مكتب تاريخنگارى مدينه(1)
عبدالعزيز الدورى
ترجمه محجوب الزويرى(*)

فصلنامه تاريخ اسلام ـ شماره 8 ـ زمستان 80

در ميان مكاتب تاريخ نگارى, مكتب مدينه از اهميت ويژه اى برخوردار است. در اين مكتب اولين مطالعات تاريخى در دوره اسلامى صورت گرفته و تإكيد اساسى بر ((مغازى)) يا ((دوران رسالت)) بوده است.
نگارنده بر اين تلاش است تا اهميت اين مكتب, مورخان بارز آن (عروه , زهرى), موضوع مورد توجه آن ها و تإثير آن را در مسير تاريخ نگارى اسلامى مورد بررسى و ارزيابى قرار دهد.

واژه هاى كليدى: تاريخ نگارى, مدينه, مغازى, عروه, زهرى
مطالعات و تحقيقات در تاريخ و ديگر علوم, با تلاش مشترك طالبان علم در حلقه هاى درس آغاز شد. هر حلقه درس تحت نظارت يك استاد بود و دانشجويان برجسته, پس از طى مراحل تحصيلى خود به تشكيل حلقه درس جديدى اقدام مى نمودند. حضور در حلقه هاى درس نيز براى همگان آزاد بود; بدين سان, سلسله راويان ادامه مى يافت. كم كم, در نتيجه مداومت شرايط و مساعدت مرور زمان, مكاتبى در تاريخ و حديث و فقه شكل گرفت كه اولين آن ها در مطالعات تاريخى, ((مكتب مدينه)) يا ((مكتب مغازى))(2) است; مكتبى كه پيدايش و جهت گيرى خود را مرهون تلاش هاى دو تن از محدثان فقيه, يعنى ((عروه بن زبير)) و شاگرد برجسته اش ((زهرى)) مى باشد.

1

عروه از اشراف و بزرگان قريش مى باشد. پدرش ((زبير بن عوام)), مادرش ((اسمإ بنت ابوبكر)), و خاله اش ((عايشه)), مادر بزرگش ((خديجه بنت خويلد)), برادرش ((عبدالله بن زبير)) و همسرش ((ام يحيى)) ـ كوچك ترين فرزند حكم ـ بودند. وى همواره به حسب و نسب خويش مباهات مى نموده(3) و اين امر در رشد و شخصيت و حتى بر رواياتش نيز تاثير نهاده است. در سال ولادت عروه اختلاف وجود دارد; گفته مى شود كه وى در سال 22 ه' يا سال 26 يا 29 ه' تولد يافته است.(4) در روايتى سال تولدش 23 ه' / 643 م ذكر شده كه از بقيه دقيق تر به نظر مى رسد, زيرا اين تاريخ را روايتى ديگر (كه عروه را در زمان جنگ جمل(36 ه') سيزده سال مى داند) تاييد مى كند. اين روايت هم چنين با آنچه كه او خود نقل كرده (كه در روز جنگ جمل وى را به سبب كم سال بودن بازگردانده اند) تقويت مى شود.(5) در مورد سال وفات عروه نيز چندين روايت داريم: ((طبرى)) سال 94 ه' را ذكر مى كند. ((ابن سعد)) و پيروانش نيز همين را گفته اند(6), در حالى كه ((ابن قتيبه)) بين سال 93 و 94 ه' را ذكر كرده و ((ابن خلكان)) نيز بر اين قول است. علاوه بر اين ها, روايات ديگرى نيز هست(7), ولى قديم ترين و موثق ترين آن ها, وفات او را به سال94 ه' / 712 م مى داند.
عروه در مدينه رشد كرد و در همان جا به تحصيل پرداخت. سپس مدت هفت سال در مصر اقامت گزيد و در همان جا ازدواج كرد(8) و چند سفر به دمشق رفت. آرمان هاى عروه با آرمان هاى پدر و دو برادرش (عبدالله و مصعب) تفاوت داشت. وى از تمايلات خود به روشنى سخن گفته است: ((آرزويم زهد در دنيا و رستگارى آخرت است و مى خواهم از كسانى باشم كه دانش از ايشان روايت مى شود)).(9)
همين امر نيز در حياتش تبلور يافت. ((ابن هشام)) درباره او گفته است: ((دائما روزه داشت مگر عيد فطر و عيد قربان, و هنگامى كه درگذشت روزه دار بود)).(10) عشق او به دانش نيز از روايتى كه فرزندش هشام درباره او نقل كرده متجلى است, وى مى گويد: ((پدرم روز حره كتب فقهى خود را سوزاند و پس از آن مى گفت: اگر كتاب هايم را مى داشتم, برايم محبوبتر از آن بود كه خانواده و اموالم را مى داشتم)).(11)
عروه در هيچ يك از رخدادهاى سياسى اى كه در زمان او به وقوع پيوست مشاركت نكرد. ((عجلى)) درباره وى مى گويد: ((او مردى ثقه و صالح بود كه وارد فتنه ها نشد)). (12) وى با سياست امويان مخالف بود از اين رو, گوشه گيرى از ((اهل ستم))(13) را پيشه نموده بود.
عروه عرصه حيات را به تحصيل و تدريس گذراند; پيوسته به دنبال گردآورى حديث و اندوختن دانش بود. او از بزرگان مدينه (چه مرد و چه زن) و از كسانى چون عايشه و عمر و اسامه بن زيد و عبدالله بن عمرو بن العاص و ابوهريره و عبدالله بن عباس روايت كرده است.(14) وى يكى از هفت فقيه بزرگ مدينه و از اعلام محدثين آن جا به شمار مىآيد; چنان كه ((عمر بن عبدالعزيز)) درباره وى مى گويد: ((هيچ كس از عروه بن زبير داناتر نيست)). زهرى مى گويد: ((عروه دريايى صاف است كه با يك مشت خاك نمى توان آن را مكدر كرد)).(15)
در اين مقال, ما عروه را به عنوان يك مورخ در نظر داريم, لذا از نقش او در فقه و حديث چشم مى پوشيم.
البته پيش از پرداختن به تحقيقات تاريخى وى, لازم است بگوييم كه عروه با امويان ارتباط داشته است. وى عبدالملك مروان را در نوجوانى مى شناخت و در مسجد با او ملاقات مى كرد و حتى پس از كشته شدن برادرش عبدالله, در دمشق مهمان عبدالملك شد و در مهمانى وليد نيز شركت جست. از اخبارى كه در دست داريم برمىآيد كه وى, با اين كه با دربار اموى روابطى احتياطآميز داشته, اما به سبب دانش فراوانش مورد احترام شاميان بوده است. اما آنچه بيش از هر چيز در اين جا اهميت دارد پرسش هايى است كه دربار اموى از وقايع مربوط به دوران رسالت از وى كرده و او نيز از طريق نامه به آن ها پاسخ گفته است. خوشبختانه برخى از اين نامه ها از طريق طبرى به دست ما رسيده كه از قديم ترين و موثق ترين بخش هاى تاريخى كه ما در اختيار داريم(16) به شمار مى رود!
در سطور آينده مى كوشيم با اشاره به آثار تاريخى عروه, با آثار او آشنايى بيشترى حاصل كنيم:

1 ـ بعثت پيامبر(ص) در چهل سالگى:(17)
O مقدمات نبوت: ((نخستين نشانه نبوت پيامبر(ص) روياى صادقه بود... خداوند تعالى خلوت گزينى را محبوب او فرموده بود و هيچ چيز از اين كه در تنهايى با خود خلوت كند, برايش عزيزتر نبود)).(18)
O نزول وحى بر پيامبر(ص) در حالى كه در غار حرا به عبادت مشغول بود; نزول آيات نخستين[ سوره علق] ((اقرا باسم ربك...)); هراسى كه بر اثر وحى در دل پيامبر(ص) افتاد; بيان نگرانى با خديجه; رفتن آن حضرت به همراه خديجه به نزد ((ورقه بن نوقل)) و پيش بينى ورقه كه آن حضرت در آينده مقامى بس والا خواهد يافت(19).
عروه در نامه اى بيان مى كند كه پيامبر(ص) چگونه دريافت كه براى مإموريتى عظيم آماده مى شود. عروه خبر دو فرشته اى را نقل مى كند كه در منطقه ((بطحإ)) مكه نزد پيامبر(ص) آمده و شكم و قلبش را شكافتند و جايگاه وسوسه شيطان و لخته خون را خارج ساخته (كنايه از برداشتن كينه) و در ميان دو شانه اش مهر نبوت(20) زدند.

2 ـ هجرت به حبشه:
O اين رخداد در نامه اى از عروه به عبدالملك بن مروان آمده است. او در اين نامه آغاز دعوت پيامبر(ص) و موضع قريش را در آن زمان بيان كرده و مى گويد: ((در ابتداى دعوت از او دورى نگزيدند و حتى تا حدودى به سخنانش توجه كردند تااين كه علنا طاغوت هايشان را به بدى ياد كرد...)). در اين هنگام بر او سخت گرفتند و مردم ـ جز اندكى ـ از اطرافش پراكنده شدندو ((اين وضع تا زمانى كه خداوند تقدير فرموده بود ادامه يافت)). او سپس ذكر مى كند كه گروهى از قريش از طائف به مكه آمدند. آن ها كار پيامبر(ص) را زشت شمرده, قومش را عليه او برانگيختند و بر مسلمانان سخت گرفتند. سپس عليه او توطئه چيدند تا پيروانش را گمراه كنند: ((حيله اى بسيار تكان دهنده بود كه برخى فريب آن را خوردند. و خداوند كسانى را كه مى خواست نجات بخشيد)). سرانجام چون پيامبر(ص) اوضاع اصحابش را ناگوار ديد دستور داد كه به حبشه هجرت كنند.
عروه علت انتخاب حبشه را اين گونه توضيح مى دهد: آن جا فرمانروايى نيكوكار داشت كه به كسى در سرزمينش ستم نمى شد. علاوه بر اين, حبشه يكى از مناطق داد و ستد قريش بود و بسيارى از قريشيان به آن جا كوچيده بودند, ((بدين ترتيب چند سال گذشت)).(21) عروه ذكر مى كند كه ((عبدالله بن جحش)) در حبشه مسيحى شد.(22)

3 ـ افزايش مقاومت قريش در برابر دعوت اسلام:
Oعروه آزارهايى كه پيامبر(ص) از قريش تحمل مى كرد را ذكر مى كند: اين كه در خانه اش زباله و بر سر[ مباركش] خاك مى ريختند.(23) او اسامى استهزإ كنندگان قريش را نيز ذكر مى كند.(24)
قريش در ((حجه)) گرد آمدند و درباره پيامبر(ص) به مذاكره پرداختند ((كه او آرزوهاى ما را ناديده و پوچ گرفته و نياكانمان را ناسزا گفته و بر آيين ما خرده گرفته و جمع ما را پراكنده كرده و معبودهايمان را بد گفته است!)) روز دوم, پيامبر(ص) بر آنان گذشت. گروهى با هم بر او يورش بردند و مردى از آن ها انتهاى ردايش را گرفت. ابوبكر در مقابلشان برخاست و گفت: واى بر شما! آيا مى خواهيد مردى را بكشيد كه مى گويد پروردگارم الله است؟ از اين رو از اين كار منصرف شدند)).(25)
خروج ابوبكر از مكه, پس از اين كه ديد مشركين عليه پيامبر(ص) همدست شده اند, و بازگشتنش به مكه در امان ((ابن الرغنه)).(26)

4 ـ هجرت:
O عروه پيام خود را با يك مقدمه درباره موقعيتى كه منجر به هجرت گرديد آغاز مى كند. او به رجوع اغلب كسانى كه به حبشه مهاجرت كرده بودند نيز اشاره مى نمايد و اين كه ((اسلام آوردگان رو به ازدياد نهادند, مردم بسيارى در مدينه به اسلام گرويدند, اسلام علنى شد و مردم به پيامبر(ص) روى آوردند)). اين جا بود كه قريش نگران شدند و براى ايجاد فتنه در ميان مسلمين به توطئه چينى پرداختند. اما عاقبت به ستوه آمدند و آخرين توطئه خود را به كار بردند.
عروه تماس گرفتن اهل مدينه با پيامبر(ص) را ذكر كرده و مى گويد: ((سپس هفتاد تن از سران كسانى كه[ در مدينه] اسلام آورده بودند, نزد پيامبر(ص) آمدند و در ايام حج, با آن حضرت در ((عقبه)) بيعت كردند و پيمان همبستگى بستند كه ما از توييم و تو از مايى)). قريش نيز بر مسلمانان سخت گرفتند و پيامبر(ص) سرانجام دستور هجرت به مدينه را داد. خداوند ـ عزوجل ـ نيز درباره قريش آيه ((و قاتلوهم حتى لا تكون فتنه و يكون الدين كله لله))(27) را نازل فرمود.(28)
اين قسمت, خبر فتنه نخست است و حكايت هجرت به حبشه را تكميل مى كند. اما نمى دانيم كه آيا اين خبر ـ چنان كه ((هوروفتس)) مى پندارد: ـ بخشى از نامه عروه به عبدالملك مروان بوده يا اين كه خود روايتى مستقل است; زيرا احتمال مى رود كه عروه محتواى آن نامه را بيان كرده و با اين تتمه, آن را تكميل كرده باشد.(29)

5 ـ حديث هجرت پيامبر(ص) به مدينه:
O عروه اين ماجرا را با اشاره به هجرت مسلمانان به مدينه و ماندن پيامبر(ص) در مكه (و اين كه حضرتش در انتظار فرصتى مناسب بوده) آغاز مى كند. عروه تدابيرى را كه براى هجرت انجام گرفت, اختفاى سه روزه پيامبر(ص) و ابوبكر در غار و ماجراهاى مربوط به اين موضوع و بقيه مسير تا مدينه را به تفصيل شرح مى دهد.(30)
اين خبر, با اسناد دو خبر پيشين ذكر مى شود و در آن نيز به آيه ((و قاتلوهم حتى لا تكون فتنه)) اشاره شده است; اين ها ما را به اين اعتقاد مى خواند كه اين خبر نيز در تكميل دو روايت قبلى است.(31)
عروه در روايتى ديگر, وصول پيامبر(ص) به ((قبا)) را در مسير مدينه ذكر مى كند و اين كه چگونه مسلمانان هر روز در انتظار قوم پيامبر(ص) بوده اند.(32)
عروه ابتلإ برخى از اصحاب پيامبر(ص) به بيمارى تب (پس از وصول به مدينه) را ذكر كرده(33) و روايتى از موضع ((عبدالله بن ابى)) نسبت به پيامبر(ص) نقل مى كند كه در آن, رفتار خشك و ناراحت وى نسبت به پيامبر(ص) آشكار است.(34)

6 ـ خبر سريه عبدالله بن جحش:
O در اين روايت, جزئيات اعزام افراد به سريه, سفارش هاى پيامبر(ص) به عبدالله, هجوم به كاروان قريش, تصاحب شتران, كشته شدن دو قريشى, آشفتگى و اختلاف نظر پيرامون جنگ در ماه حرام تا زمان نزول آيه ((يسإلونك عن الشهر الحرام... ))(35), و سپس پذيرش شتران[ به عنوان غنيمت جنگى] توسط پيامبر(ص) ذكر شده است. (36)

