تاريخ‏نگارى اسلامى در دو قرن اول هجرى‏

معصومه فرشچى(*)

جنبش فرهنگى تاريخ‏نگارى اسلامى همواره تحت تأثير عوامل مختلف قرار گرفته است كه بخشى از آنها ريشه در نيازهاى حيات اجتماعى و بخشى ديگر نيز از سطوح پيشرفت جامعه‏ى انسانى متأثر شده‏اند. در اين مقاله به برخى عوامل مؤثر بر اين بخش و ويژگى‏هاى آن توجه شده و به تناسب بحثى درباره‏ى مكاتب تاريخ‏نگارى مدينه و عراق طرح شده است.

واژه‏هاى كليدى: تاريخ‏نگارى اسلامى، روايات تاريخى، مكتب مدينه، مكتب عراق.

مقدمه‏

استمرار و تداوم تاريخى در جامعه‏ى نوپاى مسلمين، معلول عواملى چند بود. از آن‏جا كه ظهور تفكر نوين در هر جامعه و در هر برهه‏اى از زمان، به تناسب عمق و بينش آن انديشه، تبعات بسيارى در زمينه‏هاى سياسى، اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى دارد، بديهى است كه طرح انديشه‏ى اسلامى نيز با آن وسعت و جهان‏شمولى كه كل مجموعه‏ى هستى و اجزايش را در بر مى‏گرفت، تحول و دگرگونى بنيادى در ساختار انديشه‏ى مادى و معنوى جامعه‏ى عرب ايجاد نمود.
قرآن خود انديشه و تفكر تاريخى را طرح و توجه را به آن معطوف ساخت، اما اين حركت در گام‏هاى اوليه‏ى خود از انسجام و چهارچوب كاملى برخوردار نبود بلكه رشد فكرى اعراب و توجه به نيازهاى روزافزون و بروز مسائل و موارد جديد، خطوط اوليه‏ى گام‏هاى بعدى را ترسيم نمود. عنايت قرآن به تجارب و سرگذشت امم و نياز انسان به كسب معارف تاريخى براى راه‏يابى به اصول اساسى و صحيح زندگى، گرايش تاريخى را در ميان اعراب ايجاد نمود.
تداوم حيات دينى، ضرورتِ پرداختن به امور دينى و شرعى را گسترش مى‏داد؛ روشن نبودن شأن نزول آيات قرآن كه مصدر احكام بسيارى بود، نياز به تفسير داشت و شناخت سيره‏ى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و سپس صحابى، به عنوان رهبران دينى، براى حفظ و اشاعه‏ى سنت‏هاى ايشان كه قرآن او را به عنوان الگو و اسوه معرفى نمود، توانست مصدر و ميزان تشخيص بسيارى از مجهولات باشد؛ بنابراين گردآورى و تدوين احاديث پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم از سويى و توجه به مغازى و سيره از سوى ديگر، اين نياز را پاسخ‏گو بود.
از سوى ديگر تشكيلات حكومتى پى ريزى شده توسط خلفا، مانند هر ساختار سياسى ديگر ابعاد بى‏شمارى را دربر مى‏گرفت؛ جنگ‏هاى ردّه ايام امروز را به ايام پيشين پيوند مى‏داد؛ بازگشت افكار جاهلى پس از رحلت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم با بروز منازعات قومى و قبيله‏اى و به تبع آن، دسته‏بندى‏هاى سياسى نمودى تازه يافت و توجه و اهتمام به انساب نيز على‏رغم مبارزه‏ى اسلام با تفاخرات قومى، با پرداخت حقوق بر اساس قوم و نسب در زمان خليفه‏ى دوم، رواج يافت، اما اين بار با عنايتى خاص و گسترده؛ بدين مفهوم كه علاوه بر مسائل قبيله‏اى، اهميت سياسى در امر حكومت ايجاد نمود. پيامدهاى اين امر، حركت‏هاى شعوبى و موالى را شدت بخشيد و از سوى ديگر حفظ و ثبت نسب را براى اعراب ضرورى مى‏ساخت.
با آن كه اسلام معيار و ميزان برترى را تقوا مى‏دانست، سياست‏هاى اعمال شده‏ى حكومت، قوم‏گرايى و، مشخصاً، برترى عنصر عرب بر ساير مسلمين را ترويج مى‏داد؛ بنابراين حاكميت سياسى عرب با اعمال تدابيرى نوين در نظم و نسق بخشيدن به امور داخلى، ساير ابعاد جامعه را متأثر ساخت، چنان‏كه تبعات آن نه تنها ايجاد يك جامعه‏ى طبقاتى و بافت ناهمگون اجتماعى، بلكه بازتوليد تفاخرات قومى و تلاش‏هايى نه چندان علمى براى حفظ انساب بود و هنگامى كه اين تلاش‏ها با فعاليت‏هاى خلفا براى حفظ قدرت همسويى يافت، تشويق ايشان را در عنايت و اهتمام به اين مقولات در پى داشت.
ظهور اسلام و پذيرش انديشه‏ى دينى در ميان اعراب، تبعاتى فراتر از جامعه‏ى درون‏گراى عرب باديه‏نشين را نيز در مى‏نورديد. اسلام اعراب را از يك‏سونگرى به عالم جدا ساخته و شعبات فكرى آنان را در عرصه‏هاى مختلف جهت داد؛ اما باور جديد جامعه از خود، معلولى ثانويه را در خود پروراند و آن، نوعِ نگرش اقوام همجوار و چگونگى ايجاد ارتباط با چنين تشكيلات منسجم دينى بود.
تشكيل اولين حكومت اسلامى در جهان سبب برهم خوردن توازن و معادلات سياسى - تاريخى ملل و قدرت‏هاى بزرگ آن روز، يعنى امپراتورى ايران و روم شد. تمامى اين تغييرات در ساير فتوحات بزرگ، نياز به ثبت وقايع، توصيف و تحليل داشت.
آشنايى با ساير جوامع و تأثير دوسويه‏ى فرهنگ‏ها بر يكديگر، و گرايشات علمى در اندوختن معارف گوناگون در بلند مدت از ديگر پيامدهاى اين جريان محسوب مى‏شد.
بدين‏گونه، عوامل گوناگون در فواصل زمانى مختلف، منجر به ثبت وقايع و حوادث، مغازى، سيره پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و در نهايت قالبى براى تاريخ‏نگارى شد.

