ابوالسعادات شفروه عالم شيعه امامي اصفهان در قرن هفتم هجري و يادداشتي در باره حمله مغول به اصفهان

رسول جعفریان

ابوالسعادات اسعد بن قاهر شفروه عالم شيعه اصفهاني
در قرن هفتم هجري
و يادداشتي در باره حمله مغول به اصفهان در سال 34
 
 
 
جمع آوري فضائل اهل بيت (ع) در اصفهانِ قرن ششم و نيمه نخست قرن هفتم، حرکت جديدي بود که در اصفهان سابقه طولاني نداشت. اين حرکت شايد براي نخستين بار توسط ابونعيم اصفهاني باب شد و بعد از آن ادامه يافت. برخي از محصولات اين حرکت برجاي مانده و برخي هم از ميان رفته است. نگاهي به آثار عمادالدين طبري (زنده در 701) ميتواند گوشه اي از اين حرکت علمي را نشان دهد. به نظر ميرسد مي بايست اين خط سير مورد بررسي دقيق قرار گيرد.
مؤلفان برخي از اين آثار، از اهل سنت و برخي مانند عماد طبري از عالمان شيعه بودند.
مورد فعلي ما، يک شيعه امامي است که فضائل را از طرق خاص خود در اين شهر و احيانا نجف فراهم آورده است. اين اثر بايد مربوط به پس از سال 634 باشد. در 22 رمضان اين سال بود که اصفهان مورد تهاجم مغولان قرار گرفت و نبرد سهمگيني ميان جلالالدين خوارزمشاه و مغولان واقع شد که به شکست سپاه خوارزمشاهي منجر شد. در سال بعد جلالالدين توانست مغولان را شکست داده و اصفهان را از چنگ آنان درآورد.[1]
پيش از آن دو بخش شهر يعني جويباره و دردشت سخت به هم درآويخته و شهر ميان نزاع آنان و نزاع حنفيان و شافعيان، به شدت آسيب ديده بود. اشعار کمال الدين اصفهاني شاعر برجسته اين دوره، وصف آن روز اصفهان در سالهاي پيش از حمله مغول است:
       تا که دردشت هست و جوباره نيست از کوشش و کشش چاره
اي خداوند هفت سياره پادشاهي فرست خونخواره
تا که دردشت چو دشت کند جوي خون آرد از جوباره
يکي از آثاري که در زمينه فضائل اهل بيت (ع) بر اساس مکتب اصفهان اين دوره نوشته شده گرچه محل تأليف آن در عراق عرب انجام شده - کتاب مطلع الصباحتين و مجمع الفصاحتين از ابوالسعادات اسعد بن عبدالقاهر شفروه اصفهاني از عالمان قرن هفتم هجري است. در باره شفروه احتمالات متعددي داده شده است که از آن جمله شکل تغيير يافته آن روستايي است که امروزه به نام فزوه در شرق اصفهان وجود دارد. اين يک احتمال است. در تاريخ طبرستان (ص 119-120) از قضات اصفهان و قبيله شفروه ياد شده است. هرچه هست، اصل و اساس ابوالسعادات از همين شهر بوده است.
آقاي صدرائي نيا مقاله اي در باره اين کتاب در مجله علوم حديث ش 4 نوشتند و اخيرا (سال 1385) اين کتاب به کوشش سيد صادق اشکوري توسط پژوهشگاه علوم انساني ضمن 464 صفحه منتشر شده است. مقدمه مختصري هم در آغاز آن در شرح حال مؤلف و آثار وي آمده است. اجمالا اشاره کنيم که ابن طاوس با اشاره به اين که کتاب تفسير محمد بن ماهيار را از طريق همين اسعد بن عبدالقاهر روايت کرده مي نويسد که وي در سال 635 به بغداد آمده و در خانه ابن طاوس در سمت غربي بغداد بر وي وارد شده است.[2]
ابن فوطي در باره اين مؤلف مينويسد: عمادالدين أبوالفضل أسعدبن عبدالقاهر بن شَفَروَة الإصفهاني الأديب من البيت المعروف بالشعر والأدب والتبحر في لغات العرب وله ديوان بالفارسية. سپس دو بيت شعر عربي از او آورده است.[3] در باره وي مطالب ديگري هم در منابع آمده است که مقاله حاضر متکفل بيان آنها نيست.
