک نسخه مجدّد از وحي شدند. وقتي بالاخره قرآن رونويس شد يک نسخه از آن را براي عثمان فرستادند و او دستور داد-جز يک نسخه-آنچه در روي يک برگ يا در روي يک جلد بود بسوزانند.38 سعيدبن عاص و زيدبن ثابت مأمور تدوين اين قرآن بودند. اخبار روائي هم هست در باره اسناد مختلفي از قبيل تکه هاي چرم و استخوان کتف شتر و غيره، که گفته اند اين اشياء را پاره پاره کردند يا سوزاندند، و يا به آب افکندند. اين روايت را هم داريم که عبدالله بن مسعود، با سماجتي هرچه تمامتر از پذيرش مصحف عثماني سرباز زد و نسخه خود را هم در اختيار آنان نگذاشت. او اعتراض مي کرد که چگونه به من دستور مي دهند که از مصحفِ زيد تبعيت کنم، حال آنکه وقتي زيد حلقه کودکان در دست داشت و با عروسک ها بازي مي کرد من هفتاد و چند سوره قرآن را از دهان پيغمبر شنيده بودم و از حفظ داشتم. مرا از رونويس کردن نمونه هاي قرآني به دور داشته اند- و حال آنکه مردي را مسئول اين کار کرده اند که وقتي که من ايمان آوردم او هنوز در پشت پدرش بود.39
شايد همين مقاومت ها بود که باعث شد تا عبدالله بن مسعود آواره ديار دوردست شد و از شهري به شهري مي رفت، از جمله شام، تا در آخرِ کار، يک قريه کوچک در ايران پناهگاه او شد، و او درآن قريه درگذشت. مردم ايران هنوز هم به زيارت قبر او مي روند. و شايد مرحوم تقي زاده هم يک وقتي اين زيارت را کرده باشد، چون قبر عبدالله بن مسعود، در قريه دهخوارقان در 51 کيلومتري جنوب غربي تبريز است. از او به عنوان متعصّب ترين صحابه پيغمبر مي توان ياد کرد چون گويند وقتي کتب فلسفه ترجمه شده از ارسطو را پيش او آوردند عبدالله طشت و آب طلب کرد، و چنان اجزاء کتاب را شست که سواد مداد در بياض کتاب ظهور يافت، و تا زمان مأمون، اثري از کتاب هاي ايشان [فلاسفه] ظاهر نبود. تا آن که مأمون ارسطو را به خواب ديد، و از گفت و گوي ارسطو محظوظ شد، ايلچي تعيين نموده به جانب فرنگ فرستاد که کتب فلاسفه را به بلاد اسلام نقل نمودند.40 کار عثمان در تدوين نسخه نهايي قرآن از شاهکارهاي اوست که شايد هنوز کسي متوجه اهميّت کار او از جهت توحيد کلمه مسلمانان نشده باشد. به هرحال به دستور عثمان خليفه از اين نسخه منقّح، چهار رونويس و به روايتي هفت رونويس تهيه کردند و به شهرهاي بزرگ که آن روز به تصرّف اسلام درآمده بود يعني مکّه وبصره وکوفه و دمشق-و به روايتي مرو و ماوراءالنهر نيز فرستادند. و شوخي روزگار است که يکي از صفحات همان قرآن ماوراء النهر باعث سوختن، يا بهتربگويم خميرشدن يکي ازکتاب هاي مخلص شد. توضيح آنکه من در کتاب آفتابه زرين فرشتگان تصويري از يک صفحه قرآن تاشکند را-که به صورتي استثنائي در موزه تاشکند حفظ مي شود و ادعا مي کنند که يکي از همان قرآن هاي صدر اسلام است، و البته بر پوست هم نوشته شده- چاپ کرده زير آن نوشته بودم: قرآن منسوب به عثمان-درموزه تاشکند. اواخر سال 1374، ايّام بهانه جويي هايي وزارت ارشاد براي تنبيه نويسندگان بود-بر اثر انتشار غيرمتعارف يک کتاب در احوال خصوصي يک پاسدار. همه بازرس هاي وزارتي عوض شدند و گروه تازه اي آمده خواستند گربه را دم حجله بکُشند و از قضا کتاب آفتابه زرين فرشتگان دمِ چفته آنها افتاد. اتفاقاً اين تنها کتاب من است که کمي بوي مسلماني هم مي دهد، و مبناي آن يک سخنراني بود در دانشگاه امام صادق، وحتي يک نيم سکّه هم حقّ کلام به مخلص داده بودند. گويا مأمور ارشاد وقتي به تصوير صفحه قرآن رسيده بود زير آن اظهار نظر کرده بود که همين مانده که قرآن ما هم به نظر اين آقاي مؤلف متعلق به عثمان بن عفان بوده باشد. البته نکات ديگري هم درباب امّي بودن پيامبر(ص)و چوپان بودن پيامبران و امثال اينها درآن بود. و به هرحال کتاب در چهارهزار نسخه چاپ و صحافي شده در صحافي منتظر اجازه توزيع بود که يک باره مأمورين با جيپ و ماشين هاي بُرش مجهز رسيده بودند، و تمام چهار هزار نسخه را زير ماشين ها نهاده، به قول خودشان "ماکاروني"، و به تعبير مخلص "ريش ريش" يا تريش تريش کردند و رفتند. بگذريم از اين که سال بعد، در انتخابات جديد، کابينه به کلي تغيير کرد. البته تمام کتاب ها از ميان رفته و خمير شده بود. و من مأيوس که چگونه دوباره مي توان از روي مسودّه ها، کتاب را دوباره تحرير و تأليف کرد، که معجزه قرن به داد مخلص رسيد و آن حافظه کامپيوتري حروفچيني کتاب هاست و خوشبختانه از چشم ارشاد دور مانده بود. در يک چشم به هم زدن تمام کتاب را دوباره آماده چاپ تحويل داد و کتاب عيناً به چاپ رسيد. اهميت اين نسخه قرآن تاشکند-که من به زحمت تصويري از يک ورق آن را پيدا کرده و در کتاب خود چاپ کرده بودم-روزي به من آشکار شد که راديو بي. بي . سي. صحبت از فروش يک صفحه از اين قرآن در لندن کرد. گفته شد که در حراج عمومي، آن يک صفحه را به قيمت پنجاه هزار پوند فروختند. و بعد فروشنده که متوجه شد ارزان فروخته است شکايت کرد، و چون پليس دخالت کرد معلوم شد که آن صفحه را به لطائف الحيل از مخزن شيشه اي موزه تاشکند دزديده اند و به اروپا رسانده اند. بدين طريق، آن پولي هم که بدست آورده بود از دست رفت و گوبا صفحه را به موزه اصلي بازگرداندند. شايد عجيب ترين سند سوزي تاريخ هم آن روزي باشد- يا بهتر بگويم آن شبي باشد- که شعله هاي آتش پايان يک پديده بزرگ قرن نوزدهم و بيستم، يعني پديده استعمار، را اعلام مي داشت. بهتر آن است از قول مؤلفين کتاب آزادي در نيمه شب بشنويم. يک فصل اين کتاب تحت عنوان دهلي نو، اوايل ژوئن 1947م/ شعبان 1366ه. با اين عبارت شروع مي شود: . . . ستون هاي سياه و مخملي دود، که حاصل از يک رشته پيکر سوزي مراسم تدفين نبود، در سراسر شبه قاره به طور پراکنده به آسمان هند خزيده. . . چوب صندل نبود که اين آتشبازي شتاب آلود را روشن مي کرد. نظاره گران اين شعله هاي پُر سر و صدا، نه عزاداران مَنتراخوان، بلکه عده اي از بوروکرات هاي بي احساس بريتانيائي بودند. آنچه در کام شعله ها فرو مي رفت کاغذ بود. چهار تُن سند و گزارش و پرونده، شعله هايي که به دستور سرکنراد کورفيلد برپا شده بود، و جزئيات شورانگيز فصل هايي پُرشور و شر از تاريخ هند را خاکستر مي کرد-فصل هاي سرشار از فسق و فجور و لغزش و رسوائي پنج نسل از مهارجه ها را-همه آنها به ترتيب تاريخ، با باريک بيني دقيق نمايندگانِ پياپيِ راج [امپراطوري بريتانيا] بايگاني و فهرست بندي شده بود. اين پرونده ها در دست حکومتگران هند و پاکستان مستقل مي توانست تبديل به منابعي براي اخاّذي شود-استفاده اي که براي خود بريتانيائي ها هم که تصميم به جمع آوري آنها گرفتند، چندان غير قابل پيش بيني نبود. کورفيلد که اکنون ديگر قادر به تضمين آيند، مهاراجه ها نبود مصمّم بود که حداقل از گذشته آنها محافظت کند. . . او در لندن توافق دولت اتلي را براي نابود کردن بايگاني ها جلب کرده بود. به محض بازگشت به دهلي دستور از بين بردن منظّم پرونده هايي را داد که به زندگي خصوصي موکّلين او مربوط مي شد. سرکنراد نخستين آتش را زير پنجره اطاق کارش42 با اسنادي روشن کرد که دريک گاو صندوق 60 سانتيمتري پنهان بود و کليد آن را فقط خودش و شخص ديگري در اختيار داشتند.
حاصل يکصدو پنجاه سال مطالعه و دست چين کردن آبدارترين رسوائي هاي شاهزادگان هندي در آتشبازي کوچک سرکنراد دود شد و خاکسترهاي آن بر فراز بام ها و خيابان هاي دهلي پراکنده گشت. نهرو به محض اطلاع از اين کار، به خاطر از بين رفتن مطالبي که در نظر او بخش ذيقيمتي از ميراث هند بود-اعتراض کرد. امّا ديگر دير شده بود. نابودي اين پرونده ها تنها اقدام ناشي از سفر کورفيلد به لندن نبود. قرار بود روز 15 اوت 1947م/24 مرداد 1326ش. انتقال نهايي قدرت انجام گيرد. به محض آنکه راديو تاريخ اجراي طرح مونت باتن (Mountbatten) را اعلام کرد، منجّمان سرتاسر هند اعلام کردند که روز 15 اوت نحس است و بهتر است که هند يک روز ديگر هم بريتانيا را تحمل کند. اما برنامه در ساعت 12 نيمه شب اعلام شده بود. منجّمي گفت که اگر سيل و خشکسالي و قحطي و قتل عام در پي آن بيايد، به خاطر آن خواهد بود که هند آزاد روزي متولد مي شود که نحس ترين روزها از جهت گردش ستارگان است.43
به هرحال، گويا پيش بيني منجّمان بي راه نبود. دراين شب، پاکستان و هندِ مستقل متولد شدند، ولي مدارا و سازگاري هزارساله هند مُرد. طي پنجاه سال، هند و پاکستان و بنگلادش و کشمير، حداقل دو جنگ بزرگ و صدها جنگ کوچک را امتحان کردند و پشت سر گذاشتند و هنوز هم جنگ اتمي آنها-که در حکمِ چغندر بزرگ است-در ته ديگ باقي است. شايد پُرنويس ترين سياستمداران عالم، ريچارد نيکسون رئيس جمهور اسبق و مستعفي امريکا بوده باشد-که دهها کتاب نوشته-يک از يک معروف تر،44 ولي شايد بعضي ها خبر نداشته باشند که . . . آرشيو ملي آمريکا، هفتاد هزار صفحه يادداشت هاي مربوط به محتواي نوارهاي ريچارد نيکسون رئيس جمهوري اسبق امريکا را سوزاند. اين ديوان عالي کشور آمريکا بود که طي حکمي اعلام کرد که اسرار موجود در اين يادداشت ها هرگز قابل افشاء نيست.45