ويژگى‏هاى تاريخ‏نگارى اسلامى‏

تاريخ‏نگارى در ميان اعراب با ظهور اسلام مفهوم عينى يافت. در آغاز توجه و اهتمام به حديث با بينش و هدف تاريخى همراه نبود، بلكه انگيزه‏هايى ناشى از شرايط حاكم و نياز جامعه به ثبت و ضبط احاديث نبوى، خصوصاً حل و فصل مشكلات فقهى، توجه به حديث را ضرورى مى‏ساخت، اما در كنار احاديث، ذكر وقايع و حوادث، كه با نقل اخبار صورت مى‏پذيرفت، به گونه‏اى ميراث تاريخى عرب پيش از اسلام محسوب مى‏شد.
شيوه‏ى انتقال اخبار و احاديث به صورت شفاهى بود. مشخصه‏ى اين روش، ذكر روايات مختلف در مورد يك حادثه يا يك خبر تاريخى به صورت ناهماهنگ و بدون اتصال بود. بنابراين، افراد با اطلاعات و آگاهى‏هاى مختلف به نقل اخبار و احاديث مى‏پرداختند، چنان‏كه عقيل‏بن ابى‏طالب در مسجد مدينه حلقه‏ى درس داشت و به نقل انساب، ايام و مثالب قريش مى‏پرداخت.(1)
اما آنچه حايز اهميت است اين‏كه، اين شفاهيات و روايات در مقولات مختلف از چه زمانى صورت مدون به خود گرفته است؛ نظرياتى در اين خصوص ارائه شده كه بررسى اين آرا، ره‏نمونى است در جهت دست‏يابى به يك نتيجه‏ى منطقى.
غزالى(2) آغاز تدوين را بعد از 120 هجرى مى‏داند كه از صحابه كسى باقى نمانده و اكثر تابعين نيز از دنيا رفته بودند. ذهبى(3) شروع تدوين علوم عربى، از جمله حديث، فقه، تفسير و... را سال 143 هجرى دانسته است. نظر دوم اين مفهوم را القا مى‏كند كه روايات از آغاز نوشته مى‏شده است. از جمله هواداران اين نظر هورووتيز(4) مى‏باشد. به عقيده‏ى وى ثبت وقايع و اهتمام به سيره و مغازى از عصر تابعين آغاز شده است.
در يك ديد كلى و با توجه به نظريات ارائه شده، به نظر مى‏رسد تدوين در چند مرحله صورت گرفته باشد؛ بدين گونه كه ابتدا يك شهود از شاهدان عينى از راه شنيدن (سماع) خبرى را كسب مى‏نمود، بديهى است كه اطلاعات و يافته‏هاى جديد را بايد به گونه‏اى محفوظ داشت. اين مرحله از كار طبعاً به وسيله‏ى ثبت، اما مرحله‏ى بعدى نقل و انتقال معلومات از طريق روايى و شفاهى صورت مى‏گرفته است.
ذكر اين نكته ضرورى است كه اشتياق براى كسب احاديث جديد - به سبب ترغيب و تشويق اسلام براى تعلم و تعليم - از سويى و تشتت فكرى عقيدتى جامعه به دليل پيچيده‏تر شدن روابط اجتماعى و سياسى كه زمينه را براى تحريف و دخل و تصرف در اخبار و احاديث ايجاد مى‏كرد، از سوى ديگر، به اين امر منجر شد كه بسيارى از مشتاقان اين رشته براى شنيدن روايات از شخص موثّق به مسافرت‏هاى طولانى بپردازند و اين مسئله خود سبب تعويق و تأخير در امر كتابت مى‏شد.
اين مسئله از نظر ديگرى نيز قابل توجه است و آن، جريان منع تدوين حديث مى‏باشد. روند اين حركت، بر فعاليت‏هاى دينى - علمى جامعه تأثير گذاشت كه يكى از آنها معوق ماندن تدوين حديث از سوى اهل سنت بود؛ چنان كه ابن‏حجر(5) نيز معتقد است منع تدوين حديث مانعى در جهت تدوين كتب حديثى شده است؛ اما پيامد ديگر اين جريان كه نوعى تحول در نقل روايات است، توجه به اسناد اخبار و احاديث مى‏باشد. به اعتقاد هوروويتز، اهتمام و گرايش به ذكر سلسله سند از پيامدهاى بروز تنش‏هاى سياسى، عقيدتى، يعنى تحريف و جعل اخبار و احاديث بود؛ اما سزگين(6)توجه به اسناد را دال بر وجود متون مكتوب مى‏داند و مؤيد اين گفتار تدوين انساب توسط جبيربن مطعم، عقيل‏بن ابيطالب و مخرمةبن‏نوفل(7) به فرمان خليفه‏ى دوم مى‏باشد و نيز عبداللَّه‏بن عباس(8) كه شنيده‏هاى خود را بر لوحى كه همواره با خود داشت، ضبط مى‏نمود.
در طى قرن اول هجرى اهتمام خلفاى اموى به معارف تاريخى سبب شد تا به ثبت روايات شفاهى توجه بيش‏ترى شود؛ چنان كه معاويه چون خبرى در مورد يمن از عبيدبن‏شريه(9) شنيد، فرمان داد تا آن را ثبت نمايند؛ بنابراين منافع شخصى و گرايش‏هاى سياسى - دينى نيز مى‏توانست انگيزه‏اى قومى در ثبت و نگارش ايجاد نمايد.
با اين همه، على‏رغم شيوع اخبار تاريخى، تاريخ‏نگارى هنوز يك حركت فكرى منسجم محسوب نمى‏شد، بلكه محدثان و راويان، اخبار پراكنده را نقل و ثبت مى‏كردند.
در اواخر قرن اول هجرى، فعاليت‏هاى اهل حديث حاكى از روش نوين در توجه به احاديث تاريخى بود بدين ترتيب كه خطوط كلى و چهارچوب اوليه‏ى سيره‏نگارى(10) در اين دوره مشخص شد. از سوى ديگر تحولات روزافزون و دگرگونى فكرى - فرهنگى، محدثان و اخباريان را متوجه مسائلى عميق‏تر نمود و آن كسب خبر از منابع مختلف بود. گردآورى اخبار در طول زمان مبدل به تك‏نگارى‏هايى(11) شد كه بيش‏تر در عراق رواج داشت. به اين ترتيب اخبار پراكنده تحت عناوين خاص به موضوعى واحد مى‏پرداخت؛ ضمن اين كه تدوين خلاصه و يك بعدى اين آثار، مانع از انتقال وقايع و حوادث گوناگونى چون: جمل، صفين، نهروان، شورا و... به خوانندگان نبود.
در ادامه‏ى اين روند، بيان حوادث و روايات تاريخى به مرحله‏اى رسيد كه ديگر، مورخ يا احاديث مختلف را هم‏زمان با هم از يك خبر نقل نمى‏كرد، بلكه يك روايت واحد را از منابع مختلف مورد توجه قرار مى‏داد.(12)
از اين پس تاريخ‏نگارى شكلى اصولى به خود مى‏گيرد كه ناشى از اهميت به عامل زمان و توجه به تسلسل در بيان وقايع است. آثارى كه با اين شيوه و از تلفيق اخبار و احاديث مدون مى‏شد، سال‏شمارى(13) نام داشت كه صورت پيشرفته‏تر آن وقايع‏نگارى(14)بود.
