محدوده سرزمين ايراني ها در ميانه قرن هشتم هجري
 رسول جعفريان
مقدمه
مسالک الابصار في ممالک الامصار از توليدات جنبش علمي تاريخنگاري و جغرافيا نويسي دوره مماليک در شامات و مصر است که جنبشي است نيرومند و از محصولات برجسته آن يکي هم شمس الدين ذهبي اعجوبه تاريخنگاري و تراجم نويسي و رجال شناسي است.
مسالک الابصار يک اثر دايرة المعارفي است و گرچه عنوانش در دانش جغرافي است اما مولف آن، بسيار وسيع تر از موضوع جغرافي تلاش کرده است تا فرهنگ و تمدن اسلامي را از آغاز اسلام تا زمان خودش در آن منعکس سازد.
شهاب الدين احمد بن فضل الله عمري (700 - 749) نويسنده اين اثر که تنها 50 سال عمر کرد، پديد آورنده اين اثر گرانسنگ است که يکبار به صورت عکسي درسري انتشارات فواد سزگين به چاپ رسيد.
اخيرا دو ناشر اماراتي همزمان اقدام به نشر مجلداتي از آن کرده اند. يکي با تحقيق افراد مختلف که هر مجلدي را تصحيح کرده اند توسط المجمع الثقافي منتشر شده که چهارده مجلد از آن در اختيار ما بود. و ديگري با تحقيق محمد عبدالقادر خريسات با دو نفر ديگر که آن هم توسط مرکز زايد للتراث و التاريخ منتشر شده و تاکنون دست کم هشت مجلد از آن عرضه شده است.
آقاي سليمان الجبوري هم که از مصححان عصر اخير است و با سرعت هرچه تمام تر آثاري را از قدما براي ناشران لبناني آماده مي کند، به بنده گفت که در حال انتشار متن کامل آن مي باشد.
بنده توفيق يافتم تا بخشي را که مولف از آن با عنوان مملکة الايرانيين در مجلد سوم نوشته و هر دو محقق آن را چاپ کرده اند، به طور محدود با يکديگر مقايسه کنم. با کمال شرمندگي بايد ابراز کنم، هر دوي آنها مملو از اغلاط شگفت انگيز است. افزودني است که مجلد سوم از چاپ المجمع الثقافي متعلق به احمد عبدالقادر الشاذلي است. بسا مجلدات ديگر چنين نباشد. باز هم بيفزايم که چاپ المجمع الثقافي پاورقي هاي توضيحي بيشتري دارد.
اما سوال اين است که چطور ممکن است در يک کشور کوچک عربي مانند امارات يک کتاب با اين حجم توسط دو ناشر که فکر مي کنم هر دو دولتي هستند منتشر شود، آن هم تا اين اندازه مغلوط وبد!
با اين همه بناي من تصحيح نبود، بلکه مي خواستم بخشي از آن را به فارسي درآورم. متاسفانه به خاطر همين مغلوط بودن، به رغم آن که با مقايسه آن دو متن توانستم برخي از مشکلات را رفع کنم، در مواردي از اساس به مشکل برخوردم و به جايي نرسيدم.
با اين حال صفحاتي از اين بخش را که کلياتي در باب جغرافياي ايران در ميانه قرن هشتم هجري است به فارسي ترجمه کردم. بخشي هم ماند براي روزگاري ديگر.
همين مقدار که ترجمه شد، نشانگر نکات جالبي است که در اين کتاب در باب اوضاع ايران در دوره ايلخاني آمده است.
اين زمان تبريز يا به قول وي توريز همان که در فرهنگ آن وقت اروپايي ها هم توريس خوانده شده و اکنون هم ناشري ايراني اما ترک تبريزي انتشاراتي به همين نام يعني توريث در لندن دارد مرکز سلطنت ايران بوده است. در تقويم البلدان (ص 401) آمده است که عامه مردم آنجا را توريز مي نامند.
سلطانيه هم شهر بسيار مهمي بوده که توسط سلطان محمد خدابنده در همان سالهاي نخست سلطنتش يعني از سال 704 تاسيس گرديد.
با اين حال، اين زمان سلاطين مغول که در اصل صحرانشين بودند، تخت گاه را اردوي متحرک خود قرار داده بودند و بنابر اين مولف ما هم در باره آن دو شهر و هم اردو توضيحاتي را داده است.
شگفت آن است که وي اطلاعات خود را غالبا به طور شفاهي از چند نفر مشخص گرفته که از دوستانش بوده اند. اين اطلاعات شفاهي که شامل اطلاعاتي در باره سيستم اداري مملکت و نيز برخي از مسائل اجتماعي و اقتصادي و بي نظمي هاي موجود است بسيار جالب و کم مانند است.
آنچه بنده ترجمه کردم، تنها به قصد نشان دادن اهميت اين اطلاعات است که مي بايست در تحقيقات مربوط به دوره ايلخاني با دقت بيشتري دنبال واز اصل کتاب استفاده شود.

واژه ايران به عنوان يک واحد سياسي
اما انتخاب عنوان مملکة الايرانيين هم براي اين فصل جالب است. به طور معمول کلمه ايران را به ائيريه در زبان اوستايي و به اريه در فارسي باستان و آريه در سانسکريت بر مي گردانند. نيز مي افزايند که در دوره ساساني ايران را ايرانشهر مي ناميدند و سرزمين ايران هم ايرانويج خوانده مي شده است (بنگريد: ايرنويج ، بهرام فره وشي، ص 11 12).