آتش به دودست خويش درخرمنِ خويش
من خود زده ام،چه نالم ازدشمن خويش؟

در باب اميرعبّاس هويدا، مردي که حدود سيزده سال دائرمدار کار ايران بود، نوشته اند:

هويدا را [پس از محاکمه] از طريق يک راهرو به سوي حياط زندان هدايت کردند. . . به محض آنکه پاي هويدا به حياط رسيد يکي از کساني که از پشت سرش مي آمد هفت تيري به دست گرفت و گلوي هويدا را نشانه رفت و دو تير خالي کرد. هويدا به زمين افتاد. . . از قضا آن روز افسرالملوک [مادرهويدا] و تني چند از بانوان همسن و سالش در اطاق نشيمن منزل خانم فرشته انشاء ختم انعام گرفته بودند. مادر هويدا گفته بود نذري داشته. خلسه خلوتشان را زنگ تلفن شکست و کمال دلهره و اضطراب جانشين جمعيت خاطر شد. . . آن شب، قرنطينه کردن مادر هويدا از اخبار راديو و تلويزيون، و از تلفن دوستان و اقوام، تنها مشغله ذهني خانواده انشاء نبود. بيشتر شب را به سوزاندن اسنادي گذرانيدند که در منزلشان پنهان بود. دکتر انشاء مي گفت: اغلب اسناد به هويدا تعلق داشت. از جمله چيزهايي که آن شب سوزانديم نامه هاي هويدا به شاه و ملکه بود. خود او گفته بود اگر اتفاقي برايش افتاد همه اسناد را بسوزانيم. شايد هويدا حتي تصور نمي کرد که در ايران رژيمي روي کار خواهد آمد که يک سر زير نگين روحانيون خواهد بود-آن هم روحانيوني که برايشان قصاص و مجازات به مراتب مهمتر از حفظ اسناد تاريخي بود. به علاوه در شب مرگ هويدا اقوام و دوستان او نيز بيشتر در فکر رفع خطر از خود بودند و سوداي کنجکاوي هاي مورّخان آينده را طبعاً در دل نداشتند.46