ثبات سياسى و يكپارچگى خلافت، وحدت فرهنگى علمى را نيز به دنبال داشت؛ چنان‏كه با ظهور عباسيان، بغداد، مركز خلافت ايشان، به عنوان قطب فرهنگى مطرح گرديد و فعاليت‏هاى تدوين در ساير مناطق، از جمله مدينه، دمشق، بصره و كوفه را تحت‏الشعاع خود قرار داد. آثار مدون اين دوره تواريخ عمومى(15) نام گرفتند كه تاريخ را از آغاز آفرينش به صورت كلى به اسلام مى‏رساندند؛ اما اين‏كه اين شيوه در تاريخ‏نگارى اسلامى از آثار ايرانى - سريانى الهام گرفته است يا خير، روزنتال(16) معتقد است به دليل عدم وجود مستندات قانع كننده، هيچ يك از آنها را در بروز و شكل‏گيرى اين شيوه نمى‏توان دخيل دانست؛ چنان كه هيثم‏بن عدى(17) (207ق) در اواخر قرن دوم يا اوايل قرن سوم هجرى تاريخ وقايع‏نگارى خودش را تاريخ على السنين ناميد؛ و سزگين(18) معتقد است زهرى اين شيوه را در پيش گرفته بود و ابن اسحاق و موسى‏بن عقبه نيز همين روش را رعايت مى‏كردند.
از ديگر سو به نظر مى‏رسد توجه به برخى مقولات و يا شاخه‏هاى فرعى بر اساس نوعى نگرش خالق اثر صورت پذيرفته باشد؛ از جمله تاريخ‏نگارى دودمانى(19) به بيان وقايع يك سلسله‏ى فرمان‏روايى، ظهور قدرت، حوادث مهم، لشكركشى‏هاى نظامى، ولادت‏ها و... مى‏پرداخت كه هم مى‏توانست به سفارش صاحب قدرت، القاى اطلاعات خاص به مخاطبين باشد و يا تمايلات و گرايش‏هاى سياسى نويسنده يا خالق اثر.
روزنتال(20) عنايت به اين مقوله را متأثر از تاريخ‏نگارى ايرانى مى‏داند؛ چرا كه توجه به دستگاه حكومت و اخلاق پادشاهان همواره در بين ايرانيان از اهميت خاصى برخوردار بود. الدورى(21) آن را نشأت يافته از سيرت‏هاى امراى عرب مى‏داند، ولى از آن‏جا كه اولين آثار شناخته شده در اين زمينه كتاب‏هاى الملوك و اخبار الماضين و ملوك حمير و اخبارهم متعلق به عبيدبن شريه و وهب‏بن منبه(22) مى‏باشد و اينان نيز مدت‏ها در يمن مى‏زيستند، كه زمانى زير نفوذ و سلطه‏ى ايران قرار داشت، مى‏توان پذيرفت كه تاريخ‏نگارى در ميان اعراب در اين شاخه، از تاريخ‏نگارى ايرانى تأثير پذيرفته است.
تدوين تاريخى بر حسب شرح‏حال نويسى و طبقات(23) نيز در قرن سوم هجرى وجود داشت. به نظر مى‏رسد اين شيوه با هدف تاريخ‏نگارى صورت نپذيرفته، چرا كه در ظاهر گردآورى و ضبط اطلاعات علمى - فرهنگى را مد نظر داشته است؛ با اين حال، داراى اطلاعات و مطالب تاريخى بود.
نتيجه‏ى دقت نظر بر راويان و شرح حال و سرگذشت ايشان، شكل‏گيرى طبقات بود كه طبقات ابن سعد از قديمى‏ترين آنهاست و موضوع آن شركت در جنگ بدر است؛ بنابراين، اهميت علوم دينى در تدوين طبقات واقعيتى انكارناپذير است، در عين اين كه اخبار تاريخى ذكر شده در اين‏گونه آثار سبب مى‏شد تا آن را گونه‏اى از تاريخ‏نگارى به شمار آوريم.
تبارشناسى(24) نيز گونه‏اى ديگر از شيوه‏هاى تدوين تاريخى محسوب مى‏شود. با آن كه تفاخرات قومى و قبيله‏اى از خصوصيات عرب دوره‏ى جاهلى بود، پس از ظهور اسلام هم‏چنان مورد توجه قرار داشت؛ چنان كه خليفه‏ى دوم در تصميم‏گيرى‏هاى حكومتى به صورت رسمى به آن توجه داشت و با توجه به سابقه‏ى دشمنى و منازعات قبيله‏اى قريش به خصوص تيره‏ى بنى‏اميه و بنى‏هاشم در امر خلافت، رويكرد ويژه به انساب، زمينه‏ى رشد اين شاخه را ايجاد كرد.
اين شاخه نيز به تناسب اهميتش مورد سوء استفاده قرار مى‏گرفت و رگه‏هايى از تحريف به منظور دست‏يابى به اهداف شخصى و حكومتى در آن به چشم مى‏خورد؛ چنان كه منابع اهل سنت در مورد شرحبيل‏بن سعد ذكر نموده‏اند، شرحبيل‏بن سعد مدنى مولى انصارى(25) از اصحاب على‏بن حسين در مورد مغازى، كشته شدگان و شهداى بدر اولى و ثانى و كسانى كه در آن شركت داشتند از آگاهى كافى برخوردار بود. در واقع گروهى كه اطلاعات او را براى خود مفيد نمى‏دانستند او را به خلاف‏گويى متهم مى‏كردند؛ چون صاحبان قدرت كه بر نقل حديث و روايات نظارت داشتند، اخبار او را مطعون جلوه مى‏دادند؛ از اين‏رو اكثر علماى اهل تسنن(26) وى را تضعيف كرده، اخبار او را تأييد نمى‏كردند.
نسب‏شناسان با انگيزه‏هاى گوناگون، از جمله حفظ اشرافيت قبيله، مفاخرات قومى در نزاع‏هاى سياسى و... اطلاعات مختلفى را در مورد شخصيت‏ها و قبايل ارائه مى‏دادند. يكپارچگى و ثبات سياسى نيز اين امكان را براى فعاليت فرهنگى نسابان ايجاد كرد كه نه تنها به گردآورى اطلاعات و عرضه‏ى اخبار در مورد يك قبيله‏ى خاص بپردازند بلكه با اشاعه‏ى اخبار در سطح قبايل اين رشته را وسعت بخشند.
روزنتال معتقد است پيش از اسلام نيز به روابط نسبى به شكل شجره‏نامه(27) پرداخته مى‏شد، چنان‏كه وليدبن يزيد ديوان روابط نسبى و اخبار و احاديث(28) را گرد آورده بود. در هر صورت انساب در دوره‏ى اسلامى جاى نسبتاً مهمى را به خود اختصاص داده بود، چنان‏كه در قرن دوم و سوم نيز افرادى، از جمله ابواليقظان، به اين كار مى‏پرداختند.(29) تأليفات تاريخ‏نگارى نيز در اين دوره از مضامين گوناگونى تركيب شده بود كه با توجه به فهرست ابن نديم عبارت بودند از: سيره و مغازى، حوادث و وقايع تاريخ صدر اسلام تا عهد تاريخ‏نگاران اول، اخبار جاهليت، خصوصاً انساب، ايام العرب و روايات ادبى، توجه به اخبار يمن و حيره، تاريخ اديان گذشته و انبياى آنها، اخبار اهل فارس و پادشاهان ايشان، برخى از احوالات و تاريخ روم و ساير ملل چون هند و چين. البته همه‏ى اين شاخه‏ها در يك برهه از زمان شكل نگرفت، بلكه در طول زمان و به ضرورت به هر يك پرداخته شد.