کتاب حاوي فضائل امام علي عليه السلام و اهل بيت و به طور خاص مشابهت فرمايشات رسول خدا صلي الله عليه وآله و امام علي عليه السلام است که در شانزده باب و باب اخير آن هم در باره دعا است. در اين کتاب از نظر تقسيم ابواب هم کاري ابتکاري صورت گرفته است. مثلا باب نهم احاديثي است که اول آنها حرف ليس آمده است. باب هفتم احاديثي است که اياک در اول آنها آمده است. و باب پانزدهم احاديثي است که حرف لو در ابتداي آنها آمده است.
احاديث اين کتاب بر اساس آنچه که مؤلف در مقدمه آورده (ص 63) احاديث مشابهي است که لفظا يا معنا از رسول خدا (ص) و امام علي (ع) رسيده و وي همه آنها را دو کتاب الشهاب قضاعي و نهج البلاغه برگرفته است. البته از مآخذ ديگر هم استفاده کرده است. وي اسناد روايات را نياورده و هر حديث با قال محمد (ص) يا قال علي (ع) آغاز مي شود. وي اين مطلب را در خاتمه هم بيان کرده و افزوده است که برخي از رواياتي هم که در صحيح سبعه هم بوده، در اين کتاب آورده است. (ص 406)
مقدمه کتاب با چند حديث آغاز شده است. حديث محمد وعليّ من شجرة واحدة حديث خلق محمد و علي قبل خلق آدم عليه السلام حديث خاصف النعل و حديث عليّ بمنزلة رأس رسول الله صلي الله عليه وآله و حديث من جحد عليا عليه السلام فقد کفر و گفتاري دو صفحهاي در باره تشابه کلام النبي والوصي که گويا عنوان از مصحح است.
حضور چنين عالم شيعهاي در اصفهان آن هم با نفوذي که در حاکم اين شهر داشته و صاحب شغلي بلند مرتبه بوده که البته از آن ياد نمي کند، نکتهاي است که ميتواند در شناخت تشيع در اين شهر نيز اهميت داشته باشد. تشيع امامي وي از رساله رشح الولاء او و ارتباط و نسبتش با عالمان شيعه وقت از استادان يا شاگردانش آشکار است.
در اين ميان و در اينجا، مهم براي ما مقدمه دو صفحهاي مؤلف پس از نقل احاديث پيشگفته است. مطلبي که اشارتي است به حمله مغول به اصفهان و نقشي که مؤلف در اين ميان بر عهده داشته است.
اين نکته به خصوص از اين زاويه اهميت دارد که وي به عنوان يک شيعه امامي، به هيچ روي و حتي به قيمت از دست دادن تمام دارايي و مشاغلش، حاضر نشده است در مقطع حمله مغولان، به گونهاي رفتار کند که بوي همکاري با آنان را بدهد. اين در حالي است که موقعيت مهمي در شهر داشته و در نهايت پس از وانهادن همه چيز، به سمت عراق عرب و مشهد امير مؤمنان (ع) رفته است.
وي در ابتدا اشاره به چند عنوان کتاب خود در باب فضائل دارد و از آنها ياد ميکند:
1. جوامع الدلائل في مجامع الفضائل
2. توجيه السؤالات في تقرير الاشکالات
3.  رشح الولاء في شرح الدعاء
4.  فضيلة الحسين و فضله و شکايته و مصيبته و قتله
5. الفائق علي الاربعين في فضائل أمير المؤمنين
سپس مي افزايد، مؤلف در اين راه موي خود را سپيد کرد و جسمش را ضعيف ساخت. اکنون هم عمرش رو به پايان نهاده، بهتر است که ديگر چشم از دنيا بپوشد و به آخرت بينديشد و با کارهاي نيک اعمال بد گذشته خود را جبران کند و به خشوع و نماز شب و روزه روز روي آورد و باب عتاب الهي را به روي خود بگشايد.
در چنين شرايطي مؤلف مي گويد، علاقهمند بوده است تا سالهاي آخر عمر را در مشهد اميرالمؤمنين سپري کند و اين کارها را در آنجا يا يکي ديگر از مشاهد ائمه معصومين (ع) انجام دهد.
در اين افکار و انديشه ها بوده است که يکباره ورق برگشته است. با حمله کفار مغول ظلمت همه جا را گرفته و از چپ و راست هجومشان بر مردم آغاز گشته و همه چيز را در هم ريخته است. بدين ترتيب ورق برگشته و اسلام سرشکسته شده و بت پرستي برآمده و خانواده ها از هم پاشيده و دلها بهم ريخته و مردم در درياي حيرت غرق گشتهاند و در ميان طوفاني از فتنهها پراکنده شدهاند. اميد آنان تنها به رحمت الهي بوده و هيچ حامي جز رسول و وصي و خلف صالح او يعني مهدي (ع) براي مردم نمانده است (65-66).