عجيب است که رقيب هويدا، اميراسدالله علم هم-که بيست و چند سال به صورتي ديگر دائرمدار کار بود و چند سال وزير دربار، و پنج جلد خاطرات هم از او باقي مانده-باز از اين سند سوزي برکنار نماند. او در خاطرات يکشنبه 18 فروردين 1353مي نويسد . . . صبح شرفياب شدم، نامه سلطان قابوس را که استدعا کرده بود افسران تعليماتي ارتش ايران زودتر بيايند تقديم داشتم. . . افسران ما آنجا هستند با دو گردان موتوريزه و کوماندو، و انصافاً خوب مي جنگيم. . . سلطان قابوس پيش از عيد به تهران آمد و خيلي شکرگزار بود-افسوس که من آن يادداشت ها را سوزاندم که جزئيات درآن بود.47
بعد از همين سوزاندن يادداشت ها، علم به شاه گزارش مي دهد: عرض کردم سازمان امنيت همه کتاب هاي کتابخانه هاي دانشکده هاي دانشگاه را جمع آوري کرد- اين که صحيح نيست. فرمودند بپرسيد چرا چنين کاري کردهاند؟ عرض کردم پرسيدم مي گويند کتب ضالّه بود. براي دانشگاه ضاله يعني چه؟ هيچ چيز ضاله نيست به علاوه فرموديد بگذاريد بچه ها همه چيز بخوانند و منطقاً جواب بشنوند، و اين راه صحيح است. فرمودند البته بايد همينطور بشود-ابلاغ کردم کتاب ها را فوري پس بدهند و ديگر از اين غلط ها نکنند.48 چنان مي نمايد که به کار گرفتن کلمه محرمة الانتفاع زمان امير محمد مظفر محتسب، در اواسط قرن بيستم نيز مورد کاربُردي خود را از دست نداده بوده است. من نمي دانم دنيا با افزايش منابع تاريخ در آينده چه بايد بکند؟ قدر مسلّم اين است که امروز اگر يک ورق، حتي يک ورق، از اسناد زمان مسيح، يا زمان پيامبر اسلام در دسترس يکي از موزه هاي عالم باشد- آن موزه سر فخر به آسمان خواهد افراخت، ولي اين هم هست که هم اکنون، طول قفسه هاي آرشيو هلند به 17 کيلومتر رسيده، و مجموعه اسناد آرشيو دهلي از اين هم بيشتر است، و هر روز به مجموعه آرشيو واتيکان چند قفسه افزوده مي شود- و وسعت کل واتيکان هم برکسي پوشيده نيست. يک روز خواهد رسيد که آرشيو واتيکان از مساحت خود آن بيشتر شود. در مقام مقايسه مي خواهم بگويم، اگر قرار باشد اين شش هفت ميليارد جمعيت زمين در چهل پنجاه سال آينده به بيست سي ميليارد آدم برسد طولي نخواهد کشيد که قسمت اعظم زمين هاي کشاورزي را بايد تبديل به گورستان کرد، و دنيا تبديل خواهد شد به يک قبرستان بزرگ. چيني ها که شروع به سوختن اجساد کرده اند و هندي ها که خاکستر اجساد را بر روي رودخانه ها و دره هاي سرزمين يک ميليارد جمعيتي هند پراکنده مي کنند در راه يک اصلاح بزرگ اجتماعي پيشقدم شده اند؟ و اگر چنين باشد آيا فردا، سپردن بسياري از اسناد آرشيوها به شعله هاي آتش، خود يک اقدام اصلاح طلبانه به شمار نخواهد رفت؟ بعضي آرشيوها و کتابخانه ها دارند زير بار آوار اسناد و کتب خود خفته مي شوند.
چنان مي نمايد که اختراع بزرگ قرن-همان حافظه کامپيوتري است که گفتم کتاب آفتابه زرين فرشتگان را از نابودي نجات داد-نجات دهنده گرفتاري دولت ها از کثرت مجموعه ها و آرشيوها نيز خواهد بود. هيچ بعيد نيست که روزي بيايند و بنشينند و وقتي همه اسناد را در "ديسکت" خود نگاه داشتند، اصل آنها را همزبان فردوسي شوند و بگويند:

مرا اين گفته ها گر بود ناصواب
بسوزان به آتش بشوران به آب

به شرط اين که آدمي مثل کريم آقا بوذرجمهري پيدا نشود که وقتي به او گفتند اسناد خريد کاه و جو اداره دَواب زياد شده، اجازه مي دهيد آنها را بسوزانيم، گفته بود يک رونوشت از هرکدام برداريد، آن وقت آنها را محو کنيد.
 