اما پس ازآمدن اسلام، به طور عمده ايران را بلاد فارس و براي بخش هاي مختلف نام هاي استاني مانند جبال و آذربايجان و جيل و خراسان و سيستان بکار مي رفت. فردوسي، قاعدتا بر حسب آنچه در السنه ادبي آن روزگار رايج بوده ايران و توران را برابر هم نهاده و از اين تعبير براي مجموع آنچه عربها آن را بلاد فارس مي ناميدند استفاده مي کرده است. اما اين که دراسناد و منابع رسمي، تعبير ايران براي اين مجموعه جغرافي بکار رفته باشد، چيزي نمي دانيم.
آنچه به لحاظ تاريخي قابل جستجوست اين است که اطلاق نام ايران در اسناد و منابع رسمي بر سرزميني با اين محدوده جغرافيايي، از دوره مغول باب شده است.
اطلاق نام ايران بر يک واحد سياسي مستقل در اين ناحيه نه در برابر سرزمين هاي عربي بلکه دقيقا به مانند دوران پيش از اسلام در برابر توران بود. اما نه توران قديم و نه آن نام، بلکه در مقام اولوس هايي که مغولان تشکيل دادند و ايران را به فرزندان تولي دادند که هولاکو فرزند وي و سپس نسل او در راس آن قرار گرفتند. اين کاربرد را در جامع التواريخ رشيد الدين فضل الله وزير برجسته دوره ايلخاني به خوبي مشاهده مي کنيم. وي غالبا از اين ديار به عنوان ايران زمين ياد مي کند. براي مثال عنوان فصلي چنين است: تاريخ خلفا و سلاطين وملوک و اتابکان ايران زمين و شام و مغرب و ... (جامع التواريخ، چاپ روشن، ج 1، ص 343، 468، ج 2، ص 812، 855، 932، و موارد بيشمار ديگر).
کاربرد اين عنوان از طرف نويسنده اين کتاب بسيار جالب و نشانگر نفوذ اين کاربرد در ساير بلاد اسلامي در غرب ايران در آن وقت است.
يک نکته جالب ديگر اطلاق عنوان قلب دنيا هم براي ايران از سوي همين مولف؛ چيزي که در متون جغرافيايي قديم ايراني وجود دارد، همزمان نشانگر اهميت اين سرزمين در ذهن يک جغرافي دان مسلمان است که در سرزمين شام مي زيسته است.
اما پيش از ترجمه آن بخش، بهتر است براي کساني که اين چاپ را نديده اند موضوعات کلي برخي از مجلدات چاپ شده اين اثر را بشناسانيم:
مجلد نخست در جغرافياي عمومي و شرحي از ديرها و خانات است.
مجلد سوم در باره ممالک شرق و ترک و مصر و شام و حجاز است. مملکت توران و ايران و گيل و جبال و اکراد و لرها و شنکاره و مصر و حجاز و قاهره و بسياري ديگر در اين مجلد آمده است.
مجلد چهارم در شرح ممالک يمن و غرب اسلامي و قبايل عرب است.
مجلد پنجم شرح حال قراء و محدثين است.
مجلد هفتم در باره اهل لغت و نحو و بيان است.
مجلد هشتم در باره طوائف صوفيه است.
مجلد نهم در شرح احوال فلاسفه است.
مجلد دهم در شرح احوال موسيقي دانان است.
مجلد دوازدهم در باره کاتبان شرق است.
مجلد پانزدهم در باره شعراي عصر عباسي از متنبي تا ابن هباريه است.
مجلد شانزدهم در باره شعراي عصر عباسي است.
مجلد هيجدهم و نوزدهم در باره شعراي مصر است.
مجلد بيست و دوم در باره معادن و نباتات و احجار است.
مجلد بيست و چهارم در شرح دولت هاي حسني و حسيني اشراف و همين طور دولت عباسي و اموي در شام و اندلس است.
مجلد بيست و هفتم در باره جنگهاي صليبي و دولت هاي متاخر است.
وي آثار ديگري هم دارد که از آن جمله کتاب التعريف بالمصطلح الشريف که يک فرهنگ موضوعي از نظامات سياسي و دول و دبيري و فرقه اي و غيره است. اين اثر در سال 1988 در بيروت چاپ شده است.

مملکت ايراني ها
مملکت ايراني ها، عراق و عجم و خراسان است. طول اين مملکت از رود جيحون در انتهاي خراسان تا فرات است که ميان آن سرزمين و شام فاصله انداخته است. عرض ايران، ميان کرمان است که متصل به درياي فارس است و خود از اقيانوس هند منشعب مي شود تا نهايت آنجايي که در اختيار بقاياي سلجوقيان روم است در حدود علايا و انتاليا در کنار مديترانه. در سمت شمال، حد فاصل ميان ميان مملکت ايراني ها با بلاد قبچاق، رودي است در کنار باب الحديد که به ترکي آن را دمرقابو گويند و درياي طبرستان که به آن بحر خزر و قلزم هم گفته مي شود.
نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم طياري به من خبر داد: اين ممکلت تقريبا مربع است. با راه رفتن طبيعي، عرض آن را چهار ماه و طول آن را هم چهار ماه مي توان پيمود. اين همان مملکتي است که در اختيار خاندان هولاکو فرزند تولي فرزند چنگيز قرار گرفته و ميان سلاطيني از فرزندان او چرخيده تا به زمان ما رسيده است. در عمران متوسط و از بزرگترين سرزمين ها و ميانه ترين آنها در طول و عرض است. آنجا تختگاه شاهان مي بود تا آن که اسلام تصرفش کرد و پس از آن قاعده خلافت عباسي تا اخرين روزها در آن جريان يافت. در آنجا اقليم هاي بزرگ و شهرهاي زيادي هست که هر کدام رستاق هاي فراوان و نواحي و مناطق و جهات متعدد دارد .