مكتب تاريخ‏نگارى مدنى‏

تغيير و تحولات ناشى از ظهور و گسترش تعاليم اسلام در فرهنگ عمومى جزيرة العرب مقوله‏اى گسترده است. دگرگونى‏هاى فكرى با ابعاد بى‏شمار آن، اعراب را با دنيايى از تعابير جديد آشنا ساخت؛ پلى كه جاهليت را به عصر جديدْ متصل و در عين حال از ساير ملل همجوار متمايز مى‏نمود. اين جهش فكرى و فرهنگىِ جامعه، صفاتى مختص خود ايجاد كرد و آن را از نسلى به نسل ديگر منتقل ساخت. فرهنگى حامل شعر، ايّام‏العرب و انساب، حركت جديدى را در دوره‏ى انتقال آغاز كرد. در اين دوره قرآن و به تبع آن سنت و حديث پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم محور توجه قرار گرفت. اين توجه در دو نكته اساسى تمركز يافت: شأن نزول آيات و تفسير اشارات تاريخىِ قرآن به امم پيشين و نيز ثبت و حفظ آنچه متعلق به پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى‏شد.
از سوى ديگر، تشكيلات حكومتى در عهد خليفه‏ى دوم نظام اجتماعى را به سمت نوعى روابط اجتماعى سوق داد كه فضل و برترى بازگشتى به سوى قبيله و نسب داشت؛ و نيز جنگ‏هاى رده و فتوحات يادمانى بود در توجه و پيوند به ايّام‏العرب. توجه به سرفصل‏هاى جديد در ساختار اجتماعى و روابط حاكم بر آن، ثبت فتوحات، انساب و اخبار را ضرورى مى‏ساخت. بديهى است تنوع اقوام و سرزمين‏هاى ايشان، شيوه‏ها و موضوعات گوناگون در امر تدوين و نقل شفاهيات را به دنبال داشت.
با توجه به اين نكات، مدينه به عنوان مركز حاكميت پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و خلفاى اوليه و مركز حديث و معارف اسلامى، مدرسه‏اى را پايه‏ريزى كرد كه اساس آن حفظ هر آن چيزى بود كه به نوعى ارتباط با رسول داشت. بصره و كوفه نيز به دليل تجمع قبايل عرب و غير عرب مركز مدرسه‏اى شد كه اخباريان در آن به انساب و اخبار اهتمام داشتند. انتقال خلافت به شام نيز موجب تأسيس و استقرار مكتب تاريخ‏نگارى شام در اين سامان شد كه به دليل نياز حكومت، گروهى از راويان و آگاهان به تاريخ در آن اسكان يافتند.
اهميت اين مدارس يكسان نبود، چنانچه مدرسه‏ى مدينه به لحاظ قدمت مهم‏تر از مدرسه‏ى عراق بود و مدرسه‏ى شام با روى كار آمدن عباسيان، در فرهنگ حاكم مستحيل شد.
چنان‏كه ذكر شد، مكتب تاريخ‏نگارى مدينه، به جهت قدمت و موضوع از اهميت ويژه‏اى برخوردار بود. آنچه سبب شد تا مدينه پس از كسب موقعيت حساس سياسى و مذهبى، از جهت علمى و فرهنگى نيز حركت جدى و نوينى را آغاز نمايد، وجود نسب پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و به تبع آن، اجتماع اوليه‏ى راويان حديث در آن‏جا بود.
به تدريج تحولات سياسى در ساختار حكومتى كه در ارتباط مستقيم با اعتقادات دينى بود، منشأ دگرگونى‏هايى شد كه تأثير خود را بر جريان علمى نمايان ساخت. پس از رحلت رسول‏اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم ضرورت قانون‏گذارى و تنظيم حيات اجتماعى، اهتمام به نگاشتن گفتار و افعال ايشان را ايجاب مى‏نمود؛ از سوى ديگر، صحابى به دلايل مختلف، از جمله همراهى و شركت در غزوات، از منزلت و شأن اجتماعى بالايى برخوردار بودند. اين موقعيت نه تنها، جايگاه آنها را در امر حكومت، بلكه جايگاه ويژه آنها را از جهت نقل احاديث مستحكم مى‏ساخت؛ چنان‏كه در مورد عبداللَّه‏بن عباس(30) ذكر شده كه او به نقل مقولات مختلفى، از جمله حديث، شعر، ايام العرب و... اشتغال داشته و شاگردانى نيز تربيت كرده بود كه از روايات و احاديث او استفاده مى‏نمودند و در كار خود از آنها بهره مى‏گرفتند؛ از جمله عروةبن زبير، محمدبن كعب قرظى، سعيدبن مسيب و... و از اخباريانى كه در زمينه‏ى اخبار و سيره از روايات او استفاده كردند، از ابن ابى خيثمه و ابن سائب كلبى نام برده شده است.(31)
بدين‏گونه مكتب تاريخ‏نگارى مدينه در كنار ساير مكاتب و مدارس، از جمله فقه، تفسير، حديث و... در حلقه‏هاى درسى حديثى شكل گرفت. عنوان مكتب حديث بر اين مدرسه نيز ناشى از همين امر بود؛ و مسلماً شروع اين حركت، با هدف تاريخ‏نگارى همراه نبود، بلكه در ابتدا فقط نقل حديث صورت مى‏گرفت، ولى گذشت زمان محدثان را متوجه احاديثى نمود كه حاوى اخبار و مطالب تاريخى بودند و مغازى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم اولين مقوله‏اى بود كه مورد عنايت قرار گرفت. عوامل اجتماعى، به خصوص در دوره‏ى خليفه‏ى اول و دوم، جنگ‏هاى رده و سپس فتوحات، بازنگرى و بررسى غزوات را ايجاب مى‏نمود؛ بنابراين اولين روايات تاريخى كه چهارچوب ابتدايى مكتب تاريخ‏نگارى مدينه را پى‏ريزى نمود،شامل مغازى(32) بود. بدين‏ترتيب، عنايت و اعتماد كامل بر حديث و روايت مشخصه‏ى بارز اين مكتب بود، چنان كه تمام توجه زهرى معطوف به حديث و ثبت و ضبط آنها مى‏شد.(33)
نكته‏ى قابل توجه اين كه با گذشت زمان، مغازى ديگر تنها اخبار جنگ نبود، بلكه شامل مطالب و وقايعى ديگر از دوران زندگى پيامبر نيز مى‏شد. اين معنا از خلال روايات به جاى مانده از اين دوران از نمايندگان اين مكتب از جمله عروةبن زبير(34) استفاده مى‏شود كه روايات وى از طريق ابن اسحاق، واقدى و طبرى به نسل‏هاى بعدى انتقال يافته بود. مغازى او رواياتى در مورد آغاز وحى، برخى غزوات و نيز دوره‏ى خلفاى راشدين، جنگ‏هاى رده و فتوحات شام و ايران را در بر مى‏گرفت.(35)
در ادامه‏ى اين حركت رخدادهاى زندگانى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم و وقايع صدر اسلام مورد توجه قرار گرفت، بدون اين كه تا پايان قرن اول هجرى شاهد كاربرد لفظ سيره در اين‏گونه آثار باشيم.
خصوصيت ديگر تاريخ‏نگارى مدينه، كاربرد شعر و توجه به ادب بود؛ چنان‏كه عروةبن زبير(36) و زهرى(37) هر دو از اين شيوه در بيان مطالب خود سود جسته بودند.