* * *
 
اشاره کردم که همسر تقي زاده، عطيه خانم، به سوختن بعضي اسناد شوهر پرداخته بود-و ايرج افشار و زرياب خويي که ناگهاني سر رسيده اند و مانده آن اسناد را از کام آتش نجات داده بيرون کشيده اند. هميشه اين خارخار در ذهن من بود که يک زن تحصيل کرده فرنگي، که دنيا را ديده و آرشيوها را مي شناسد و اهميت اسناد را در تاريخ درک مي کند چطور مي شود که يک باره بعد از مرگ شوهر، به فکر مي افتد که اسناد يک عمر طولانيِ تاريخ ساز را به اين سادگي به آتش بسپارد.
همين چند روز پيش اتفاقاً به کاغذي برخوردم و با خود گفتم: نکند اين کار را به توصيه شوهر و به اشاره خود مرحوم تقي زاده-و به عنوان يکي از مواد وصيتِ او-عمل کرده باشد؟ دليل من اين بود که خود تقي زاده ظاهراً از سوختن بعضي اسناد نه تنها اکراه نداشته، بلکه آنرا گاهي-بدون توجه به اهميت تاريخي اسناد-لازم مي شمرده است. تقي زاده آن وقت که استاندار خراسان بود از جانب رضاشاه يادداشتي محرمانه از خراسان به در بار فرستاده و در پايان آن مي نويسد: ... اين چند سطر بر سبيل يادداشت خيلي محرمانه عرض شد، و نمره و مُسودّه هم ندارد-مقتضي است آنجا هم مقرر فرمائيد (بعد از قرائت گزارش) پاره نمايند. حسن تقي زاده ...49 ظاهراً مأمور مربوطه که حامل اين نامه بوده در دربار اين نامه را اشتباهي به دايره ديگري فرستاده و بالنتيجه از دست پاره شدن و سوختن نجات يافته.
اين مقاله را به احترام و تجليل از مرحوم سيدحسين تقي زاده نوشته ام؛ مردي که از ارکان و اوتاد مشروطيت ايران بود؛ مردي که محمّدعلي شاه، تحويل او را، يکي از شرايط مصالحه با مشروطه خواهان قلمداد کرده بود؛ مردي که در روز بمباران مجلس با پناهنده شدن به سفارت انگليس، از مرگ حتمي نجات يافته بود؛ مردي که به همين دليل، ناشناس به قفقازيه و ساير نقاط عالم رفت و سالها در دربدري زيست؛ مردي که محقّق بود و مجله کاوه را درآلمان پي ريزي کرد؛ مردي که بسياري از استادان بزرگ امثال زکي و ليدي طوغان و دکتر ماتسوخ را از دربدري نجات داد؛50مردي که مشوق استادان بزرگ ايران امثال دکتر يارشاطر و دکتر زرّين کوب و دکتر جهانداري و زرياب خويي و مدافع بزرگ علوي بود؛ سياستمداري که در نجات آذربايجان سهم عمده داشت؛ مردي که خود پرتاب شدنِ پرونده نفت را توسط رضا شاه به داخل بخاري آتش ديده بود و به همين دليل، در مجلس پانزدهم، با بيان يک جمله، کمکي بزرگ به ملي شدن نفت کرد؛ مردي که در مدت طولاني عمر خود دو جنگ بين المللي را پشت سر گذاشته، و استقلال و پيدايش دهها مملکت نو رسيده را به چشم ديده بود. علاوه بر همه اين ها تقي زاده زنش فرنگي است و به قول کرمانيها کرمِ پسِ کُتُمبه ندارد، و خودش هم که بچه و اولادي و حتي قوم و خويشي ندارد، و ثروتي هم ندارد زيرا به قول خودش 250 تومان کرايه خانه برايش سنگين است. احتياط چنين آدمي در مورد سوختن اين سند چه داعيه اي دارد؟ آيا هنوز هم او به فکر بدنامي بعد از مرگ ميان هم ولايتي ها بود؟

در کيش ما تجّردِ عنقا تمام نيست
دربندِ نام ماند، اگر ازنشان گذشت

لازم به تذکر نيست که گذشت روزگار دَوَران خود را طوري کرد که نه نامه هايي که جمال زاده ياد کرده بود، و نه يادداشت هايي که مرحوم تقي زاده وعده داده بود، هرگز به دست من نرسيد-و البته نمي دانم آيا در مختصر کاغذهايي که از زبان آتش خشم عطيه خانم خلاصي يافته و به دست ايرج افشار و زرياب خويي رسيده، يا آن اسنادي که از جمال زاده به سازمان اسناد ملي ايران منتقل شده اين اوراق هم برجاي مانده اند؟ يا اينکه در زير پنجره خانه طعمه آتش شده اند؟ آري، چنين آدم دلير و متهوّري، باز هم نمي دانم به چه دليل کاغذي را که خود نوشته و بدان معتقد بوده، تقاضا کرده است از بين ببرند. غافل از آنکه بسياري از اسناد را که اشخاص گمان مي کردند از ميان خواهد رفت، باز هم سال ها بعد آن را مردم پيدا مي کنند و يا بازسازي مي کنند. مولانا مي فرمايد: از سبب سوزيت من سودائي ام / وز سبب سازيت سوفسطائيم، و من با تغيير يک حرف، در اين مقاله مي خواهم بگويم: از سند سوزيت من سودائي ام/ وز سند سازيت سوفسطائيم.
اين بانوي محترم را-عطيه خانم را مي گويم-که يک زندگي طولاني تقي زاده را تروخشک کرد-درحاليکه اميد به عواطف فرزندي نيزنداشت، من تنها يکبار ديدم و همان يک روز بود که اولين و آخرين ملاقات من با مرحوم تقي زاده بود.
سال ها بعد، يعني چند صباحي بعد از انقلاب، تابستان را من در ژنو در هتل بودم. مرحوم جمال زاده، مرا يک روز به ناهار دعوت کرد (سه شنبه 13 اوت 1980م/22 مرداد 1359ش. سال دوم انقلاب اسلامي) و اين دعوت را طي نامه اي که به هتل نوشته بود ضمن يک شوخي تأکيد کرده بود. سعي کنيم دراين مدت کوتاهي که در ژنو هستيد (خدا مي داند که آيا در دکان پوستين دوز شهر باز ديداري نصيب بگردد يا نه؟) بسيار باهم باشيم غنيمت است. ضمناً در پايان نامه مرقوم داشته بود: خانم تقي زاده، همين الان از انگلستان تلفن کردند، مطلبي دارند که خوب است با جنابعالي درآن باب صحبت بداريم و همچنين خودم هم مطلب ديگري دارم که دلم مي خواهد با جنابعالي مشورت کنم.
آن روز رفتم، آنچه جمال زاده در باره خود مطرح کرد، اين بود که کتاب هايم زياد شده و مي خواهم آنرا به دانشگاه تهران بدهم. من البته نظر مخالف دادم و گفتم اين کتاب هاي شما همه چاپي است-و در کتابخانه مرکزي از هرکدام نسخه هاي فراواني هست-بهتر است آنها را به دانشگاه ژنو بدهيد که خودش بشود يک مرکز ايران شناسي و تعليم زبان فارسي. اما جمال زاده روي خوش نشان نداد، و چنانکه مي دانيم سال ها بعد، همه آن کتاب ها را به دانشگاه تهران تقديم کرد، وخود من ودکتر جواد شيخ الاسلامي که جزء سه نفرهيئت امناي جمال زاده در دانشگاه بوديم-نفر اصلي البته ايرج افشار بود51- براي صورت برداري و تحويل کتاب ها به ژنو آمديم و کتاب ها به تهران فرستاده شد.52 امّا، مطلب دوم که جمال زاده در باب عطيه خانم تقي زاده مطرح کرد اين بود که اين زن محترم در سنين بالا را، تهران برنتافته است-و او خود را به لندن رسانده و در کمال عسرت زندگي مي کند. جمال زاده گفت: من شنيده ام که تو در باب بعضي ها نامه هايي به اين و آن نوشته و از اين و آن حمايت کرده و نتيجه اي گرفته اي، آيا مي تواني در باب حقوق بازنشستگي مرحوم تقي زاده يا مُستمري همسر او در جمهوري اسلامي قدمي برداري؟
من اول اين شعر صائب را براي مرحوم جمال زاده خواندم که:

