بازشناسي سازمان مجاهدين خلق (3)- تشديد فعاليت هاي نظامي و رقابت با فداييان خلق

پژوهشگر: رسول جعفريان

چکيده:

زماني كه بتدريج كار تدوين ايدئولوژي پايان يافت، سازمان ازاواخر سال 49 و طي سال 50 وارد مرحله نويني شد. طي اين مرحله، سازمان بر اساس مشي‏جنگ مسلحانه، كوشيد تا عناصر و مهره‏هاي اصلي رژيم و نيز برخي از مستشاران خارجي‏را ترور كند. اين اقدام به خصوص تحت تأثير فعاليت عملي فدائيان خلق، به ويژه ماجراي سياهكل در بهمن 49 بود كه‏مجاهدين را به خاطر بي‏عملي، منفعل كرد و آنان مجبور شدند تا سريع‏تر دست به اقدامات عملي بزنند. اين نوشته به تشديد فعاليت هاي نظامي و رقابت با فداييان خلق در اين دوره مي پردازد.

قدري به عقب برگرديم. زماني كه بتدريج كار تدوين ايدئولوژي پايان يافت، سازمان ازاواخر سال 49 و طي سال 50 وارد مرحله نويني شد. طي اين مرحله، سازمان بر اساس مشي‏جنگ مسلحانه، كوشيد تا عناصر و مهره‏هاي اصلي رژيم و نيز برخي از مستشاران خارجي‏را ترور كند. اين اقدام به خصوص تحت تأثير فعاليت عملي فدائيان خلق، به ويژه ماجراي سياهكل در بهمن 49 بود كه‏مجاهدين را به خاطر بي‏عملي، منفعل كرد و آنان مجبور شدند تا سريع‏تر دست به اقدامات عملي بزنند.(70) روحانيت نيز كه در اثرحركت‏هاي انقلابي ماركسيست‏ها منفعل شده بود، كمك مالي بيشتري به مجاهدين كرد.

نخستين عمليات نظامي آنان در مرداد سال 50 در برابر جشن‏هاي دوهزار و پانصد ساله‏ شاهنشاهي بود. اين اقدام پس از ماجراي سياهكل بود كه توسط فدائيان خلق صورت گرفت. مجاهدين تلاش كردند تا با دست‏زدن به اقدامات نظامي، نشان دهند كه جريان مبارزه صرفا در اختيار كمونيستها نيست. ابتدا بمب گذاري در كارخانه صنايع‏الكتريكي‏ تهران و پس از آن آماده شدن براي فعاليت‏هاي بيشتر كه در نهايت به لو رفتن سازمان منجر شد و به دنبال آن تعداد زيادي از اعضاي آن كه شامل سه نفر مركزيت اوليه و اغلب كادرهاي همه جانبه مي‏شد، دستگير شدند. برخي شمار دستگيرشدگان را تا 70 و برخي تا 120 نفر عنوان كرده‏اند. افزون بر اعضاي مركزيت اوليه، افرادي كه به تدريج به مركزيت افزوده شده‏ بودند، به جز حسين روحاني كه در خارج از كشور بود، دستگير شدند. اين دستگيري‏ها تا آبان ماه سال 50 ادامه يافت.(71) اين‏رخداد را تحت عنوان ضربه شهريور 50 ياد مي‏كنند. در واقع ساواك از طريق الله مراد دلفاني توانسته بود به وجود سازمان پي‏برده و پس از ماه‏ها تلاش و مراقبت، اين ضربه را بر سازمان مجاهدين وارد كند.(72) در اين مرحله، سازمان مجاهدين بدون آن كه‏يك علميات موفقيت‏آميز و قابل توجهي داشته باشد، لو رفت. اين سرنوشت بيشتر تشكل‏هاي چريكي در ايران بود كه بيشتراخبار مربوط به آنان، شامل داستان تأسيس، كشف و لو رفتن آن و سپس و دستگيري و زندان و اعدام سرانشان بود تا عمليات‏نظامي و چريكي آنان.

ترورهاي محدود چريكي نسبت به برخي از اعضاي ساواك يا مستشاران خارجي، تنها بهانه‏اي براي اعلام‏ حضور، صدور اعلاميه و انتقال برخي از مطالب و پيام‏ها به جامعه بود؛(73) چيزي كه به گمان آن‏ها خود مي‏توانست »موج نيرومندي‏را به نفع مبارزه» ايجاد كند.(74)

برخورد رژيم و فروپاشي سازمان

پس از اعدام اعضاي كادر مركزي سازمان در 4 خرداد سال 1351 ـ كه به رغم تلاش‏هاي‏عده‏اي از افراد برجسته صورت گرفت، از مركزيت تنها رضا رضايي باقي ماند.(75) به دنبال كشته شدن وي، و نيز محمود شامخي(76)كه از آموزش ديدگان فلسطين بود و به تازگي برگشته بود، و نيز دستگيري كاظم ذوالانوار(77)، سه نفر مركزيت سازمان را تشكيل‏مي‏دادند: تقي شهرام،(78)بهرام آرام(79) و شريف واقفي(80) كه فرد اخير تنها مذهبي اين جمع بود.(81) تقي شهرام كه همراه دستگيرشدگان‏سال 50 زنداني شده و به زندان ساري تبعيد شده بود، در آغاز سال 52 توانست از زندان بگريزد. وي همزمان به داشتن غرور وپركاري متهم بود، و توانست موقعيت بالايي در سازمان به دست آورد.(82) ورود وي به كادر مركزي، آغاز انفجار و ارتداد درسازمان بود. اين زمان مركزيت در اختيار شهرام، آرام و حسين سياه كلاه ـ قاتل مجيد شريف واقفي ـ بود.(83)

شكست‏هاي پي در پي سازمان، افراد كادر مركزي را به اين فكر انداخت تا بار ديگر در ايدئولوژي و استراتژي سازمان تجديد نظر كنند. به همين دليل در پاييز سال 52 به دستورمركزيت سازمان، مطالعه وسيعي بر روي ايدئولوژي سازمان توسط يك كادر ده نفري كه‏شامل سه نفر مركزيت نيز مي‏شد، آغاز گرديد. به گفته يكي از همين مجاهدين، اين مطالعه پس از مدت كوتاهي به بن بست رسيدو اكثر اين گروه ده نفري ـ و در اصل هفت نفرشان ـ به اين نتيجه رسيدند كه هسته تفكراتشان ماركسيستي است. آنان تصميم‏گرفتند پوسته را شكافته و هسته را عيان كنند. تقي شهرام پس از تغيير ايدئولوژي گفت: پيراهن اسلام را از هر كجا وصله علمي زديم،از جاي ديگر پاره‏شد.(84)

از سال 53 ـ 52 به بعد، ابتدا با متمركز كردن‏آموزش‏ها روي تشريح اسلام دگماتيسم،انتقاد از آموزه‏هاي اسلام آغاز گرديد. جزوه آموزشي در اين زمينه، جزوه سبز نام داشت.(85)اندكي بعد تقي شهرام جزوه معروف به بيانيه اعلام مواضع ايدئولوژيك را تدوين و در آن چرخش فكري سازمان را از اسلام به‏ماركسيسم توجيه كرد. در واقع، بحث تغيير ايدئولوژي از سال 52 آغاز شد. در طول سال 53 تنها رهبران سازمان از اين ماجراخبر داشتند.(86) سپس با مقاومت و بعد از آن كشته شدن شريف واقفي و مجروح شدن مرتضي صمديه لباف(87) و دستگيري ـ وسپس اعدام وي توسط ساواك ـ مسأله آشكارتر و جدي‏تر شد. آنگاه در شهريور 54 بود كه مسأله در سطح عمومي سازمان علني‏گرديد و بيانيه توزيع شد.(88)

تغيير مواضع

مؤلف اين جزوه شهرام وبرخي از دوستان او ـ مانند حسين روحاني ـ نويسنده اولين متن درسي سازمان يعني كتاب شناخت ـ بودند.روحاني مي‏گويد وقتي در سال 54 به ايران آمدم، به انتقاد از مواضع التقاطي سازمان مجاهدين پرداختم و «اين التقاط را به نفع‏ماترياليسم ديالكتيك و ايدئولوژي ماركسيستي» شكستم.