پايتخت فعلي آن تبريز توريز و سپس سلطانيه است. خاندان هولاکو برآنند که پادشاهي از آن کسي است که در اوجان بر تخت نشيند. اوجان در بيرون تبريز است. ممالک بزرگ آن يکي عراق عرب و ديگري عراق عجم و خراسان و کرمان و فارس و آذربايجان و آران و ري و جبال و دياربکر و ربيعه و جزيره و ارمينيه و گرجستان و روم است. اگر با انصاف بنگري اين مملکت در حقيقت قلب دنياست.
در درون اين مملکت چندين پادشاه هستند که همه بنده سلطان هستند، مانند حاکم هري که در اصل همان هرات است، و امير کرمان و گيلان و سمنان و مالاين و ارزن. در اينجا از تختگاه هاي آن سخن مي گوييم.
اما تبريز در آذربايجان قرار دارد و شهري کهن و سعادتمند و پايه هايش استوار در نعمت است. اما سلطانيه که در عراق عجم واقع شده است، سلطان محمد خدابنده اولجايتو بن ارغون بن ابغا بن هولاکو ساخته، بنايش را برافراشت و فضايش را بگستراند و خيابان و بازار در آن طراحي کرد و مردم را از نقاط مختلف کشور بدان سوي آورد و با عدالت و احساني که در آن پديد آورده بود آنها را به سوي آن شهر کشاند. اين شهر اکنون شهر آبادي است و چنين مي نمايد که گويي صدها سال است که چنين است، به دليل فراواني مردمان در آن و زاد و ولد ايشان در آنجا. در حالي که فقط يک نسل به اين مقدار که بچه اي به حد مرد برسد و نهايت به پيري از بناي آن نمي گذرد.
اما اوجان در بيرون تبريز واقع گشته و داراي جلگه هاي فراوان و آب وافر است. در آنجا قصري هست که يکي از آخرين پادشاهان آن سلسله آنجا را به عنوان منزل پادشاه بنا کردند و اميران بزرگ در اطراف آن براي سکونت خود قصرهايي ساختند. اما بيشتر خواتين و اميران و بزرگان براي اقامت زمستاني خود در اوجان خانه ايي ها ازچوب و حضيره مانند مي سازند و در کنار آنها خرگاه ها و خيمه ها بر پا داشته و بازارهايي به راه مي اندازند و زمستان را در آنجا مي گذرانند. يک شهر فراخ و وسيع تا آن که وقت بازگشت به اقامتگاه تابستاني آن منازل را در آتش مي سوزانند تا مارها و افعي هايي که در آنجا خانه مي گذارند و زاد و ولد مي کنند، بسوزانند.
نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم به من گفت: چه پولها که هزينه اين حضيره ها مي شود و بعد به آتش کشيده مي شود.
شاهان اين سرزمين ، زمستان را در اوجان و در برخي سالها در بغداد سپري مي کنند. اما تابستان آنها در قره باغ است که به ترکي به معناي باغ سياه است. خاک آنجا سياه است و قراي فراوان دارد و هوا و آبش صحيح و سالم است.
در آنجا چراگاه هاي فراوان است. وقتي اردوي سلطان که به معناي محل اقامت سلطان است در آنجا فرود مي آيد، اميران و شاهزادگان منازلشان را در آنجا برپا مي دارند و مساجد جامع و بازار مي سازند از هر آنچه در شهرهاي بزرگ يافت مي شود در آنجا يافت مي شود به طوري که براي خياط ها هم بازار و محلات هست. از هيچ کس ممانعتي به عمل نمي آيد و هر کس هرچه مي خواهد مي کند. در آنجا انواع لباسها، خوردني ها، نوشيدني ها و وسائل زندگي يافته مي شود و اجرت کارها به خاطر حمل و نقل بسيار گران است، به طوري که گاه قيمت چيزي دو برابر يا بيشتر از مانند آن در ساير بلاد مي شود.
اما تبريز، شهر چندان بزرگي نيست و آب آن از بيرون بدان مي رسد و انواع ميوه ها در آن هست اما نه چندان زياد. مردمان آن با حشمت و متظاهر به دارايي و نعمت در مي آيند و اموال فراواني دارند و نعمت هاي بيشمار و نفوسي خالي از دنائت. آنان همگي در لباس و مرکب و خوردني و آشاميدني شيک پوش و خوش خوراک هستند. همه آنان از اين که با درهم معامله کنند کراهت دارند و جز به دينار سکه طلا که از آن به رايج ميانشان شهرت دارد، معامله نمي کنند. دينار در اين مملکت شش درهم است جز در بغداد و خراسان. در باره معاملات بغداد سخن خواهم گفت، اما در خراسان دينار چهار درهم است چنان که در شرح مملکت ماوراءالنهر گذشت. و در برخي مناطق آن همين پول رايج اينجا جاري است.