عقده اي هرگزنکردم بازازکارکسي
درچمن، بيکارچون دست چنارافتاده ام

بعد اضافه کردم که داستان نامه نگاري من-که يکي و دو تا نيست- بعد از انقلاب حکايت همان نوک پرآب اسپريچو يا پرستوست و آتش نمرود-که وقتي خرمن آتش فراهم شد و ابراهيم را درآن افکندند و شعله ها به آسمان رسيد- حضرت ابراهيم متوجه شد که پرستوئي بال زنان مي رود و چند فرسنگ راه آن طرف تر، از چشمه اي نوک خود را پُرآب مي کند و بال زنان مي آيد و بر خرمن آتش مي پاشد- ابراهيم خطاب به پرستو گفت-پرنده نازنين، اين کوه آتش را مگر نمي بيني؟ نوک پُر آب تو که چاره اين آتشِ سوزان نيست؟ چرا خود را آزرده مي کني؟ پرستو جواب داد: چرا مي بينيم و خوب هم مي دانم که اين قطره آب، چاره آن خرمن آتش نيست، اما، هرکس بايد به قدر قدرت و توان خود در راه خاموش کردن آتش همّت کند.
سپس گفتم: درست است که گاهي قدم هايي کوتاه برداشته ام ولي اغلب سرم به سنگ خورده است-و درين مورد هم البته من طريق خويش مي آرم به جا، ليس للانسان الاّ ما سعي. بگذريم ازين که همه وکلا و سناتورهاي مجلس را موظف کرده اند که هرچه حقوق گرفته اند به صندوق دولت باز گردانند- و خدا کند که عطيه خانم اين جا چيزي بدهکار نشود. آنطور که به خاطر مي آورم نامه اي، هم درباب عطيه خانم، و هم درباب دکتر سياسي-به جايي فرستادم- هرچند معلوم شد که مي شود زنّار، اگر احرام مي بنديم ما. . .53 بعدها که خاطرات آيت الله خلخالي رئيس دادگاههاي انقلاب را خواندم- متوجّه شدم که البته هرگز آن تقاضا به جايي نمي توانست برسد- به دليل آن که همان روزها در مجله کيهان انديشه کسي در باب مرحوم دهخدا مقاله اي نوشته بود54 (خرداد و تير 1369 ش/ژوئيه1990) و در آن مقاله از دهخدا و تقي زاده ياد خيري کرده بود. آقاي خلخالي رئيس دادگاه ها، ضمن اعتراض به آن مقاله، نوشته بود . . . آقاي دهخدا، فرزند يکي از خوانين اطراف قزوين است و در رفاه زندگي کرده است. درمقاله مزبور سعي شده او را جزء عسرت کشان به حساب بياورند. اين چه فايده اي دارد که حقايق قلب شود؟ او با تقي زاده به سفارت انگليس پناه برده، و جزو ماسوني هاي ايران بوده، و تقي زاده يک زن فرنگي داشته که او [يعني دهخدا] آن را هم نداشته است؟
نمي دانم، اگردهخدا زن فرنگي داشت، تکليف لغت نامه اش چه مي شد؟ به هرحال، چنانکه گفتم آن قدم کوچک هرگز به جايي نرسيد و آن طور که مي دانم اين زن فرنگي-که در ايران هم قسمت عمده عمر خود را در خانه اجاره اي، و در کمال اقتصاد و القناعه گذرانده بود در خانه برادرش در لندن و در دست تنگي درگذشت. شايد دوستان، در خارج و داخل ايران، به خاطر داشته باشند که وقتي مرحوم مصدق از تقي زاده خواست که نظر خود را درباره قرارداد نفت 1312ش/1933م بيان دارد و تقريباً پيرمرد را در محظور (impasse) و به قول کرماني ها در کوچه سه کُنجي قرار داد-تقي زاده اين جمله معروف را به زبان آورد: . . . من شخصاً هيچ وقت راضي به تمديد مدت قرارداد نبودم، و ديگران هم نبودند-و اگر قصوري درين کار، يا اشتباهي بوده، تقصير آلت فعل نبوده، بلکه تقصير فاعل بود-که بدبختانه اشتباهي کرد و نتوانست برگردد.56
چند سالي گذشت، تقي زاده در 8 بهمن 1348ش/ 28 ژانويه 1970م. در 91 سالگي فوت کرد. هشت سال بعد از فوت تقي زاده، يک هم شهري خوش قلم بدعاقبتِ مخلص، سعيدي سيرجاني مقالتي تند در باب تقي زاده نوشت که چند جمله آن اين بود: . . . تقي زاده گفت: دخالت من در سرتاسر اين قضيه منحصر به يک امضاي غيراختياري، آن هم بدون رضايت باطني بوده است. . . ديديد؟ همه کارها خلاصه شد در يک امضاي ناقابلي-که آن هم غير اختياري بوده است. راستي اگر عامل فاجعه سينماي آبادان در محکمه مدعي شد که جرم سنگيني مرتکب نشده، و همه دخالتش درين قضيه منحصر به کشيدن يک دانه کبريت بي قابليت بوده است-در جوابش چه مي گوئيد؟ اگر هيتلر ناليد که سهم من در جنگ دوم جهاني فقط يک فرمان مختصر بوده است-و نه بيشتر، چه دليل محکمه پسندي در برابرش خواهيد داشت؟57
وقتي اين مقاله در يغما چاپ شد، پيرمرد، حبيب يغمايي، که در محظور خانلري و سعيدي و علم بود-آخر مقاله چند جمله نوشت که گويي جواب همه حرف ها و دفاعيات له و عليه تقي زاده مي توانست به حساب آيد. درين ميان او اشارتي لطيف هم به عطيه خانم دارد که چون من درين مقاله برخلاف معمول، سهم عطيه خانم را پسربخش، و سهم مرحوم تقي زاده را دختربخش آورده ام،عيناً نقل مي کنم. مرحوم يغمايي نوشت:

قسمت ديگر که در کوبيدن مرحوم تقي زاده اعلي الله مقامه نوشته شده، بايد عرض کنم که من بنده سال ها با محمدعلي فروغي، حسين علاء، عباس اقبال، علي اکبر داور، علي اصغر حکمت و ديگر بزرگاني که شهرت نيک نامي دارند-کم و بيش محشور و مربوط بوده ام، جز ذکر نيک نهادي و وطن دوستي تقي زاده از آنان نشنيده ام. از مراتب ادب پروري او و مقام قناعت و درويشي او و دستگيري هايش از دوست و دشمن اطلاعاتي دارم که واسطه و شاهد عيني بوده ام-از جمله در حمايت ازمرحوم مهندس احمد رضوي کرماني، و رهايي افراد جبهه ملي. اکنون تأسّف بسيار دارم که ايمان و عقيده استوار بنده را که طي ساليان دراز به دقت و رنج بسيار فراهم آمده، به ناگهان جناب سعيدي عاليها سافلها کرد و در هم نورديد، و سيّدي جليل را در رديف هيتلر قرار داد. . . .
در پايان اين مقالات، نصيحتي به بانوي نجيب و با وفاي تقي زاده عطيه خانم دارم-که از مدفن خود در کنار شوهر چشم بپوشد، و در کشور خود آلمان بماند-چون ممکن است از آن پس که استخوان پوسيده تقي زاده را به تازيانه کوفتند-آن را بسوزانند-کاري که لشکريان ابن زياد با پيکر حسين بن علي عليه السلام-پس از اسب تاختن کردند.58

نمي دانم، شايد عطيه خانم، درآئينه ضمير خود مي ديد روزي را که آن يادداشت ها و خاطرات شوهرش ممکن بود مايه گرفتاري شود، پس دست پيش گرفت، و قبل از آن که به توصيه و نصيحت سيّد نجيب حسيب، حبيب يغمايي عمل کند-در خانه خود، به قول زن هاي کرماني، چراغاني کرد و همه را به آتش سپرد:

دردل ازضبط نفس، صدشعله رقصان کرده ايم
مازصرصر،خانه خودراچراغان کرده ا يم59

تا صحبت چراغان و آتش بازي در ميان است، بهتر است مخلص در پايان مقاله به يک آتش بازي دست بزنم-آن نيز در يادواره مرحوم تقي زاده که توسط مجله ايران شناسي منتشر مي شود-که چيني ها؛ مي گويند: آتش بازي کار دلپذيري است، به شرط اينکه در خانه همسايه باشد. روزي که در آمل، جشن هزاره (بل صحيح تر هزارو صد ساله) يادبود طبري مورخ را گرفته بودند-من هم دعوت داشتم، و مقاله ام در باره همسر طبري بود-که البته خوانده نشد-پايان مقاله اينطور ختم مي شد که طبري کتابي داشته به اسم اختلاف الفقها، که چون روزي متعصّبان بغداد، دوات ها را به طرف طبري پرتاب کردند، و خانه او را سنگسار کردند که تا چفت درِ خانه طبري رسيد-و تنها نازوک رئيس شرطه بود که آمد و سنگ ها را برداشت و طبري را نجات داد- طبعاً کتاب اختلاف الفقها هرگز توزيع نشد. حتي خود طبري نيز آن را پنهان داشته بود. پس از مرگ طبري، برخي شاگردانش، اين کتاب را از زير خاک در آوردند و خاک آن را تکاندند و رونويس کردند60و معدود نسخه هايي از آن گرفتند. اين کتاب با اين سؤال شروع مي شد که آيا بسم الله الرحمن الرحيم، در اول قرآن، جزء فاتحة الکتاب- يعني جزء الحمد است-يا خارج از آن؟61 اين روايتي است که عبدالعزيزبن هرون، از قدماي اهل روايت از پدر خود شنيده بوده و بدين جهت آن را از قول پدر خود هرون روايت کرده است.62 فصيحي خوافي وقتي از حوادث سال 310 ه/922م. صحبت مي کند، مي نويسد: وفات محمّدبن جريرالمورّخ، صاحب تاريخ طبري و بعد اضافه مي کند: او را به شب دفن کردند، و قبر او ناپديد کردند-به واسطه آنکه عامه بغداد قصد او کرده بودند-که او رافضي است و به الحاد نيز منسوب، و سنِّ او به نود رسيده بود.63- يک سال کمتر از تقي زاده.
شايد سوختن اسناد طبري، در همان شب، و بعد از مراسم تدفين او صورت گرفته، و بسا که جنبه احتياط نيز داشته است از جانب پير زنِ سالخورده مازندراني غريب-که شوهرش غريب تر ازو در بغداد به خاک مي رفت. حالا من باستاني پاريزي هم، از قول پدر خودم، روايتي در باب همسر طبري نقل مي آورم، و منبر را ختم مي کنم. پدرم مي گفت:

روزي که طبري درگذشت، همسر طبري-که لابد ديگر او نيز پير و افتاده شده بوده است-به محض اينکه جسد شوهر را از بيم معاندين- در همان خانه خودش دفن کردند، به قول پاريزي ها، چراغان کرد يعني آمد و تمام يادداشت ها و کتاب هاي باقي مانده شوهرش را ريخت روي زمين وسط حياط، و همه آنها را آتش زد. و براي اينکه تعجبِ اين چند تن طلبه مؤمن معدود که در مراسم حضور داشتند، زياد نشود-لب به کلام گشود، و عقده هفتاد ساله را باز کرد و گفت: اينها، از چهارتا هوو براي من بدتر بودند.64
اين روايت را بارها پدرم در مجالس و محافل نقل مي کرد65 مثل اينکه عطيه خانم، در تاريخ تنها زني نبوده است که آتش به دامن کاغذهاي باطله شوهر خود زده است-گوئي حال همسر طبري و حال عطيه خانم، هردو، مصداق اين بيت شاعر بوده است که فرمود:

زنده مي گردد دل ماازنسيم زلف يار
ماچراغِ مرده را، ازباد، روشن کرده ايم
-------------------------

