نظریه اتصال دولت صفویه با دولت صاحب الزمان علیه السلام به ضميمه رساله شرح حديث دولتنا في آخر الزمان
رسول جعفريان

منبع :
http://www.historylib.com

مهدویت یکی از باورهای رسمی مسلمانان است که هر چند، هر کدام در چگونگی آن با یکدیگر اختلاف نظر دارند، اما در اصل آن متفق هستند. این باوری است که ریشه در ادیان الهی دارد و امیدی است که نور ایمان و اعتماد را در قلوب مؤمنان استوار می‌سازد. مهدویت راه فراروی بشر را تعریف کرده و ارزشهای مثبت را به او می‌شناساند و ایده‌آل قابل تحقق را به وی وعده می‌دهد. کلیت آن با این آیت قرآنی تعریف می‌شود که بقیة الله خیر لکم ان کنتم مؤمنین، چنان که با آیت دیگر قرآنی ان الارض یرثها عبادی الصالحون اساس آن استوار می‌گردد.

در کنار آن اصل، استفاده از باور مهدویت برای توجیه مشروعیت حکومت‌ها، از روشهای بسیار باسابقه در تاریخ ادبیات دینی است. در دنیای اسلام، این که عباسیان القابی چون سفاح و منصور و مهدی و هادی و رشید و مأمون را انتخاب کردند، بر اساس آن بود که این القاب به عنوان القابی برای مهدی موعود بکار رفته بود و آنان قصد سوء استفاده از آن را داشتند. در برابر، نگاهی به مقاتل الطالبیین و منابع مشابه، نشان می‌دهد که در جریان قیام های علوی نیز فراوان از این امر استفاده شد. در میان شیعیان امامی نیز این ماجرا رسوخ یافت، چنان که مروری بر فرق الشیعه نوبختی و المقالات و الفرق اشعری می‌تواند ما را با گستره وسیع استفاده از این مسأله برای جذب مردم آشنا کند، این که چگونه کسانی با طرح ادعای مهدویت در باره برخی از امامان، تلاش کردند مسیر تشیع امامی را تغییر دهند.

در حاشیه مسأله مهدویت بود که از قرن دوم دانشی به نام ملاحم و فتن یا علائم آخر الزمان شکل گرفت و به دلیل استفاده های سیاسی که از آن می‌شد، هر روز افزوده‌های ساختگی بر آنچه اساسی داشت، اضافه می‌شد. کتاب ملاحم و فتن نعیم بن حماد (م 229) یکی از قدیم ترین نمونه‌ها و ساختگی‌ترین آنهاست که بارها چاپ شده، و متن چاپی از اینترنت قابل دانلود است. این کتاب همیشه مورد استفاده فرصت طلبان و ساده لوحان بوده و هست.. بعدها مدل‌های دیگری از این قبیل کتابها نیز نوشته شد.

تاریخ مهدویت‌های دروغین در تاریخ به قدری زیاد است که شمارش آنها از همه مناطق دنیای اسلام از شرق و غرب اسلامی کار بسیار دشواری است. این امر تا به امروز وجود دارد و حتی در این اواخر شاهد بودیم که در جریان حمله امریکا به عراق، چندین نفر در آن نواحی با ادعای مهدویت یا باب شوریدند (مانند جند السماء) و هنوز هم برخی به کارهای خود ادامه می‌دهند.

در موارد زیادی این جریان با مقاومت علما و مراجع و سیاستمداران اصیل روبرو شد و از میان رفت، فعالیت های امیر کبیر بود که باعث نابودی موقت بابیت گردید. اما مواردی بوده که بانیان آن با جذب توده های ساده دل، توانستند مشکلاتی را ایجاد کند. پیدایش بابیت و بهائیت که تا به امروز مشکله ای برای جهان اسلام شده است، از همین مجرا بوده است.

دقیقا روشن نیست که در پی چه زمینه‌هایی، در چند دهه اخیر، تبلیغات در این زمینه توسعه یافته است. شاید یک عامل انکارها و تردیدهایی که روشنفکران در باب مهدویت داشتند و عده‌ای را برآن داشت تا در این زمینه دست به روشنگری زده و آثاری بنویسند. پیش از آن هم در قرن سیزدهم، و ادامه فعالیت های بهائیان عده‌ای را برانگیخت تا در این باره مطالب بیشتری بگویند و بنویسند. در کنار آنها، روشهایی که برخی از مبلغان مذهبی در چند دهه گذشته در پیش گرفتند در توسعه آن نقش زیادی داشت که یکی از آنها پیدایش مهدیه‌ و مهدیه‌ها بود.