به شرح شهر تبريز برگرديم. گفتيم که شهر بزرگي نيست و امتداد بيروني چنداني ندارد. اما تبريز فعلي، مرکزتمام ايران است که از هر سوي به آنجا مي آيند. آنجا پايگاه تجار و سفيران است و در آنجا خانه بسياري از اميران بزرگ که از مصاحبان سلطان هستند قرار دارد، چون نزديک به اوجان است، و غالب زمان ها در آنجا مستقر هستند. سرما در تبريز شديد است و برف در آنجا چندان مي بارد که سراپاي خانه هايشان را مي گيرد به طوري که نه در ديوارها و نه در سقف ها جايي را باقي نمي گذارد و هيچ نوري ندارد جز از طريق سقف خانه ها آن هم از وراي شيشه اي که در آنجا گذاشته شده است.
اما سلطانيه از نظر بنا و فضا، وسيع تر و ميوه و آب بيشتري دارد، و با آن که آن را برخي از سلاطين همين خاندان ساخته اند، اما در مقايسه با تبريز توجه شان به آن کمتر است. در آنجا همه گونه ميوه اي هست، منهاي آنچه که در بلاد شديدا سرد به دست نمي آيد مانند نارنج و ليمون و خرما و قصب و موز و چيزهايي از اين قبيل که همه از عراق به آنجا مي رسد. در آنجا زيتون هم نيست. اما به جز آن از انواع ميوه ها و گلها و غالب سبزيجات ، کم و زياد و متوسط، با تنوع درختان و نباتات، و نيز گندم و جو و نخود و عدس و باقلا به صورت متوسط در آنجا يافت مي شود. اگر انگيزه بر کشت و زرع باشد، درآمد آنجا و طبعا مالياتش هم بيشتر مي شود، اما شاهان آن به اين امر توجهي ندارند.
اما در تبريز و سلطانيه، هرگاه سلطان در آنجا فرود آيد، به خاطر فراواني اطرافيان و همراهان سلطان، قيمت ها بالا مي رود ، چون کشت در اصل در آن نواحي اندک است. اما وقتي سلطان نباشد قيمت ها معتدل است.
در تبريز و سلطانيه يعني ميان اهل اين مملکت، غالبا گندم وجو و اشيائي مانند آنها جز با ترازو معامله نمي شود. وزني که کيل است من نام دارد و من تبريز دو رطل بغدادي است، بنابرين به وزن 260 درهم است. در سلطانيه، من به مقدار 600 درهم است. اما ساير معاملات آنان با دينار رايج است. من از نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم در باره قيمت متوسط در تبريز و سلطانيه پرسيدم، گفت: با آمدن سلطان همه چيز گران است اما در نبود او تفاوتي با جاي هاي ديگر ندارد. دو من نان را به يک ششم دينار معامله مي کنند که يک درهم مي باشد. همين طور جو، وقتي کم شود، گران مي شود زيرا حمل و نقل آن دشوار است، اما گوشت بسيار فراوان است.
از شهري که بايد در اين مملکت ايران ياد شود بغداد است که دارالسلام و مدار الاسلام مي باشد. شهري که نبايد از آن گذشت و جايش را در اين کتاب خالي گذاشت. اين شهر گرچه امروز تختگاه نيست اما آنجا تختگاه پادشاه هستي ملک الوجود است. گذشت که ابوجعفر منصور آنجا را بنا کرد. بغداد دو بخش شرقي و غربي دارد که در اين سوي و آن سوي دجله است و هر کدام شهري بزرگ و بي نياز از ديگري است. يکي را منصور ساخت و ديگري را مهدي به عنوان لشکرگاه. بين آن دو بخش، دو پل وجود دارد که يکي را عتيق و ديگري را جديد مي نامند. اين دو پل شرق بغداد را به غرب آن متصل مي کند و روي کشتي ها و زورق هايي قرار گرفته که در آب ايستاده اند و زنجيرهاي آهني مکعب گونه سنگين آنها را به يکديگر متصل کرده و روي آنها چوب هاي ممتد قرار گرفته و بالاي چوبها خاک مخلوط با قير ريخته شده که از دو سوي مردم با شتر و اسب و گاري عبور مي کنند.
در دو سمت دجله، قصرها خلافت و مدارس و بناهاي عالي با مشبک ها با سقف هاي کشيده شده تا روي دجله قرار دارد. اين بناها از آجر است و به خاطر همين است که بغداد را مصر الطوب شهر آجر - مي نامند. برخي از اين خانه ها با طوب يعني آجر پخته و قرمز فرش شده است.
در آنجا صنعت عجيبي در بکار گيري آجر دارند. در بغداد است که دجله و فرات با يکديگر تلاقي مي کنند و در آنجا باغستانها و بستان هاي فراوان است. اما خرما، در آنجا ثمره اش در مقايسه با ساير ميوه ها بيشتر است و از هر نوعي از آن وجود دارد. در بغداد انواع گلها و سبزيجات و محصولات کشاورزي ديگر يافت شده و قيمت ها غالبا متوسط و معتدل و معمولا ارزان است.
در آنجا دو نوع دينار وجود دارد يکي که آن را عوال مينامند و دوازده درهم است و درهم خود يک قيراط و دو حبه است. اين دينار بيست قيراط است که هر قيراط خود سه حبه است و هر حبه چهار سکه نقره که از اين چهار سکه نقره، دوتاي آن قرمز است.
دينار دوم را مرسل مي نامند و بيشتر خريد و فروش ها و کار تجار با آن است که ده درهم است.