7 ـ غزوه بدر:
O روايت عروه در اين مورد, در نامه اى مىآيد كه براى عبدالملك مروان فرستاده و با اين عبارت آغاز شده است: ((اما بعد, برايم نامه اى درباره خروج ابوسفيان نوشته اى...)).
اين روايت طولانى[ متشكل از روايات پياپى] است كه از زمان بازگشت ابوسفيان از شام آغاز مى شود; سپس به ذكر استمداد ابوسفيان از قريش و اسارت غلامى از قريش توسط[ پيروان] پيامبر(ص) و پرس و جوى آن حضرت از تعداد دشمنان ادامه مى يابد. عروه به آمادگى پيامبر(ص) براى نبرد و برخورد دو گروه[ مسلمين و مشركين] با يكديگر و پيروزى مسلمانان اشاره مى كند. اما درباره جنگ تفصيل نداده و تنها به گفتن اين جمله اكتفا مى كند: ((قريش و پيامبر(ص) با هم رو در رو شدند و خداوند رسول خود را پيروز, و پيشوايان كفر را خوار ساخت و دل مسلمين را شاد فرمود)).
در اين نامه نكات جالبى به چشم مى خورد; از جمله, مقدمه اى است كه عروه در آن, از عوامل زمينه ساز جنگ سخن مى گويد: ((پيش از اين نيز ميانشان مبارزه برقرار بود و عده اى نيز در اين برخوردها كشته شده بودند; از جمله: ((ابن الحضرمى)) در جايى به نام ((نخله)) به قتل رسيده بود. چند تن از قريش هم اسير شده بودند.... ((عبدالله بن جحش[ ((بر كاروان قريش] يورش برد... و اين واقعه, آتش جنگ را ميان رسول خدا(ص) و قريش شعله ور ساخت و اين اولين درگيرى ميان دو گروه بود.))
در اين فراز از نامه توصيفى از روحيه مسلمين هنگام رفتن به ((بدر)) را مى بينيم: ((نمى پنداشتند جز غنيمت چيزى در انتظارشان باشد, و گمان نداشتند در صورت برخورد با قريش جنگى بزرگ رخ دهد)).(37)
اشارات ديگرى نيز در روايت عروه در مورد ((بدر)) ديده مى شود; از جمله آن سخن پيامبر(ص) كه هنگام اعزام مسلمين فرمودند: ((اين شتران قريش است كه بر آن ها اموالشان قرار دارد! به سويشان بشتابيد! باشد كه خداوند آن را غنيمت شما قرار دهد!))(38) هم چنين بيمناك بودن قريش از اين كه قبيله ((بكر)) عليه ايشان قيام كنند; نقش ادعايى شيطان در تقويت روحيه آنان,(39) و دعاى پيامبر(ص) هنگامى كه ديد قريشيان به بدر روى آورده اند نيز در آن آمده است: ((پروردگارا, همانا تو بر من كتاب نازل فرمودى و مرا وعده دادى كه پيروزى بر يكى از دو گروه را نصيبمان فرمايى و همانا وعده ات را خلاف نمى فرمايى! پروردگارا, اين قريش است كه با تكبر و گردنكشى با تو مخالفت كرده و فرستاده ات را تكذيب نموده است! پروردگارا, ياريت را كه به من وعده فرموده اى بر ما عطا فرما! پروردگارا, فردا بر آنان خشم گير... )).(40) عروه سپس كشتگان مشركين در ((قليب)) را بعد از خاتمه جنگ برمى شمارد.

8 ـ غزوه قينقاع:
O پس از غزوه ((بدر)), قبيله قينقاع بناى حسادت و نيرنگ گذاشتند. ((عروه)) حكايت اين جنگ را از زمان نزول آيه ((و اما تخافن من قوم خيانه...)),(41) محاصره آنان توسط پيامبر(ص) تا خروجشان از قلعه به دستور پيامبر(ص) و ميانجيگرى ((عبدالله بن ابى)) و كوچ دادن آنان از مدينه و اموالى كه به دست مسلمانان افتاد شرح مى دهد.(42) آن گاه غزوه ((بئر معونه)) را ذكر كرده(43) و به صورتى گذرا به غزوه ((رجيع)) هم اشاره مى كند.(44)

9 ـ غزوه خندق:
[ Oگزارش عروه از اين غزوه چنين است:] تلاش هاى يهود براى گرد آوردن طوايف عليه پيامبر(ص); خروج قريش به رهبرى ابوسفيان كه قبيله غطفان, خزاره, بنى مره و گروهى از قبيله اشجع را با خود همراه كرده بود و بالاخره, پيامبر(ص) كه اين خبر را مى شنود و خندقى پيرامون مدينه حفر مى كند.(45)

10 ـ غزوه بنى قريظه:
O پس از بازگشت احزاب از جنگ, بين پيامبر(ص) و يهودان بنى قريظه جنگى در گرفت. آن حضرت قلعه هاى بنى قريظه را محاصره كرد و آنان را وادار به خروج از دژهاى خويش كرد. سرانجام نيز سعد بن معاذ در ميانشان داورى كرد و به كشتن جنگجويان و اسارت زنان و اطفال و تقسيم اموالشان حكم نمود.(46)

11 ـ غزوه بنى المصطلق:
[ Oعروه] به توزيع اسراى بنى مصطلق و ازدواج پيامبر(ص) با ((جويريه بنت الحارث)) اشاره مى كند.(47) او خبر افك (متهم شدن) عايشه را نيز در ضمن بيان همين غزوه مىآورد.(48)

12 ـ صلح حديبيه:
O عزيمت پيامبر(ص) براى زيارت كعبه در سال حديبيه, در حالى كه قربانى با خود داشت و قصد جنگ نداشت; تعداد كسانى كه همراه پيامبر(ص) بودند; فرود آمدن پيامبر(ص) در حديبيه و انجام گفت و گو با قريش و دعوت آنان به مصالحه و ترك مخاصمه و صلح به مدت چهار سال, به شرط آن كه هر كدام از آن ها از ديگرى در امان باشد. در عهدنامه صلح, پيامبر(ص) ((بنى كعب)) را از هم پيمانان خود, و قريش, ((بنى كنانه)) را از متحدان خود شمردند[ .عروه] پس از بيان اين وقايع بقيه مواد عهدنامه و موكول شدن ورود مسلمانان به مكه به سال آينده را ذكر مى كند.(49)

13 ـ غزوه موته:
[ Oعروه درباره اين غزوه موارد زير را بيان مى كند]: تاريخ وقوع آن; ترتيب فرماندهان و شمار شركت كنندگان در غزوه; رسيدن مسلمين به ((معان)) و آمدن هرقل (هراكليوس), سربازان و هم پيمانانش; تصميم مسلمين پس از مذاكره;(50) بازگشت مسلمين و موضع مردم و نوجوانان نسبت به آنان, و تشويق ايشان توسط پيامبر(ص). (51)

14 ـ فتح مكه:
O عروه در نامه اى كه براى عبدالملك مروان نگاشته, خبر فتح مكه را به تفصيل شرح داده است. او سبب حمله پيامبر, و نحوه آرايش سپاه, آمدن نمايندگان قريش (ابوسفيان و همراهانش) به نزد پيامبر(ص), ورود مسلمين به مكه, نبرد خالد بن وليد با برخى از قبايل و پيروزى وى بر آن ها را همراه برخى از جزئيات فردى بيان كرده است.(52)

15 ـ غزوه حنين:
قبيله ((ثقيف)) و ((هوازن)) هنگامى كه خبر فتح مكه را شنيدند, از بيم آن كه پيامبر(ص) به ايشان نيز هجوم آورد, متحد شده و به قصد جنگ با پيامبر(ص) در وادى ((حنين)) گرد آمدند. پيامبر(ص) حدود دو هفته در مكه درنگ فرمود, آن گاه با ايشان روبه رو شد و آنان را شكست داد و چارپايانشان را به غنيمت گرفت و زنان و كودكانشان را اسير نمود.(53)
پس از غزوه ((طائف)), نمايندگان ((هوازن)) به نزد پيامبر(ص) آمده و اسلام آوردند. آن حضرت نيز اسرايشان را آزاد فرمود.(54)

16 ـ غزوء طائف:
پيامبر(ص) پس از پيروزى در ((حنين)) رو به ((طائف)) نهاد. قبيله ((ثقيف)) از درون قلعه به جنگ با مسلمين پرداختند, اما مردمى كه در اطراف منطقه بودند اسلام آوردند. محاصره ثقيف فقط دو هفته به طول انجاميد. پيامبر(ص) به ((جعرانه)) كه اسراى ((حنين)) در آن جا بودند مراجعت فرمود و پس از آزاد ساختن آنان به مدينه بازگشت. هيإتى از ثقيف نيز به مدينه آمده و با پيامبر(ص) بيعت كردند.(55)

17 ـ نامه هاى پيامبر(ص) به مناطق مختلف:
O نامه به إهالى ((هجر));(56) نامه به ((حارث بن عبد كلال)), ((شريح بن عبد كلال)) و ((نعيم بن عبد كلال));(57) نامه به ((منذر بن ساوى))(58) نامه به إهالى ((يمن));(59) نامه به قبيله ((ثقيف));(60) نامه به اهالى ((ايله));(61) نامه به قبيله ((خزاعه));(62) نامه به ((زرعه بن ذى يزن));(63) و نامه به ((عبدالله بن جحش)).(64)

18 ـ دوران پايان زندگانى پيامبر(ص):
O پيامبر(ص) به آمادگى سپاه ((اسامه)) فرمان داد; آغاز بيمارى پيامبر(ص); تشويق مسلمين توسط پيامبر(ص);(65) به حضور در لشكر ((اسامه)); شدت يافتن بيمارى آن حضرت و رحلت ايشان و ذكر سن آن حضرت;(66) نيز اشاره به شورش ((اسود عنسى)) و كشته شدنش در زمان حيات پيامبر(ص).(67)