يادداشت ها:
1. برابر 3 سپتامبر 1969، و البته اين روزها ديگر تقي زاده در خيابان نيکو نبود.
2. مقدّمه نگارنده بر تاريخ کرمان، وزيري، چاپ چهارم، ص 25، نقل از سخنراني در باشگاه مهرگان.
3. تقي زاده خانه در تهران نداشت. پس از آنکه در سال 1326 مأموريت او به عنوان سفير ايران در لندن پايان يافت و به عنوان نماينده تبريز در دوره پانزدهم مجلس به تهران آمد، ابتدا در خيابان صفي عليشاه در خانه بصيرالملک جا گرفت به 270 تومان کرايه. و چون بصيرالملک کرايه قبول نمي کرد بالاخره تقي زاده جا به جا شد و به خانه خواهر مختارالملک در فيشرآباد رفت با صدو بيست تومان کرايه. و چون آنجا را رضا افشار خريد، خانه را تخليه کرد و روبروي کافه شهرداري در خيابان پهلوي سه چهار اطاق گرفت به ماهي سيصد تومان. فقط در اواخر زندگي بود که در شميران خانه اي به دست آورد.
4. ايرج افشار مي گويد: در 8 بهمن 1348ش/28 ژانويه 1970 در گذشته، ولي مرحوم علم در يادداشت هاي پنجم بهمن همان سال از مرگ تقي زاده گفتگو مي کند.
5. از نامه جمال زاده، مورّخ اول ستامبر 1978م/3 شهريور 1357 ش.
6. به دليل اينکه آن روزها قبرس در جمع و خرج دولت انگليس بود.
7. شيخ احمد روحي فرزند آخوند ملامحمّد جعفر ته باغ لله اي و برادر مرحوم افضلالملک روحي بود. خواهر ايشان بي بي مطهره همسر آخوند ملايوسف، مادر ميرزا علي آقا روحي بود که در انتخابات دوره مصدق از کرمان وکيل شد و با سيلي سيّد مهدي ميراشرافي از مجلس رفت. ن. ک. به محمد ابراهيم باستاني پاريزي، اژدهاي هفت سر، تهران، ص 176؛ شمعي در طوفان، ص 299.
8. گوينده را نشناختم. شعر را آقاي حجتي بروجردي برايم خواند. بازي زيبائي با کلمات است.
9. سيّد حسن تقي زاده، زندگي طوفاني؛ خاطرات سيّد حسن تقي زاده،، به کوشش ايرج افشار، تهران، انتشارات علمي، 1372، ص 2.
10. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، سنگ هفت قلم، ص 302، نقل از مقاله استاد همايي در باب مقدمه قديم خواجه نصير بر اخلاق ناصري، مندرج در مجله دانشکده ادبيات دانشگاه تهران.
11. مجله دانشکده ادبيات، ج 3، ش 3، ص 17، نگارنده حدود ده سال مديريت داخلي و اداره مجله دانشکده ادبيات تهران را به عهده داشتم.
12. و اين البته غير از پاک کردن کتيبه هاي دو سه هزار ساله و جانشين کردن آنها با تصوير شکارگاه ها و يا کتبيه هاي معافيت مالياتي و امثال آن است.
13. فرخي سيستاني: دار فرو بردي باري دويست گفتي کاين درخور خوي شماست هرکه ازيشان به هوي کار کرد بر سرچوبي خشک اندر هواست بس که ببينند و بگويند کاين دار فلان مهتر و بهمان کياست اين راخانه به فلان معدن است و آن را اقطاع فلان روستاست.
14. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، کوچه هفت پيچ، تهران، ص 242، نقل از مجمل التواريخ و القصص.
15. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، حماسه کوير، تهران، ص 605، نقل از مجمل فصيحي و کشف المحجوب. فصيحي خوافي واقعه را ذيل 301ه/ 912م ضبط کرده، ولي ظاهراً بايد حوالي 309 ه/920م. رخ داده باشد.
16. عين اعلان در کاسه کوزه تمدن، ص403، چاپ شده است.
17. مقصود خود امير محمّد مظّفر است.
18. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، از پاريس تا پاريس، چاپ هفتم، تهران، ص 578، نقل ازتاريخ آلمظفر.
19. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي آسياي هفت سنگ، تهران، چاپ هفتم، ص 247. 20. همان، ص، 251.
21. قاضي احمد قمي، خلاصة التواريخ، ص 898.
22. ويل دورانت، تاريخ فلسفه، ترجمه دکتر زرياب خويي، ص 291.
23. ن. ک. به: گلچين معاني، کاروان هند، به نقل از تذکره عرفات، ص 198.
24. ن. ک. به: رضا ناروند، مجله ارمغان، ص 212.
25. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، شاهنامه آخرش خوش است، تهران، چاپ چهارم، ص 493.
26. خاطرات اعتمادالسلطنه، ايرج افشار، ص 448. کتاب ناجي را اخيراً دکتر محمّد دبيرسياقي چاپ کرده، و معلوم مي شود که دست کم يک نسخه از کام آتش خلاصي يافته بوده است.
27. برابر 1909م- سال خلع محمدعلي شاه از سلطنت.
28. ريحانة الادب، ج 6، ص 127. نائيني در 1355ه/1936م درگذشته است.
29. نسخه اي از آن نيز براي اين بنده ناچيز به هيچ نيرزنده به خاطر چاپ کتاب تلاش آزادي مرحمت فرمود- که خود کم از به دجله افکندن نبود.
30. پدرش چون داماد آقاشيخ عبدالکريم بود به آيت الله داماد معروف شده بود.
31. مقدّمه ايرج افشار، برنامه هاي دوستان، ص 11.
32. ن. ک. به: محمد ابراهيم باستاني پاريزي، هزارستان، تهران، ص 555.
33. فريدالدين عطّار، تذکرة الاولياء، تهران، چاپ پنحم، ص 107.
34. ن. ک. به: محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، حماسه کوير، ص 605.
35. فريدالدين عطّار، تذکرة الاولياء، تهران ج 2، چاپ پنجم، ص79.
36. روزنامه نداي يزد، شماره 577.
37. خاطراتي از هنرمندان، به کوشش فيروزه خطيبي، تهران، ص 296.
38. اين خبر به وسيله ابن ابي داود نقل شده.
39. بلاشر، در آستانه قرآن، ترجمه محمود راميار، ص 82.
40. روضات الجنّات.
41. واين ماشين ها ميراث سفارت امريکا بود که براي محو اسناد سفارت از آن استفاده کرده بودند. و بعد از اشغال سفارت، مورد بهره برداري ارشاد قرارگرفت. دراين مقام از آن ماشين ها براي محو کتب محرمة الانتفاع استفاده مي شد.
42. من عنوان مقاله را از همين جمله کتاب آزادي در نيمه شب گرفته ام.
43. لاري کالينز و دومينيک لاپير، آزادي در نيمه شب، ، ترجمه پروانه سَتاّري، تهران، صص 197 و 216.
44. بيشتر آنها را همشهري مرحوم من دکتر جعفر ثقة الاسلامي به فارسي ترجمه کرده است.
45. روزنامه اطلاعات، سه شنبه 16 تير 1377ش/7 ژوئيه 1998م.
 46. عبّاس ميلاني، معماي هويدا، تهران، نشر اختران، ص 462.