در اين بيانيه، پس از بيان يك مقدمه درباره لزوم نشر اين بيانيه، كوشش شده است تا سيرمبارزات مردم ايران، پس از شهريور بيست بيان شده و اين مسير تا شكست نهضت خرداد42 دنبال مي‏شود. پس از آن تشكيل سازمان و مراحل مختلفي كه بر آن گذشته و نيزتلاش‏هايي كه در جهت تدوين ايدئولوژي صورت گرفته، گزارش شده است. همزمان به‏بيان جريان فكر مذهبي پديد آمده در اين دوره پرداخته شده و در تمامي موارد، معيارهاي‏تحليل، دقيقا بر مبناي انديشه‏ها و تحليل‏هاي ماركسيستي است. بخش عمده‏اي از محتواي‏بيانيه، تحليل دوآليسم موجود در تفكر سازمان و سرگرداني ميان ماترياليسم و ايده‏آليسم‏است. اين كه تفاوت اسلام مجاهدين با اسلام رايج و سنتي در چه اصولي بوده، ضمن مواردمختلف شرح و بسط داده شده است. در ادامه، از فعاليت‏هاي جديد ايدئولوژيك كه از سال47 به بعد آغاز شده، سخن به ميان آمده و كوشش شده است تا نشان داده شود كه به رغم‏همه تلاش‏هايي كه روي قرآن و نهج البلاغه صورت مي‏گرفته، قالب‏هاي اصلي كار، براساس انديشه‏هاي ماركسيستي بوده است. اشكال كار هم درست همين بوده است كه‏جهت‏گيري فكري اولا به دليل آشنايي ناكافي سازمان با ماركسيسم و ثانيا به دليل وجودهمين دوآليسم، ناقص بوده و توان تحليل كامل را نداشته است. جهت‏گيري مطالعاتي، به‏موازات گذر زمان، هرچه بيشتر به سمت آموزه‏هاي ماركسيستي سوق داده مي‏شده و درعين حال، مقاومت‏هايي هم در سازمان بر ضد آن صورت مي‏گرفته است: در يك مورد دراشاره به برنامه‏هاي آموزشي سازمان در اين دوره و تناقضات ايدئولوژيك موجود در آن‏چنين آمده است:

ظهور يك تناقض ذاتي

به اين ترتيب، به موازات گسترش مطالعات ماركسيستي ـ لنينيستي در سازمان ما،اقدامات تدافعي عليه آن توسط خيل مقالات، بحث‏ها و نظرات مطنطن ايده‏آليستي آغازشد. دوباره يك برنامه جديد «بررسي و تدوين ايدئولوژي انقلابي اسلام» طرح ريزي شد ومجدداً مطالعات حجيمي درباره تاريخ اسلام، درباره محتواي ايدئولوژيك مبارزات گذشته‏و مخصوصاً مبارزاتي كه تحت عنوان ايدئولوژي اسلام (تشيع ...) توجيه مي‏شوند (مبارزات‏تشيع علويان، سربداران، نهضت مشروطه، جنگل و... كه همه جا مذهب ظاهراً نقش قابل اهميتي داشت) و همچنين بررسي‏درباره معناي آيات قرآن و درك مفاهيم ديناميك آن، تدوين تفاسير و كار شديد روي نهج‏البلاغه و ساير متون معتبر اسلامي دردستور قرار گرفت. در كنار اين مطالعات، البته آموزش برخي از متون ماركسيستي نيز در دستور بود و از اين نظر كه مقدمتاً معتقدبوديم اسلام نه تنها با دست آوردهاي علمي و تجربي بشر مبانيتي ندارد بلكه آنگاه اسلام حقيقي و انقلابي فهميده مي‏شود كه به‏دانش زمان و در اين زمينه به دانش شناخت و تغيير اجتماع (ماركسيسم ـ لنينيسم) مسلح باشيم. حاصل اين برنامه‏ها كه بيش ازيك سال كار عمده گروه مصروف آن شد، يك دوره كتب و مقالات ايدئولوژيك بود كه به طور اساسي در سه قسمت «كتاب‏شناخت»، «جزوه تكامل» و «راه انبياء» مشخص مي‏شد. در كتاب «شناخت» از اصول شناسايي ديناميك و روش تحليل رئاليستي‏قضايا بحث مي‏شد. جزوه تكامل درباره قانون تكامل و انطباق آن با نظرات اصيل مذهبي و همچنين خصوصيات ويژه انسان‏صحبت مي‏كرد ؛ و «راه انبياء» مي‏خواست ثابت كند كه راه بشر (يعني علم و حتي فلسفه علمي!) نه تنها تضادي با راه انبياء ومضمون و محتواي رسالت و عقايد آن‏ها ندارد و نه تنها راه پر پيچ و خم شناخت و معرفت بشري از راه انبياء دور نمي‏شود، بلكه‏بشر، در سر انجام كوشش‏هاي خود بالاخره در نقطه بسيار والايي با راه انبياء تلاقي خواهد كرد و بر آن منطبق خواهد شد.

نويسنده بيانيه مي‏افزايد: «ماركسيسم از نظر ما (در آن موقع) داراي دو قسمت بود. يك‏قسمت پايه فلسفي آن كه بر اساس ماترياليسم قرار داشت و قسمت ديگرش تجربيات‏سياسي، اجتماعي و عملي آن كه ما آن را حاصل شركت در يك پروسه طولاني مبارزه‏توده‏ها و رهبري مبارزات طبقاتي در يك صد سال اخير مي‏دانسيتم. بدين ترتيب ماناآگاهانه، ماركسيسم را تكه پاره مي‏كرديم و تصور مي‏كرديم كه پذيرش و درك مفاهيم‏سياسيـاجتماعيـتجربي ماركسيسم و همچنين قبول و درك ديالكتيك به عنوان اسلوب‏شناخت علمي، بدون اعتقاد عميق به مباني ماترياليسم امكان‏پذير است».

در ادامه از تنافي ميان ايمان و اعتقاد به وحي از يك طرف و پذيرش تحول علمي جامعه‏بر اساس نگاه به ابزار و مناسبات توليد از سوي ديگر، بر تضاد ميان درك علمي و ايمانِ وحي‏تكيه كرده و ماركسيسم را به عنوان فلسفه علمي، دقيقا مساوق علم تجربي گرفته است. پس‏از آن با تبختر، به جاي تضاد دين با ماركسيسم، تضاد دين و علم را مطرح كرده و مي‏نويسد:

«جالب توجه در اينجا بود كه ما براي اينكه درك علمي تاريخ را با نقش انبياء تلفيق كنيم‏و عدم تناقض اين دو را بپوشانيم و يا به بيان ديگر براي اين كه درك علمي تاريخ را از دل‏مذهب بيرون بياوريم، مجبور بوديم ماركسيسم را به عنوان عصايي در دست مذهب قراردهيم، لنگي‏ها و نارسايي‏هاي آن را جابجا با تعبيرات و تفسيرات ماركسيستي، منتها درپوشش و قالب آيات و احكام جبران كنيم! و آن وقت نتيجه بگيريم كه ايدئولوژي و تفكري‏كه محصول شرايط تاريخي، اجتماعي و اقتصادي هزار و سيصد سال قبل است، مي‏تواندمسايل مبارزاتي امروز را پاسخگو باشد! در حقيقت ما هيچ گاه نمي‏توانستيم و بالاخره هم‏نتوانستيم به چنين نتيجه‏اي دست يابيم. تحولات اجتماعي و پيشرفت‏هاي علمي آن قدر ازنظرات اجتماعي و فلسفه ايده‏آليستي مذهب فاصله گرفته بود، و مذهب آن‏قدر استعدادهماهنگي خود را با شرايط انقلابي روز (چه از نظر اجتماعي و چه از نظر علمي) از دست‏داده بود كه علي رغم تمام كوشش‏هاي واقعاً بي‏وقفه ما در امر احياء و نوسازي نظرات‏مذهب، باز هم فرسنگ‏ها از قدرت تبيين مسايل و نظرات تثبيت شده علمي و اجتماعي روزعقب مي‏ماند. اين فاصله و شتاب تحولات و پيشرفت‏هاي اجتماعيـسياسيـاقتصادي‏نسبت به هسته متوقف انديشه مذهبي چنان فزاينده بود كه كوشش‏هاي نوجويانه ما، به دليل‏عدم آمادگي هسته دروني انديشه مذهبي، همواره عقيم مي‏ماند.»

پروسه دائماً تكراري اما بي نتيجه احياي انديشه مذهبي در جامعه از سيد جمال الدين‏اسدآبادي گرفته تا متجددين بسيار جديدتر مذهبي از قبيل دكتر علي شريعتي، نمونه بسيار بارز ديگري است از بي‏استعدادي و ناتواني ذاتي اين انديشه؛ انديشه‏اي كه به دليل كهنگي تاريخي‏اش، هيچ استنباط نو و مترقيانه‏اي از آن چند هر چند كه آغشته به‏جديدترين نوع تعبيرات علمي و حاوي آخرين ابتكارات هنرمندانه در زمينه تلفيق اجباراً صوري آن با علم باشد، باز هم لحظه‏اي‏بيشتر عمر نمي‏كند. بدين قرار، انديشه مذهبي، مانند قباي قديمي اما زربفتي بود مملو از صنايع مستظرفه و هنرهاي شگفت‏ابداعي‏اي كه مرور ايام تمام نسوج و تار و پودهاي آن را پوشانده و فقط هيأت ظاهري‏اي از آن به جاي مانده است. اينچنين اثربديعي از انديشه و عمل مردماني در قرن‏ها پيش، همچون ديگر آثار بديع هنري، فكري، ادبي و اخلاقي مردمان در قرون گذشته،تنها مي‏توانست موضوع مناسبي براي كاوش‏هاي محققانه تاريخ‏نويسان و اسطوره‏شناسان ... فراهم آورد. در حالي كه ما در صددبوديم نسوج پوسيده آن را ترميم كنيم، پودهاي متلاشي شده آن را به تارهاي خاك شده آن گره بزنيم و در كالبد بي‏جان آن روحي‏تازه بدميم. نتيجه معلوم بود، در مقابل هر ترميم و گرهي ده‏ها گسيختگي و پاره‏گي ديگر ظاهر مي‏شد؛ هنوز به يكي نپرداخته درصد جاي ديگر رخنه به وجود مي‏آمد ... به عنوان مثال نتايج منفي و ضد علمي قبول مسأله وحي تنها اين نبود كه مجبور شده‏بوديم به قبول يك پديده مرموز، ناشناختني، به طور عاطفي و بدون هيچ گونه استدلال علمي تن بدهيم، بلكه از آن مهمتر، اثرسوء و ضد انقلابي (آن بود) كه چنين اعتقاداتي بلافاصله در مبارزه انقلابي روزمره ما باقي مي‏گذاشت، قابل توجه‏تر بود. يك‏نمونه بارز آن نگرش بسيار منفي و رقّت‏انگيز مذهب است نسبت به توده‏هاي تحت ستم و زحمت‏كش. اين جزوه ميان اعضاءسازمان توزيع و قرار بر آن شد تا آن را مطالعه كنند و ديدگاه‏هاي خود را در باره آن بيان كنند.(89) به دنبال آن، درصد بالايي ازنيروهاي سازمان اعلام تغيير موضع كرده و ماركسيست شدند.