همه این فعالیت ها بر این پایه بود که در کنار اساس مهدویت به عنوان یک نظریه اسلامی و بویژه شیعی، فعالیت‌هایی پدید آید که بسا در انگیزه و انگیخته گرفتار لغزش بود و راه را برای خارج شدن از مسیر صحیح هموار می‌کرد.

اکنون چند سال است که با شدت و حدت بیشتری این مسائل دنبال می‌شود. حدود بیست سال پیش کتاب عصر الظهور در ایران انتشار یافت و یک تطبیق کلی میان انقلاب اسلامی با ظهور مهدی (ع) با تأکید بر عنصر ایرانی صورت گرفت. این آغاز کار بود. در پنج شش سال گذشته، شیب شتاب گونه این مسائل چندین برابر شده و چند صد عنوان کتاب در این باره چاپ شده است که بسیاری از آنها بدون نظر کارشناسی و صرفا مبتنی بر روایاتی است که نیاز به کاوش های جدی علمی دارد. [در کتابخانه تاریخ قم از موجودی 1091 عنوان کتاب در باره این موضوع، 470 عنوان از سال 84 به این طرف است]. نکته شگفت آن است که بر اثر رواج این آثار فضای تازه‌ای پدید ‌آمده است که برخی از سیاستمداران را نیز به هوس استفاده از آنها انداخته است.

نویسنده بر آن نیست که نظری در این باره بدهد، زیرا این کار نیاز به تحقیق و تتبع گسترده دارد. آنچه در اینجا ارائه می‌شود، مروری بر دیدگاه های مشابهی که کما بیش در تاریخ گذشته ما، به ویژه روزگار صفوی ـ که قرابت ها و مشابهت‌هایی هم با ما دارد ـ پدید آمده است.

تنها تأکید نویسنده این است که اظهار نظر در این حوزه های دینی، خیلی عوامانه شده و در واقع از دست مراجع دینی خارج شده است. این در حالی است که نوع این مطالب به ویژه علائم ظهور که غالب آنها با اشاره به رخداد خاصی از قیامهای معترضان در گوشه وکنار بلاد در مشرق و مغرب ساخته شده، و کلیدهایی است که با اندکی توجیه هر قفلی را به ظاهر باز می کند، باید با منطق پژوهشی خاص خود مورد ارزیابی قرار گیرد. تنها اگر بنا باشد نام شهر محل ظهور را از روایات و نقلهای برجای مانده درآوریم، باید حضرت حجت ـ سلام الله علیه ـ همزمان از دهها شهر ظهور کند! البته برای برخی همین هم نشانه جعل نخواهد بود، اما به هر عقل سلیم هم باید جایگاهی داشته باشد.

نظریه اتصال دولت صفوی به دولت مهدی (ع) به عنوان یک نظریه، با توجیهات مختلف در تمامی دوره صفوی یعنی طول دویست و سی سال به ویژه دوره اخیر آن مطرح بوده است.[1] نمونه‌هایی که در ادامه خواهد آمد، مطلبی است که تقریبا به ترتیب تاریخی بیان خواهیم کرد. این موارد نیاز به نقد کردن ندارد، زیرا همان طور که یک عالم شیعه در دوره زندیه ابراز کرده، تاریخ خود به خود باطل بودن آن را ثابت کرده است. بنابرین انگیزه مرور بر آنها صرفا برای عبرت و توجه کسانی است که این قبیل اظهار نظرها را بدون انگیزه‌های خاص و بیشتر با دلی ساده یا از روی ساده لوحی مطرح می‌کنند. آنان توجه داشته باشند که تأکید بر ظهور نزدیک، آن هم با اسم آوردن از اشخاص و افراد، چیزی شبیه همین مواردی است که در اینجا ملاحظه می کنند، نمونه‌هایی که با گذشت زمانی نه چندان دور که همه آبها از آسیاب افتاد، نتیجه‌ای جز وهن مذهب، نزد جوانان و خنده طعنه‌زنان نخواهد داشت.