اما رطل بغدادي 130 درهم است و من آن مانند تبريز است که دو رطل توراني مي شود. اما کيل محصولات کشاورزي، غالبا گز است که سي کاره مي شود و هر کاره دو قفيز است. بنابر اين، گز شصت قفيز مي شود. هر قفيزي دو مکوک است و هر مکوک ده آق. اما کاره در محصولات کشاورزي و گندم و جو دو سر ، متفاوت است. يک کاره وزنش 240 رطل است و کاره برنج 300 رطل. اما کاره جو و نخود و عدس و جو دو سر، 200 رطل است و کاره شونيز هم 100 رطل است.
نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم گويد: در قانون بغداد، يک گز گندم 39 دينار و نيم، و جو 15 دينار از دينار عوال است. او افزود: اين قيمت متوسط است که معمولا قانون همان معدل را در نظر مي گيرد. اما وقتي زمستان اقامت زمستاني شاه - فرا مي رسد، قوت کم و گران خواهد شد.
وقتي سلطان براي زمستان به اينجا مي آيد، در بناهاي خلافت که هنوز هم باقي است و در نهايت زيبايي و بهجت و شايسته اقامت شاهان، سکونت مي گزيند.
ابومحمد حسن غوري قاضي القضات گفت: اين محل که شاهان اسکان مي يابند - محل اقامت خلفا نيست بلکه خانه دويدار کبير است که زمان هولاکو جاثليق در آنجا اسکان يافت و نزد هولاکو به خاطر همسرش طقز] قطر[ خاتون که مسيحي بود - موقعيت بالايي داشت.
من از صدر مجدالدين بن دوري در باره کمي محصولات در سرزمين عراق پرسيدم در حالي که سواد و اراضي آن امکان کشت فراوان دارد. او گفت: اين امر دو علت دارد: نخست کم شدن زراعت به خاطر کشتارهاي زياد زمان هولاکو. و ديگري آن که محصولات عراق براي ساير بلاد برده مي شود.
در بغداد به طور خاص و اين مملکت ايران به طور عام، آثار زيبا و ماندگاري از مساجد و مدارس و خانقاه ها و رباط ها و بيمارستانها و صدقات جاريه و وجوه بر فراوان هست. چه کسي مي تواند وصف زيبايي هاي عراق را بکند و حال آن روزگاري قبله پادشاهان کشورها بوده که خيلي هم زمان از آن نگذشته است، آثاري که برخي مانند گردنبد است و خاکش شايسته بوسيدن و سرمه چشم.
از نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم پرسيدم: آيا اوقاف در نواحي مختلف اين مملکت همچنان باقي مانده يا آن که دست هاي غارتگر آنها را تصرف کرده است؟ او به من گفت: همه آنها سرجايش قرار دارد و هيچ کس نه در دولت هولاکو و نه در دوره هاي بعد متعرض آنها نشده است. هر وقفي دراختيار متولي آن است و آنچه در باره اوقاف ايران گفته مي شود که کاهش يافته بر اثر سوء اداره کنندگان آن است نه ديگران.
همين فاضل يعني نظام الدين يحيي بن حکيم طياري در باره بسياري از مسائل اين مملکت و قانون هاي پادشاهي آن و نظام سپاهي براي من سخن گفت. از آنچه گفت اين بود که سلاطين امر و نهي در بلاد ندارند ودر دخل و خرج تصرفي نمي کنند. اينها همه به دست وزير است که مسووليت اين کار را بر عهده دارد و اجازه تصرف مطلق در عزل و نصب و گرفتن و دادن دارد و جز در امور کلي با سلطان مشورت نمي کند که آن هم شامل امور بسيار اندکي است. بنابرين او سلطان حقيقي و در واقع صاحب بلاد است ومرجع کارها و کارگشا هموست.
کار سپاهيان هم به دست بزرگترين امراي اولوس است که به او کلاري بيک مي گويند که به معناي امير الامراء است. قطلو شاه قتلوشاه اين مسووليت را در زمان دو سلطان يکي محمود و ديگري برادرش محمد خدابنده داشت. همين طور چوپان در زمان خدابنده و بعد از آن در زمان پسرش ابوسعيد بهادرخان اين مسووليت را داشت. کسي که اکنون اين سمت را دارد حسن بن حسين بن آقيغا با آنه قانه سلطان محمد بن طشتمر بن استمر اسنتمر - بن عبرجي است. اميران اولوس چهارنفرند يکي کلاري بيک است و سه نفر ديگر که مجموعا به آنان امراي قول مي گويند. مقرر است که نام آنها را در فرامين، بعد از اسم سلطان مي نويسند، بعد از آنها نام وزير. چه آنان در اردو باشند چه نباشند نامشان در فرامين نوشته خواهد شد.
هر صاحب سيف که امرش تحت اختيار کسي است که وظيفه اميرالامرائي اولوس را دارد و هر صاحب قلم و منصب شرعي که تحت اختيار وزير است و ديگر طبقات امراء و نويان که امير ده هزار نفر است بعد امير هزار نفر و بعد اميربر يک صد نفر و بعد امير ده نفر، همه اينها مرتبه معيني دارند که کم و زياد نمي شود. عامه سپاهيان اسامي شان به طور مشخص در ديوان هست...
من از ابوالفضائل در باره عدد سپاهيان پرسيدم. او گفت: آنچه در دواوين هست بيست تومان هر تومان فرمانده ده هزار نفر است. اما وقتي بخواهند تا سي تومان و بيشتر آماده مي شوند. در حال حاضر آنان متفرق هستند و التيام ندارند.