نامه مجتبي طالقاني به پدرش

به عكس آيت الله طالقاني كه در برابر ارتداد ايستاد و حتي از تهديد بهرام آرام و وحيد افراخته كه به وي گفتند اگر صدايش دربيايد اورا خواهند كشت و گردن رژيم خواهند گذاشت،(90) فرزند ايشان، يعني مجتبي ماركسيست شد و ضمن نامه تندي به پدرش ـ كه‏متن آن در نشريه مجاهد سال 55 و بعدا به صورت مستقل به چاپ رسيد ـ اين‏گونه تغيير موضع خود را شرح داد. پيش از درج‏بخشي از نامه او لازم است اشاره كنيم كه مجتبي پس از انقلاب عضو سازمان پيكار در راه آزادي طبقه كارگر بود و وقتي در اواخرفروردين 58 توسط كميته ـ و به دستور محمد غرضي ـ دستگير شد، آيت الله طالقاني به عنوان اعتراض دفاتر خود را تعطيل‏كرد!(91) و اينك بخش‏هايي از آن نامه:

پدر عزيز! اميدوارم كه خوب و سالم باشيد. حدود دو سال است كه با هم تماسي‏نداشته‏ايم و طبيعتا چندان از وضع يكديگر خبري نداريم.... شما هم حتما در اين مورد كه‏بالاخره كار من به كجا رسيده و در چه شرايطي به سر مي‏برم، ابهامات زيادي داريد. در اينجا... سعي من اين است كه ذهن آموزگار و همرزمي را كه مدت‏ها با يكديگر در يك سنگرعليه امپرياليسم و ارتجاع مبارزه كرده‏ايم، نسبت به پروسه حركت و وضع مبارزاتي‏ام روشن‏كنم... جرياناتي كه در سازمان پيش آمده يعني تحولات ايدئولوژيك ما، بازتاب وسيعي درجامعه داشته كه حتما شما هم در جريان آن بوده‏ايد.... از موقعي كه در خانواده، خودم راشناختم، به علت تهاجم همه جانبه رژيم عليه ما، خود به خود رژيم را دشمن اصلي و خوني‏خود مي‏ديدم و از همان زمان مبارزه را در اشكال مختلف آن شروع كردم.

ابتدا اين مبارزه به علت اينكه در محيطي مذهبي مثل مدرسه علوي قرار داشتم، در قالب‏مذهب انجام مي‏شد. يعني در آن زمان من حقيقتا «باين مذهب مبارز» مذهبي كه قيام‏هاي‏توده‏اي متعددي تحت لواي آن صورت گرفته بود، مذهبي كه با مصلحين و انقلابيوني چون‏محمد، علي و حسين بن علي مشخص مي‏شد، شديدا معتقد بودم و در حقيقت من به اين‏ مذهب به عنوان انعكاس خواست‏هاي زحمت‏كشان و رنجبران در مقابل زورگويان واستثمارگران مي‏نگريستم. به اين ترتيب به مذهب، در محدوده دفاعيات مجاهدين،«شناخت» و «راه انبياء» اعتقاد داشتم و طبعا به حواشي و جزئيات آن بها نمي‏دادم، خصوصاكه در محيط «علوي» برخورد قشري آنها با مذهب، خود به خود باعث دور شدن من از اين‏سري اعمال و عبادات كه چندان به كار من نمي‏خورد، مي‏شد. همين طور تبليغات شديد ضدكمونيستي آنها وقتي با ترويج اين مسايل قشري هم‏جهت مي‏شد، مسلما تأثير وارونه‏اي‏روي من مي‏گذاشت؛ در حالي كه همچنان به عناصر مبارزه‏جوي اسلام پاي‏بند و معتقدبودم، خصوصا وقتي مسايل ظاهرا جديدي از اسلام به وسيله شريعتي و امثال او مطرح‏مي‏شد، (يعني ادامه همان تلاشي كه سالها به وسيله مهندس بازرگان انجام شده بود) بلافاصله به سوي آن كشيده مي‏شد؛ ولي بعد از هيجانات اوليه‏اي كه در برخورد با اين قبيل‏مسايل جديد معمولا به آدم دست‏مي‏دهد، چون ديدم اين نيز نمي‏تواند واقعا به من راهي‏نشان دهد و مسايل مبارزه را روشن كند و درنتيجه نمي‏تواند دردي را دوا كند، آن ذوق‏واشتياق اوليه از بين رفت...

به اين ترتيب بود كه من توانستم با چهره‏هاي مختلفي از مذهب از نزديك برخورد كرده‏و تا حدي كه مي‏توانستم آنها را بشناسم؛ در حالي كه هنوز به دست آورد عملي‏اي كه‏گره‏گشاي حقيقي شيوه‏هاي مختلف مبارزه باشد، نرسيده بودم. همگام با اين جريانات‏جسته گريخته با ماركسيسم آشنا مي‏شدم مهم‏ترين نتيجه اين آشنايي مقدماتي اين بود كه‏آن خوف و هراسي كه از تمام جهات نسبت به ماركسيسم به من تلقين شده بود، نه تنها از بين رفت، بلكه حتي به سمت آن گرايشاتي نيز پيدا كردم. در اين شرايط، آغاز جنبش‏مسلحانه و ظهور سازمان، باعث بوجود آمدن نقطه عطفي در جريان فكري افرادي مانندمن‏مي‏شد.

پيدايش سازمان با آن ايدئولوژي خاص، طبيعتا مرا به سوي خود مي‏كشاند؛ زيرا اين‏ايدئولوژي، هم قسمت‏هايي از ماركسيسم و هم مذهب انقلابي را توأما ترويج مي‏كرد و اين كاملابراي من ايده‏آل بود. لذا اين ايدئولوژي بلافاصله براي من به صورت اصلي قبول شده‏درآمد. مخصوصا وقتي مي‏ديديم كه انقلابيوني با عمل انقلابي خود صداقت و پاي‏بنديشان‏را به اين اصول ثابت كرده‏اند و در عين حال توانسته‏اند اين تناقض را به صورتي حل كنند،بر موضع خودم استوارتر شده و اطمينان بيشتري پيدا مي‏كردم، و لذا اگر تناقض و تضادي‏هم مي‏ديدم كه برايم لاينحل بود، آن را به گردن كم‏اطلاعي خود از ماركسيسم و اسلام‏مي‏انداختم و در نتيجه از كنار آنها خيلي با احتياط رد مي‏شدم. به طور مثال نظرات من در آن‏موقع‏راجع به اسلام و ماركسيسم اين بود كه مثلا جامعه توحيدي بي‏طبقه... تعميم‏همان‏جامعه كمونيستي است و يا اگر قبول داريم مذهب روبناست، پس هرگاه زيربنا تغيير يابد،اين روبنا هم تغيير خواهد كرد؛ حال اگر اسلام در خدمت آن زيربناي جديد باشد، خوب نه‏تنها به حيات خود ادامه مي‏دهد، بلكه ارتقاء نيز پيدامي‏كند....

هنگام ورود من به سازمان، جريان مبارزه ايدئولوژيك سراسري در داخل سازمان شروع‏شده و در حال توسعه بود. اين جريان مبارزه ايدئولوژيك بر عكس شايعات فرصت طلبان،مبارزه‏اي بين ماركسيست‏ها و مذهبي‏ها نبود، بلكه اين ناشي از جهت‏گيري صحيحي بود كه‏ سازمان به سوي منافع زحمتكش‏ترين طبقات خلق نموده و در نتيجه مي‏خواست صادقانه‏ نواقصش را حل كند. به علت ظهور يك سري نارسايي‏ها و اشكالاتي كه در جريان پراتيك‏ روز سازمان بروز كرده بود، اين بسيج سراسري برخوردي بود با اين نارسايي‏ها وخصلت‏هاي ناشي از وابستگي‏هاي گوناگون طبقاتي. اين وابستگي‏ها با اين كه زمينه‏اش ازبين رفته بود، ولي هنوز به صورت‏هاي گوناگون ريشه‏هايش باقي بود. از جمله، اين موج به‏ ما هم رسيد و با خصلت‏هايي كه مانع مي‏شد، تمام نيروها در خدمت جنبش درآيد، يك‏ مبارزه آشتي‏ناپذير و همه جانبه شروع گرديد....

اين حركت دائما اوج مي‏گرفت و بي‏مهابا سدهايي را كه مانع از توسعه آن مي‏شدند،پشت سر مي‏گذارد و به اين ترتيب بود كه غير از مسايل تشكيلاتي، سياسي، بطور كلي‏ايدئولوژي و خاصا مذهب را نيز در بر گرفت، يعني چيزي كه تا به حال به صورت اصل‏ ثابت و لايتغير قبول شده بود، در حالي كه في‏الواقع ديگر نقش گذشته‏اش را از دست داده‏بود و براي پيشتاز به عنوان يك ايدئولوژي، تبديل به عاملي اضافي و زايد شده بود و عملابه انزوا افتاده بود. ولي علت اصلي اين انزوا چه بود؟ چه چيز بود كه باعث مي‏شد مذهب‏روز به روز نقشش كاهش يابد؟ چيزي كه در اين شرايط مطرح بود، اين بود كه چگونه‏مسايل جنبش را حل كرده، موانع آن را از بين برده و روز به روز توسعه‏اش بدهيم. وليكن‏مذهب به هيچ وجه و واقعا به هيچ وجه نمي‏توانست كوچك‏ترين مشكل سياسي استراتژيك وايدئولوژيكي ما را حل كند، بلكه بواسطه نقطه‏نظرهاي ايده‏آليستي آن، شديدا استنباطات ما رااز پراتيك مبارزاتي خودمان، از واقعياتي كه در جهان جاريست و از تاريخ مبارزات خلق‏هابه انحراف مي‏كشاند....