 

اساسی ترین هدف توجیه مشروعیت سلطان برابر فقهاست

یک پرسش اساسی این است که بنیاد تئوریک این اظهار نظرها و نظریه‌ها از کجاست. باید اساس آن را در چارچوب مشروعیت و توجیه سلطنت صفوی دانست. شاید کمتر اثری مانند رساله در پادشاهی صفوی بتواند این نکته را به ما تفهیم کند که اساس این قبیل توجیهات، در برابر آنچه در فقه اصیل شیعی آمده و در آن اساس سلطنت مخدوش دانسته شده، بر این پایه است که سعی‌ می‌کند اطاعت از سلطان را واجب نشان دهد. در این باره، افزون بر استفاده از برخی از روایات که منبع غیر شیعی هم دارند، از این قبیل تطبیق ها و توجیهات استفاده شایانی شده است. برای نمونه رساله‌ای که در قرن هجری زمان شاه طهماسب به عنوان اربعین حدیث نوشته شده، مؤلف در همان مقدمه می‌گوید: من در میان اخبار، احادیثی یافتم که دلالت بر وجوب دعا و اطاعت از هذه الدولة الناطقة اللامعة دارد. آن وقت این روایت را از انس بن مالک از رسول الله (ص)‌ نقل می‌کند که فرمود: طاعة السلطان واجبة، و من ترک طاعة السلطان فقد ترک طاعه الله و دخل فی نهیه، سپس چند حدیث دیگر هم نقل کرده است.[2] اما این امر در اثبات مشروعیت کافی نبود. به همین جهت، از راه های دیگری هم استفاده شد که از آن جمله، تطبیق برخی از روایات بر ظهور دولت صفوی بود.

آنچه مهم است این که این امر، چندان جدی گرفته نشد. دلیل آن هم این بود که فقها، تا آنجایی که در چهارچوب فقه حرکت می‌کردند، برای این قبیل احتمالات ارزشی قائل نبودند. به عکس، این قبیل تطبیقها، کار عالمان اخباری بود که چندان در بند صحت و سقم احادیث نبودند و زمانی نیز که گرایش اخباری آنان نیرومند شد، از این که مدعی شوند همه اخبار درست است، ابائی نداشتند. بنابرین یک بار دیگر، جریان اخباری، تلاش کرد تا ابزاری برای توجیه سلطنت صفوی شود که از نظر فقها، اساس و پایه‌ای نمی‌توانست داشته باشد. فقها غالبا تعبیر سلطان العادل را هم به امام معصوم برگردانده و در این باره تصریح داشتند.[3]

 

بالا گرفتن مباحث مربوط به رجعت و علائم ظهور در اواخر دوره صفوی

برای القای تصور مشروعیت دولت، احادیث علائم ظهور و رجعت، از ظرفیت مناسبی برای این کار برخوردار بود، زیرا امکان تطبیق‌ علائم ظهور با شرایط مختلف، به دلیل نشانه های متعدد و متفاوتی که در شماری از روایات آمده، زمینه این کار را فراهم می کرد. شواهد نشان می‌دهد که در اواخر دوره صفوی این مباحث اوج گرفت، هرچند از پیش از آن هم وجود داشت.

بر اساس آگاهی های موجود، در سه چهار دهه پایانی عصر صفوی، مباحث مربوط به رجعت و علائم آخرالزمان بالا گرفت. به طوری که آگاهیم شیخ حر عاملی (م 1104) در همین دوره کتابی در اثبات رجعت با عنوان الایقاظ من الهجعه نوشت. چندین کتاب دیگر از همین دوره را آقا بزرگ در ذریعه، (1/94 95، 513، 2/ 193 194) شناشانده است. شیخ حر کتابش را در رد بر  تفریج الکربه فی اثبات الرجعه ـ تقدیمی به شاه سلیمان ـ یاد کرده و گفته است که اثر یاد شده پر از مطالب غرایب مستبعد است که معلوم نیست نویسنده آنها را از کجا نقل کرده است. وی می‌افزاید که این کتاب سبب توقف برخی از شیعیان در قبول رجعت و انکار آن از اصل شده است![4]

این قبیل مطالب، برای توده‌های عادی مردم جذابیت داشت و میان آنان موج ایجاد می‌کرد. میرلوحی در مقدمه کفایة المهتدی به بالا گرفتن بحث از رجعت اشاره کرده و می‌نویسد: در این ایام شریفه بعضی از خواص و عوام شیعه از غیبت و رجعت آن شاه بارگاه امامت و خلافت ـ علیه السلام ـ سؤال نمودند و در مقام تحقیق بعضی از گفتگوهای حضرت افادت و افاضت منزلت صدر نشین صفه معلمی و مدرسی ملامحمد باقر بن ملامحمد تقی بن ملامجلسی درآمدند. چون ملای مذکور کتابی در رجعت قلمی ساخته‌اند و بسیاری از مردمان را به مناقره و مشاجره انداخته و جمعی از صلحای مؤمنین التماس داشتند بلکه حروف اقتراح بر رقاع الحاح می‌نگاشتند که این مستغرق بحر اضطراب، چند کلمه در این باب از مخزون خاطر فاتر با بطون سواد دفاتر به دستیاری خامه و خضاض بیاض رساند.