19 ـ امور شخصى:
O در نامه اى كه عروه به ((عبدالملك مروان)) نگاشته, وفات حضرت خديجه(س) و ازدواج پيامبر(ص) را با عايشه ذكر كرده است.(68) او در نامه اى, به وليد بن عبدالملك نوشته است پيامبر(ص) با خواهر ((اشعث)) و با ((كنديه)) ازدواج نكرد, بلكه با دختر ((بنى الجون)) ازدواج كرد; اما پيش از زفاف وى را طلاق گفت.(69)
از آثارى كه با اقتباس از اخبار عروه به ما رسيده, پيداست كه توجه وى منحصر به مغازى (سيره پيامبر) نبوده, بلكه او متوجه دوره خلفاى راشدين نيز بوده است.
در اين جا براى به دست دادن تصويرى كلى از مطالعات تاريخى عروه به اختصار به اين بخش از آثار او نيز اشاره مى كنيم:
1 ـ عروه تصميم ابوبكر بر تجهيز سپاه ((اسامه)) و اعزام وى را به رغم ارتداد برخى از قبايل عرب و وضع بحرانى مسلمين ذكر مى كند.(70) او خبر ارتداد قبايل را به صورتى همه جانبه (اما در عين حال مختصر و مفيد) بيان مى كند,(71) اما به سبب اهميت موضوع, خبر ارتداد قبيله ((يعامه)) را به تفصيل شرح مى دهد.(72) او حكايت ((منضم بن نويره)) را ـ كه براى خونخواهى برادر, و آزادى اسرا و شكايت از رفتار ((خالد بن وليد)) به نزد ابوبكر آمده بود ـ ذكر مى كند, آن گاه بيان مى كند كه ابوبكر, نظر عمر درباره عزل خالد از فرماندهى سپاه را نمى پذيرد.(73)
2 ـ ابوبكر سپاهيانى به شام اعزام كرده و مسير هر يك از فرماندهان را تعيين مى كند.(74) عروه ماجراى جنگ ((اجنادين)) و زمان درگيرى و پيروزى مسلمين و اسامى برخى از شهدا را ذكر مى كند.(75)
3 ـ عباس و حضرت فاطمه, سهم خود از ميراث پيامبر(ص) در فدك و سهم پيامبر(ص) در خيبر را از ابوبكر طلب مى كنند; همسران پيامبر(ص) هم از ابوبكر سهم پيامبر(ص) در خيبر و فدك را براى خود مى خواهند. عروه راى عايشه را نيز در اين مورد ذكر مى كند.(76)
4 ـ ابوبكر به منظور رسيدگى به امور مسلمين, تجارت را رها كرده و به حقوق خود از بيت المال اكتفا مى كند;(77) بيمارى ابوبكر و تاريخ درگذشت وى.(78)
5 ـ اشاره به جنگ ((يرموك))(79) و نيز اشاره به جنگ ((قادسيه)).(80)
6 ـ خبر عزيمت عمر بن خطاب به ((ايله)) در سفرش به بيت المقدس.(81)
7 ـ خبر جنگ جمل.(82)
با اين كه عروه در ذكر اخبار ارتداد, همان روش نقل مغازى (سيره) را به كار مى گيرد, اما به دست دادن نظريه تاريخى عروه در روايات مربوط به دوره خلفاى راشدين بسيار مشكل است; زيرا وى اخبار ارتداد را تفصيل نمى دهد و از آن جز اخبارى اندك و اشاراتى گذرا ذكر نمى كند, در حالى كه براى ارايه نظريه تاريخى وى ـ البته به صورت تقريبى ـ در روايات او از مغازى, مواد تاريخى بيشترى در اختيار داريم, زيرا مى بينيم كه او در ذكر مغازى تاريخ دوران پيامبر(ص) ابتدا به آغاز وحى و شروع دعوت و هجرت به حبشه و مدينه مى پردازد, سپس برخى از فعاليت هاى دوران مدينه از قبيل سريه ((عبدالله بن جحش)) و غزوه بزرگ بدر و غزوه قينقاع و خندق و بنى قريظه و صلح حديبيه و حمله موته و فتح مكه و غزوه حنين و طائف و برخى از مكاتبات پيامبر(ص) و وقايع اواخر حيات پيامبر(ص) را شرح مى دهد. البته برخى از روايات او در پاسخ پرسش هاى دربار اموى است, و برخى ديگر را براى شاگردان خود بيان كرده است.
به نظر مى رسد كه روايات عروه صرفا خطوط اوليه وقايع تاريخى را مى نماياند كه به لحاظ اجمال و تفصيل با يكديگر تفاوت دارند; برخى روايات او جز اشاراتى گذرا نيستند و برخى ديگر ـ چنان كه در بيان ماجراى بدر و حديبيه و فتح مكه مى بينيم ـ رواياتى مرتبط به هم و پيوسته اند. اما ملاحظه مى كنيم كه از غزوه ((احد)) مطلب قابل ذكرى بيان نمى كند,(83) هم چنان كه در روايات او ذكرى از زمان وقوع حوادث ـ جز غزوه ((موته)) ـ نمى يابيم. با وجود اين, ملاحظه مى كنيم كه عروه در تحقيقات خويش فقط به غزوات نپرداخته, بلكه مطالبى از سيره پيامبر(ص) را از آغاز نزول وحى تا زمان وفات آن حضرت نقل كرده است.
((سخاوى)) به ((مغازى)) عروه اشاره كرده(84) و ((حاجى خليفه)) نيز اين مطلب را با اين سخن مورد تاييد قرار داده است: ((گفته مى شود نخستين كسى كه در اين مورد به تاليف ((مغازى)) اقدام كرد, عروه بن زيد بوده است)).(85)
برداشت ما از قطعاتى كه نقل كرديم آن است كه عروه درباره مغازى سخن گفته است, اما در روايات او از سيره پيامبر(ص), طرح تاريخى واضحى به چشم نمى خورد.
عروه محدثى ثقه بود كه در نقل روايات از روش اهل حديث پيروى مى كرد. منزلت و مناسبات اجتماعى او نيز سبب شده بود كه بتواند رواياتش را از منابع اصلى نقل كند. با اين حال, او در برخى از رواياتش اسناد را آورده و در برخى ديگر(86) آن را واگذار كرده است.(87)
به نظر مى رسد عروه در پاسخ هاى مكتوبش به عبد الملك مروان (اگر چه او اسناد روايت خويش را ذكر نكرده, اما) چندحديث را به صورت روايتى پيوسته به هم آميخته است.به ياد داشته باشيم كه عروه از برجستگان تابعين بوده و در آن زمان مسإله ذكر سند همراه با روايت, هنوز كاملا پا نگرفته بود. لذا نقل مستقيم يك روايت ـ خصوصا روايت تاريخى ـ از جانب يك تابعى, طريقى پذيرفته و مورد اعتماد بوده است.
عروه در كنار روايات شفاهى, به مدارك مكتوب نيز توجه داشته و چنان كه در سطور فوق ملاحظه كرديم, تعدادى از نامه هاى پيامبر(ص) به نواحى مختلف را نيز ذكر كرده است كه اين خود نقطه عطفى در سير تحول تاريخ نگارى است. علاوه بر اين, چنان كه در نقل ماجراى هجرت,(88) تشريح روحيه مسلمين هنگام عزيمت به غزوه بدر(89) و در گزارش غزوه قينقاع مى بينيم,(90) وى به آيات قرآنى كه مربوط به اين حوادث تاريخى بوده نيز استشهاد كرده است. هم چنين وى براى ((ابن هنيده)) كاتب وليد بن عبدالملك, موقعيت تاريخى نزول آيه ((يا ايها الذين امنوا اذا جإكم المومنات مهاجرات... ذلكم حكم الله يحكم بينكم و الله عليم حكيم))(91) را تشريح كرده و بدين ترتيب متعرض نكته اى مهم شده و آن, هجرت زنان از مكه به مدينه بر اثر تمايلشان به اسلام است ـ كه پس از حديبيه واقع شد ـ او هم چنين واكنش پيامبر(ص) نسبت به آنان را نيز يادآور مى شود.(92)
اين نكته, بيانگر پيوند علم تفسير و تاريخ در سپيده دم تاريخ نگارى است; به طورى كه استشهاد به آيات قرآن در كتب ((مغازى)) امرى مانوس و رايج گرديد.
از نظر موثوق بودن, ارزش روايت به راوى آن است, و عروه از ثقاتى نقل كرده كه مشهورترين آن ها ((عايشه)) است. اكثر روايات عروه منقول از عايشه است و او خود به اهميت اين روايات واقف مى باشد.(93) وى از خاندان زبير(94) و غير ايشان از جمله اسامه بن زيد(95), عبدالله بن عمرو بن العاص(96) و ابوذر(97) نيز روايت آورده است.
تإكيد بر راوى روايت موجب شده كه آوازه و اعتبار داستان هاى مردمى نزد عروه به ضعف و خاموشى بگرايد; مثلا وى از عايشه چنين نقل مى كند: ((چون نجاشى درگذشت, گفته مى شد كه همواره بر قبرش نورى مى درخشد)).(98) دقت عروه در نقل اين روايت چشمگير است, زيرا با احتياط نقل كرده و مى گويد: ((گفته مى شد)). او هم چنين درباره ماجراى اسارت گروهى از قريش قبل از غزوه بدر و بازجويى از آنها مى گويد: ((ادعا كردند كه پيامبر(ص) فرموده....)).(99)
عروه, اگر چه اندك, ولى گاهى در رواياتش اشعارى را نيز بر زبان كسانى كه در حوادث مشاركت داشته اند مى گذارد; مانند اشعارى كه ((ورقه بن نوقل)) هنگامى كه ديد ((بلال)) را در آفتاب سوزان, شكنجه مى كنند سرود;(100) يا آنچه ابوبكر و بلال پس از هجرت, هنگامى كه تبشان شدت گرفت سرودند.(101) اين امر, در محيط مدينه كه شعر عنصر اصلى فرهنگ و نقل اخبار بود طبيعى مى نمايد. از اين رو, ((ابو الزناد)) درباره عروه گفته است: ((در نقل اشعار, محدثى چون عروه نديده ام)).(102)
سبك عروه واضح, مستقيم, زنده و سليس و از مبالغه به دور است و نمى كوشد مخاطب را تحت تإثير قرار دهد. او گاهى در نقل حوادث مقدمه اى مىآورد تا رخداد مذكور را دقيقا در موقعيت تاريخى اش توضيح دهد و حديث را به صورتى مرتبط و به هم پيوسته روايت كند; چنان كه هنگام نقل غزوه بدر, به آغاز مبارزات مسلمين و قريش اشاره مى كند;(103) يا در بيان ماجراى هجرت به حبشه, به تحول روابط مسلمين و قريش از آغاز دعوت پيامبر(ص) تا زمان هجرت اشاره مى نمايد.(104) به همين صورت, او در روايت هجرت به مدينه نيز مقدمه اى ذكر مى كند,(105) و بىآن كه در نامه هايش وقفه اى حاصل شود, توجه ما را به واقعى بودن كلامش جلب مى نمايد.
از آنچه گذشت دانستيم كه مطالعات تاريخى, در ارتباط و پيوند با تحقيقات حديثى آغاز شده و در واقع يكى از فروع آن بوده است. سبك روايت تاريخى به لحاظ صورت و ساختار, همان سبك نقل حديث است و عروه در اين ميان چهره اى زنده, واقعى و بى اغراق از حوادثى كه براى مسلمين رخ داده و نيز از نحوه فعاليت هاى ايشان ترسيم كرده است.
انديشه تاريخى اى كه در پس اين مطالعات جاى نگرفته است, تشريح موقعيت ها و حوادث مهم تاريخى در زندگى پيامبر(ص) و مسلمانان صدر اسلام است كه درآن اشعار مهمى مربوط به سيره و ديگر تجارب امت اسلامى ذكر شده است.
به نظر ما, پرسش هاى دربار اموى از عروه, نه تنها حاكى از عدم انحصار توجه به ((مغازى)) (سيره) در طلاب علوم است, بلكه نمايانگر اشتياق و تمايل اجتماعى و فرهنگى[ آن زمان] به اين علم نيز مى باشد. در هر حال, تلاش عروه از اهميتى فراوان برخوردار است, زيرا با گردآورى بسيارى از احاديث تاريخى درباره مغازى[ و حوادث صدر اسلام], برخى از اصول اساسى مطالعات تاريخى را ترسيم كرده و انديشه اى تاريخى و تاثيرگذار را بر جاى نهاده است. البته نبايد از نظر دور داشت كه روش مطالعات تاريخى عروه و ساختار آن ـ يعنى دقيقا آنچه را كه عروه بنيان نهاده بود ـ ((زهرى)) به صورتى شايان توجه تكامل بخشيد.

2

نقش اول در پيدايش مكتب تاريخى مدينه به ((إبوبكر محمد بن مسلم بن عبيدالله بن عبدالله بن شهاب الزهرى)) تعلق دارد. وى اصول اين علم را استحكام بخشيد و مسير آينده مطالعات تاريخى را ترسيم كرد. به همين سبب, تحقيقات وى از اين نظر بسيار مهم است.
البته مطالعات او به لحاظى ديگر نيز داراى اهميت فراوانى است, زيرا براى ما تاكيد مى كند كه ريشه هاى ((مغازى)) همان طور كه عده اى اعتقاد دارند به قصه هاى سنتى, يا به تحقيقات جدىاى كه محدثان و شاگردان او انجام داده اند برمى گردد. (106)
در تاريخ وفات ((زهرى)) تقريبا ترديدى نيست; زيرا رواياتى كه تاريخ وفات وى را در 17 رمضان (124 ه' / 742 م) مى دانند متواترند.(107) اما تاريخ ولادت وى چنان كه انتظار مى رود مورد اختلاف است. بنا به روايات مختلف, سال تولد او 50, 51, 56 و 58 ه'. ذكر شده است.(108) البته ((زبير بن بكار))(109) و ((واقدى)) در روايتى(110) آورده اند كه وى 72 سال زيست, و اين امر احتمال ولادت وى به سال (51 ه' / 671 م) را تقويت مى كند.(111)
زهرى نزد اعلام محدثين زمان خود كه چهار تن از آنان در نظرش از منزلتى خاص و احترامى فراوان برخوردار بودند تحصيل كرد. او از آن ها بسيار تقدير كرده و اكثر احاديث خود را نيز از آنان اخذ كرده است. اين چهار تن عبارتند از: ((سعيد بن المسيب)),(112) ((ابان بن عثمان)), ((عبيدالله بن عبدالله بن عتبه))(113) و ((عروه بن الزبير)).
وى آنان را ((چهار درياى علم)) مى نامد(114) و مى گويد كه علم را از آنان اندوخته و مطالعات خويش را بر علوم ايشان افزوده است.(115)
زهرى به قوت حافظه مشهور بود; ويژگى اى كه در دوران وى اهميت فراوانى داشت. از اين رو مى كوشيد با نوشيدن شربت عسل آن را تقويت نمايد.(116) مهم تر از آن, توجه زهرى به نگارش نظريات و مسموعاتش بر سينه الواح و كتب بود. معاصرانش نيز به اين ويژگى او توجه داده و مسإله كتابت را از علل اساسى تفوق او بر همگنانش دانسته اند. در روايتى آمده است كه وى هر چه را مى شنيد مى نوشت; و در روايتى ديگر مذكور است كه وى ((سنن)) پيامبر(ص) و ((آنچه را كه از صحابه نقل شده بود)) مى نوشت.(117)
زهرى در نقل ((مغازى)) بيش از هر كسى بر ((عروه بن الزبير)) متكى بود و دورانى نه چندان كوتاه نزد وى تحصيل كرد و هم چنان كه گفتيم او را به ديده احترام مى نگريست و ((بحرى بى كرانه))اش مى دانست.(118)
((بخارى)) به ((مغازى)) ـ تاليف زهرى ـ اشاره كرده و مى گويد: ((موسى بن عقبه)) به نقل از ((ابن شهاب)) براى ما حديثى نقل كرد و گفت: ((اين مغازى رسول خدا(ص) است)), او سپس حديث را ذكر مى كند.(119) سخاوى نيز ذكر كرده است كه زهرى ((مغازى)) را از عروه نقل مى كند.(120) حاجى خليفه نيز از ((مغازى)) زهرى چنين سخن گفته: ((و از جمله تاليفات در ((مغازى)), مغازى محمد بن مسلم الزهرى است)). (121) به هر حال, در آنچه به عنوان مغازى از زهرى در دست داريم, مإخذ اصلى روايات عروه است. البته در كنار عروه, زهرى از ((سعد بن المسيب))(122) و ((عبيدالله بن عبدالله بن عتبه))(123) و بسيارى ديگر نيز نقل مى كند.(124)
آشكار است كه زهرى در زمينه احاديث پيامبر(ص) و صحابه, در مدينه به تحقيقى وسيع اقدام كرده و در اين كار, منزلت اجتماعى, حافظه نيرومند و بهره مندى از كتابت مدد كار وى بوده اند. وى صرفا به پرسش از محدثين اكتفا نكرده, بلكه از هر كس كه ممكن بود خبر يا حديثى قابل اعتماد داشته باشد, سوال كرده است. او بدين منظور به مجالس و منازل اشخاص مختلف مى رفت و از آنان پرسش مى كرد; ذهبى مى گويد: ((ابراهيم بن سعد)) گفت: به پدرم گفتم: چه چيزى از زهرى بر شما ظاهر شده؟ گفت: ((به مجلس ها از آغاز حضور مى داشت نه آخر آن. هيچ جوانى, مجلس را ترك نمى كرد, مگر اين كه از او سوال مى كرد و هيچ پيرى را بدون اين كه از او پرسش كند ترك نمى نمود. به هر خانه اى از خانه هاى انصار كه مىآمد جوانى يا پيرمردى يا پير زنى را ترك نمى كرد مگر اين كه از آن ها سوال مى نمود و تا به مرحله اى نزديك مى شد كه مى خواست از بانوان خدر هم سوال كند)).(125)
ما در اينجا بر آن نيستيم كه از مقام والاى او به عنوان محدث و فقيه(126) سخن بگوييم. بلكه در اين بحث صرفا به آثار او به عنوان يك مورخ مى پردازيم, لذا به نقل نظر چند تن از بزرگان درباره وى اكتفا مى كنيم:
((مالك بن انس)) درباره او گفته است: ((او دانش فقهاى سبعه را حفظ كرده و در ميان مردم نظير ندارد)). ((عمر بن عبدالعزيز)) مى گويد: ((كسى از او به سنن گذشتگان داناتر نيست)). ((ابراهيم بن سعد)) به نقل از پدرش مى گويد: ((پيش از زهرى, كسى دانش را همچون او گرد آورى نكرده است)). ((عبد الرحمان بن ابى الزناد)) به نقل از پدرش مى گويد: ((او دانشمندترين مردم است)).(127) اين كلمات, همه بيانگر علو مقام و تاثير او بر سايرين است.
طبرى نقش زهرى را به عنوان مورخ چنين خلاصه كرده است:
((محمد بن مسلم الزهرى در اطلاع از ((مغازى)) رسول خدا(ص) و اخبار قريش و انصار, بر ديگران تقدم دارد و دانشمند بزرگ اخبار پيامبر(ص) و اصحاب اوست)). (128)
اينك به مطالعات تاريخى وى مى پردازيم و از ((مغازى)) او آغاز مى كنيم.
به نظر مى رسد زهرى در تحقيق خويش پيرامون زندگى پيامبر(ص) ابتدا برخى حوادث پيش از اسلام را ـ كه برخى از آن ها به ايشان مربوط مى شود ـ ذكر كرده و سپس زندگى پيامبر(ص) را در مكه و مدينه بررسى كرده است. سخاوى (ف'.902ه'1497/م) مى گويد: ((حجاج بن ابى منيع)) (ف' . بعد از 216 ه' / 831 م) مغازى را از زهرى نقل كرده)). (129) حاجى خليفه نيز اين سخن را ـ كه زهرى كتابى در ((مغازى)) داشته است ـ تاييد مى كند.(130) زهرى همچنان كه تإليف خود را ((مغازى)) نام گذاشته(131) آن را ((سيره)) نيز ناميده است.(132) البته عنوان ((سيره)) به كتابش اطلاق نمى شد. امروزه, از ((مغازى)) زهرى جز قطعاتى كه بيش از همه در كتب ((ابن اسحاق)), ((واقدى)), ((طبرى)), ((ابن سيدالناس)) آمده, چيزى به دست ما نرسيده است.
در سطور آينده كوشيده ايم با قرار دادن اين قطعات در چارچوب تاريخى شان, ساختار تقريبى آن ها را به دست دهيم:

الف: قبل از اسلام
1 ـ روز آفرينش آدم كه جمعه بود ; روز ورود وى به بهشت و روز اخراجش از آن جا; رواياتى درباره تاريخ حوادث مهم از هبوط آدم به زمين تا بعثت پيامبر(ص).(133)
2 ـ ذكر ماجراى حضرت نوح و پراكنده شدن فرزندان و خاندان وى و تقسيم زمين در ميان ايشان.(134)
3 ـ تقويم فرزندان اسماعيل يا عرب ها كه با ماجراى دخول حضرت ابراهيم(ع) در آتش آغاز شده و به عام الفيل مى رسد ; بعد نيز تقويم هجرى را ذكر مى كند.(135)
4 ـ اخبارى درباره برخى از انبيا:(136) ندا كردن موسى(ع) توسط خداوند و معرفى حضرت محمد (ص) و امتش به حضرت موسى(ع);(137) ماجراى موسى(ع) و خضر(ع);(138) بيمارى حضرت ايوب(ع)(139) و خبر نذر حضرت ابراهيم(ع) (به نقل از كعب الاحبار) بر قربانى كردن فرزندش حضرت اسحاق(ع) و تلاش شيطان براى ممانعت از اين كار.(140)
اين قطعات نمايانگر توجه زهرى به اخبار انبيإ سلف است و نمى دانيم كه آيا اين بخش ها جزئى از ((مغازى)) او بوده است يا نه؟ اگر چه آن را بعيد مى دانيم.
5 ـ برخى روايات درباره ((آمنه بنت وهب)) هنگامى كه به پيامبر(ص) باردار شد(141) و حكايت درگذشت ((عبدالله بن عبدالمطلب)) نزد دايى هايش در يثرب.(142)
6 ـ سخاوى ذكر مى كند(143) كه ((يونس بن يزيد)) (ف' . 159 م/ 775 م) از زهرى درباره حوادثى كه براى پيامبر(ص) رخ داده يا ماجراهايى كه پيامبر(ص) در آن ها مشاركت داشته نقل كرده است; از قبيل تعمير كعبه و حلف الفضول. زهرى حضور محمدبن عبدالله(ص) در جنگ فجار(144) را نفى كرده است و اين روايات, خود مويد مطالب سخاوى است.
7 ـ خديجه بنت خويلد با محمد بن عبدالله(ص) توافق مى كند كه قافله اش را ـ كه به شام مى رفت ـ سرپرستى نمايد; ازدواج پيامبر(ص) با خديجه و سن پيامبر(ص) در آن هنگام.(145)
8 ـ زهرى رواياتى از دلايل نبوت پيامبر(ص) نقل مى كند; از آن جمله فرشته اى به كسرى هشدار مى دهد(146), و يا گاهى نقل مى كند كه دوستش از پايان دوره بت پرستى خبر داده است, و در خبر ديگرى يكى از اين خوارق عادت را به ((عمر بن خطاب)) نسبت مى دهد.(147)

ب ـ دوران رسالت
ب ـ :1 دوره مكه
1 ـ آغاز نزول وحى (مقدمات رسالت, روياى صادقه, عبادت در تنهايى و نزول وحى) ; نگرانى پيامبر(ص) و بازگشتنش نزد خديجه(س); رفتن آن حضرت نزد ورقه بن نوفل و ذكر سخن ورقه ; چگونگى اطلاع پيامبر(ص) از اين كه خداوند او را به رسالت برگزيده است;(148) اولين و آخرين آيات نازل شده;(149) دوره انقطاع وحى و نگرانى پيامبر(ص)(150) و ذكر نخستين مسلمانان.(151)
2 ـ نظريه اى درباره نگرش قريش نسبت به دعوت پيامبر(ص) و فعاليت هاى آن حضرت;(152) كوشش پيامبر(ص) در مراسم حج جهت گسترش دعوت خود در قبايل ديگر نظير ((كنده)) و ((بنى عامر بن صعصعه)), و عدم توفيق ايشان در اين كار.(153)
3 ـ ماجراى سير پيامبر(ص) و معراج.(154)
4 ـ هجرت به حبشه; نخستين مهاجران; موضع نجاشى نسبت به مسلمين; اعزام هيئتى از جانب قريش به نزد نجاشى و شكست هيئت مذكور در بازگرداندن مسلمين; و ذكر مطالب ديگر درباره نجاشى.(155)
5 ـ تحريم بنى هاشم و بنى عبدالمطلب توسط قريش (زهرى در شمار راويان اين خبر است);(156) وفات ابوطالب.(157)
6 ـ بيعت عقبه; متن بيعت نامه و آغاز استقرار اسلام در مدينه.(158)