مسأله اصلي، حل مشكل جنبش و از بين بردن موانعي است كه در مقابل آن قرار دارد واين چيزي است كه تنها با برخورد صادقانه با جهان و قوانين تحوّل جامعه و تاريخ و... به‏دست مي‏آيد؛ يعني همان چيزي كه ماركسيسم كشف كرده است... به اين ترتيب با تصفيه‏انديشه‏ها از آلايش‏ها و ناخالصي‏هاي مختلف بود كه وارد يك دوره كيفي گرديديم و تنها درچنين محيطي بود كه مي‏توانستيم به مسايل جديد و تئوري‏هاي نويني كه بتواند جوابگوي‏جنبش ما باشد دست يابيم و اين دست آوردها تنها ناشي از جهت‏گيري صحيح و خطدرست سازمان بوده است. اين بود مختصري از پروسه حركات من و سازمان تا آنجا كه من‏توانسته‏ام درك كنم. ...

پدر! در پايان اين نامه آرزو مي‏كنم كه همچون تو استوار در مقابل دشمنان خلق‏ها تاآخرين نفس بايستم و همواره مقاومت تو را سرمشق خود قرار دهم... فرزند تو مجتبي/ 29اسفند، سالگرد ملي شدن نفت. اين نامه نشان مي‏دهد، برخلاف تحليلي كه بنا دارد نشان‏دهد عده‏اي ماركسيست درون سازمان آمده و آن را منهدم كرده‏اند، در واقع اينان عده‏اي بچه‏مسلمان بودند كه گرفتار ضعف فكري بوده و پس از مطالعه ماركسيسم از يك سو و قطع‏ارتباط با روحانيت از سوي ديگر، به دامن ماركسيسم درغلتيدند.

فراگيري ماركسيسم وتصفيه خونين

برخي از كساني كه ماركسيست شدند عبارتند از: جليل احمديان، مرتضي (حسين) آلادپوش (عضو بعدي گروه پيكار و كانديداي‏اين گروه براي مجلس اول)، بهمن بازرگاني ، محمود اسماعيل خاني، ابراهيم جواهري، ابراهيم خامنه‏اي، محمد خوانساري،مهدي خسروشاهي، حسين قاضي، حسن راهي، محمد رحماني، كاظم شفيعيها، عليرضا تشيّد، علي‏رضا زمرديان. برخي از اين‏افراد از سال 50 به بعد ماركسيست بودند.(92)

اطلاعات بيشتر در باره مرتدين سازمان، در نشريه پيكار بعد از انقلاب آمده است. از آن‏جمله‏اند: سيمين حريري و محمدرضا آخوندي (پيكار ش 14 28 آبان 58) هاشم وثيق‏پور، حسن سبحان اللهي، صادق فردتقوي، (مرتضي) ابراهيم داور، حوريه محسنيان، فاطمه تفتكچي، احمد صادق قهاره، اكرم صادقپور، محمد حاج شفيعها (پيكار34 با تصاوير آن‏ها). قجر عضدانلو، بهرام آرام (پيكار 36، ص 20). بهرام آرام نقش رهبري داشته و در تغيير ايدئدلوژي سازمان‏نقش اساسي بازي كرد؛ بنگريد: پيكار 34، ص 9: وي در 25 آبان 55 در خيابان شيوا توسط ساواك كشته شد. (در همان شماره‏ اسنادي براي كمونيست بودن فاطمه تفتكچي آورده شده است). ليلا زمرديان (همسر شريف واقفي و لو دهنده او به شهرام و آرام)كه وقتي در 14 دي ماه 55 در حالي كه از كارخانه بر مي‏گشت، (به كارخانه فرستاده شده بود تا روحيات خرده‏بورژوازي‏اش از بين برود و جزو طبقه كارگر شود!)توسط چند نفر ترور شد! (پيكار 36، ص 22: مدعي است كه ساواك او راكشته). به نظر مي‏رسد خود مرتدين سازمان او را كشتند. شاهد آن كه به گفته تقي شهرام ـ كيهان 24 تير ماه 59، ص 2 ـ ليلازمرديان بعدها طي نامه‏اي به سازمان نوشت كه من خيانتكار هستم، مرا اعدام كنيد. غلامحسين صاحب اختياري (پيكار ش 60،ص 8).

گفتني است كه برخي از اين افراد، پيش از علني شدن ماجراي ارتداد، ماركسيست شده‏بودند كه يكي از آنها بهمن بازرگاني بود كه در ماركسيست كردن عده‏اي ديگر نيز مؤثر بود.(93)

افرادي كه در برابر اين تغيير ايستادند، در صورت مقاومت تند، از سر راه برداشته شده واگر با ملايمت برخورد مي‏كردند، به نوعي از سازمان كنار گذاشته مي‏شدند. در مقدمه‏اطلاعيه تغيير مواضع در باره اين افراد آمده است: «سخت‏سران، اصلاح ناپذيران وكج‏انديشاني كه بر مواضع نادرست و انحرافي خود اصرار مي‏ورزيدند و عليرغم همه‏شرايط مساعد آموزشي، به دليل چسبيدن به منافع فردي و انديشه و عملي كه اين منافع راتوجيه مي‏كرد، حاضر به رفع نقايص و عيوب خود نبودند (يعني حاضر نشدند ماركسيست‏ شوند) قاطعانه از عضويت سازمان كنار گذاشته شدند.» و در ادامه آمده است: «مجموعاً درتمام طول 2 سال «مبارزه ايدئولوژيك» قريب 50 درصد از كادرها مورد تصفيه قرار گرفته وبسياري از كادرها از مواضع مسؤول تا كسب صلاحيت‏هاي لازمه كنار گذارده شدند.» گفتني‏است كه تصفيه آنان به معناي برداشتن پوشش حفاظتي از آنان در برابر پليس بود؛ زيرا اغلب‏اين افراد لو رفته بودند و تنها در خانه تيمي مي‏توانستند زندگي كنند.

اين زمان، به دليل عدم تقيّد به مباني مذهبي، فساد اخلاقي گسترده‏اي در سازمان پديدآمده بود؛ به طوري كه صدها گزارش در بازجويي‏ها و غير آن راجع به اين مسأله آمده است.اين مسايل از طريق برخي از عناصر تصفيه شده، به گوش مذهبي‏ها و متديّنين مي‏رسيدوآنان را بيش از پيش نسبت به سازمان بدبين كرد.(94)

احمدِ احمد، كه زماني عضو حزب ملل اسلامي بوده، دستگير و زنداني شده بود، پس از آزادي در تأسيس سازمان حزب الله شركت‏كرد. اين گروه كه به سال 48 از برخي از افراد آزاد شده از حزب ملل تأسيس شده بود، به تدريج با افرادي از مجاهدين برخوردكرده و زمينه جذب آنان به سازمان فراهم شد.(95) اين جذب در سال 52 يعني زماني صورت گرفت كه سازمان در عين توسعه كمي،در سطح رهبري به بحران رسيده و به تدريج عناصر فرصت طلب و كمونيست در رأس آن قرار گرفتند. دو نفر از مؤسسان حزب‏الله، يكي محمد مفيدي و ديگري علي رضا سپاسي بود كه فرد اخير در جريان ارتداد ماركسيست شد و در مركزيت پيكار قرارگرفت. زمان پيوستن حزب الله به مجاهدين، درست در سرآغاز بحران ايدئولوژيك در سازمان بود. احمد احمد از ترور دومستشار خارجي به دست وحيد افراخته و محسن خاموشي در سال 53 ياد كرده است. در اطلاعيه‏اي كه سازمان به اين مناسبت‏صادر كرد آيه قرآن كه بر بالاي آرم سازمان بود، حذف شده بود. اين مسأله ترديد احمد احمد را برانگيخت؛ اما رهبري سازمان بافريب‏كاري، او را قانع كرده، به وي توضيح داد كه نمي‏خواستيم با پخش اعلاميه در سفارتخانه‏هاي خارجي، آيه قرآن زير دست‏و پاي اعضاي سفارت خانه‏ها بيفتد! وقتي احمد احمد در زندان از تقي شهرام مي‏پرسد: سرنوشت بچه‏هاي مسلمان ديگر چه‏مي‏شود؛ او مي‏گويد: همه تغيير ايدئولوژي را پذيرفته‏اند. چند نفري مثل تو مانده‏اند كه به آن‏ها اجازه مي‏دهيم تا اعتقادات مذهبي‏خود را حفظ كنند آن هم به صورت فردي. ولي بايد در مبارزه در كنار ما باشند.(96) احمد با اشاره به فعاليت تقي شهرام براي‏نگارش بيانيه تغيير مواضع مي‏نويسد كه آن زمان شهرام در مغازه‏اي در يك پاساژ مشغول فعاليت بود. در همان حال با يكي ازاعضاي زن سازمان روابط جنسي داشت و رفت و آمدهاي مشكوك، ظن سرايدار را برانگيخت كه منجر به اعتراض او به شهرام و در نتيجه كتك خوردن و شكايت سرايدار به كلانتري شد. به دنبال آن شهرام از آنجا گريخت و ساواك براي نخستين بار، در همان‏مغازه، بيانيه و برخي از اسناد و مدارك سازمان را به دست آورد. بلافاصله پس از آن، ساواك، مجاهدين (و سپس ساير نيروهاي‏مبارز مسلمان) را ماركسيست‏هاي اسلامي ناميد.