تا پايان قرن اول هجرى تحولاتى در مكتب تاريخ‏نگارى مدنى صورت گرفت كه از جمله‏ى آن‏ها كاربرد اسناد در نقل و كتابت احاديث و روايات بود. به تبع تحولات و دگرگونى‏هايى كه در اين برهه از تاريخ در امر خلافت و حكومت رخ داد، تشتت عقيدتى - فكرىِ حاكم بر جامعه، راه را براى دخل و تصرف و جعل بسيارى از اخبار و روايات باز نمود. عنايت به همين مسئله، گذشته از در نظر گرفتن شيوه‏ى ارائه‏ى حديث از سوى اهل حديث و محدثان، رجوع به اسناد و توجه به سلسله راويان را ضرورى مى‏ساخت؛ به اين ترتيب كه تا پايان قرن اول هجرى ارائه‏ى اسناد اهميت يافت. چنان‏كه عروة(38) نيز سند برخى از روايات و احاديثش را ذكر نموده بود.
اما نكته‏اى اساسى كه در بررسى دگرگونى‏هاى عارض بر تاريخ‏نگارى حاصل مى‏شود اين است كه مورخ و يا حتى محدث از قيودات زمانى و مكانى و گرايش‏ها و تمايلات شخصى خود به دور نبود، بلكه روايات شفاهى و يا كتبى آنها، با در نظر گرفتن ملاحظاتى چند، متأثر از شرايط حاكم بر جامعه انتقال مى‏يافت. در هر صورت، آنچه كه هنوز تحول و تطور تاريخى را در قرن اول هجرى تداوم مى‏بخشيد، تدريس مغازى و توجه به حديث و گردآورى آن بود. تدريس مغازى تجربيات و دانسته‏هاى استادان اين رشته را از طريق شاگردان و فن‏آموختگان به دوره‏هاى بعدى منتقل مى‏ساخت. پايان قرن اول هجرى نه تنها مواجه بود با توجه و عنايت به اسناد، بلكه سيره، و خطوط كلى نگارش آن نيز در همين زمان مشخص شد.
بدين ترتيب مراحل زندگانى پيامبر و وقايع تاريخ اسلام مقوله‏اى بود كه محدثان و مورخان اين دوره به آن مى‏پرداختند؛ اما اين نوآورى و دگرگونى در ساختار مكتب مدينه با نام زهرى همراه بود. وى از شاگردان عروةبن زبير، ابان‏بن عثمان و سعيدبن مسيب(39) بود و اهميت كار او در اين بود كه بنيادهاى استوارى را در روش تدوين پايه‏ريزى كرد.
هر چند وى در مغازى به روايات عروة متكى بود، اين امر مانع از اين نشد كه از روايات ديگر راويان سود نجويد. در همين رابطه ذهبى(40) از ابى‏الزناد نقل كرده كه با زهرى در بلاد مى‏گشتيم و از علما پرس و جو مى‏كرديم؛ زهرى الواحى داشت كه هر چه مى‏شنيد بر روى آن مى‏نوشت. اين حركت خود آغازى بود در به كارگيرى روشى جديد در كسب روايات گوناگون در جهت نگرش و بينشى وسيع نسبت به وقايع و خارج شدن از جزئى‏نگرى؛ چنان‏كه تأثير آن را در آثار مورخان بعدى از جمله واقدى(41) نيز مى‏بينيم كه به گفته‏ى خود وى در مورد غزوات از تك‏تك فرزندان صحابه و... پرسش و تحقيقات به عمل آورده بود.
مغازى زهرى(42) كه در طى آن خطوط كلى سيره‏نگارى لحاظ شده است، شامل تمام مراحل زندگى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم مى‏شد. با اين اوصاف شكل كامل سيره در قرن دوم هجرى در سيره‏ى ابن اسحاق نمايان شد وى علاوه بر توجه زيادى كه در اثر خود به روايات زهرى(43) داشت، در بيان تاريخ قبل از اسلام و مسئله‏ى آفرينش و انبيا از آثار يهودى و وهب بن منبه استفاده نموده بود؛(44) اما اين‏گونه به نظر مى‏رسد كه به كارگيرى اين روش در مكتب تاريخ‏نگارى مدينه جا باز نكرده باشد؛ چرا كه واقدى با پيروى از اسلوب‏هاى مدنى، به اخبار پيش از اسلام توجهى نكرد و تمام همّ خود را در سيره و مغازى گذاشت،(45) با اين تفاوت كه اثر او از نظم بيش‏ترى نسبت به ابن اسحاق برخوردار بود.
نكته‏ى قابل توجه در مكتبِ مدنى كاربرد قصص، داستان‏ها و اسرائيليات در خلال روايات و احاديث تاريخى اين دوره است كه در آثار به جاى مانده از قرن دوم از جمله سيره‏ى ابن‏اسحاق به خوبى ديده مى‏شود؛ به خصوص در بحث‏هاى مربوط به تاريخ قبل از اسلام و آفرينش؛ اما ظهور اين مسئله به دوران خلافت عمر برمى‏گردد؛ به اين ترتيب كه براى اولين بار تميم الدارى،(46) مسيحى مسلمان شده با اجازه‏ى عمر به نقل قصه مى‏پردازد و اين آغازى بود براى ادامه‏ى اين حركت از سوى كعب الاحبار،(47) يهودى مسلمان شده‏ى يمنى. آشنايى اعراب با اسرائيليات تنها از طريق مهاجرين يمن نبود، بلكه حضور يهوديان در مناطقى، از جمله يثرب، زمينه‏ى اين توجه را فراهم نموده بود.
وهب‏بن منبه از نمايندگان اين مكتب از جمله كسانى بود كه به اسرائيليات و قصص مى‏پرداخت. او از كتب اولين و اخبار امم و قصص آگاهى داشت؛ به همين جهت نيز برخى او را اخبارى و اهل قصص دانسته‏اند.(48) وى در كار تاريخ‏نگارى به شروع خلقت و قصص انبيا پرداخته است و برخى از رواياتِ او را، طبرى، ابن اسحاق و ابن قتيبه دينورى در كتاب‏هاى خود ذكر كرده‏اند.
ورود عنصر قصه در تاريخ، مبالغه، خيال و اوهام را در پى داشت. اين قصه‏ها اگر تعصبات قومى و گروهى را نيز در برمى‏داشت، ادامه‏ى سنت‏هاى پيش از اسلام محسوب مى‏شد. نقل روايات جعلى و داستان‏گونه و كاربرد آن در آثار مورخان، آنها را تا حد زيادى زير سؤال مى‏برد و گرايش ايشان در اعتماد و استفاده از اين گونه روايات، باب انتقاد را به روى آنها مى‏گشايد؛ بدين ترتيب سنت‏هاى عربى جاهلى و اسرائيلى تأثير به سزايى در تدوين آثار مدنى داشت.
علاوه بر اين، وهب‏بن منبه داراى كتابى در مغازى بوده كه حاجى خليفه(49) به آن اشاره نموده است و شايد اين آن چيزى است كه او را با مكتب مغازى متصل و مرتبط مى‏ساخت. البته اين نكته هنوز كاملاً به اثبات نرسيده است و به همين جهت نيز گروهى او را در زمره‏ى اهل حديث نياورده و برخى ديگر او را از تدوين‏كنندگان مغازى در يمن دانسته‏اند.(50)
بدين ترتيب مشخص شد كه چگونه عنايت به حديث و نقل آن در حلقه‏هاى درسى، موجب اهتمام به مغازى و سيره‏ى پيامبرصلى الله عليه وآله وسلم و سپس پايه‏ريزى تاريخ اسلام تا پايان قرن اول هجرى گرديد. تحول و دگرگونى فرهنگى، منجر به تدوين احاديث و به عبارتى روايات تاريخى شد. از اين ديدگاه تدوين حديث، بخشى از تاريخ‏نگارى است و از ديدگاهى ديگر تلاش و اهتمام در اين شاخه، اولين مكتب تاريخ‏نگارى را بنيان نهاد.