در اينجا روايتي را از بخاري در باره فتنهها و راه رهايي از آن آورده است. وي مصداق روشن توصيه حضرت رسول (ص) را در اين روايت به مردم، داير بر اين که در فتنه بايد ملازم جماعت مسلمين وامام آنان باشند، مصداقي از تمسک مردم به خلف صالح او يعني حضرت منتظر القائم (ع) دانسته است که جامع خصائص نبوت و فتوت و مستکمل رسالت و امامت است. امامي که مي بايد زمين را پس از آن که از ظلم و جور پر شد، پر از قسط و عدل کند. وي پس از شرح مختصر حديث نقل شده بخاري، حديثي هم در باره قصة بکاء فاطمة آورده و اين که در آن هم اشاره اي به ظهور مهدي (ع) و برخي از فتنه ها شده است (ص 69 74)
اين زمان هنوز اوضاع آرام بوده و او مصمم مي شود تا سمت مشاهد معظمه برود. زماني که قصد عزيمت مي کند، بر خود لازم مي شمرد تا از مخدوم خودش که از او با عنوان مخدوم العراق ياد مي کند، اما نامش را ذکر نمي کند، اذن بگيرد. چه بدون اجازه وي نمي توانسته است دست به اين کار بزند. وقتي از وي اجازت مي خواهد، او نمي پذيرد و وي به اجبار ماندگار مي شود. اين وضعيت براي سه سال ادامه يافته است.
در اين زمان است که سپاه کفار با تمام توان که همان طايفه تاتاران بودند به اصفهان که مسکن و مسقط الرأس مؤلف ما بوده و اهل و اولاد و نزديکان و احفاد و دوستانش در آنجا بودهاند وارد شدند و مشغول به تخريب شهر و تعذيب مردم و به استيصال کشاندن شهر شدند. اين بايد در سال 634 باشد.
در اين وقت، مؤلف ما در قلعه رشاقيه در کنار مخدومش بوده است (ص 75)، آن هم بسيار مضطرب و به خاطر اهل و عيال آشفته و نگران. وي هر آنچه که تا اين زمان از زندگي ومال و اموال فراهم آورده بوده، در معرض خطر و صدمه ملاعين الکفار و مخاذيل التتار ميديده است. وي چاره اي جز تحمل و تسکين خود تا حد توان نداشته است، کاري که عمل به حديث رسول (ص) را ميطلبيده که فرمود: تفرّغوا من هموم الدنيا مااستطعتم. به اختصار آن که خود را به بي خيالي بزنيد.
در اين حال و هوا بوده است که يک مرتبه، مخدومش از وي خواسته است تا نزد زعيم الکفار برود و نامه و پيام او را برساند. اين پيام، پيام عذرخواهي و اظهار اخلاص و جمع آوري سپاهش در حضور او و سان ديدنش از سپاه و درخواست برخي از امور و عرض تهنيت بوده است.
نويسنده با طرح اين مسأله، ترس بر جانش مستولي شده است. وي مي گويد: به خود گفتم، سبحان الله از انسان هاي ضعيف الايمان و کساني که تن به ظلم و عدوان داده و به کفر و طغيان کمک مي کنند و در دين اسلام سستي مي ورزند و شأن دشمنان اسلام را بزرگ مي شمرند و رضايت آنان را بر رضايت الهي ترجيح مي دهند. وقتي اجازه در کار خير مي خواستيم ندادند و اکنون دستور ميدهند که به ياري کفار بروند و چندان بيمبالات شدهاند که گويي براي دنيا خلق شدهاند و به طاعت کفار فرمان داده شدهاند. در اين وقت مرتب به دنبال من مي فرستاد و گاه با وعده و وعيد تا من مضطر شده و گفتم:
اي امير! دستور تو براي قتل و اهانت و هلاکت من و نابودي اصل و اساس من و هر کاري که با من انجام دهي براي من بهتر است از اين که چشم من به آن کفار بيفتد و گوشم صداي آنان را بشنود و خيال آنان بر خاطرم افتد و يادشان بر زبانم. من در اختيار تو هستم هرچه مي خواهي انجام ده.