ماركسيسم اسلامي

بنا به گفته نجات حسيني، اصل اصطلاح »ماركسيست اسلامي« از آنجايي آغاز شد كه گروه كوچكي به رهبري نادر شايگان ـ كه به‏همين جهت به گروه شايگان شهرت يافت ـ از پيش از سال 52 تصميم داشتند تا با ايجاد تشكلي، نيروهاي مذهبي و چپ را گردهم فراهم آوردند. همراهان وي از جمله حسن رومينا و مصطفي شعاعيان و عده ديگري بودند كه برخي از آنها بعدها در زندان‏مسلمان شدند. اين گروه در سال 52 توسط ساواك متلاشي شد و نامبردگان در درگيري با ساواك كشته شدند. (شعاعيان در 20بهمن 54 در خيابان استخر تهران كشته شد.) ساواك در خانه تيمي آنان عكس چه‏گوارا و برخي از جزوات مجاهدين را يافت وبه همين دليل آنان را ماركسيست اسلامي ناميد كه بعدها همين تعبير نسبت به مجاهدين و تمامي گروه‏هاي مبارز مسلمان نيزبكار رفت.(97) پس از آن در تبليغات مطبوعاتي ساواك، به طور معمول اتهام ماركسيست اسلامي نسبت به افراد وابسته به مجاهدين‏به طور خاص، و مبارزان مسلمان به طور عام به كار مي‏رفت.(98)

در واقع ساواك از اواخر 51 و اوائل سال 52 اتهام ماركسيست بودن مجاهدين را عنوان‏مي‏كرد. اين زمان هنوز تحول ايدئولوژيك در سازمان رخ نداده بود و سازمان مجاهدين در52/3/30 اطلاعيه‏اي در باره اتهامات رژيم در باره غير مسلمان بودن مجاهدين و حمله به‏ماركسيست‏ها صادر كرد.(99) در اين اعلاميه، به شدت از اسلام حمايت شده و در عين حال، ازمبارزات كمونيست‏ها نيز ستايش و از تلاش رژيم براي ايجاد اختلاف بين مبارزان سخن به‏ميان آمده است. بي‏ترديد نسل نخست مجاهدان به رغم داشتن نقاط ضعف فكري در برابرماركسيسم و پذيرش برخي از مباني آن، به لحاظ تربيتي، مذهبي بودند. در مقدمه «اسنادمنتشره» برخي از جملات بيانه‏اي كه از سوي سازمان در تأكيد بر اسلاميت آن منتشر شده،ارائه گشته «اسلام محمد اسلام راستين است. اسلام راستين، اسلام انقلابي است كه با زبوني‏جوامع اسلامي سازگار نيست.... ما آيين نويني به همراه نياورده‏ايم. اسلام هميشه مترقي وانقلابي و ضد ستم بوده و خواهد بود». همانجا افزوده شده است: «در حقيقت پس از انتشارهمين بيانيه بود كه ماركسيست‏هاي لانه كرده در سازمان پيشتاز مسلمين، برنامه خويش راتدوين كرده، در جهت ضربه زدن از درون با انواع نقشه‏هاي خائنانه در جهت نابوي آنچه كه ‏آريامهر و اربابان آمريكائيش از آن عاجز بودند، با توسل به سبعانه‏ترين و رذيلانه‏ترين‏شيوه‏هاي به حركت درآمدند.»

گفتني است كه نگرشي كه گروه شايگان داشتند، حتي در فكر و ذهن كساني چون خسرو گلسرخي كه رسما كمونيست بودند، وجودداشت. براي مثال، دفاعيه خسرو گلسرخي با اين جمله كه به غلط منسوب به امام حسين (ع) شده، آغاز شد: ان الحياه عقيده و جهاد؛ سخنم را با گفته‏اي از مولا حسين، شهيد بزرگ خلق‏هاي خاورميانه آغاز مي‏كنم. من كه يك ماركسيست لنينيست هستم،براي نخستين بار عدالت اجتماعي را در مكتب اسلام جستم و آنگاه به سوسياليسم رسيدم ... از اسلام سخنم را آغاز كردم. اسلام‏حقيقي در ايران، هميشه دِيْن خود را به جنبش‏هاي رهايي بخش ايران پرداخته است. سيد عبدالله بهبهاني‏ها، شيخ محمدخياباني‏ها نمودار صادق اين جنبش‏ها هستند. و امروز نيز اسلام حقيقي دين خود را به جنبش‏هاي آزادي بخش ملي ايران ادامي‏كند. هنگامي كه ماركس مي‏گويد در يك جامعه طبقاتي ثروت در يك سو انباشته مي‏شود و فقر و گرسنگي و فلاكت در سوئي‏ديگر، در حالي كه مولد ثروت طبقه محروم است، و مولا علي مي‏گويد: قصري برپا نمي‏شود مگر آن كه هزاران نفر فقير گردند،نزديكي‏هاي بسيار وجود دارد. چنين است كه مي‏توان در اين تاريخ از مولا علي به عنوان نخستين سوسياليست جهان نام برد و نيزاز سلمان پارسي‏ها و اباذر غفاري‏ها. زندگي مولا حسين نمودار زندگي اكنون ماست كه جان بر كف براي خلق‏هاي محروم ميهن‏در اين دادگاه محاكمه مي‏شويم. او در اقليت بود و يزيد، بارگان، قشون، حكومت و قدرت داشت. او ايستاد و شهيد شد. هرچنديزيد گوشه‏اي از تاريخ را اشغال كرد، ولي آن چه در تداوم تكرار شد، راه مولا حسين است. بدين گونه است كه در يك جامعه ‏ماركسيستي، اسلام حقيقي به عنوان يك روبنا قابل توجيه است. و ما نيز چنين اسلامي را، اسلام حسيني را تأييد مي‏كنيم.(100)

از آنجايي كه ساواك اتهام ماركسيست اسلامي را عنوان مي‏كرد، در آغاز، مذهبي‏هاحاضر به پذيرش اين قبيل اتهامات نبودند و حتي در مواردي از اين كه كساني از مذهبي‏ها ازبرخي از افكار انقلابي ديگران متأثّر شده باشند، دفاع مي‏كردند؛(101) اما به مرور روشن شد كه‏دامنه اين تأثير پذيري بيش از حدّ قابل تصور بوده و در ايدئولوژي مجاهدين، ماركسيسم‏لباس اسلامي پوشيده است.

در آن زمان، كمتر كسي ادعاي ساواك را براي تغيير مواضع سازمان مجاهدين مي‏پذيرفت، در حالي كه اصل مطلب واقعيت داشت؛زيرا ساواك به اسنادي دست يافته بود كه هنوز در اختيار ديگر مبارزان خارج از سازمان قرار نگرفته بود.(102) حتي جداي از ادعاي‏ساواك اين امر كه جريان مجاهدين نوعي اسلام ماركسيستي يا ماركسيسم اسلامي است، براي بسياري روشن بود. همين مسأله‏سبب شد تا بيژن جزني كتابچه‏اي تحت عنوان اسلام ماركسيستي يا ماركسيسم اسلامي بنويسد و به بررسي منشأ دين و برخورد آن‏با استعمار و غير آن بنشيند.(103)

مقابله سحابي و بازرگان با التقاط

عزت الله سحابي كه همكاري مستمري با مجاهدين داشت ـ و البته هيچ وقت عضو مجاهدين نبود ـ مي‏گويد كه در جريان كارهاي‏ايدئولوژيك آنان بوده است. وي مي‏افزايد: «از سال 1350 احساس مي‏كردم گرايش مجاهدين به طرف ماركسيسم شتاب گرفته‏است. سعي داشتم آنها را روي خط توحيدي نگه دارم.« وي مي‏افزايد كه از مجموعه 140 نفر زنداني سياسي شيراز كه برخي‏عضو و برخي سمپات بودند، تنها سه نفر با نام‏هاي منصور بازرگان، نبي معظمي و حبيب مكرم دوست مذهبي باقي ماندند كه‏آنها هم بعد از انقلاب كشته شدند.» (104) اكبر براتي نيز كه با مجاهدين ارتباط داشته، از آشنايي خود با محمد اكبري آهنگران يكي ازكادرهاي بالاي سازمان ياد مي‏كند كه پس از انحراف در سازمان از آن جدا شد و بعدها همراه همسرش سرور آلادپوش در خيابان‏شاه (جمهوري اسلامي فعلي) توسط ساواك كشته شد.(105) تاريخ اين رخداد ششم مهر 55 است. عده‏اي از كساني كه نه با خط چپ‏ساختند و نه تمايل به گروه باقي مانده در زندان داشتند، گرايش مجاهدين راستين را تشكيل دادند. حاصل كار اين گروه آن بود كه‏در شهريور سال 57 كتابي با نام دينِ اركان طبيعت و تحت عنوان بازنگرشي اساسي به اسلام، به عنوان دفتر اول در 286 صفحه‏رقعي به چاپ رساندند. اين كتاب كه به مباحث شناخت‏شناسي و جهان‏شناسي ديني پرداخته بود، با جهت‏گيري ضد التقاطي وهمزمان با تأكيد بر التقاط مجاهدين، خود نوعي اسلام‏شناسي به سبك مهندس بازرگان را مبناي كار خود قرار داده بود. متأسفانه‏تاكنون بر نويسنده روشن نشده است كه مؤلف اين اثر كيست؟(106) شگفت آن است كه نيروهاي مذهبي پيرو امام در مهر 57 ازمجاهدين راستين به عنوان مجاهدين راستين ريايي ياد كرده‏اند.(107) همچنين در گزارشي كه از ساواك در همين سال برجاي مانده‏آمده است كه كساني از بقاياي «حزب الله و جبهه اسلامي خوزستان» گروهي با عنوان «مجاهدين راستين خلق ايران» تشكيل‏دادند كه از مشي گروه مجاهدين خلق پيروي مي‏كند. در اين گزارش افزوده شده است كه گروه مزبور «به دنبال تغيير موضع‏ايدئولوژيك مجاهدين خلق و پذيرفتن ماركسيسم، معتقدات مذهبي خود را حفظ نموده از هسته گروه اصلي منشعب و باتشكيل شاخه‏اي به نام ارتش انقلابي خلق مسلمان ايران در تهران، قم، كاشان، اصفهان، يزد و شهرهاي استان خوزستان به‏فعاليت‏هاي خرابكارانه و تروريستي مبادرت مي‏نمايند».(108) اين تحليل اشاره به شكل‏گيري گروه‏هاي انقلابي صف و فلاح و...است كه در جاي خود به آنها پرداخته‏ايم.