مكتب تاريخ‏نگارى عراق‏

ديگر مكتب تاريخ‏نگارى، هم‏زمان با تاريخ‏نگارى مدنى، مكتبِ عراقى بود كه تحت شرايطى خاص در منطقه‏ى عراق شكل گرفت. از آن‏جا كه ظهور و بروز شاخصه‏هاى تمدنى در هر سرزمين معلول علت‏هاى بى‏شمارى است، سرزمين عراق نيز از اين زاويه مورد بررسى قرار مى‏گيرد.
منطقه‏ى عراق، سرزمينى نسبتاً خوش آب و هوا و مورد توجه برخى از قبايل عرب براى سكونت بود؛ چنان‏كه قبل از اين نيز تمدن‏هاى كهن در اين ناحيه فراز و فرودى را پشت سر گذاشته بودند. از آن‏جا كه قبل از ظهور اسلام نيز مدت‏ها تحت سيطره‏ى ايران بود، بافت جمعيتى عراق، تركيبى مختلط داشت؛ سريانى‏ها و يونانى‏ها با آداب فرهنگى خود، و ايرانيان و موالى با رسومات قومى خود در كنار اعراب باديه‏نشين هم‏زيستى يافته بودند.
پس از ظهور اسلام، عمر دو شهر كوفه و بصره را در اين سرزمين به خاطر موقعيت خاص جغرافيايى و براى بهره‏گيرى در فتوحات نظامى تأسيس كرد. به اين ترتيب گروه‏هاى نظامى با خاستگاه‏هاى قبيله‏اى در اين دو شهر نظامى اسكان يافتند. اجراى اين سياست در مدت زمانى نه چندان طولانى، استقرار قبايل ديگر را به دنبال داشت؛ در نتيجه ترسيم خطوطى جديد از تركيب جمعيتى با بافت قبيله‏اى، ساختار اجتماعى قومى و قبيله‏اى را حاكم ساخت.
از سوى ديگر كشته شدن عثمان، خليفه‏ى سوم، بروز جنگ جمل بر سر خلافت و خون‏خواهى عثمان و تبديل كوفه به مركز خلافت در دوران على عليه السلام، فرايندى بود كه نه تنها بر اهميت موقعيت سياسى عراق مى‏افزود، بلكه تنش‏هاى عقيدتى، فكرىِ ناشى از آن، جو عمومى را متأثر از خود مى‏ساخت؛ اما بافت اجتماعى ناهمگون و حضور موالى در تركيب جمعيتى اعراب، زمانى كه با سياست‏هاى قوم‏گرايانه‏ى امويان در برترى دادن به عنصر عرب تراز مى‏شود، بروز افكار و تشكيل جريان‏هاى شعوبى‏گرى را در تقابل و رويارويى با خود ضرورى مى‏سازد. شكل‏گيرى بسيارى از آثار با رنگ و بوى شعوبى و ضد شعوبى در اين دوران، مؤيد همين گفتار است. منازعات قبيله‏اى نيز كه در سايه‏ى گرايش‏هاى سياسى - مذهبى اينك مجالى براى بروز دوباره مى‏يافت، آثارى را در همين رابطه شكل داد.(51)
بدين ترتيب بديهى بود كه سنت‏هاى قبيله‏اى حاكم بر روابط اجتماعى، فرهنگى همسان و همگون با خود را ايجاد نمايد. در ابتدا تاريخ قبيله را شئونات و علايق قبيله‏اى(52) رقم مى‏زد. قصص ايام و روايات انساب، بر فرهنگ عمومى تأثير مى‏گذاشت و از طريق شعر و خطابه استمرار مى‏يافت. راويان شعر، بزرگان و ريش‏سفيدان قبيله، اخبار را بدون توجه به سند آن‏ها، در مجالس و محافل خود نقل مى‏نمودند.
تشكيل حكومت اسلامى، ايجاد شعور و آگاهى تاريخى از طريق تعاليم اسلامى و به تبع آن دگرگونى‏هايى ساختارى در جامعه‏ى عرب، فرايندى بود كه رُوات قبيله‏اى را به مورخين اوليه تبديل نمود. در سايه اين تحول ايام قديم مستقيماً با ايام جديد ارتباط مى‏يافت. توسعه‏ى فرهنگى، توجه به كتابت و علم‏آموزى را افزون نمود به نحوى كه تا پايان قرن اول هجرى راويان اخبار، دانسته‏هاى خود را در انساب و كردار قبايل به صورت مكتوب حفظ مى‏نمودند. بدين ترتيب برخى از اين آثار، به دست راويان، شعرا و... در دوران بعد رسيد؛ چنان كه حمادالروايه(53) داراى كتاب‏هايى محتوى اطلاعاتى از قريش و ثقيف بود.
مكتب عراق با بهره‏گيرى از توان فكرى اخباريان و تاريخ‏نگاران اوليه، همراه با تحولات سياسى - اجتماعى، تغييراتى را در بافت تاريخ‏نگارى خود شاهد بود. بدين ترتيب كه جنگ‏هاى رده و فتوحات مورد توجه قرار گرفت و تك‏نگارى‏هايى را توسط اخباريان شكل داد كه هر يك مبين جرياناتى در سطح جامعه و يا دستگاه خلافت بود. از جمله‏ى اين تك‏نگارى‏ها، جنگ‏هاى رده، فتوح، شورى، فتنه، جمل، صفين و... را مى‏توان نام برد. توجه به عناوين و موضوعات اين تك‏نگارى‏ها، روندى رو به رشد را در تاريخ‏نگارى عراق مشخص مى‏كند. بدين‏گونه كه مورخ فضايى بازتر از قبيله را در نظر گرفته، قبيله و حتى سرزمينش را جزئى از امت واحد اسلامى محسوب مى‏داشت(54) و علايق و حساسيت‏هاى او نيز، محدوده‏اى وسيع‏تر را شامل مى‏شد.