از او پرسيدم: ارزاق اينها چه اندازه است؟ گفت: آنچه دردواوين از زمان هولاگو و بعد از آن براي برجستگان از اينها مقرر شده، هيچ کدام را راضي نمي کند اما افراد معمولي همان مقدار مقرر را مي گيرند نه بيشتر.
پرسيدم: چه مقدار درديوان براي آنان مقرر شده است؟ و برجستگان به چه اندازه قناعت مي کنند؟ او گفت: براي هر امير تومان يعني امير ده هزار نفر ده هزار دينار رايج که 60 هزار درهم مي شود. اما امروزه آنها به کمتر از پنجاه تومان که عبارت از 500 هزار دينار رايج است قانع نيستند که مي شود سي ميليون درهم. از پنجاه تومان تا چهل تومان. اما بزرگ آنان که کلاري بيک است، از زمان چوپان به بعد آنچه مي گيرد 300 تومان است که سه ميليون دينار است که مي شود هيجده ميليون درهم. اين علاوه بر درآمدي است که امراي چهارگانه از خدمتکاران فراوانشان در بلاد مختلف بدست مي آورند.
اما امير هزار نفر و پايين تر از همان حد مقرري قديم در ديوان تجاوز نمي کنند. براي امير هزار نفر، هزار دينار رايج است که شش هزار درهم مي شود. اما امير يک صد و ده و نيز هر واحد سپاهي از لشکر ، صد دينار رايج مي گيرند که ششصد درهم مي شود و تفاوتي ميانشان نيست. اين چيزي است که از قديم مقرر شده است. البته امير يک صد و ده، چيزي اضافه، از آنچه براي سپاه است بر مي دارد.
هر دسته اي از اينها، منازلي دارند که از سلف به خلف برايشان به ارث رسيده و اين منازل از زمان هولاکو به آنان اختصاص داده شده است. در آنجا انبارهايي براي قوت آنان هست اما آنها از کشت و زرع زندگي نمي کنند.
اين آن چيزي است که سپاهيان ايران افزون بر مقرري مي گيرند، يا آنچه در ديوان براي آنان قرار داده شده است.
اما خواتين مبلغ معيني مي گيرند. براي هر خاتون دويست تومان است که يک ميليون دينار يا دوازده ميليون درهم مي شود. اين مبلغ پايين تر تا 20 تومان مي رسد که دويست هزار دينار است، يعني دو ميليون و دويست هزار درهم. ابوالفضائل به من گفت که اين مبلغ کم و زياد مي شود.
اما وزير 150 تومان مي گيرد که يک ميليون و پانصد هزار دينار يعني 9 ميليون درهم است. اما در آنچه از بلاد مختلف به دست مي آورد به ده برابر کمتر از اين هم رضايت نمي دهد.
اما خواجگيه يعني خواجه هاي از اصحاب قلم دبير برخي از آنها در سال 30 تومان دارند که سيصد هزار دينار يعني يک ميليون و هشتصد هزار درهم است. او افزود در اين مملکت شمار فراواني وظيفه و حقوق و رسوم وجود دارد که برخي شمار آنها را تا بيست هزار دينار مي گويند. اما درآمدهاي ناشي از قريه ها در اختيار صاحبان آنهاست و مثل شاه هر گونه بخواهند در آنها تصرف مي کنند مثل اين که بفروشند يا هبه نمايند يا وقف کنند. اين به جز مرسومات و انعامات است که حد و حصري ندارد.
او افزود: از جمله حقوق بگيران اين مملکت مستوفيان هستند که حساب و کتاب نواحي مختلف مملکت را در اختيار دارند.
اما قاضيان؛ در اين مملکت رسم بر آن است که قاضي القضات همراه سلطان است و بر تمامي مملکت حکمراني دارد به جز عراق. در بغداد قاضي القضات مستقلي هست که مسووليت آنجا و عراق غربي را دارد.
قاضي القضات ابومحمد حسن غوري گفت: آخرين وظيفه اي که براي او تعيين شده شش قريه و يک تومان يعني ده هزار دينار در سال است.
نظام الدين ابوالفضائل يحيي بن حکيم به من گفت: پادشاهان اين مملکت و اميران آن ميل کلي به شراب خواري دارند. پادشاهان که همه در پي لذات خويش اند و امور دولت ميان امراي اولوس و وزير، همان طور که گفته شد، تقسيم شده است. به جهت مشغوليت پادشاهان به لذات و شهوات ، آنان از کار تدبير مملکت و احوال بلاد دور شده و در سرانجام آن انديشه اي ندارند.
در مملکت ايران ، دو سرزمين يکي کيش و ديگري عمان هست که محل مرواريد است. در دامغان هم معدن طلا هست.
شيخ ما علامه فريد الدهر شمس الدين ابوالثناء محمود اصفهاني گفت: اين معدن، حاصل اندکي دارد، و اين به خاطر دشواري به دست آوردن آن است. در شنکاره در شرق بلاد عجم ، پادزهري حيواني از چراگاه ها به دست مي آيد که در مقاومت در برابر سموم با هيچ چيزي قابل مقايسه نيست.
ابن البيطار مي گويد: بهترين آن، کوچکترين و نوع خاکي رنگ آن است و خاصيت آن جلوگيري از تاثير سموم حيواني و نباتي است؛ همين طور کسي که گزنده اي او را گزيده يا گرفتار کوبيدگي و خراشيدگي شده، اگر به مقدار وزن 12 جو از آن بنوشد از مرگ رهايي مي يابد. و اگرآن را بخورد اثر سم را از بين مي برد و اگر به جايي که گزيده شده بمالد، سم را جذب مي کند.