ب ـ :2 دوره مدينه
1 ـ بيان واقعه هجرت به مدينه و ماجراى ((سراقه بن جشم));(159) مسلمانان در انتظار پيامبر(ص); موقعيت و زمان وصول پيامبر(ص) به مدينه ; ساختن مسجد مدينه;(160) تاثير آب و هواى مدينه بر مهاجرين و ابتلاى برخى از آنان به تب. (161)
2 ـ سريه ((عبدالله بن جحش)) ; تعداد شركت كنندگان در اين سريه و هويت آنان;(162) نظر پيامبر(ص) درباره حمله به قافله قريش.(163)
3 ـ برخى اطلاعات از نظر يهود درباره پيامبر(ص);(164) موضع خشن و دشمنانه ((عبدالله بن ابى));(165) تغيير قبله[ از بيت المقدس] به كعبه;(166) وجوب روزه و تاريخ آن و وجوب زكات فطره.(167)
4 ـ غزوه بدر (زهرى در شمار راويان اين خبر است);(168) مطالب ديگرى كه به ((بدر)) مربوط است; روياى ((عاتكه)) ـ دختر عبدالمطلب ـ درباره كاروان قريش;(169) نيز حكايت ((امإ بن رحضه)) كه اهداى ده شتر را به قريش پيشنهاد كرده و براى كمك هاى ديگر نيز اعلام آمادگى مى كند. يكى از جاسوسان قريش موسوم به ((عمير بن وهب)) با توجه به نظام و اوضاع مسلمين توصيه مى كند كه قريش از جنگ منصرف شوند, ((عتبه بن ربيعه)) نيز نظر او را تاييد مى كند, اما ابوجهل دخالت كرده و توصيه او را رد مى كند و مقابله با مسلمين آغاز مى شود; دعوت ابوجهل هنگامى كه با مسلمانان روبرو مى شود; نماز پيامبر(ص) و نفرين ايشان بر قريش;(170) و مطالب ديگر,(171) از جمله: نخستين شهيد مسلمين و اولين شهيد از هر يك از گروه هاى مسلمان; بازديد پيامبر(ص) از ميدان جنگ; تعداد شهداى مسلمين و تعداد اسرا و مقتولين قريش; زمان آوردن اسراى قريش و تمايل پيامبر(ص) به رفتار ملاطفتآميز با آنان.(172)
5 ـ غزوه ((سويق)) و تاريخ وقوع آن.(173)
6 ـ تيرگى روابط با يهود و وقوع نزاع با آنان; قبيله ((اوس)) به قتل كعب بن إشرف, اقدام مى كنند;(174) رقابت ((اوس)) و ((خزرج)), در جلب رضايت پيامبر(ص) و قتل ((ابن ابى الحقيق)) يهودى توسط قبيله ((خزرج));(175) هراس يهوديان و عقد ((عهدنامه)) مشهور[ ميان مسلمين و يهوديان].(176)
7 ـ غزوه ((بنى قينقاع)) پس ازنزول آيه ((و اما تخافن من قوم خيانه فانبذاليهم على سوإ));(177) بيان تفصيلى غزوه و تاريخ وقوع آن و رفتار بنى قينقاع.(178)
8 ـ غزوات ديگر: غزوه ((قراره الكدر)) عليه ((بنى سليم)) و ((غطفان)) پس از گذشت 22 ماه از هجرت;(179) اعزام مسلمين به سريه عليه بنى سليم در ((بحرين)) پس از گذشت 27 ماه از هجرت.(180)
9 ـ جنگ احد (زهرى در شمار راويان اين خبر است):(181) مشورت هاى مسلمين پيرامون باقى ماندن در مدينه يا خروج از شهر براى مقابله با هجوم قريشيان;(182) نظر عبدالله بن ابى سلول (ابن ابى);(183) عقب نشينى منافقين و تعداد مسلمانان; وقوع جنگ و انتشار شايعه قتل پيامبر(ص); يكى از مسلمين پس از جنگ پيامبر(ص) را مى بيند;(184) پيامبر(ص) بر يكى از قريشيان موسوم به ((ابى بن خلف)) كه قصد كشتن آن حضرت را دارد پيشى جسته و او را هلاك مى سازد;(185) بيان تفصيلى شهادت حمزه بن عبدالمطلب;(186) پيامبر(ص) ميدان جنگ را مورد بازديد قرار مى دهد.(187)
10 ـ اخراج قبيله يهودى ((بنى النضير)) از مدينه; اوضاع و شرايط و تاريخ انجام اين كار و شروطى كه به موجب آن, اين اخراج صورت پذيرفت; اموال ((بنى النضير)) و كيفيت اموالشان; پيامبر(ص) غنائم ((بنى النضير)) را ميان مسلمين تقسيم مى فرمايد.(188)
11 ـ غزوه خندق (زهرى در شمار راويان اين خبر است)(189): سختى اوضاع مسلمين; پيامبر(ص) با برخى از گروه هايى كه مدينه را محاصره كرده اند مذاكره مى كند; نظر انصار, مخالف هر گونه سازش است; شكست تنها كوشش قريش براى درهم شكستن خط دفاعى مدينه;(190) پيامبر(ص) از توطئه ((بنى قريظه)) عليه مسلمين براى ايجاد بدگمانى ميان دشمنان خويش بهره مى گيرد; وزش بادهاى شديد و پايان محاصره.(191)
12 ـ حمله به ((بنى قريظه)) ـ كه سومين قبيله يهودى مدينه بودند ـ بلافاصله پس از غزوه خندق(192) و شرايطى كه آنان پذيرفتند(193) و مطالب ديگر.(194)
13 ـ اعزام به سريه اى عليه ((بنى لحيان)) (زهرى در شمار راويان اين خبر است). (195)
14 - حديث افك[ عايشه].(196)
15 ـ سريه ((زيد بن حارثه)) عليه ((ام قرفه)).(197)
16 ـ صلح حديبيه: اهداف پيامبر(ص) و تعداد مسلمانانى كه با پيامبر(ص) از مدينه خارج شدند و تعداد شتران قربانى;(198) پيامبر(ص) مسير را مشخص مى كند; توقف مسلمين در حديبيه; پيامبر(ص) نسبت به مسالمت با قريش اظهار تمايل مى كند; واكنش قريش و ديدگاه آنان در اين مورد; قبيله ((خزاعه)) كه با مسلمين روابط دوستانه دارند, ديدگاه مسلمانان را به اطلاع قريش مى رسانند.(199)
آمدن نمايندگان كه اكثرشان در هر دو جانب از قريش اند و تلقى آنان از وضعيت مسلمانان; پيامبر(ص) با لحنى سياستمدارانه (ديپلماتيك) سخن گفته بر حسن نيت خويش تاكيد كرده و ترك مخاصحه را پيشنهاد مى كند; سرانجام ((سهيل بن عمرو)) براى انجام مذاكره از جانب قريش[ به حضور پيامبر(ص]( مىآيد; مناقشه پيرامون برخى از كلمات عهدنامه; متن نهايى صلحنامه و اسامى شهود; مطالب ديگر از جمله ترديد برخى از صحابه در قربانى كردن قربانى خود در حديبيه; تحليل زهرى درباره اهميت صلح حديبيه و نتايج آن.(200)
17 ـ فتح خيبر: موقعيت خيبر و تاريخ فتح آن ; توافق با اهالى خيبرو دلايل فقهى آن و ديدگاه ابوبكر و عمر درباره آن;(201) حادثه اى در مسير خيبر;(202) معامله فدك; غزوه موته;(203) غزوات كوچك.(204)
18 ـ فتح مكه: زهرى نقش قبيله ((خزاعه)) را به عنوان همپيمانان و خبرچينان پيامبر بيان مى كند(205) و اين كه آنان بعد از صلح حديبيه با پيامبر همپيمان شده بودند; تجاوز قبيله بكر و قريش ـ كه همپيمانان يكديگر بودند ـ بر قبيله خزاعه سبب اصلى حمله مسلمين به آنان شد;(206) ابوسفيان براى مذاكره به مدينه مىآيد, اما به نتيجه نمى رسد; آمادگى پيامبر براى حمله;(207) پيامبر كسى را به نيابت از خود در مدينه مى گمارد و خود حمله را رهبرى مى كند; تاريخ حمله و تعداد سپاهيان و ورود پيروزمندانه پيامبر به مكه;(208) ستردن نقوش ترسيم شده در داخل كعبه و تصميمات ديگر; مدت اقامت مسلمين در مكه پس از پيروزى.(209)
19 ـ غزوات بعدى: غزوه ((هوازن)) و اتكإ مسلمين بركثرت تعدادشان (ماجراى ((ذات انواط)));(210) در هم ريختن صفوف مسلمين در جنگ و فراخواندن انصار توسط پيامبر و پذيرش آنان[ و ادامه جنگ;] دوره بحرانى جنگ و دعاى پيامبر(ص); پيروزى,(211) توزيع غنايم و آزاد ساختن اسرا;(212) حمله به ((تبوك)) (زهرى در شمار راويان اين خبر است);(213) مطالب مستقل;(214) تعيين جزيه بر ((ايله)) و ((اذرج)) و ((اذرعات));(215) و ((تباله)) و ((جرش))(216) و حمله به ((دومه الجندل)) و تعيين جزيه بر آنان.(217)
20 ـ نامه ها و ديدارها: ديدار هيئت اعزامى قبيله ((كنده));(218) پيامبر نامه اى به وسيله ((دحيه الكلبى)) براى هرقل (هراكليوس) ارسال مى كند و تفصيل اين ماجرا; زهرى ماجراى روياى هرقل و تمايل پنهانى وى به اسلام و مشورت او با اسقف در اين مورد را نقل مى كند;(219) پيامبر نامه اى براى كسرى (خسرو پرويز) مى فرستد, ولى او نامه را پاره مى كند, تحليل پيامبر از اين خبر;(220) كسرى از ((باذان)) ـ حاكم يمن ـ مى خواهد كه به نزد پيامبر برود و از او بخواهد كه توبه كند, در غير اين صورت آن حضرت را به قتل برساند! ((باذان)) با پيامبر مكاتبه مى كند و اين مكاتبه با اسلام آوردن او و پارسيان خاتمه مى يابد و اين مقارن زمانى است كه پيش بينى پيامبر در مورد پايان كار كسرى تحقق مى يابد.(221)
21 ـ برخى ناآرامى ها: اعزام ((خالد بن وليد)) براى سركوب قبيله ((بنى حارث)) به نجران و اسلام آوردن آنان;(222) قبيله تميم از پرداخت زكات سرپيچى مى كند, اما مسلمانان آنان را به پرداخت زكات وادار مى سازند و هيئتى از جانب آنان به مدينه مىآيد.(223)
22 ـ مطالبى مربوط به پيامبر(ص); اشاراتى به همسران آن حضرت(224) و توضيح برخى از اسامى آن حضرت.(225)
23 ـ اشاره اى به حجه الوداع و برخى اطلاعات درباره آن;(226) آماده شدن ((اسامه بن زيد)) براى جنگ[ با كفار].(227)
24 ـ آخرين بيمارى پيامبر(ص): پيامبر نزديك بودن اجل خويش را دريافته و ضمن اشاره به اين موضوع در يكى از خطب خويش بر منبر مسجد, بر اعزام سپاه ((اسامه)) تإكيد مى فرمايد. عباس از على بن ابى طالب(ع) مى خواهد كه به اتفاق به نزد پيامبر بروند و درباره جانشين آن حضرت سوال كنند, اما على(ع) نمى پذيرد; مطالب ديگر. (228) پيامبر در واپسين روزهاى عمر, مسلمين را از نظر مى گذراند و ابوبكر را به امامت نماز مسلمانان مى گمارد;(229) آخرين وصاياى پيامبر و رحلت آن حضرت به سراى باقى; تاريخ وفات پيامبر و سن آن حضرت;(230) تإثير وفات پيامبر; به خاكسپارى پيكر مطهر پيامبر بزرگوار.(231)
از اين نمودار مختصر آشكار مى شود كه زهرى اولين چارچوب واضح از سيره را به دست داده, خطوط اصلى آن را به وضوح تمام ترسيم كرده و تنها تكميل جزئيات اين چارچوب را بر عهده آيندگان نهاده است. طرح او در مغازى (سيره) با برخى از مطالب مربوط به زندگانى پيامبر(ص) قبل از نبوت آغاز مى شود و چه بسا در اين بخش, نسب پيامبر(ص) را نيز ذكر مى كند(232) و پس از اشاره به برخى از مطالب مهم دوران مكه, هجرت, غزوات و سرايا, به تشريح دوران رسالت پرداخته و فعاليت هاى ديگر از قبيل سفرا و هيئت هاى اعزامى و سرانجام بيمارى پيامبر(ص) و وفات آن حضرت را ذكر مى كند.
به نظر مى رسد زهرى عموما حوادث تاريخى را بر اساس تسلسل زمانى آن ها ملاحظه كرده است و برخى از تواريخ از قبيل تاريخ هجرت و چه بسا تاريخ وقوع غزوه بدر, احد و خندق (زيرا نام او در شمار راويان اين اخبار ذكر شده است) و تاريخ برخى غزوات از قبيل غزوه قراره الكرر, ((بنى سليم)), قينقاع, بنى النضير, خيبر و فتح مكه و تاريخ وصول هيئت اعزامى ((كنده)) و رحلت پيامبر(ص) را ذكر كرده باشد. (233) همين توجه به تاريخ وقوع حوادث, زهرى را در تثبيت چارچوب سيره يارى كرده است.
ديدگاه زهرى اساسا ديدگاه ((محدث)) است.(234) تلاش اصلى او نيز كسب علم يا احاديث و از جمله احاديث تاريخى بوده است. وى كسب ((علم)) را علاوه بر اين كه كارى ناشى از تقوى و ديندارى مى داند, آن را ضرورتى اجتماعى و دينى نيز مى شمارد(235) كه در نتيجه آن, صاحب علم نيز از شرافت و منزلت اجتماعى والايى برخوردار خواهد شد.(236)
روش او در تحقيق احاديث و روايات, متكى بر اسناد است(237) و موضع او نسبت به اسناد, همان موضع محدثين بزرگ آن عصر است كه گاهى به روايت يكى از تابعين اكتفا كرده, ولى در مورد احاديث تاريخى با آزادى عمل بيشترى عمل مى كند.
اما زهرى با گردآورى چند روايت به صورت يك ماجراى روان و به هم پيوسته ـ كه نام رجال روايات مذكور نيز پيش از روايت آورده شده ـ گامى بزرگ و مهم در نقل روايات تاريخى پيوسته برداشته است.(238) علاوه بر اين, زهرى آيات قرآنى را كه به مسايل تاريخى ارتباط دارند, بسيار ذكر مى كند.(239) روايات واقدى ـ كه از زهرى نقل شده اند ـ به وضوح تمام بيانگر اين حقيقت اند كه مطالعه قرآن كه سرشار از اشاره به امور مسلمين در مدينه است عامل ديگرى در پديد آمدن تحقيقات تاريخى است. (240)
در روايات زهرى, مى توان هم كارهايى كه با وحى الهى انجام شده اند و هم فعاليت هاى عملى بشرى را (خصوصا به هنگام تشريح غزوات) مشاهده كرد.(241) پيدا است كه انديشه ((جبر)) هنوز در آن زمان انديشه حاكم نبوده و در واقع, نظر زهرى درباره صلح حديبيه, متضمن تاييد كارى است كه در زمان خود از تاييد لازم برخوردار نشد.(242)
مى توان گفت كه روايات زهرى عموما با روشى صريح و ساده و متمركز, اطلاعاتى واقعى و متوازن به دست مى دهند,(243) لذا تلاش براى بزرگنمايى و اغراق كه در مورخين بعدى ديده مى شود, در آثار او اندك است, گرچه جوانه هاى تمايل به تمجيد را در آثار او مى توان يافت.(244)
اطلاعات تاريخى زهرى عموما برگرفته از احاديث است. وى داستان هاى مردمى (عاميانه) را بيشتر مناسب سرگرمى و تفريح مى داند,(245) اما پيدا است كه مواد ديگرى ـ اگرچه محدود و اندك ـ به اخبار تاريخى او نفوذ كرده است. وجود اين مواد, بيانگر آغاز تحولاتى است كه بعد از زهرى آشكار شد; فى المثل تإثير داستان هاى عاميانه در برخى روايات او به چشم مى خورد; از جمله خبرى از نظر هرقل (هراكليوس) درباره دين جديد,(246) هشدارى كه كسرى (خسرو پرويز) شنيد,(247) داستان كاهنى كه شيطان او را هشدار داد(248) و جزئيات ماجراى سراقه.(249) هم چنين توجه زهرى به اخبار انبيإ پيشين و اخبار اهل كتاب,(250) انعكاس خفيفى از اسرائيليات در آثار وى به جا نهاده است; در اين مورد ((كعب الاحبار)) منبع خبر او است.(251)
گاهى زهرى اشعارى را در اخبار خود ذكر مى كند.(252) و اين امرى طبيعى است, زيرا بايد به ياد داشته باشيم كه مردم عموما به شعر راغب بوده اند و شعر عنصر اصلى فرهنگ آن زمان بوده است. زهرى نيز به شعر علاقه مند بود(253) و خود به عنوان كسى كه در اين فن دستى دارد شهرت داشت,(254) با اين حال ميزان شعر در مغازى او محدود است و ذكر اين مقدار شعر, به هيچ روى نشانه تاثير سبك ((قصص ايام[ ((مكتب تاريخى عراق] در آثار او نيست.
مطالعات تاريخى زهرى به مغازى منحصر نيست, بلكه علم انساب و تاريخ صدر اسلام را نيز شامل مى شود. وى به داشتن اطلاعات وسيع در مورد ((انساب)) معروف بود.(255) ((خالد القسرى)) از او خواست كه كتابى در انساب عرب تاليف كند. وى نيز با انساب قوم ((مضر)) آغاز كرد ولى آن را به اتمام نرساند.(256) ((مصعب الزبيرى)) در كتابش موسوم به ((نسب قريش)) از آثار زهرى استفاده كرد.(257) و اين امر كلام ((قره بن عبدالرحمان)) را كه مى گويد زهرى كتابى درباره نسب قوم خويش (قريش) تاليف كرده, تإييد مى كند.(258)
زهرى به دوره خلفاى راشدين نيز پرداخته و مسايل حياتى و مهمى را كه در آن دوره روى داده به مطالعه گرفته است. وى اطلاعات مفصلى از انتخاب ابوبكر به دست داده و تاثير اين انتخاب را نيز بيان كرده است.(259) آن گاه اولين سخنرانى (خطبه) ابوبكر را ذكر كرده و در مورد رفتار او به عنوان خليفه اظهار نظر نموده است.(260) پس از آن نيز نظر على(ع) درباره اين انتخاب و بيعت آن حضرت ـ كه بعدا صورت گرفت ـ و طلب كردن ((فدك)) توسط حضرت فاطمه زهرا(س) را نقل مى كند.(261)
او درباره دوران ((عمر بن الخطاب)) به مساله ايجاد ديوان(ديوان سپاه) و سازماندهى آن و ديوان عطايا(262) و احتمالا به مسإله ((شورا)) هم پرداخته است. (263) او سن عمر و برخى از خطب او را بيان مى كند.(264) سپس دوران خلافت عثمان را به تفصيل شرح مى دهد و نخست به جمع آورى قرآن مى پردازد.(265) آن گاه جزئيات دقيقى از فتنه به دست مى دهد. روايات او در اين موضوع از اهميت بسيارى برخوردار است, زيرا بيانگر ديدگاه مدينه از اين ماجرا است. بنا به نقل زهرى عثمان در شش سال اول خلافتش داراى محبوبيت است, اما پس از آن به تدريج شكايات رو به فزونى مى گذارد.(266)
زهرى به تفصيل انتقادات وارده بر عثمان را شرح مى دهد(267) و هم چنين متعرض تلاش عثمان براى جواب گويى به انتقادات(268) مى شود. او به تإثير بد ((مروان بن الحكم)) بر اوضاع(269) مى پردازد و دسته بندىهاى بزرگ در مدينه(270) و گرد آمدن ابرهاى مخالفت و در انتها, طوفانى كه طومار زندگى عثمان را در هم پيچيد و پايان كار او را شرح مى دهد.(271) سپس واكنش شخصيت هاى بزرگ مدينه و سرانجام انتخاب على(ع) را بيان مى كند.(272)
آن گاه ديدگاه ((طلحه)) و ((زبير)) را نسبت به خليفه جديد و مذاكرات آن ها با عايشه و عزيمت هر سه به ((بصره)) و مذاكراتشان با على(ع) پيش از جنگ و سرانجام جنگ جمل(273) را ذكر كرده و پس از آن, به منازعه على(ع) و معاويه و جنگ صفين مى پردازد. سپس ماجرا را با حاكميت و تسلط معاويه بر مصر,(274) رابطه امام حسن(ع) با كوفيان, مذاكرات آن حضرت با معاويه و سرانجام كناره گيرى امام حسن(ع) خاتمه مى بخشد.(275)
پيداست كه زهرى دوران اموى را بررسى نكرده است, اما گفته مى شود كه ((وليد بن عبدالملك)) از او درباره سن خلفاى اموى پرسش كرده است(276) و او نيز سن و مدت خلافت هر يك از خلفا را نگاشته است. طبرى مدت خلافت وليد بن عبدالملك را نيز از قول زهرى آورده و اين آخرين خبرى است كه از وى نقل مى كند.(277)
اين نوع تحقيقات زهرى حاكى از آن است كه توجه به تجارب امت, يكى از عوامل مهم پيدايش تاليفات تاريخى بوده است; زيرا مسايلى از قبيل ((اصل اجماع)), ظهور دسته هاى سياسى و مناقشات آنان پيرامون حوادث گذشته و به ويژه موضوع فتنه[ دوران عثمان], مسإله خلافت و اين كه آيا خلافت به انتخاب است يا به وراثت, مشكل سازمان ادارى و خصوصا مسإله سامان بخشيدن به تنظيم ماليات ها(278) و تشكيل ديوان, همگى نيازمند تحليل و توصيفى است كه مى بايست از طريق مطالعات تاريخى حاصل شود.
زهرى روايات مدينه را به ما عرضه مى كند و اين روايات, عموما دلالت بر حقانيت امت دارند; فى المثل از اين روايات در مى يابيم كه پيامبر(ص) براى رهبرى امت پس از خود, هيچ كس را معرفى نكرده است و اصل انتخاب را مقرر داشته نه وراثت را, امت نيز ابوبكر را برگزيده اند. حتى على(ع) هم كه ابتدا از اين انتخاب راضى نبود, بعدها به اختيار خود با وى بيعت نمود.
زهرى ابوبكر و عمر را دو نمونه ممتاز درستكارe نشان مى دهد, اما مساله فتنه دوران عثمان داراى پيچيدگى بسيارى است و شكاياتى كه از عثمان شده تا حدودى توجيه پذيرند. تصويرى كه زهرى از واقعه به دست مى دهد با روايات ديگرى كه از ماجرا عرضه مى دارد متفاوت است و اين خود بيانگر آن است كه مدينه در دوران فتنه به دسته هايى منشعب شده بود. از روايات او در مى يابيم كه ابتدا على بن ابى طالب(ع) نسبت به فتنه موضعى خير خواهانه داشت, سپس گوشه گرفت و در زمان وقوع طوفان بركنار ماند, ولى به شدت از قتل عثمان متإثر شد; ديگر آن كه على(ع) به سبب آن كه طبعا نامزد خلافت به شمار مى رفت و داراى منزلت و امتيازات بسيار بود, انتخاب شد.
هنگام بيان خروج طلحه و زبير, روايات زهرى طرفدار على(ع) است و سايه منفى خفيفى بر شورشيان مى افكند. در منازعه ميان على(ع) و معاويه نيز با اين كه معاويه به عنوان مظهر زيركى ظاهر مى شود, اما پيداست كه حق به جانب على(ع) است.
زهرى روايت مى كند كه امام حسن(ع) در مقابل معاويه از خلافت كناره گيرى كرد. او با بيان اين ماجرا, كار خود را خاتمه مى دهد.
نگاهى گذرا به آثار زهرى نشانگر آن است كه وى متإثر از دسته هاى سياسى نبوده و كوشيده است كه حوادث را از ديدگاه مدينه نقل كند.