مركزيت كوفه در دوران خلافت حضرت على عليه السلام و تبديل بصره به صحنه‏ى نبرد در درگيرى‏هاى خلافت، موضوعى بود كه بسيارى از اخباريان را به خود مشغول داشت؛ بدين ترتيب ديگر فقط مسئله‏ى قبيله در نظر نبود، بلكه حكومت واحد و امت اسلامى مطرح مى‏شد. چنان كه سيف‏بن عمر جنگ‏هاى رده را به فتوح متصل و ارتباطى بين اين دو ايجاد مى‏كند.(55) ابومخنف(56) نيز آثارى در زمينه‏ى رده، فتوح عراق، جمل، نهروان و... به جاى گذاشت.
حاكميت امويان بر جامعه‏ى اسلامى و تبليغ افكارى چون مشيت الهى و تقديرگرايى به نحو محسوس و چشم‏گيرى در آثار اين دوره انعكاس مى‏يابد كه توجه به اين آثار نه تنها مؤيد اين نظر، بلكه نمايانگر گرايش‏هاى مذهبى و عقايد سياسى اخباريان نيز مى‏باشد؛ چنان‏كه عوانةبن حكم(57) گرايش‏هاى اموى و عثمانى خود را در خلال اخبار و رواياتش ذكر كرده، و ابومخنف بر تمايلات شيعى و قبيله‏اى(58) و سيف‏بن عمر نيز بر نقش تميم پافشارى دارد؛(59) گرايش‏هاى شيعى نصربن مزاحم نيز در آثارش مشهود است.(60)
به نظر مى‏رسد اخباريان ابتدا از گزارش‏ها و اخبار قبيله‏اى و ايالتى خود بهره مى‏بردند و گاهى نيز براى تكميل روايات خود از احاديث ساير ايالات سود مى‏جستند؛ چنان‏كه ابومخنف از احاديث قبايل ازد، نمير، محارب و تميم استفاده كرده، اسناد وى درباره‏ى صفين و واقعه‏ى مسلم‏بن عقيل و كربلا كوفى بود كه با احاديث علوى، مدنى و... تقويت مى‏شد.
اخباريان نيز، هم چون اهل حديث، از اسناد رسمى (نامه‏ها و پيمان‏ها) بهره گرفته، تا حدودى به كار نقد احاديث مى‏پرداختند. كاربرد شعر در آثار اخباريان، از جمله نصربن مزاحم،(61) حاكى از توجه و عنايت آنان به ايام پيشين بود. اهتمام و توجه اهل حديث به ذكر اسناد، در سبك و سياق اخباريان تأثير گذاشت. ابتدا كاربرد اين شيوه با نوعى آزادى عمل و يا حتى تسامح همراه بود؛ چنان‏كه سلسله‏ى اسناد، زنجيره‏اى منقطع داشت، در مواردى فقط نام اولين راوى ذكر و يا از عباراتى چون: از اشياخ، از مروى و غيره استفاده مى‏شد.(62) كاربرد اين شيوه نشان‏دهنده‏ى گرايش و تمايل اخباريان براى تكميل اسناد بود.
از سوى ديگر نسّابان با انگيزه‏هاى قبيله‏اى خود آثارى را به جاى گذاشتند كه به مطالعات تاريخى كمك بسيارى نمود. آن چه تداوم فرهنگى در اين زمينه را ايجاب مى‏نمود، نه تنها تمايلات قبيله‏اى، بلكه مقابله‏ى موالى و مخالفت شعوبيان نيز بود. به موازات توسعه و تكامل فعاليت‏هاى تاريخ‏نگارى مطالعات انساب نيز گسترده شد. آن‏جا كه اخبار و روايات در سطح قبيله بود، انسابِ مختص قوم و قبيله نقل و ضبط مى‏شد؛ ولى در قرن دوم با فعاليت نسابانى چون محمدبن سائب كلبى و ابواليقظان،(63) كه از احاديث قبايل ديگر نيز استفاده مى‏نمودند، اين شاخه را توسعه داده و تكميل نمودند. در مجموع مدرسه‏ى عراق اختصاص به اخبار، ايام عرب و انساب داشت.
آغاز قرن سوم، هم‏زمان بود با ظهور مورخينى چون يعقوبى (284ق)، بلاذرى (279ق)، دينورى (282ق) و... كه تاريخ در نزد اينان مفهومى كلى يافت. عقايد آنها در خلق آثار خود وحدت تجربه‏ى امت و نيز تاريخ عمومى(64) بود. آنان با انگيزه‏هايى متفاوت و با استفاده از احاديث مدنى و روايات اخباريان، تاريخ‏نگارى را در مسيرى ديگر هدايت و پايه‏ريزى كردند. اين تفكر را سفرهاى مختلف براى كسب دانش و احاديث ساير مناطق تقويت مى‏كرد. تلفيق روايات مدنى و عراقى نه تنها تزايد عنايت به آثار گذشتگان را در بر داشت، بلكه ديدگاه نقادانه را نسبت به مدونات پيشين تقويت مى‏نمود.
بدين ترتيب تاريخ‏نگارى اسلامى با به‏كارگيرى روش‏ها و شيوه‏هاى نوين، همگام با تحولات سياسى - فرهنگى حياتى ديگر يافت؛ به نوعى كه مورخين اين دوره اغلب كسانى بودند كه به نحوى با دستگاه خلافت ارتباط داشتند و يا حتى جزو مأمورين دولتى محسوب مى‏شدند و در دستگاه به تعليم و تربيت فرزندان خلفا اشتغال داشتند؛ بنابراين، ناگزير از در نظر گرفتن برخى ملاحظات در بازگويى حقايق بودند؛ به طور مثال، يعقوبى على‏رغم گرايش‏هاى شيعى مشهور به كاتب و اخبارى(65) است كه اشاره به شغل دبيرى وى در دربار عباسى و مورخ بودن او دارد و نيز بلاذرى كه از نديمان متوكل عباسى و سپس مستعين بود؛ بنابراين، طبيعى است كه در قبال عبّاسيان تساهل و تسامح بورزد.