70) بنگريد: از نهضت آزادي تا مجاهدين، ص 381 ـ 380. در واقع، كادرهاي اصلي سازمان به ويژه شخص حنيف نژاد سخت به كار ايدئولوژيك‏اعتقاد داشته و از تجربه‏هايي كه از جبهه ملي تا نهضت آزادي به دست آورده بود، تمام تلاش خود را براي تدوين كار ايدئولوژيك مي‏گذاشت؛با فشار اعضاي پايين سازمان براي مبارزه عملي و سپس حركت فدائيان خلق، آنان را وادار كرد تا زودتر وارد عمل شوند. بنگريد: همانجا، ص399

71) افراد دستگير شده عبارت بودند از: محمد حنيف نژاد، علي اصغر بديع‏زادگان، علي باكري، سعيد محسن، بهمن بازرگاني، ناصر صادق، علي‏ميهن‏دوست، محمود عسكري‏زاده، رضارضايي، محمد بازرگاني، مسعود رجوي (احمد بازرگاني، مسعود رجوي و رضا رضايي در بهار سال1350 به مر پيوسته بودند). ميهن‏دوست، بديع‏زادگان، حنيف نژاد و مشكين فام پس از شهريور 50 و تا آبان همان سال دستگير شدند. به‏نوشته برخي منابع از 16 كادر همه جانبه 14 نفر دستگير شدند كه 13 تن آنان تيرباران شدند (فرازي از تاريخ سازمان مجاهدين خلق ايران، ص21). تمامي افراد فوق الذكر اعدام شدند و تنها بهمن بازرگاني و مسعود رجوي از اعدام جان سالم بدر بردند!

72) شرح آن را بنگريد در: شرح تأسيس و تاريخچه وقايع....، صص 87 ـ 80. شخصي با نام الله‏مراد دلفاني كه سابقا گرايش توده‏اي داشت وطرف اعتماد ناصر صادق از اعضاي مجاهدين قرار گرفته بود تا از طريق وي اسلحه تهيه شود، رابط ساواك بود و ساواك با كمك وي توانست‏ ضربه‌اي بر مجاهدين وارد كند. ميثمي به تفصيل در باره ساده‏نگري بچه‏هاي سازمان و اسير شدن آنان ميان يك تور پليسي، شرح‏دستگيري و ضربه پنجاه را به تفصيل آورده است. بنگريد: از نهضت آزادي تا مجاهدين، ج 1، ص 383 به بعد. شرح جالب‏تري از اين ضربه ودستگيري كادرهاي آن را نجات حسيني آورده است. بنگريد: برفراز خليج فارس، صص 308 ـ 296 شرح ديگري از اين واقعه را بنگريد در: فرازي از تاريخ سازمان مجاهدين خلق ايران، تهران، ارديبهشت 1354، صص 21 ـ 19

73) بنگريد: هاشمي رفنسجاني، دوران مبارزه، ج 1، ص 245

74) هاشمي رفسنجاني، ج 1، ص 249

75) رضا رضايي همراه دستگيرشدگان شهريور 50 دستگير شد اما به بهانه يافتن برادرش احمد، با مأموران ساواك از زندان بيرون آمده و درفرصتي مناسب، با وارد شدن در گرمابه جعفري از در ديگر آن فرار كرد. با اين حال، چند روز بعد، برادرش احمد در خيابان مورد شناسايي قرارگرفته و خود را با سيانور كشت. وي اولين عضو سازمان بود كه كشته شد و اصطلاحا نام اولين شهيد سازمان را به خود گرفت. بنگريد: برفرازخليج فارس، ص 308. ديگر افراد اصلي سازمان در خرداد و شهريور 51 اعدام شدند. در ارديبهشت سال 52 پس از گريختن تقي شهرام اززندان ساري و ترور لويز هاوكينز معاون هيئت مستشاري آمريكا در تهران، ساواك به جدّ به تعقيب مجاهدين پرداخت و در 25 خرداد 52 به‏خانه‏اي كه رضا رضايي در آن بود حمله كرد. در همين جريان بود كه وي نيز كشته شد.

76) وي در ارديبهشت 52 كشته شد. بنگريد: فرازي از تاريخ مجاهدين خلق، ص 23

77) ذوالانوار ميان اعدام شدگان نخست مجاهدين نبود و بعدها در 1354/1/30 به همراه بيژن جزني، جوان خوشدل و عده‏اي ديگر كه جمعا نه‏نفر بودند ـ چنان كه اعلام شد! ـ در حين فرار كشته شدند. عناصر دستگير شده ساواك پس از انقلاب اعتراف كردند كه ساواك اين افراد را به تلافي ترورهايي كه اين قبيل سازمان‏ها در بيرون انجام داده و طبق برنامه خودشان با محاكمه انقلابي آنان مي‏كشتند، اين افراد را انتخاب كرده وآنان را كشتند.

78) در باره تقي شهرام آمده است: تقي شهرام كه بود و چگونه شخصيتي داشت؟ وي از افراد عضو سازمان مجاهدين بود كه قبل از 50 عضوگيري‏شده بود. اين فرد داراي يك سري ضعف‏هاي خصلتي بود از جمله سفسطه‏گر، حرّاف، چپ نما، قالتاق و در سال 50 به همراه اعضاي سازمان‏در مي‏شود. در زندان قصر به دليل دارا بودن همين خصلت‏ها و همچنين رياست طلبيش از جمع بايكوت مي‏شود تا اين كه آمده و از خودانتقاد مي‏كند و مجدداً او را به جمع راه مي‏دهند. در زندان به خاطر چپ‏نمائي‏هايش او را تقي قمپوز مي‏ناميدند. در زندان قصر به دلايش با پليس او را به زندان ساري تبعيد كردند كه آن موقع زنداني سياسي به خود نديده بود. ستوان امير حسين احمديان كه رييس‏زندان بود، از او استقبال مي‏كند. تقي شهرام كه فردي زرنگ و قالتاق بود، با اين افسر روابط دوستانه برقرار مي‏نمايد در ارديبهشت 52 از زن‏ساري فرار و خود را به عنوان يك فرد مذهبي به سازمان مجاهدين خلق معرفي مي‏كند. رضا رضايي به سازمان هشدار مي‏دهد كه مواظب اين‏فرد باشند، ولي خود يك ماه پس از ورود تقي شهرام شهيد مي‏شود و تقي شهرام كه از زندان فرار كرده و بدين ترتيب وجهه‏اي براي خود كسب كرده است و همچنين از افرادي است كه قبل از 50 عضوگيري شده و داراي تيپ نظامي خوبي مي‏باشد، اين عوامل همه دست به دست هم‏داده، او را جزو كادرهاي رهبري سازمان مي‏كند. بنگريد: فرازهايي از تاريخ مجاهدين خلق ايران، ص 24ـ25

79) وي بعدها در سال 1355 در خيابان فردوسي در درگيري با نيروهاي امنيتي كشته شد.