حال, ناگزيريم از روابط زهرى با امويان سخنى بگوييم.(279) ((يعقوبى)) آورده است كه عبدالملك مروان هنگام مبارزه با ((عبدالله بن زبير)) تلاش مى كرد كه شاميان را از انجام حج باز دارد و براى تقويت موضع خويش, حديثى را به زهرى نسبت داد كه ((حج به مسجد الاقصى نيز جايز است!)).(280) اين حديث فى نفسه مشكوك است, زيرا زهرى در آن زمان (حوالى سال 72,73 هجرى) جوانى بيش نبوده و هنوز شهرتى نداشته است.
روايات موجود ذكر مى كنند كه زهرى به دمشق سفر كرده و اتفاقا در راه به عبدالملك برخورده و مشكل فقهى او را پاسخ گفته است. عبدالملك, زهرى را نمى شناخت, ولى در اين ملاقات دانش و ذكاوت او را پسنديد و ديون او را پرداخت و به او هديه اى بخشيد و توصيه كرد كه مطالعات خويش را ادامه دهد; و زهرى به مدينه بازگشت.(281)
اين روايت مى رساند كه در آن زمان, زهرى دانشجو بود, زيرا چنان كه وى اهميتى را كه در روايت يعقوبى آمده است واجد مى بود, طبعا نبايد خليفه در زمان مبارزه با ((عبدالله بن زبير)) او را به بازگشت به مدينه توصيه نمايد! از سوى ديگر روايتى موجود است كه مى رساند زهرى از عبدالملك در زمان مبارزه اش با فرزند زبير انتقاد مى كرده است,(282) در نتيجه نمى توان روايت يعقوبى را پذيرفت. از اين رو روايت زهرى را درباره خودش مى پذيريم كه گفته است: ((در زمان جنبش "ابن اشعث" به دمشق رفتم));(283) يعنى حدود سال 80 هجرى كه هفت يا هشت سال پس از قيام فرزند زبير بوده است.
احتمال مى رود كه تحقيقات زهرى مدتى طولانى او را به اقامت در مدينه وادار كرده باشد و در همين ايام, ديدارهاى ناپيوسته اى با دربار اموى داشته است. او سپس نواحى جنوبى فلسطين (نزديك مرزهاى حجاز) را براى اقامت برگزيد و احتمالا در اين زمان است كه به سبب مقام علمى اش از حجاز و دمشق (دربار اموى) نيز ديدار كرده است.(284) آن چنان كه گفتيم عمر بن عبدالعزيز نيز او را بسيار گرامى مى داشت. (285)
زهرى در زمان ((يزيد بن عبدالملك)) و ((هشام)) ترجيح مى دهد كه در دمشق مقيم شود و يزيد بن عبدالملك او را به عنوان قاضى منصوب كرد. زهرى هم چنين با ((هشام بن عبدالملك)) كه او را به عنوان مربى فرزندش برگزيده بود, روابطى مستحكم داشت و همين امر سبب تقويت صبغه اسلامى در حكومت وى شد. هشام از او خواست كه به منظور استفاده فرزندانش, احاديث خود را املإ كند(286) و از دو كاتب خواست كه با او همراهى كرده در درس هايش حاضر شوند و احاديث او را بنويسند. آن دو نيز مدت يكسال چنين كردند.(287) و چه بسا اين مسإله خود روشنگر علت وجود اكثر تإليفات او در مخزن كتب دربار اموى باشد.
با اين حال, در مجادله تندى كه ميان او و هشام واقع شد, ملاحظه مى كنيم كه زهرى تحت تاثير امويان قرار نگرفته است: ((روزى هشام از او پرسيد: در آيه ((الذى تولى كبره منهم...))(288) منظور كيست؟ زهرى پاسخ داد:((عبدالله بن ابى)) مقصود است! هشام گفت: دروغ گفتى, منظور على(ع) است! زهرى پاسخ داد: من دروغ مى گويم!؟ از تو باكى ندارم, سوگند به خدا اگر هاتفى از آسمان بگويد كه پروردگار دروغ را حلال كرده است, دروغ نخواهم گفت!))(289) اين همان زهرى دانشمند است!
خدمات زهرى در زمينه مطالعات تاريخى, به ديدگاه تاريخى و تحقيقات او در تاريخ صدر اسلام منحصر نيست, بلكه او با تدوين احاديث نيز خدمت بزرگى به علم تاريخ كرده است. در منزلش انواع كتب او را از همه سو احاطه كرده بودند(290) و مخزن كتب امويان شامل بارهايى از دفاتر دانش او بود كه براى هشام بن عبدالملك نگارش يافته بود.(291)
اما درباره حديثى كه بدو منسوب بوده و در آن گفته است: ((از نوشتن كراهت داشتيم, تا اين كه امرإ ما را بدان مجبور ساختند; پس بهتر ديدم كه هيچ مسلمانى را از آن محروم نسازم));(292) به نظر مى رسد كه اين حديث انعكاسى از آراى محدثين مى باشد كه بعدها به وجود آمده اند, زيرا زهرى از زمانى كه دانشجو بود عادت داشت احاديث را بنويسد.(293)
روايت زير كه از معاصرانش نقل شده, نوشتن علوم را توسط او امرى طبيعى به شمار آورده است: ((ليث مى گويد به ابن شهاب گفتم: اى كاش اين كتاب ها را براى مردم وضع مى كردى و فقط به تدوين مى پرداختى! زهرى پاسخ داد: هيچ كس چون من اين علم را رواج نداده و در راه آن به اندازه من تلاش نكرده است)).(294) زهرى به نوشتن بها داد, چون گفت: ((خواندن از دانشمند و سماع از او مساوى هستند, ان شإ الله!)). (295)
((عبدالله بن عمر)) مى گويد: ((زهرى را مى ديدم كه كتابى را به كسى مى دهد و آن را بر آن ها نمى خواند و آن را بر او نمى خوانند, بلكه مى پرسند: آيا اين كتاب را از تو روايت كنيم و او پاسخ مى دهد: آرى!)).(296) ((مالك بن انس)) نقش زهرى را در كتابت حديث در يافته و گفته است: ((نخستين كسى كه دانش را تدوين كرده ابن شهاب است)).(297) او با اين كار راه را براى ديگران گشود.
بدين ترتيب, معلوم است كه زهرى خطوط كلى تإليف سيره نبوى و چارچوب اصلى آن را مشخص ساخته و در ضبط و ثبت روايات مدينه نيز نقشى اساسى داشته است. لذا اگر ((عروه بن الزبير)) پيشتاز علم تاريخ باشد, زهرى موسس مكتب تاريخى مدينه است. او با تحقيقات جدى خويش, علم مغازى (سيره) را بنيان نهاد, لذا برخلاف آنچه كه برخى پنداشته اند, اين علم زاييده داستان هاى قصه پردازانى از قبيل ((وهب بن منبه)) نيست.
شاگردان زهرى از قبيل ((موسى بن عقبه)) و ((ابن اسحاق)) نيز در طريقى كه او ترسيم كرد ره سپردند. هر چند ((ابن اسحاق)) موادى نيز از داستان هاى عاميانه و اسرائيليات گرفته و از اين رو سطح مطالعات تاريخى اش تنزل كرده است, اما در عين حال مواد اصلى سيره او روايات زهرى است.
واضح است كه توجه به تجارب و دستاوردهاى امت, يكى از عوامل تحقيقات و مطالعات تاريخى زهرى بوده است و مى بينيم كه غنچه هاى كار عروه, نزد زهرى رشد كرده و به بار نشسته اند.
سرانجام, سخن آخر اين كه زهرى با دانش و سعى خود, مطالعات تاريخى را بر اصلى ثابت و استوار بنيان نهاد كه به حفظ نخستين روايات تاريخى انجاميد.


منابع
ـ ابن اثير, الكامل فى التاريخ, (ليدن, بى نا, بى تا).
ـ ابن الكلبى, كتاب الاصنام, ن. احمد زكى باشا, (لايپزيگ, بى نا,, 1941).
ــــــــــــ , جمهره الانساب (بى جا, بى نا, بى تا).
ـ ابن النديم, الفهرست, ن. فلوگل, (لايپزيگ, بى نا, بى تا).
ـ ابن جوزى, عبدالرحمن, صفوه الصفوه, جزءان, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف العثمانيه, 1355 ـ 1356ه').
ـ ابن خلكان, وفيات الاعيان, جزءان,(قاهره, بولاق, 1299) .
ـ ابن سعد, كتاب الطبقات الكبير, ن. سخإ, 9 اجزإ, (ليدن, بى نا, 1904 ـ 1940).
ـ ابن سيدالناس, عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمايل و السير, جزءان, (قاهره, بى نا, 1356).
ـ ابن عبدالحكم, فتوح مصر و اخبارها, ن. نورى, (ليدن, بى نا, 1920).
ـ ابن قتيبه, المعارف, ن. وستنفلد, (قاهره, بى نا, 1935).
ـ ابن كثير, البدايه و النهايه فى التاريخ, 14 جزء, (قاهره, مطبعه السعاده, 1348 ـ 1358).
ـ ابن هشام, التيجان فى ملوك حمير و اليمن, (حيدر آباد دكن, بى نا, 1347) .
ــــــــــــ , سيره سيدنا محمد, ن. وستنفلد, جزءان, (قاهره, بى نا, 1936).
ـ ابن يوسف (السلطان الملك الاشرف), عمر, طرفه الاصحاب فى معرفه الانساب, ن. سترستين, (دمشق, المجمع العلمى العربى, 1949).
ـ ابوعبيد, قاسم بن سلام, الاموال, ن. محمد حامد الفقى, (قاهره, بى نا, 1353) .
ـ ابوعبيده, معمر بن المثنى, النقائض, ن. بفان, 3 اجزإ, (ليدن, بى نا, 1907 ـ 1912).
ــــــــــــ , مجاز القرآن, ن. محمد فواد سزگين, (قاهره, بى نا, 1954) ج 1.
ـ الاصفهانى, ابوالفرج, الاغانى, (قاهره, السامى, بى تا) و (بى جا, دارالكتب, بى نا).
ــــــــــــ , الاغانى, (بى جا, دارالكتب, بى نا).
ـ الاصفهانى, ابونعيم, حليه الاوليإ, 10 اجزإ, چاپ اول (قاهره, بى نا, 1932 ـ 1938).
ـ الاصفهانى, حمزه, تاريخ سنى ملوك الارض و الانبيإ, ن. كوتوالد, جزءان, (پطرزبورگ, بى نا, 1844 ـ 1848).
ـ بخارى, صحيح البخارى, 8 اجزإ, (قاهره, بولاق, 1296 ه').
ـ بخارى, التاريخ الكبير, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف, 1360 ـ 1364 ه') ج 1 و 2 و 4.
ـ بغدادى, خطيب, تاريخ بغداد, 14 جزء, (قاهره, بى نا, 1931).
ـ بلاذرى, فتوح البلدان, ن. دى خويه, (ليدن, بى نا, 1886) و (قاهره, بى نا, 1932 م) .
ــــــــــــ , انساب الاشراف, ن. شلوسنجر, (قدس, بى نا, 1936) ج 4, ق ;2 ج 5 (قدس 1940); ج 11 (بى جا, گريفزولد, 1883).
ـ ثعالبى, لطائف المعارف, ن. دى, يونج, (ليدن, بى نا, 1867).
ـ جاحظ, البيان و التبيين, ن. عبدالسلام هارون, 3 اجزإ, (قاهره, بى نا, 1948).
ـ خليفه, حاجى, كشف الظنون عن اسامى الكتب والفنون, جزءان,(استانبول, مطبعه الحكومه, 1941ـ1943).
ـ دينورى, الاخبارالطوال, ن. كراتشكوفسكى, (ليدن, بى نا, 1912).
ـ ذهبى, ميزان الاعتدال فى تراجم الرجال, 3 اجزإ, (قاهره, بى نا, 1325).
ــــــــــــ , تراجم الرجال, ن. فيشر, (ليدن, بى نا, 1890).
ــــــــــــ , تذكره الحفاظ, ن. مصطفى على, 4 اجزإ, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف النظاميه,1333ـ1334).
ـ زبيرى, مصعب بن عبدالله, نسب قريش, ن. ليقى پروفنسال, (قاهره, دارالمعارف, 1953).
ـ سخاوى, الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ, (دمشق, بى نا, 1349 / 1930 م).
ـ سمعانى, كتاب الانساب, (ليدن, بى نا, 1912).
ـ سيوطى, المزهر فى علوم اللغه, ن. احمد جادالمولى ورفاقه, جزءان, (قاهره, دار احيإالكتب العربيه, بى تا).
ــــــــــــ , الشماريخ فى علم التاريخ, ن. سيبولد, (ليدن, بى نا, 1894).
ـ صفدى, صلاح الدين خليل بن ايبك, الوافى بالوفيات, ن. ه'. ريتر, (استانبول, بى نا, 1931).
ـ طبرى, جامع البيان فى تفسير القرآن, 30 جزء, (قاهره, بى نا, 1903).
ــــــــــــ , تاريخ الرسل و الملوك, ن. دى خويه, 15 جزء, (ليدن, بى نا, 1879 ـ 1901).
ـ العسقلانى, ابن حجر, تهذيب التهذيب, (حيدرآباد دكن, بى نا, 1325 ه' ).
ـ گلدزيهر, مطالعات اسلامى,Muh - Studien (بى جا, بى نا, بى تا).
ـ مسعودى, التنبيه و الاشراف, ن. دى خويه, (ليدن, بى نا, 1893).
ــــــــــــ , مروج الذهب, ن. دى مينار و دى كرتنى, 9 اجزإ, (پاريس, بى نا, 1861 ـ 1876).
ـ مقدسى, مطهر بن طاهر, البدء و التاريخ, ن. هوار, 6 اجزإ, (پاريس, بى نا, 1899 ـ 1919).
ـ منقرى, نصر بن مزاحم, صفين, (قاهره, دار احيإ الكتب العربيه, 1365).
ـ واقدى, المغازى, ن. فون كريمر, (كلكته, بى نا, ;1856 قاهره, جماعه نشر الكتب القديمه, 1948).
ـ همدانى, الاكليل, ن. اوسكار لوفكرن, ابسالا 1953, ج 10, (ن. محب الدين الخطيب, 1368), (قاهره, بى نا, 1368).
ـ هوروفتس, المغازى الاولى و مولفوها, تعريب حسين نصار, (بى جا, بى نا, بى تا).
ـ يافعى, مرآه الجنان, 4 اجزإ, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف النظاميه, 1337 ـ 1339) .
ـ ياقوت, معجم الادبإ, ن. مرغليوت, 7 اجزإ, (ليدن, بى نا, 1907 ـ 1927).
ـ يحيى بن آدم, الخراج, (بى جا, بى نا, بى تا).
ـ يعقوبى, تاريخ اليعقوبى, ن. هوتسما, جزءان, (ليدن, بى نا, ;1883 نجف, مكتبه المرتضويه, 1358).
 