منابع:

- آژند، يعقوب، تاريخ‏نگارى در اسلام(تهران، نشر گستره، 1361).
- ابن خلكان،شمس‏الدين احمد، وفيات الاعيان،(بيروت، دارالثقافه،بى تا) ج 6.
- ابن سعد، الطبقات الكبرى، (بيروت،دار بيروت،1405)ج 3.
- ابن عبدالبر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب،(بيروت، دارالسجيل،1412) ج 1.
- ابن نديم،محمدبن اسحاق، الفهرست، تحقيق رضا تجدد(بى جا،بى نا، بى تا).
- اصفهانى،ابونعيم، حلية الاولياء و طبقات الاصفيا،(بيروت، دارالكتب العربيه،1387) ج 3.
- الدورى،عبدالعزيز، بحث فى نشأة علم التاريخ عندالعرب(بيروت، مطبعه الكاثوليكيه، بى تا).
- امين،احمد، فجر الاسلام(بيروت، دارالكتب العربى،1975).
- بغداى،خطيب، تاريخ بغداد او مدينة السلام، (مدينه، المكتبة السلفيه، بى تا)ج 3.
- حاجى خليفه، كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون،(بيروت، دارالفكر، 1410)ج 2.
- حجتى ، محمدباقر، سيرى در سيره نويسى و مرورى بر آثار و احوال پاره‏اى از سيره نويسان(1371).
- حموى،ياقوت، معجم الادباء، (بى جا، دارالفكر، 1400)ج 10.
- ذهبى،ابوعبداللَّه شمس‏الدين محمد، تذكرة الحفاظ،(بى جا، داراحياءالتراث العربى،بى تا) ج 1.
- رازى، الجرح و التعديل،(بيروت، دارالكتب العلميه، 1408) ج 4.
- روزنتال، فرانتس، تاريخ تاريخ‏نگارى در اسلام، ترجمه‏ى اسداللَّه آزاد،(مشهد، موسسه چاپ و انتشارات آستان قدس رضوى، 1366) ج 1.
- سزگين،فؤاد، تاريخ التراث العربى،(قم، مكتبة آيةاللَّه مرعشى نجفى،1412) ج 1.
- سيرت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، ترجمه و انشاى رفيع الدين اسحاق‏بن محمد همدانى، قاضى ابرقوه، ج 1(تهران، خوارزمى، بى تا).
- عسقلانى،ابن‏حجر، الاصابه فى تمييز الصحابه،(بى جا، دار احياء التراث العربى،1328) ج 2.
- غزالى،ابى حامد محمدبن محمد، احياء علوم الدين،(بيروت، دارالكتب العلميه، بى تا) ج 1.
- مصطفى،شاكر، التاريخ العربى و المورخون،(بيروت دارالعلم للملايين،1983) ج 1.
- منقرى،نصربن مزاحم، پيكار صفين، ترجمه‏ى پرويز اتابكى(تهران، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى، 1370).
 

پى‏نوشت‏ها:
*) كارشناس ارشد تاريخ اسلام - دانشگاه الزهرا(س) .
1. ابن‏حجر عسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه...، ج 2، ص 494.
2. ابى حامد محمدبن محمد غزالى، احياء علوم الدين...، ج 1، ص 79.
3. شاكر مصطفى، التاريخ العربى و المورخون، ج 1، ص 92.
4. فؤاد سزگين، تاريخ التراث العربى، ج 1، جزء 2، ص 6.
5. شاكر مصطفى، ج 1، ص 92.
6. فؤاد سزگين، ج 1، جزء2، ص 6.
7. ابن سعد، الطبقات الكبرى، ج 3، ص 295.
8. ابن سعد، همان،ج 2، ص 371.
9. محمدبن اسحاق ابن نديم، الفهرست، تحقيق رضا تجدد، ص 102.
10. عبدالعزيز الدورى، بحث فى نشأة علم التاريخ عندالعرب، ص 81 و 119.
11. فرانتس روزنتال، تاريخِ تاريخ‏نگارى در اسلام، ترجمه‏ى اسداللَّه آزاد، ج 1، ص 85.
12. يعقوب آژند، تاريخ‏نگارى در اسلام، ص 16؛ الدورى، همان، ص 94.
13. روزنتال،همان، ج 1، ص 86.
14. همان.
15. آژند، همان، ص 21.
16. روزنتال،همان، ج 1، ص 90 - 98.
17. ابن نديم،همان، ص 112.
18. فؤاد سزگين، همان، ج 1، جزء 2، ص 25.
19. روزنتال، همان، ج 1، ص 104.
20. همان، ص 106.
21. الدورى،همان، ص 47.
22. ابن نديم،همان،ص 102.
23. روزنتال،همان، ج 1، ص 111.
24.همان.
25. محمدباقر صحبتى، سيرى در سيره نويسى و مرورى بر آثار و احوال پاره‏اى از سيره نويسان، ص 98.
26. رازى، الجرح و التعديل، ج 4، ص 399.
27. روزنتال،همان، ج 1، ص 115 - 116.
28. ابن نديم،همان، ص 103.
29. همان، ص 107.
30. ابن سعد،همان، ج 2، ص 368.
31. شاكر مصطفى،همان، ج 1، ص 151.
32. الدورى،همان، ص 61.
33. همان، ص 93.
34. همان، ص 64 به بعد.
35. حاجى خليفه، كشف الظنون عن اسامى الكتب و الفنون، ج 2، ص 1747؛ الدورى، همان، ص 22.
36. الدورى، همان، ص 75.
37. ابونعيم اصفهانى، حلية الاولياء و طبقات الاصفيا، ج 3، ص 369 - 370
38. الدورى،همان، ص 22 و 74.
39. همان، ص 78.
40. ابوعبداللَّه شمس‏الدين محمد ذهبى، تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 109.
41. خطيب بغداى، تاريخ بغداد او مدينة السلام...، ج 3، ص 6.
42. حاجى خليفه،همان، ج 2، ص 1747.
43. آژند،همان، ص 16.
44. شاكر مصطفى،همان، ج 1، ص 160؛ الدورى،همان، ص 28.
45. خطيب بغدادى،همان، ج 3، ص 5.
46. ابن عبدالبر، الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ج 1، ص 184؛ احمد امين، فجر الاسلام، ص 158.
47. ذهبى،همان، ج 1، ص 52.
48. شمس‏الدين احمد ابن خلكان، وفيات الاعيان...، ج 6، ص 35؛ ياقوت حموى، معجم الادبا، ج 10، جزء 19، ص 259.
49. حاجى خليفه، همان، ج 2، ص 1747.
50. سيرت رسول اللَّه صلى الله عليه وآله وسلم، ترجمه و انشاى رفيع الدين اسحاق‏بن محمد همدانى، قاضى ابرقوه، ج 1، ص 20.
51. ابن نديم،همان، ص 86، 112، 118.
52. الدورى،همان، ص 118.
53. همان، ص 120.
54. همان، ص 112.
55. همان، ص 112.
56. ابن نديم،همان، ص 105.
57. همان، ص 103.
58. الدورى، همان، ص 123.
59. همان، ص 123.
60. ياقوت حموى،همان، ج 10، جزء 19، ص 125.
61. نصربن مزاحم منقرى، پيكار صفين، ترجمه‏ى پرويز اتابكى.
62. الدورى،همان، ص 125.
63. ابن نديم،همان، ص 107، 108.
64. الدورى،همان، ص 128.
65. شاكر مصطفى،همان، ج 1، ص 249.

 

فصلنامه تاريخ اسلام ـ شماره   13  - بهار 82