47. يادداشت هاي علم، چاپ تهران، ج 4، ص 41.
48. همان، ص 41.
 49. اين يادداشت را مرحوم تقي زاده، درباب مهاجرت ترکان به خراسان نوشته و در آن ميگويد: مملکت، قانون مهاجرت ندارد. بدخواهان مي نويسند دوثلث نفوس ايران ترکي نژاد و ترکي زبان است.
50. چند سال پيش که در کنگره ايران شناسي کمبريج درکالج پمبروک (Pembroke) منزل داشتم، در راهرو ورودي ساختماني که در آن به ما اطاق داده بودند، نام 15 تن از معاريف دانشمندان را که در صد سال اخير چندگاهي در آن ساختمان بيتوته کرده بودند با خط درشت و روشن نوشته بود. از نوع براون و بارتولد و چند تن ديگر که متأسفانه نام ها را يادداشت نکردم، ولي به هرحال يکي از آن ها نام تقي زاده بود-و يکي هم گمان کنم مرحوم قزويني: آنجا مکرّميم چو صَقلاب و زنجبيل هرچند در ديارِ تو کرمان و زيره ايم.
51. جمال زاده، کل ثروت خود را در ايران-که شامل بسياري از کارخانه هاي سيمان بود-و حق انتشار کتاب هاي خود را، به دانشگاه تهران بخشيد و سه تن را به عنوان هيئت امناء قرار داد که عبارت بودند از مرحوم دکتر علي اکبر سياسي، ايرج افشار و بنده نگارنده به هيچ نيرزنده-باستاني پاريزي. پس از فوت دکتر سياسي مسئوليت او به دکتر جواد شيخ الاسلامي سپرده شد. سهام او عبارت بود از پانزده هزار سهم کارخانه سيمان تهران و 3043 سهم از سهام سيمان شمال-و اين سهام را مرحوم مهندس ناطق از حق التأليف ها براي جمال زاده دست و پا کرده بود. مبلغ اسمي هر سهم هزار ريال بود و در بورس سال 1379ش/1990م. هر سهم هشت هزار ريال خريد و فروش شده است. بعداً نيز دانشگاه از سود سهام، مقداري سهام تازه خريد. جمال زاده در 17 آبان 1376ش/9 نوامبر 1997م. در ژنو درگذشت و همانجا به خاک سپرده شد. کمال الجود او بذل موجود بود.
52. گمان کنم بيش از چهار هزار نسخه کتاب بود البته اسناد و نوشته هاي او را آرشيو اسناد ملي-که يک بختياري چهارلنگ کياني سرپرست آن جاست-پيشدستي کرد و آنرا به کمک سفارت در ژنو ضبط کرد و به ايران آورد.
53. به خاطر دارم که يک روز در همين گونه موارد، نامه اي برده بودم خدمت آقاي سيد محمود دعايي مدير روزنامه اطلاعات-نيمه هم شهري من که 33 درصد او کرماني است-از جانب مادر، و دو ثلث ديگرش يزدي است از سيد محمد زارچي و اهل يزد. او معمولاً تا حد امکان نامه هاي مرا به جايي مي فرستاد که ترتيب اثر بدهند. آن روز گفت: آقاي باستاني، حرفي نيست، ما شده ايم فعلاً نامه رسان ميان شما و مقامات. ولي يک پرسش دارم. هيچوقت شد که بيايي اينجا و وساطت کني از کسي که يک بار اقلاً در يک نماز جمعه شرکت کرده باشد؟ در جواب گفتم: سيد بزرگوار وساطت هاي من عموماً درحوزه پيش از اسلام است-که هنوز نماز جمعه اي در کار نبود. اگر قرار باشد روزي من از شيخ ابوالحسن خرقاني و خواجه عبدالله انصاري وساطت کنم که خود تحصيل حاصل است.. امام جمعه مسجد شفت و پاسدار پاسگاه خانوک هم به وساطت من احتياج ندارد که: بزرگان خود بزرگ و نيک روزند. مورد وساطت من فعلاً يا دختر مرحوم علاء است-که روزها با پُخت نان و فروش آن، پول سيگار شوهرِ زنداني خود را تأمين مي کند-يا همسر سالخورده مرحوم تقي زاده که بعد از نود سال خدمت شوهرش، حالا پشت در نشينِ خانه مردم شده است و به قول ظهير فاريابي: نانش هنوز خسرو مازندران دهد. اين هر دو نفر که نام بردم، هردو در بازگشت آذربايجان به ايران-آن نيز در عصر قدرت استالين، بعد از مرحوم قوام که درين ماجرا سهم شير دارد-از سهامداران بزرگند، و البته هردو وزيران طاغوت بوده اند: دو کافر، دو ظالم، دو آتش به گور. . . بعد گفتم، دو راه بيشتر نمي ماند-يا اينکه نامه مرا به مقصد برساني، يا اينکه بگويي درِ روزنامه اطلاعات را به روي باستاني پاريزي تيغه کنند. (از سير تا پياز، ص 214) و البته هنوز آن در به روي من بسته نيست.
54. خصوصاً که همان روزها، يک بار هم تفوه شده بود در باب کسي که . . . عمري طولاني کرد، و عقيده داشت که ايراني بايد از فرق سر تا نوک پا فرنگي شود. . .
55. صادق خلخالي، خاطرات، ج2، ص 205. آقاي خلخالي درين نامه يک جمله ديگر هم دارد که قابل تأمل است او گويد: لغت نامه دهخدا، من حيث المجموع خطري براي دين اسلام دارد-همچون کتاب تاريخ ويل دورانت. اين را مي گويند با يک تير دو نشان زدن، و معني واقعي تير دو کمانه: تا زان مژها تير ببندد به نشانه/افتد همه جا تيرنگاهت دونشانه (سالک قزويني)
56. مستخرج از صورت جلسه رسمي مذاکرات مجلس دوره پانزدهم7- بهمن -1327(محمود طلوعي، چهره ها و يادها، تهران، ص 357) و اين اعتراف يکي از موارد مهم براي احقاق حق ملت ايران شد، و اين غير از خدمتي است که تقي زاده هنگام طرح شکايت ايران در شوراي امنيت انجام داد (همان، ص 360).
57. مجله يغما، سال 1357، ص 424.
58. همان سال 1357، ص 435.
59. شعر از مسيح الدين بنگالي متخلّص به شورش، و چه مناسب بود اگر ايرج افشار همين بيت را سر لوحه زندگي طوفاني تقي زاده قرار مي داد.
60. معلوم مي شود در جزء چارعنصر، خاک، از آب و باد و آتش امانت دارتر است.
61. ياقوت حموي، معجم الادباء، ص 54، و همه اختلافات از همين باء بسم الله شروع مي شود ولي به تاء تمّت ختم نمي شود.
62. محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، هزارستان، ص 527، نقل از معجم الادباء ج 18، ص 59.
63. مجمل فصيحي، چاپ محمود فرخ، ج 2، ص 29. 64. محمّد ابراهيم باستاني پاريزي، هزارستان، ص، 54.
65. متأسفانه نتوانسته ام منبع اوليه واصلي اين روايت را پيداکنم، واقع اين است که پدرم،حاج آخوند پاريزي، آدمي تاريخدان و اديب و مديرمدرسه پاريز بودو کمتر روايت تاريخي از او شنيده ام که سال ها بعد، آن را دريک کتاب يا جُنگ پيدا نکنم، امااين يکي، هنوزپيدانشده است.

[ 6 October, 2004 08:29 PM]