در مسافت يک روزه از اصفهان، با کندن زمين سرمه چشمي به دست مي آيد که چيزي جاي آن را نمي گيرد، هرچند در حال حاضر نوع خوب آن اندک است.
از شيخ در باره کمي نوع خوب آن پرسش کردم. گفت: ريشه آن تمام شده و آنچه هست از همان مقدار باقي مانده به دست مي آيد جز آن که بيشتر ديده نمي شود.
در اين مملکت از لباسهاي فاخري که از نخ يا مخمل و کمخا و عتابي و نصافي پشم سفيد مارديني است استفاده مي شود که هر کدام در نوع خود عالي است. لباسهاي فاخر در جاي هايي مثل شيراز و اقصرا آق سرا، جايي در آناطولي و تبريز به دست مي آيد.
شيخ ما شمس الدين ابوالثناء محمود اصفهاني گفت که در شهري با نام قمشمير شايد قمشه که سه روز راه تا اصفهان دارد، چشمه آب زلالي است که به آن آب ملخها مي گويند. خاصيت اين آب چنان است که مقداري از آن را در ظرفي ريخته به جايي مي برند که ملخ بدان يورش آورده است. اين آب را در آن سررمين آويزان مي کنند. در آن وقت شمار زيادي پرنده سار به آنجا هجوم آورده و آنچه ملخ هست مي خورند تا تمامي آنها نابود شوند.
شيخ ما شمس الدين گفت: آويختن اين آب بدان صورت که آ آب نه بر آن سرزمين ريزد و نه حتي در آنجا که آويخته شده باشد، شرط اين تاثير است.
امير محمد بن حيدر شيرازي براي من در نامه اي که فرستاد نقل کرد که ميان دامغان و استرآباد از شهرهاي خراسان، چشمه آبي هست که اگر نجاستي در آن ريخته شود آب آن زياد فوران کرده و در عين حال کدر مي شود.
شيخ شمس الدين اصفهاني به من گفت: در مازندران که همان طبرستان است چشمه آبي هست که اگر کسي آب آن را حمل کند کرم هايي به طول انگشت دست او را دنبال مي کنند. اگر 9 نفر آب بردارند و نفر دهم همراه آنان آب بر ندارد، کرم ها به دنبال آن 9 نفر مي روند اما دنبال نفر دهم نمي روند. اگر يکي از آنان يکي از اين کرم ها را بکشد، آب او تلخ مي شود، به دنبال آن آب افراد ديگر هم که پشت سر او هستند تلخ مي شود. اما کساني که در دو طرف او هستند آبشان تلخ نمي شود.
از عادت پادشاه در اينجا اين است که در اردوي او به هر جايي که مي رود اعيان از علما و مدرسين با حقوق هاي که پرداخت آن بر سلطان است حاضر باشند در حالي که با هر کدام از آنان تعدادي از فقها و طلاب هم مي باشند. اين همان چيزي است که آن را مدرسين يا مدرسه - سياره مي گويند. نيز همراه اردو اعيان از بزرگان و همين طور طوائفي از اصحاب ديوان و دبيران و نيز کساني از تمامي صاحبان حرفه ها و صنعت ها نيز حضور دارند به طوري که اردو مانند يک شهر بزرگ است که با سلطان مي ايستد و حرکت مي کند.
صدر مجدالدين اسماعيل سلامي به من خبر داد که در اردو، خيمه و خرگاه هايي هست که به مردمي که مي خواهند همراه اردو باشند اجاره داده مي شود. هر کسي که جايي ندارد و يا غريب است و به اردو مي آيد، آن را اجاره کرده در آن ساکن مي شود. اينها ممکن است از افراد بالا و متوسط و پايين باشند. اسواق آنها که به آن بازار مي گويند شامل هر آنچيزي است که در شهرهاي بزرگ وجود دارد از لباس و و غذا و نوشيدني و چيزهاي ديگري که لازم به ذکر آن نيست. کسي هم متعرض کس ديگري نمي شود.
از جمله قواعد سلطان، چنان است که وقتي در جايي فرود مي آيد، جايي که به آن بيرق مي نامند، با فاصله از آن جا دو علم نصب مي شود که کسي سواره به آن نزديک نمي شود. امراي سلطان هم در کمال ادب با آن برخورد مي کنند. هيچ کس نيست که به فاصله بيست تير به خرگاه خان نزديک شود جز آن که از اسب پياده شده و بدون اسب بدان سوي مي رود.
صدر مجدالدين اسماعيل به من گفت که او چوپان اميرالامراء - را وقتي ديده که در نهايت عظمت بود و سلطان بوسعيد پيش او اسم بي مسمايي بود. با اين حال، وقتي چشمش به شاه مي افتاد پياده شده، و قدم زنان به آن سوي مي رفت. به خاطر بعد مسافت، خسته مي شد و براي استراحت روي صندلي مي نشست. دوباره پياده مي رفت و چندين بار روي کرسي استراحت مي کرد تا به باب کرباس که همان باب خان بود برسد.
او گفت: هر کدام از خاتون ها خيمه يورت - مخصوص به خود را دارد که در آن اقامت مي گزيد. هر کدام از اين خيمه ها هر آنچه بدان نياز داشت، بارش به دوش بازار بود.