80) بنگريد: برفراز خليج فارس، ص 321

81) اطلاعات موجود در باره شريف واقفي هنوز كافي و وافي نيست. در باره ضعف اعتقادي او نيز اظهارات زيادي شده است. در برخي از مواردچنين وانمود شده است كه او اختلاف تشكيلاتي با تقي شهرام داشته است. به نظر مي‏رسد وي كه تربيت شده ايدئولوژي التقاطي سازمان بوده،جديي در اظهار ايمان خويش نداشته است. شايد هم در ظاهر خود را منفعل نشان داده و پس از مشورت با صمديه، در برخورد خود جدي‏شده است. در باره صمديه، به لحاظ اعتقادي، كمتر دشواري وجود دارد. وي بي‏ترديد فردي متدين بوده و حتي در باره هدف فعاليت‏هاي خودگفته است كه به دنبال تحقق حكومت اسلامي بوده است. وي در وصيت‏نامه‏اش هم كه برخلاف همه سازماني‏ها بود، خانواده‏اش را به پيروي ازقرآن و عترت دعوت كرده نوشته بود كه ده روز براي او روزه قضا بگيرند. اين چيزي است كه در اعتقادات مجاهدين ديده نمي‏به هر روي، واقفي پس از بحث‏هاي زياد با دو نفر ديگر، در برابر اولتيماتوم آنان قرار گرفت كه يا به مشهد برود، يا به خارج از كشور يا دركارخانه‏اي كار بكند تا درك سياسي كارگري‏اش بالا برود! شريف واقفي به مشهد رفت اما قصد تسليم شدن نداشت. خبر فعاليت هايش توسط زمرديان همسر او كه سخت تشكيلاتي بود، به گوش آرام و شهرام رسيد. (در واقع گزارش ليلا زمرديان همسر مجيد شريف واقفي بود كه‏وي را به قتلگاه كشاند؛ بنگريد: تحليل آموزشي بيانيه، ص 222). دو نفر ياد شده به همراه سيد محسن خاموشي، در 17 ارديبهشت 54 باگذاشتن قراري،صمديه و شريف واقفي را ربودند. شريف كشته شد و صمديه گريخت كه به دام ساواك افتاد و به شهادت رسيد. جسد شريف‏ واقفي نيز به دست ساواك افتاد و تبليغات فراواني بر ضد سازمان به راه انداخت. در اين باره بنگريد: روزنامه اطلاعات، 15 ارديبهشت 1358؛ وسال 31 ـ 29 1360 شهريور؛ و نيز بنگريد: تاريخ سياسي بيست و پنج ساله ايران، غلامرضا نجاتي، ج 1، ص 424 ؛ نهضت امام خميني، ج 3،صص 679 ـ 678. عليرضا زمرديان (گويا برادر ليلا) هم از كساني بود كه مدت‏ها كمونيست بود، اما در زندان به صورت تاكتيكي نماز مي‏خواند.(خاطرات آقاي منتظري، ج، ص 392) يكي ديگر از افرادي كه به خاطر علائق مذهبي و يا شايد سياسي‏اش ترور شد، محمد يقيني بود كه يك‏سالي در بيروت بوده و مدت مديدي را در زنداني در آنجا سپري كرد. وي سال 55 به ايران آمد تا در باره مسايلي كه در سازمان رخ داده تحقيق‏كند. وي نيز با دستور تقهرام و قبول رأي وي توسط ديگر اعضاي مركزيت از جمله محمد جواد قائدي در تابستان آن سال كشته شده است.قاتل وي نيز حسين سياه كلاه بوده است.

اشاره به اين نكته لازم است كه اين قبيل ترورها در سازمان‏هايي كه متأثر از مناسبات ماركسيستي ـ استاليني بودند، امري كاملا عادي بود. ازپيش از زماني كه مجاهدين چنين ضرباتي را تحمل كنند، دستور ترور فردي با نام جواد سعيدي كه قصد جدا شدن از سازمان را داشت، صادرشده بود كه در نهايت هم در سال 1352 ترور شد. توجيه آن بود كه با جدا شدن وي از سازمان و معرفي شدن او به ساواك عده زيادي از افرادي‏كه او آنان را مي‏شناسد، دستگير مي‏شوند. گزارش ترور وي را محمد جواد قائدي از اعضاي مركزيت در سال 55 در بازجويي‏هايي كه از اوشده مطرح كرده است. به نوشته وي قاتل وي شخص مجيد شريف واقفي بود كه آن زمان خود در مركزيت سازمان بود. جنازه او را پس ازكشتن سوزاندند و قطعه قطعه كرده در چند نقطه دفن كردند!! يك مورد ديگر مرتضي هودشتيان ـ مهندس الكترونيك ـ بود كه از طرف سازمان‏به خارج فرستاده شده،به بغداد رفت و از آنجا براي آموزش به يكي از اردوگاه‏هاي الفتح رفت‏افراد سازمان در آنجا به وي مشكوك شده، بدون‏مشورت با سازمان در تهران، او را آنقدر با كابل مي‏زنند كه خونريزي مغزي كرده، كشته شد. بعدا از سازمان خبر رسيد كه او هوادار سازمان بوده‏است!! (از پرونده حسين روحاني كه خود آن زمان در جريان بوده و از عاملان قضيه مزبور بوده است.)

82) از نهضت آزادي تا مجاهدين، ص 405

83) در ادامه، پس از كشته شدن بهرام آرام، مركزيت عبارت بود از شهرام، محمد جواد قائدي، سياه كلاه و محسن طريقت. به نظر مي‏رسد در سال55 و 56 تقريبا همه كارها در اختيار شهرام بوده و در خارج نيز سازمان عملا فعاليت نظامي نداشته است. تقي شهرام سال 56 به خارج از كشور رفت و در سال 57 نيز از سازمان كنار گذاشته شد و كار در اختيار عليرضا سپاسي، حسين روحاني و چند نفر ديگر افتاد. سياه كلاه نيز از سازمان‏و فعاليت سياسي كناره گرفت و گويا به خارج از كشور رفت.

84) بنگريد: مواضع گروه‏ها در زندان، ص 22. عبارتي كه در اطلاعيه تعيين مواضع آمده بود، چنين بود: در مقابل هر ترميم و گرهي، ده‏هاگسيختگي و پاره‏گي ديگر ظاهر مي‏شد؛ هنوز به يكي نپرداخته در صد جاي ديگر رخنه به وجود مي‏آمد.

85) زواياي تاريك، ص 315. بخشي از اين جزوه در انتهاي اطلاعيه تغيير مواضع ايدئولوژيك به عنوان ضميمه سوم درج شده است.

86)يكي از افرادي كه در تحول ايدئولوژيك در سازمان مؤثر بود، حسين احمدي روحاني بود كه به همراهي علي رضا سپاسي به تقي شهرام كمك‏كردند. روحاني در اين باره مي‏نويسد: در خلال سالهاي 53 و 54 با مطالعه بيشتر كتب ماركسيستي و بررسي بيشتر مواضع مجاهدين و در همين‏طه كمك رفيق سپاسي كه در زمان ملاقاتمان در سال 53 ماركسيست بود و مطالعه مطالبي كه در سازمان تهيه شده بود كه البته قسمت مهم آن‏را خود تقي شهرام تهيه كرده بود، من به موضع التقاطي مجاهدين پي بردم و براي من روشن شده بود كه بايد در اين باره به اصطلاح برخورد مونيستي كرد و موضع التقاطي گرفتن نادرست است. در اينجا بود كه من به حقانيت ماركسيسم رسيدم و آن را پذيرا شدم! (از پرونده(

87) طرح كشتن آنها هر دو در يك روز يعني 16 ارديبهشت سال 54 رخ داد. صمديه بعد از دستگيري، محاكمه و همراه ده نفر ديگر كه عبارت‏بودند از: وحيد افراخته، محمد طاهر رحيمي، محسن خاموشي، محسن بطحائي، منيژه اشرف زاده كرماني، ساسان صميمي، عبدالرضا منيري‏جاويد، مرتضلبافي نژاد، مهدي غيوران و طاهره سجادي به اعدام محكوم شد. (در تاريخ 54/10/10) اين افراد منهاي غيوران و يك نفر ديگراعدام شدند. اين غيوران، همان است كه ترتيب ملاقات آيت الله طالقاني و بهرام آرام را بر سر تقضيه ارتداد در سازمان را داد. بنگريد: حماسه‏آفرينان دازدهم محرم، ص 95. در باره فعاليت‏هاي صمديه لباف در سازمان و شجاعت و بيباكي و ايمان مذهبي وي بنگريد به خاطرات ميثمي‏تحت عنوان: شهيد صمديه لباف پوينده نسبت علم و دين، مجله چشم انداز، ش 18، صص 8 ـ 4. وي نوشته است كه اعدام وي در چهارم بهمن54 به همراه عبدالرضا منيري جاويد و مرتضي لبافي نژاد بوده است.

88) در اين باره به كيفرخواست تقي شهرام كه پس از انقلاب بر اساس اسناد موجود و اطلاعيه‏ها و بيانيه و اظهارات افراد مختلف تهيه شده،مراجعه كنيد. كيهان، ش 25 11046 تيرماه 59

89) قدرت و ديگر هيچ، ص 44 ـ 43. خانم باقرزاده مي‏نويسد: به ما گفتند فقط يك روز حق داريد جزوه را در اختيار داشته باشيد؛ اما من كه‏كنجكاو بودم، بدون اجازه شب آن را به خانه بردم و مطالعه كردم. وقتي سازمان متوجه شد، دستور داد تا ده ضربه شلاق به كف پاي من بزن!وي از بمب گذاري در انجمن ايران و آمريكاي مشهد ياد مي‏كند كه در اعلاميه‏اي كه سازمان به همين مناسبت داد، آيه قرآن را از آرم سازمان‏برداشته بود. همچنين توصيه مسؤول وي به او اين بوده است كه نمازش را ترك كند تا بقيه كارها راحت شود. وي به عمد در وقت نماز كارهاي‏ طولاني به او واگذار مي‏كرده تا فرصت خواندن نماز را پيدا نكند. ص 47 ـ 45

90) مهدي غيوران آيت الله طالقاني را سوار ماشين كرد و جايي ديگري وي را به بهرام آرام و وحيد افراخته سپرد كه در اين باره با وي بحث كردندو آيت الله طالقاني سخت آنان را مورد توبيخ و اعتراض قرار داد. بنگريد: به ياد حماسه آفرينان دوازدهم محرم، ص 95 ـ 94. تصور برخي ازجوانان مسلمان آن بود كه آيت الله طالقاني در جريان كلي مسايل سازمان هست و در باره قصه ارتداد مي‏توانند از وي سؤال كنند تا مسايل‏برايشان روشن شود. در اين باره عبدالعلي بازرگان كه مي‏گويد پس آن كه يقين كرديم شايعات مربوط به تغيير مواضع واقعيت دارد، به راستي عزاگرفتيم، مي‏نويسد كه همراه مهندس حسين موسوي و حسين آلادپوش با آقاي طالقاني به لاهيجان رفتيم تا در اين باره صحبت كنيم. (خاطرات‏پيشگامان، ص 143 ـ 142) مع الاسف توضيح نداده است كه ايشان چه گفتند.