در اين وقت، حاکم با کلام فصيح و قول فضيح بر او خشمگين شد و در حال او را حبس کرد و از کارعزلش نمود و از جايگاه بلندي که داشت، پايين کشيد و باقي اموالي که در اختيارش بوده از وي گرفت و هرآنچه از چهارپا و اسباب داشت از دست وي درآن که هيچ چيزي در دستش نماند.
اما ضعيفي که در اينچنين شدت و فشاري قرار گرفت، لحظه به لحظه در انتظار الطاف خفيه الهي است و توقع آن دارد تا از صنع آشکار الهي چيزي بدو برسد و البته در حال، گرفتار احتجاج و لجاج دروني هم هست و دايم از شر و کيد شيطان به خدا پناه مي برد.
اين ضعيف شبانه روز پناه به امير المؤمنين مي برد تا آن که شبي اميرمؤمنان (ع) به خوابش آمد در حالي که شمشيري کشيده در دست داشت و به حاکم ميگفت: چرا با من صاف و صادق نيستي و تا کي؟ او را رها کن و الا گردنت را با شمشير خواهيم زد.
در اين وقت از خواب بيدار شد و در حال، مخدوم کسي را نزد وي فرستاده به معاطفت و ملاطفت با وي برآمده و وعده کرد تا اسباب و اثاثيه را به او بازگرداند و کارهايي را که از دستش گرفته شده به او پس دهد و گذشته را جبران کند و حتي زياده به او بدهد.
در اين وقت، اين ضعيف سخنش را باز مطرح کرده گفت: شما و همه کسان ديگر در عراق يعني عراق عجم از بزرگ و کوچک مي دانند که من از سه سال پيش به اين طرف قصد زيارت مشهد امير المؤمنين (ع) را داشتم و با چيزي جز آن راضي نمي شوم.
در اين حال براي مخدوم، راهي جز خلاص کردن وي نماند. اين ضعيف هم از قلعه فرود آمد، بدون آن که به راست و چپ توجهي داشته باشد و جستجويي در اوضاع و احوال داشته باشد و مالي بردارد.
اين ضعيف، وحشت راه و تنهايي و فراق دوستان و دوري سفر و اندکي ياور و فراواني دشمن را چه از کساني که حسن نيت داشتند يا سوء نيت تحمل کرد، زيرا ترس براي دينش بيش از ترس بر خودش بود، چنان که نابود شدن خودش راحت تر از هلاک کردن دينش بود. بنابرين خود و خانواده اش به سوي امير مؤمنان (ع) و خلف صالحش مهدي (ع) هجرت کرد چنان که مهاجران بسوي رسول الله (ص) هجرت کردند. و هجرت البته به همان شکل نخستش باقي است، چنان که امام علي (ع) فرمود: فالهجرة قائمة علي حدّها الاول.
از آنجايي که اين هجرت ريشه در يک معجزه بزرگ و لطف فراوان بود، عنايت امير مؤمنان (ع) در حق من ظاهر گشت و نزد خاص و عام مشهور گشت، بر من لازم بود تا براي به جاي آوردن شکرش، اين مطالب در اينجا بنويسم و يادي از آن فضل و احسان فراوان بکنم و ابراز افتخار به آن نعمت وافر و واصل بکنم تا ديگران بدانند که حضرتش از حرکات و سکنات مؤمنان و درخواست کمکي که از او مي کنند غافل نيست و آنان در هر کجا، در مغرب و مشرق زمين باشند، در شدت و راحتي، در نعمت و سختي، مشمول عنايت او هستند و به فريادشان مي رسد (ص 80).
وي در سطور پاياني کتاب هم نسبت به اوضاع آشفته زمانش اشارتي دارد که شعله هاي آتش زبانه کشيده آنچنان که خاموش نمي شود و افکار آشفته گشته و چشمها حيران گشته و استعدادها خاموش شده و تفکر و تأمل از ميان است و تغيرت البلاد و تحير العباد و تکدرت المشارب و تعسرت المطالب حتي تفرق منا کان مجتمعا و تشتت عنا ما کان مؤتلفا. (ص 406).
در مقدمه اشاره شد که ابن طاوس خبر داده است که او در سال 635 وارد بغداد شده است. برخي محتمل چنان مي دانند که وي در سال 640 از دنيا رفته است.
 


[1] تاريخ الاسلام ذهبي: 45/21، 28
[2] رياض العلماء: 1/82
[3] مجمع الآداب في معجم الألقاب، ابن فوطي، با تحقيق محمد الکاظم: 2/33 (شرح حالِ شماره982)

 

 

http://www.historylib.com