از عادات اين سلطان آن بود که براي حضور در مجلسي سوار نمي شد و در مجلسي نمي نشست، همين طور براي شنيدن شکايات و رسيدگي به مظالم، بلکه براي هر يک از اين کارها، فرزنداني از امرا بودند که آنان ابناء الابنافيه - گفته مي شد و آن کار را به انجام مي رساندند و در اطراف سلطان بودند و از او جدا نمي گشتند.
اما امراء تقريبا در بيشتر روزها به باب کرباس مي رفتند و در آنجا براي آنان صندلي هايي گذاشته مي شد و هر کدام بر حسب مراتب خود از بالا به پايين مي نشستند.
وزير هر روز صبح نزد خان مي رود. اما امرا در کنار در مي مانند. در اين وقت، يا شاه بيرون مي آيد يا به آنان اجازه ورود مي دهد يا هيچکدام. وقتي غذاي خان آماده مي شود، براي هر کدام از امرا ظرف غذاي مستقل فرستاده مي شود تا با همراهانش بخورد. سپس هر کدام به جايگاه هاي خود مي روند.
هر کدام از امرا حاضر بودند اين برنامه شان بود اگر هم حاضر نبودند، احضار نمي شدند مگر آن که نيازي به وجود آنان باشد.
شغل شاغل اينان، سوار شدن به اسب به قصد شکار بود که در بيشتر روزها چنين مي کردند و در اين باره برخي با برخي ديگر بودند. به همين جهت براي آنان روز مخصوصي که بار و موکب باشد وجود نداشت.
اگرکسي شکايت داشت، اگر مربوط به لشکر بود مي بايد به امير اولوس مراجعه مي کرد. اگربه بلاد و اموال و مسائل رعايا بود مي بايست نزد وزير مي رفت. اما چون غالبا امير الامرا در اردو نبود چون به ماموريت يا صيد يا سوي مرزها مي رفت، بيشتر شکايت ها به طور کلي نزد وزير برده مي شد.
در اين بلاد، قواعدي که بر اساس آنها امور اداره شود وجود ندارد، بلکه هر کس نزد خاتوني از خاتونها يا اميري از امرا يا بزرگي از دبيران مي رود تا کارش را پي گيري کند. يا نيازي دارد که برآورده مي شود يا شکايتي دارد که بدان رسيدگي مي شود. گاه برخي از همين خواتين و امرا کسي را بدون اجازه خان يا امير اولوس مي کشند.
اما فرمان ها و احکام صادره، آنچه متعلق به مسائل مالي باشد طرطمغا ناميده مي شودکه به فرمان و نظر وزير صادر مي شود. آنچه متعلق به الجيه که همان بريد است مي شود .... در اصل سفيد- ناميده شده و اين هم از سوي وزير صادر مي شود و کساني مسووليت آن را دارند و مربوط به آنهاست. و انچه متعلق به عسکر است به .... ناميده مي شود. صدور اين فرامين از امير اولوس است.
خط هيچ کس براي همه، جز خط وزيرمطاع نيست. روش چنين است که وزير براي چيزي که مي خواهد دستور نگارش مي دهد. سپس خطوط گرفته شده مسوده اي تنظيم مي شود. وزير آن را ملاحظه کرده دستور مي دهد تا مبيضه نوشته شود. پاکنويس اين گونه تهيه مي شود که نام سلطان بالاي آن و سپس نام چهار امير زير آن نوشته شده، آن گاه يک جاي خالي براي خط وزير گذاشته مي شود و سپس متن فرمان يا حکم نوشته مي شود. شخصي که مسوول است تاريخ براي آن مي گذارد و اين جز کسي است که اصل نامه را مي نويسد. آنگاه متن را نزد وزير مي آوردند و او در آنجا مي نويسد که اين متن از فلاني است و نام خودش را مي نويسد.
اگر فرمان مربوط به اموال باشد به همين صورتي که گذشت، نوشته مي شود اما جز آن نه. آنچه متعلق به لشکر است مي بايد به دستور امير اولوس نوشته شود. وقتي او دستور داد بقيه کارها به همان صورت که گذشت انجام مي شود و امير اولوس خود چيزي نمي نويسد.
روش اصحاب علائم از دبيران هم به مانند آنچه در مصر و شام است چنين است که تا وقتي خط نائب خويش را روي آن نبينند وسپس دريابند که از طرف او صادر شده، در آن باره اقدام مي کنند.
ابوالفضائل به من گفت که در اموال اميران و فرماندهان لشکري مالياتي نيست زيرا آنچه هر طايفه اي دارد از پدرانش به او به ارث رسيده و به همان صورتي که از زمان هولاکو برايشان مقرر شده بدون کم و زياد باقي مانده است مگر براي بزرگان از امرا که اموالشان فزوني يافته و در اين وقت، به دستور خان ماليات بر آنان مقرر شده و وزير هم بر اساس آن فرمان صادر کرده است.
مردم اين مملکت با عجم درآميخته از آنان زن گرفته به آنان زن داده اند و سبب مداخله آنان در امور شده اند و به همين دليل روشها و قواعد عجم عظمتي يافت و اين قواعد در بيشتر امور بر عوايد خلفا و ملوک جاري گشت. هولاکو نخستين کسي بود که در بغداد مي خواست تا کارها به همان روال پيش اداره شود و اوضاع به همان سان بماند اما آن زمان به خاطر شدت کساني که در اطرافش بودند و ترس زياد مردم از مغولان اين امر ممکن نشد....

 

 

http://www.historylib.com