پى نوشت ها:
1. اين مقاله ترجمه اى است از صفحه 61 ـ 102 كتاب ((بحث فى نشإه علم التاريخ عند العرب)), بيروت, دارالشروق, 1983.
2. مغازى, معمولا به معناى درگيرىها و جنگ هاست. با اين كه اين معنى به لحاظ لغوى صحيح است, اما منظور ما از اين كلمه در اين مورد, دوره رسالت پيامبر(ص) است.
3. ر.ك: بلاذرى, انساب الاشراف, ن. شلوسنجر, (قدس, بى نا, 1940م) ج 5, ص ;371 جاحظ, البيان و التبيين, ن. عبدالسلام هارون, 3 اجزإ, (قاهره, بى نا, 1948) ج 1, ص ;180 طبرى, تاريخ الرسل و الملوك, ن. دى خويه, 15 جزء, (ليدن, بى نا, 1879 ـ 1901) ج 2, ص;2313 ذهبى, تراجم الرجال, ن. فيشر, (ليدن, بى نا, 1890), ص :40 كسانى كه ابن اسحاق از ايشان روايت كرده است.
4. ابن خلكان, وفيات الاعيان, جزءان, (قاهره, بولاق, 1299) ج2, ص ;421 ذهبى, پيشين, ص 48.
5. ابن حجر العسقلانى, تهذيب التهذيب, (حيدر آباد دكن, بى نا, 1325) ج7, ص 183 و ;184 ابن سعد, كتاب الطبقات الكبير, ن. سخإ, 9 اجزإ, (ليدن, بى نا, 1904 ـ 1940); سخاوى, الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ, (دمشق, بى نا, 1349 / 1930) ج 5, ص ;123 ذهبى, پيشين, ص 48.
6. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1266 ابن سعد, پيشين, ص ;135 ذهبى, پيشين, ص 42 و 48.
7. ابن قتيبه, المعارف, ن. وستنفلد, (قاهره, بى نا, 1935), ص ;98 ابن خلكان, ج 2, ص 421. روايات ديگر وفات او را سال 92, 95, 99, 100 و 101 ه' ذكر مى كنند; ابن حجر, تهذيب التهذيب, ج 7, ص ;184 ذهبى, پيشين, ص 48.
8. بلاذرى, فتوح البلدان, ن. دى خويه, (قاهره, بى نا 1932), ص ;219 هوروفتس, المغازى الاولى و مولفوها, تعريب حسين نصار, (بى جا, بى نا, بى تا) ص 13.
9. ابن خلكان, پيشين.
10. ابن سعد, پيشين, ص ;134 ذهبى, پيشين, ص 42 و 43.
11. ابن سعد, پيشين, ص ;133 ذهبى, پيشين, ص 41.
12. ذهبى, پيشين, ص 45.
13. ابن سعد, پيشين, ص ;135 ذهبى, پيشين, ص 43 و 44.
14. ابن سعد, پيشين, ص ;133 ذهبى, پيشين, ص 45.
15. ابن حجر, پيشين, ص ;182 ابوالفرج الاصفهانى, الاغانى, (بى جا, دارالكتب, بى تا) ج 8, ص 89 ـ ;93 ذهبى, پيشين, ص 46045. جاحظ در البيان و التبيين, ج 2, ص 202 مى گويد: ((عروه پسرانش را اندرز مى داد كه دانش بياموزيد كه اگر افراد حقير قومى باشيد, چه بسا بزرگان قومى ديگر شويد)). بنگريد به ابن سعد, پيشين, ص 134.
16. براى اطلاع از ارتباط عروه با امويان ر.ك: وفيات الاعيان, ج 2, ص 420 و ;421 الاغانى, ج 4, ص 118 و 123 و 147, ج 16, ص 44 و ;45 البيان و التبيين, ج 2, ص 70.
17. طبرى, پيشين, ص 1140 ـ 1835.
18. ابن هشام, سيره سيدنا محمد, ن. وستنفلد, جزءان, (قاهره, بى نا, 1936) ج 1, ص 249.
19. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1147 الاغانى, ج 2, ص 15.
20. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1154.
21. همان, ص 1180 و 1181.
22. ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 6.
23. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1199 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 57 و 58.
24. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 50.
25. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1185 ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 309.
26. ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 309.
27. انفال (8) آيه 39.
28. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1224 و 1225.
29. هوروفتس, پيشين, ص 20.
30. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1234 به بعد. روايت ديگرى نيز در دست است كه ماجراى هجرت را مشابه روايت فوق بيان مى كند, اما سلسله اسناد آن با روايت مذكور متفاوت است. ر.ك: طبرى, پيشين, ج 1, ص 1237.
31. اين موارد موجب شده است كه ((هوروفتس)) اين روايت و دو روايت قبلى را جزئى از نامه عروه به عبدالملك مروان به شمار آورد. ر.ك: پيشين, ص 20, ولى من چنين عقيده اى ندارم.
32. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1242 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 137.
33. بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;25 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 238.
34. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 236.
35. بقره (2) آيه 217.
36. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1273.
37. همان, ص 1284 ـ 1288.
38. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 257.
39. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1196 ابن هشام, پيشين, ج 3, ص 263.
40. واقدى, المغازى, (قاهره, جماعه نشر الكتب القديمه, 1948), ص 43.
41. انفال (8) آيه 58.
42. واقدى, پيشين, ص 139 ـ ;141 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1260.
43. واقدى, پيشين, ص 270.
44. همان, ص 275.
45. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1463.
46. بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;35 قاسم بن سلام ابوعبيد, الاموال, ن. محمد حامد الفقى, (قاهره, بى نا, 1353), ص ;129 ابن هشام, پيشين, ج 3, ص ;352 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1494.
47. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1517 ابن هشام, پيشين, ج 3, ص 307 و ج 4, ص 295 به روايتى ديگر از عروه درباره ازدواج باجويريه.
48. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 309. اشاره اى به حديث افك در طبرى نيز موجود است. ر.ك: پيشين, ج 1, ص 1518.
49. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1534 ابن سلام, پيشين, ص 157 و ;158 بلاذرى, فتوح البلدان, ص 49.
50. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1610 ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 15.
51. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1617 ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 24.
52. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1632 ـ 1636 و ;1644 ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 60.
53. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1654.
54. همان, ص 1770.
55. همان.
56. بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;60 ابن سلام, پيشين, ص 199.
57. ابن سلام, پيشين, ص 13.
58. همان, ص 20.
59. همان, ص 27.
60. همان, ص 190.
61. همان, ص 200.
62. همان, ص 200.
63. بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;81 ابن سلام, پيشين, ص 201.
64. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1273.
65. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1808 ـ ;1809 ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 299.
66. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1813 و ج 2, ص 447 ـ ;454 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 304.
67. طبرى, پيشين, ج 2, ص 431, استقامت.
68. همان, ج 1, ص 1770.
69. همان, ج 3, ص 2458.
70. همان, ج 2, ص 416.
71. همان, ص 475.
72. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 99.
73. طبرى, پيشين, ج 2, ص 503 و ج 1, ص 2085, ليدن.
74. همان, ج 1, ص 2085.
75. همان, ج 2, ص 2135.
76. همان, ج 1, ص ;1825 بلاذرى, فتوح البلدان, ص 44.
77. ابن سلام, پيشين, ص 211.
78. طبرى, پيشين, ج 1, ص 2128 ـ 2130.
79. همان, ص 2348.
80. همان, ص 3251.
81. همان, ص 2522.
82. همان, ص 3207. عروه از قتل برادرش ((مصعب)) خبرى ذكر كرده و تحليل ((عبدالملك بن مروان)) از اين ماجرا را نيز نقل كرده است. ر.ك: طبرى, پيشين, ج 2, ص 811.
83. در تاريخ طبرى اشاره اى گذرا به ماجراى به دست گرفتن شمشير پيامبر(ص) در غزوه ((احد)) توسط ((ابودجانه)) هست. ر.ك: طبرى, پيشين, ج 2, ص 194.
84. سخاوى, الاعلان, ص 88.
85. حاجى خليفه, كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون, جرءان, (استانبول, مطبعه الحكومه, 1941 ـ 1943), ج 2, ص 1747.
86. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1147, 1154, 1185, 1237, 1331, 1534, 1454, 1808, 1809, 1813, 1825, 1835, 2128, 2251.
87. همان, ص 1140, 1167, 1199, 1173, 1296, 1518, 1654, 1360, 1610, 1617, 1670, 1463, 1836, 2085, 2125, 2522, 2307.
88. همان, ص 1224.
89. همان, ص 1284.
90. همان, ص 1360.
91. الممتحنه (60) آيه 10.
92. ابن هشام, پيشين, ج 3, ص 340.
93. ذهبى, پيشين, ص 46. درباره آغاز وحى, ر.ك: طبرى, پيشين, ج 1, ص 1147 و درباره ماجراى هجرت: طبرى, پيشين, ج 1, ص 1334 ـ 1340. و برخى زيج هاى پيامبر: طبرى, پيشين, ج 1, ص 1262 ـ 1547.
94. طبرى, پيشين, ج1, ص 2348, 3207 و ج 2, ص 811.
95. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 236.
96. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1185.
97. همان, ص 1154.
98. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 51, خبر استهزا كنندگان پيامبر(ص).
99. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1288.
100. الاغانى, ج 3, ص 15.
101. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 25.
102. ذهبى, پيشين, ص 46. هنگامى كه به عروه گفته شد: تو چه راوى بزرگى هستى! گفت: در مقابل عايشه چيزى نيستم, زيرا هر چه روايت به او مى رسيد, شعرى درباره آن مى سرود.
103. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1284.
104. همان, ص 1180 و 1181.
105. همان, ص 1224 و 1225.
106. دائره المعارف اسلامى, (بى جا, بى نا, بى تا), ماده ((سيره)).
107. بخارى, التاريخ الكبير, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف, 1360 ـ 1364 ه'), ج 1, ق 1, ص ;221 ابن قتيبه, المعارف, ص ;239 يافعى, مرآه الجنان, 4 اجزإ, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف النظاميه, 1337 ـ 1339), ج1, ص;260 عبدالرحمن ابن جوزى, صفوه الصفوه, جزءان, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف العثمانيه, 1355 ـ 1356ه'), ج 2, ص ;79 ذهبى,ZPMGXLIV , 1890, ص ;435 ذهبى, پيشين, فيشر, ص ;73 ابن كثير, البدايه و النهايه فى التاريخ, 14 جزء, (قاهره, مطبعه السعاده, 1348 ـ 1358), ج 1, ص :434 تواريخ ديگرى ذكر مى كنند كه عبارت است از سال 123 و 125 ه', اما هر دو سال 124 ه' را تاييد مى كنند. بنگريد به الاغانى, ج 6, ص 106.
108. ذهبى: پيشين, ص ;73 ابن جوزى, صفوه الصفوه, ج 2, ص ;79 ابن كثير, البدايه, ج 9, ص 74. الواقدى سال 85 را ذكر مى كند. ذهبى, تذكره الحفاظ, (حيدر آباد دكن, دائره المعارف النظاميه, 1333 ـ 1334) , ج 1, ص ;102 ابن خلكان: وفيات الاعيان, ج 1, ص 452, 1310 قاهره.
109. ابن كثير, پيشين, ص 344.
110. ذهبى,ZDMG , ص 435.
111. براى اطلاعات عمومى درباره ((زهرى)) بنگريد به: ابن سعد: پيشين, ج 4, ق 1, ص 92, ليدن, ج 5, ص ;158 ابن اثير, الكامل فى التاريخ, (ليدن, بى نا, بى تا) ج 2, ص ;119 ابن خلكان, پيشين, ج 1, ص ;451 ابن قتيبه, المعارف, ص ;239 ذهبى, پيشين, ص ;71 ذهبى, تذكره الحفاظ, ج 1, ص ;105 ابونعيم الاصفهانى, حليه الاوليإ, 10 اجزإ, چاپ اول (قاهره, بى نا, 1932 ـ 1938) ج 1, ص 370 و ;371 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص ;342 ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص 78.
112. مدت شش تا ده سال در درس او حاضر شد. ذهبى, تراجم, ص 67.
113. بخارى, تاريخ كبير, ج 1, ق 1, ص 451.
114. الاغانى, ج 8, ص 92 و 93.
115. همان, ج 8, ص ;92 ابن حجر, پيشين, ج 7, ص 65.
116. ذهبى, تراجم, ص ;69 ابن قتيبه, المعارف, ص ;260 بخارى, پيشين, ص ;221 ابن جوزى, پيشين, ج 2, 77 و 78.
117. سمعانى, كتاب الانساب, (ليدن, بى نا, 1912) ص ;281 ذهبى, تراجم, ص ;68 ابن حجر, پيشين, ج7, ص ;68 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 242.
118. بخارى, پيشين, ج 4, ص ;32 ابونعيم اصفهانى, حليه الاوليإ, ج 3, ص ;360 ابن حجر, پيشين, ج 7, ص ;65 ذهبى, تراجم, ص 45.
119. بخارى, صحيح, چاپ بولاق, ج 5, ص 14.
120. سخاوى, الاعلان بالتوبيخ لمن ذم التاريخ, ص ;88 ابن سيدالناس, عيون الاثر فى فنون المغازى و الشمايل و السير, جزءان, (قاهره, بى نا, 1356) ج 1, ص 81.
121. حاجى خليفه, كشف الظنون, ج 2, ص 1747.
122. واقدى, پيشين. متن كامل كه استاد جونز براساس نسخه موزه بريتانيا مورد تحقيق قرار داده و هنوز به چاپ نرسيده است. ص 51, 219, 421, 426, 562, 828, 869, 1025. بلاذرى, پيشين, ج 5, ص 25, 26, 67, ;97 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1815.
123. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 383, ;519 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1834.
124. مانند: ابن كعب بن مالك. ر.ك: واقدى, نسخه خطى, ص 162, ;208 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 231 و انس بن مالك, طبرى, پيشين, ج1, ص 1829 و محمد بن جبير بن مطعم, واقدى, نسخه خطى, ص 381 و ابن سيدالناس, پيشين, ج1, ص 30 و ابن عباس, طبرى, پيشين, ج 1, ص 1569 و ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 145 و عبدالله بن عمرو بن العاص, ابن هشام, ن ـ و ستنفلد, ص 412 و ابن سلمه بن عبد الرحمان بن عوف, طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1019 واقدى, نسخه خطى, ص ;754 ابن سيدالناس, ج 1, ص 142 و مالك بن اوس الحدثان, واقدى, نسخه خطى, ص 249 ـ 263.
125. ذهبى, تراجم, ص 69.
126. ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص 77 و ;78 ابو نعيم, پيشين, ج 3, ص 360 و ;361 ذهبى, تراجم, ص 68 ـ ;70 تذكره الحفاظ, ج 1, ص 104 و ;105 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 342 و ;343 هوروفتس, پيشين.
127. تاريخ كبير, ق 1, ج 1, ص ;621 ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص ;77 ذهبى, تراجم, ص 68, ;72 يافعى, مرآه الجنان, ص;261 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 342.
128. طبرى, المنتخب من كتاب ذيل المذيل, (بى جا, بى نا, بى تا) ص 97.
129. سخاوى, الاعلان, ص 88.
130. حاجى خليفه, كشف الظنون, ج 2, ص 1747.
131. الاغانى, ج 19, ص 59.
132. طبرى, المنتخب, ص 97.
133. طبرى, تاريخ, ج 1, ص 112.
134. همان, ج 1, ص 200 و 201.
135. همان, ج 1, ص 1253.
136. ابو نعيم, پيشين, ج 3, ص ;372 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 348.
137. ابو نعيم, پيشين, ص 375.
138. بخارى, صحيح البخارى, 8 اجزإ, (قاهره, بولاق, 1296 ه') ج 1, ص ;27 طبرى, پيشين, ج 1, ص 419.
139. ابو نعيم, پيشين, ص 374.
140. طبرى, پيشين, ج 1, ص 293.
141. ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 25.
142. همان; ابن اثير, پيشين, ج 2, ص 6.
143. سخاوى, الاعلان, ص 88.
144. ابن اثير, پيشين, ج 1, ص 443.
145. ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 47 ـ ;50 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1154.
146. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1014.
147. همان, ص 1145.
148. همان, ص 1147 و ;1148 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 84 و ;85 ابن هشام, پيشين, ج 1, ص;249 بخارى, صحيح, ج 1, ص 115.
149. ابن النديم, الفهرست, ن. فلوگل, (لايپزيگ, بى نا, بى تا), ص ;25 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص ;88 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1155.
150. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1155 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 85.
151. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1167 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 91.
152. ابن هشام, پيشين, ج 1, ص ;203 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 111 و 112.
153. ابن هشام, پيشين, ص 282 و ;283 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1205, 1206, 1213.
154. ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 142, 145, ;148 بخارى, پيشين, ج 4, ص 99, 116, ;130 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 41.
155. ابن هشام, پيشين, ص 217 تا ;223 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 115, 126, 292.
156. ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 126 و 127.
157. همان, ص 131 و 132.
158. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1213 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 157 و ;158 بخارى, پيشين, ج 4, ص 243.
159. ابن هشام, پيشين, ص 231 و 232.
160. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1250, ;1256 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 185 و ;186 بخارى, پيشين, ص 245, 246, 256, 258 و ج 5, ص 43.
161. ابن هشام, پيشين, ص 417.
162. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1273.
163. واقدى, پيشين, ص ;10 ابن سيدالناس, ج 1, ص 229.
164. ابن هشام, پيشين, ص 393 و 494.
165. همان, ص 591.
166. ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 221, 236.
167. همان, ص 239.
168. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1291 به بعد; الاغانى, ج 4, ص 170.
169. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1212.
170. همان ص 43, 45, 46, 50 و نسخه خطى, ص 52, 53, 56, 57, ;131 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1322 و 1323.
171. واقدى, پيشين, ص 62, 82 و نسخه خطى, ص 101.
172. همان, ص 89, 109 ـ 111 و نسخه خطى, ص 107 و 108.
173. همان, ص 142 و نسخه خطى, ص 159 و 160.
174. همان, ص 144 و 145 و نسخه خطى, ص 162.
175. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1378 و 1379.
176. واقدى, پيشين, ص 151.
177. الانفال (8) آيه 58.
178. واقدى, پيشين, ص 139 ـ 141 و نسخه خطى, ص 156 ـ ;158 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1360.
179. واقدى, پيشين, ص 143 و نسخه خطى, 124.
180. واقدى, پيشين, ص 159.
181. واقدى, نسخه خطى, ص ;185 طبرى, پيشين, ج 1, ص 1384 به بعد; ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 2 به بعد.
182. واقدى, پيشين, ص 164 ـ 168 و نسخه خطى, ص 185 و 186.
183. ابن هشام, پيشين, ص 591.
184. واقدى, پيشين, ص 184 و 185 و نسخه خطى, ص ;208 طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1406 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 11, 12, 5.
185. واقدى, پيشين, ص 185 و 186 و نسخه خطى, ص ;219 طبرى, ج 1, ص 1406 و 1407.
186. واقدى, پيشين, ص 212.
187. ابن هشام, پيشين, ص ;576 واقدى, پيشين, ص ;239 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 21.
188. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1451 بلاذرى, فتوح البلدان, ص 18 ـ ;21 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 48, 50 ,;51 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 158 به بعد و 331 ـ ;332 يحيى بنآدم, الخراج, (بى جا, بى نا, بى تا) ص 33.
189. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1462 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 387 به بعد ـ ابن سيدالناس, ص 58 به بعد.
190. طبرى, ج 1, ص 1473, واقدى (نسخه خطى), ص 421 ـ 424.
191. واقدى, پيشين, ص 431, 432, 436 ـ طبرى, ج 1, ص 1475 ـ 1476.
192. طبرى, ج 1, ص ;1485 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 68.
193. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 283.
194. ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 74.
195. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 480 و 481.
196. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1517 به بعد; ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 387 به بعد; بخارى, پيشين, ج 5, ص 54 ـ 56.
197. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص ;508 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 105 و 106.
198. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1529 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص ;113 ابن هشام, پيشين, ج 3, ص 322.
199. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1531 ـ ;1537 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص ;115 واقدى, نسخه خطى, ص 519, 529, ;530 ابن هشام, پيشين, ج 3, ص 324 و 325.
200. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1549 و ;1550 ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 740 ـ ;749 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 115, ;119 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 565, 570, 572, ;573 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 121 و 122.
201. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص ;779 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 634 ـ ;657 بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;27 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 136 ـ 137.
202. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1575.
203. ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص ;138 بلاذرى, پيشين, ص ;59 ابن هشام, پيشين, ج 4, ص 25.
204. غزوه القضيه, واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 670 به بعد. زهرى در شمار راويان آن است. سريه ابى العوجإ السلمى, پيشين, ص 680. اين دو سريه در سال هفتم هجرى اتفاق افتاد و سريه اى نيز به ((ذات الطلإ)) اعزام شد. (سال هشتم هجرى); ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 120.
205. ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 747 ـ 749.
206. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1620 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 120.
207. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 731.
208. طبرى, ج 1, ص 1628 ـ ابن هشام, ج 2, ص 810 ـ بخارى, صحيح, ج 5, ص 90, ـ واقدى, نسخه خطى, تاريخ فتح را ذكر مى كند. ص 818.
209. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1565 و ;1566 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 766, 795 و بنگريد به ص 565 و 566.
210. ابن هشام; پيشين, ج 2, ص ;844 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 818 و ;819 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 191 و 192.
211. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1661 و ;1662 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 826 و ;829 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص191.
212. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 869 و 870.
213. بخارى, پيشين, ج 4, ص 99, 101, 104, 105.
214. ابن هشام, پيشين, ج2, ص ;798 ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 218.
215. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 68.
216. همان, ص 59.
217. همان, ص 63.
218. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1739.
219. همان, ص 1565 و ;1566 بخارى, پيشين, ج 4, ص 2 ـ 4.
220. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1572.
221. ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 79.
222. ابن سيدالناس, پيشين, ج 2, ص 244 و 245.
223. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 896 ـ 903.
224. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1776 بخارى, پيشين, ج 5, ص 17.
225. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1788 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص ;30 بخارى, پيشين, ج 4, ص 162.
226. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 1001 ـ 1005 به بعد.
227. همان, ص 1025.
228. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1800, 1809 و ;1810 ابن سيدالناس, ج 2, ص 336 و ;337 بخارى, ج4, ص 45 ـ 50 و ج 5, ص 137, 139, 141.
229. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1813 ابن هشام, ج 2, ص 1010.
230. طبرى, ج 1, صص 1814, 1834, ;1835 بخارى, التاريخ الكبير, ج 1, ق 1, ص 8 .
231. طبرى, ج 1, ص ;1831 ابن هشام, ج 4, ص ;306 صحيح, ج 4, ص 163.
232. طبرى, ج 1, ص 1116.
233. بنگريد به صفحه هاى قبل همين مقاله.
234. ابن كثير, پيشين, ج 9, ص ;343 ذهبى,ZDMG 1890 , ص 431.
235. ذهبى, پيشين, ص 72. اين سخن را از زهرى نقل كرده است: ((پيروى از سنت موجب نجات است )). مقايسه كنيد با ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 79. زهرى مى گويد: ((خداوند با چيزى برتر از علم عبادت نشده است)).
236. دانش بياموزيد تا بر قوم خويش سرورى كنيد. اين سخن هم به عروه و هم به زهرى نسبت داده شده است. ر.ك: بخارى, التاريخ الكبير, ج 1, ص ;32 ذهبى, پيشين, ص 45.
237. عمروبن دينار مى گويد: ((در نقل حديث دقيق تر و با امانت تر از زهرى نديده ام)). ر.ك: ذهبى,ZDMG 1890, ص 431.
238. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1517 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 96.
239. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص156, 157, 562, ;570 ابن سيدالناس, پيشين, ج2, ص96 به بعد و 121.
240. واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 562 ـ 570 و 572 ـ ;573 ابن سيدالناس, پيشين, ج 1, ص 222.
241. طبرى, پيشين, ج 1, ص ;1473 واقدى, پيشين, نسخه خطى, ص 421 و 422.
242. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1594.
243. ابن هشام, پيشين, ج 2, ص 894 درباره ((ذات انواط)).
244. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1154, 1360, 1485.
245. ذهبى, پيشين, ص 73 مى گويد: ((زهرى صحبت مى كند و مى گويد شعرها و احاديث را بگوييد, چون نفس ها متنفر و گوش ها ملول و خسته شدند)).
246. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1565 و 1566.
247. همان, ص 1014.
248. همان, ص 1145.
249. ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 331 و 332.
250. ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص ;88 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص ;342 ابونعيم, حليه الاوليإ, ج 3, ص 362. در صفوه الصفوه آمده است كه ((و اگر از پيامبران و اهل كتاب سخن بگويد, مى گويم سخنش خوب نيست مگر اين...)).
251. طبرى, پيشين, ج 1, ص 112, 200, 201, 292. به نظر مى رسد اين گونه اخبار, جز در مغازى زهرى نبوده است.
252. واقدى, پيشين, ص 94 و نسخه خطى, ص 569 و ;570 طبرى, ج1, ص1652 و 1653.
253. ذهبى, پيشين, ص ;73 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 343.
254. الاغانى, ج 4, ص 49.
;ZDMGXLIV 1890 p. 343 .255 ابو نعيم, پيشين, ج 3, ص ;361 ابن هشام, پيشين, ج 1, ص 8 ـ ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص 78 مى گويد: ((واگر از باديه نشينان و از انساب سخن بگويد, مى گويم سخنش خوب نيست مگر اين...)).
256. الاغانى, ج 19, ص 59.
257. مصعب بن عبدالله زبيرى, نسب قريش, ن. ليقى پروفنسال, (قاهره, دارالمعارف, 1953) ص 3.
258. ذهبى, پيشين, ص68. قره بن عبدالرحمان گفته است: ((زهرى جز كتاب نسب قومش كتاب ديگرى ندارد)).
259. طبرى, پيشين, ج 1, ص 1820 ـ ;1824 ابن هشام, پيشين,[ چاپ وستفلد], ص 673 ـ 676. درباره شدت تإثر ناشى از رحلت پيامبر(ص) بنگريد به طبرى, پيشين, ج 1, ص 1816 و 1817.
260. طبرى, پيشين, ج 1, ص 2142, 2143, 1828, 1829.
261. همان, ص 1825 ـ 1827 و درباره وفات ابوبكر, ص 2128.
262. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 650 به بعد و 455.
263. بلاذرى, انساب الاشراف, ج 5, ص 21.
264. طبرى, پيشين, ج 1, ص 2731, 2757, 2758, 2798.
265. ابن النديم, فهرست, ص 24.
266. بلاذرى, فتوح البلدان, ص ;462 انساب الاشراف, ج 5, ص 25.
267. بلاذرى, انساب الاشراف, ج 5, ص 26 ـ 27, 38 ـ 39, 88 ـ 89.
268. همان, ص 26, 67 به بعد و 89.
269. همان, ص 62, 67 ـ 69.
270. همان, ص 26, 88 ـ 90.
271. همان, ص 62, 67 ـ 70, 85, 91, ;97 طبرى, پيشين, ج 1, ص 2871, 305, 312.
272. بلاذرى, انساب الاشراف, ج 5, ص 69 ـ 71, 91 ـ 92.
273. طبرى, پيشين, ج 1, ص 3069, 3102, 3103, 3185, 3187.
274. همان, ص 3241, 3242, 3341, 3342, 3390 ـ 3392.
275. همان, ص 1, 5 ـ 7.
276. همان, ج 2, ص 149.
277. همان, ج 2, ص 1269.
278. بلاذرى, فتوح البلدان, ص 19 ـ 20, 59, 68,80, 384.
279. ذهبى, پيشين, ص 72. گلدزيهر, مطالعات اسلامى,Muh - Studien (بى جا, بى نا, بى تا) ج 2, ص 35 ـ 38, 40 فاقد دقت لازم است.
280. يعقوبى, تاريخ اليعقوبى, ن. هوتسما, جزءان, (نجف, مكتبه المرتضويه, 1358) ج 2, ص 311.
281. ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 340 و ;341 ذهبى, پيشين, ص ;70 ابن قتيبه, المعارف, ص 239 كه اضافه مى كند عبدالملك بنا به درخواست زهرى براى او مقررى تعيين كرد. بنگريد به: ابن سعد, پيشين, ج 7, ص ;157 ابن قتيبه, پيشين, ص 228.
282. بلاذرى, انساب الاشراف,[ چاپ الوارت], ص 163.
283. بخارى, تاريخ كبير, ج 4, ص 93.
284. ذهبى, پيشين, ص ;70 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 341 و ;342 ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص 79.
285. ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص ;78 ابن عبدالحكم, فتوح مصر و اخبارها,[ چاپ نورى], ص 104.
286. ذهبى, پيشين, ص 70 و ;71 ابن كثير, پيشين, ج 2, ص 342.
287. ابو نعيم, پيشين, ج 3, ص 361.
288. نور (24), آيه 11.
289. ذهبى, پيشين, ص 72.
290. يافعى, مرآه الجنان, ج 1, ص ;261 ابن قتيبه, المعارف, ص 260 و 261.
291. ذهبى, پيشين, ص;72 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص ;344 ابونعيم, پيشين, ج3, ص 361 ـ 363.
292. ذهبى, پيشين, ص ;69 ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 341 و در حليه الاوليإ, ج 3, ص 363 آمده است: ((نمى خواستيم از زهرى حديث بنويسيم تا اين كه هشام زهرى را وادار كرد, و او براى فرزندان هشام اقدام به نوشتن حديث كرد و ديگران نيز حديث را نوشتند)). زهرى گفته است: ((نوشتن را دوست نداشتيم تا اين كه سلطان ما را بدان واداشت و من نيز خوش نداشتم كه مردم را محروم سازم)).
293. بنگريد به همين مقاله.
294. ذهبى, پيشين, ص 72 و 73.
295. ابن كثير, پيشين, ج 9, ص 344.
296. ذهبى, پيشين, ص 69 و 70.
297. ابن جوزى, پيشين, ج 2, ص ;78 ابونعيم, پيشين, ج 3, ص 260.