91) بنگريد: تهران مصور، 31 فروردين 58، ص 7

92) بنگريد: حقايقي چند پيرامون سازمان مجاهدين خلق، ص 17

93) برخي از ماركسيست شده‏هاي ديگر سازمان عبارتند از: حسين خوشرو كه از اعضاي قديمي و بيشتر در خارج از كشور بود. محمدباقر عباسي‏كه در دي ماه 51 با محمد مفيدي اعدام شد. عبدالله زرين‏كفش از كادرهاي درجه يك و عضو مركزيت از 56 ـ 54 و رقيب تقي شهرام. محمديزدان از كادرهاي درجه يك كه در مسايل سالهاي 57 ـ 56 مدتي جدا شد و باز برگشت. عليرضا سپاسي آشتياني از كادرهاي درجه يك كه‏مدتي در اروپا بود. محمد طاهر رحيمي كه در 4/11/54 اعدام شد. احمد هاشميان قزويني از كادرهاي درجه دو. محمد حاج شفيعيها در سال55 در درگيري كشته شد. مجتبي طالقاني كه شرح نامه‏اش را در متن آورديم. محسن فاضل كه همراه سپاسي در اروپا بود. پوران بازرگان همسرحنيف‏نژاد كه بعد همسر تراب حق شناس شد. اميرحسين احمديان افسري كه در ساري همراه شهرام فرار كرد. هاشم وثيق‏پور از كادرهاي‏درجه يك كه در زمستان 54 حين دستگيري سيانور خورد و مرد. محمود نمازي، محمد علي (خليل) فقيه دزفولي، مسعود فيروزكوهي، عباس‏جاويداني كه سال 55 در بهارستان كشته شد. مرتضي كاشاني در سال 54 در تصادفي كشته شد. منيژه اشرف زاده كرماني در 4/11/54 اعدام‏شد. مهدي موسوي قمي در تابستان 55 در منيريه كشته شد. جمال شريف زاده شيرازي از كادرهاي درجه يك در تابستان 55 در منيريه كشته‏شد. طاهره ميرزا جعفر علاف زن شهرام در تابستان 55 در منيريه كشته شد. علي اكبر قائمي در سال 55 در سرچشمه كشته شد. محسن‏خاموشي در بهمن 54 اعدام شد.محسن بطحائي، محمود طريق الاسلام،علي اصغر دروس، كفاش تهراني، ابراهيم داور، عبدالله اميني، فاطمه‏اميني، حسن آلادپوش، مجتبي آلادپوش، فاطمه آلادپوش، محبوبه متحدين، جواد قائدي، محسن طريقت، حسين سياه كلاه قاتل شريف واقفي،محسن سياه كلاه، محمد خوشبختيان، محبوبه افراز، رفعت افراز، جواد ربيعي ـ برادر اشرف ربيعي همسر رجوي ـ عبدالله اسفندياري، عليرضا الفت، محمد الفت هر دو در سال 55 در درگيري با پليس كشته شدند، مجيد فياضي، غلامرضا جلالي و بسياري ديگر.

94) بخش عمده‏اي از اين مسايل در بازجويي‏هاي افراد آمده و دلايل موجود نشانگر دامنه گسترده آن است. يك نمونه ديگر ارتباط منيژه اشرف‏زاده كرماني است كه به رغم داشتن شوهر با بهرام آرام است كه از وي بچه‏دار شد و در زندان زايمان كرد. اين ماجرا سبب قطع ارتباط مرحوم ‏رجايي با سازمان شد. بنگريد: ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد رجايي، صص 341 ـ 340. گزارش فساد اخلاقي در سازمان ازبازجويي‏هاي فراوان مجاهدين به دست مي‏آيد كه بخشي از آن‏ها در كتاب نهضت امام خميني ج 3 آمده است. سازمان در اين باره فقه‏مخصوص به خود داشت؛ چنان كه پس از انقلاب اسلامي نيز مطالبي از اين قبيل مانند طرح طلاق عمومي در سازمان مجاهدين در سال 70به اجرا درآمد.

95) گزارشي در باره تأسيس حزب الله و پيوستن آن به سازمان در كتابچه «شرح مختصر زندگي انقلابي پنج شهيد از سازمان مجاهدين خلق: سيدرضا ديباج، غلامحسين عالم زاده، محمد مفيدي، سعيد صفار و حسين كرمانشاهي اصل» از انتشارات سازمان پس از انقلاب آمده است.

96) بنگريد: خاطرات احمد احمد، ص 348

97)بنگريد: برفراز خليج فارس، ص 310

98) بنگريد: اسناد نهضت آزادي، ج 9، دفتر دوم، ص 53 نامه اعتراضيه يدالله سحابي در سال 1356. (براي نمونه حتي گروه مهدويون اصفهان كه‏انشعابي از مجاهدين بودند، متهم به همين گرايش شدند: هفت هزار روز تاريخ ايران، ج 2، ص 637. در همانجا ج 1، ص 250 آمده است كه‏رژيدر سال 44 نيز حزب ملل اسلامي را ماركسيست اسلامي ناميد.)!

99) بنگريد: اسناد منتشره سازمان مجاهدين خلق ايران، صص 119 ـ 105

100) بنگريد به: من يك شورشي هستم، صص 201 ـ 200

101) از آن جمله نمونه‏اي است كه ساواك در باره آيت الله خادمي گزارش كرده است. ايشان كه از روحانيون طرفدار امام و فردي انقلابي بود، دربرابر پاسخ فردي كه در سال 1354 از وي راجع به اصطلاح ماركسيسم اسلامي سؤال كرده بود، گفت: «اسلام مذهبي است كه مي‏تواند هضم‏ ساير افكار فلسفي و ابعاد اجتماعي را بنمايد و همان طوري كه در مذهب اسلام به خصوص در گروه تشيع كه افكار آدمي و شعور انساني يكي‏از اصول ثابته شرع‏اسلام مي‏باشد، پذيرش مواردي از افكار و اعتقادات فلسفي كه جنبه اجرايي داشته باشد از جمله روش ماركسيستي، امرمهمي ني خاصه آن كه آن موارد را در قالب اسلام و در چهارچوبه دين ريخته باشند. يعني آن احكام ماركسيستي را از لحاظ اجرايي منطبق باموازين اسلامي كرده باشند.« بنگريد: خادم شريعت، ص 225 در گزارش بعدي ساواك كه با احضار آيت الله به ساواك و مذاكره با وي تنظيم‏شده آمده استكه ايشان اظهار داشته است كه ماركسيسم با اسلام منافات داشته و (خود) همواره مخالف كمونيسم و ماركسيسم اسلامي بوده‏است. (همان، ص 225 102) بنگريد: خاطرات احمد احمد، صص 349 ـ 338 در آنجا از تلاش‏هاي تقي شهرام براي ماركسيست كردن خودش هم ياد كرده و شرح داده‏است كه چگونه همسرش را در اين ماجراها از دست داده است. زماني كه اين گروه، تيسمار زندي‏پور رئيس كميته مشترك ضد خرابكاري و يك‏آمريكايي كشتند، آثار ديني از قبيل بسم الله و آيه قرآن را از اعلاميه حذف كردند. اين نكته كاملا مورد توجه مبارزان مسلمان قرار گرفت؛ به‏طوري كه شهيد اندرزگو ضمن آن كه اطلاعيه را به شخصي داده بود، به او گفته بود كه مجاهدين دست از دين برداشته‏اند. بنگريد: ياران امام روايت... شهيد اندرزگو، ص 270. حساسيت شهيد اندرزگو روي اين مسأله به حدي بوده است كه در بسياري از برخوردهايش از آن ياد كرده وتأكيد داشته است كه بچه‏هاي مسلمان، بيشتر آثار اسلامي را بخوانند. همانجا، ص 287

103) متن اين رساله را نيافتم. اما اخيرا توسط احسان شريعتي نقدي بر آن در «جُنگي در باره زندگي و آثار بيژن جزني» (پاريس، خاوران، 1378) صص 386 ـ 365 به چاپ رسيده كه بخش‏هايي از آن را نيز آورده است.

104) شصت سال خدمت، ج 2، ص 128

105) براتي مي‏نويسد كه وي تشكيلات جدايي را با نام پيكار ـ نبايد با سازمان پيكار كه تقي شهرام درست كرد اشتباه شود ـ ايجاد كرد. بنگريد:خاطرات اكبر ترابي، ص 31 به نظر مي‏رسد اطلاعات او بسيار آشفته است.

106) كتاب ديگري با عنوان «بذرهاي گلگون يا زندگي‏نامه مجاهدين خلق ايران» در شرح حال چهره‏هاي برجسته مجاهديني كه در رژيم پهلوي‏كشته شدند، در آذر 57 چاپ شده است. در اين كتاب تعبير «مجاهدين راستين» آمده و از منافقين و كساني كه شريف واقفي را به شهادت‏رساند به شدت انتقاد شده است.

107) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص 315 ـ 314

108) ياران امام به روايت اسناد ساواك، شهيد مهدي عراقي، ص 315 ـ 314