میرلوحی در ادامه روی رفتار عوام انگشت نهاده و ضمن اشاره به این که اقدام به نوشتن نقد برای او دشوار بوده، یکی از علل آن را، رفتار عوام در حمایت از شماری از اشخاص یاد کرده و این که محققان در چنین فضایی نمی‌توانند چیزی بنویسند. وقتی که عوام به آن طور موسری [ثروتمند] گرویده باشند، و از مثل این فقیر معسری به سبب حق گفتن رمیده باشند، مشکل می‌نماید که گفتار این بی مقدار را اعتبار باشد و التفات به تألیف این ضعیف کنند. 

وی سپس به این ادعای عرفا اشاره کرده که گفته‌اند: عوام به هر کس مایل شوند هر نادرستی که گوید و کند به آن قائل شوند، و از هر کس اعراض کنند هرچه گوید و کند برو اعتراض کنند. میرلوحی از دو نفر از فریبکاران عالم نما در اصفهان به نام‌های شیخ محمدعلی مشهدی و عبدالله متجنّن یاد می‌کند که نزد مردم این شهر افضل و اعبد و اعلم و ازهد از شیخ محمدعلی مذکور نبود؛ آن میلی که عوام به او کردند به کدام یک از فضلا و علما و زهاد و عباد عصر کرده بودند؟‌ وی می‌افزاید به رغم آن که مدار کار آن مخرّب دین بر افترا زدن بر خدا و مصطفی و ائمه معصومین بود‌ وجمعی کثیر از عدول مؤمنین و ثقات اهل دین، محضر در کفرش قلمی نمودند با این حال هیچ یک از عوام از او برنگشته بلکه رغبت ایشان به آن شیطان آدمیان، بعد از اتمام محضر، از حد گذشت. عوام را چه کار به اقوال علمای دین دار و محضر است؟ نظر ایشان بر قطار شتر و طویله اسب و استر است.[5]

داستان رجعت و علائم ظهور و ادعاهای تطبیق، نه تنها عوام بلکه خواص را هم شامل گردیده و دامن برخی از علمای بزرگ را هم گرفت. میرلوحی از داستان‌هایی که برخی از علما در این باره و این که صاحب الزمان ـ نعوذ بالله ـ در رکاب آنان قدم می‌زده، نقل کرده، و می‌نویسد: مردی بنّای اردستانی علیرضا نام از غایت تعصّب و جهل و نادانی می‌گفت که در وقتی که آخوند ملامحمد تقی از مکه مراجعت نمود، دو تن در رکابش می‌آمدند و از آخوند مسأله‌ها می‌پرسیدند. هرچند آخوند عنان می‌کشید و مبالغه می‌نمود که شما توقف نمایید یا پیش‌تر بروید که راضی به رکابداری نیستم، ایشان می گفتند که ما می‌خواهیم که این شرف حاصل کنیم و استدعا داریم که ما را از ادراک این سعادت محروم نسازی و در حلّ مسائل که بر ما مشکل است ما را بنوازی. بعد از آن که آخوند دید که به هیچ وجه دست از رکاب او بر نمی‌داند و رکابداری او را موجب افتخار می‌شمارند، از ایشان پرسید که شما کیستید؟ یکی از ایشان گفت: من حسین بن علی بن ابی طالبم و دیگری گفت که من صاحب الزمانم. ژاژخائی‌هایی عوام کالانعام در این باب بسیار است و افترای ایشان بر ایمه مصعومین بیشمار و ذکر همه آن موجب اطناب و اکثار و چون این کمترین به سبب غیرت دین خواست که علوّ درجه و سموّ مرتبه حضرت قائم خاتم الاصیاء را بر ایشان ظاهر سازد تا امام زمان را بشناسند و آن مزخرفات درهم نتراشند، عناد و عصیان افزودند و به افترا و بهتان زبان گشودند که آخوند، ما را ملاپشم الدین گفته و در این باب محضر تمام می‌کردند.[6] در ادامه مطالبی را که میرلوحی در باره رساله رجعت علامه مجلسی و تطبیق‌های وی در باره سلاطین صفوی آورده مرور خواهیم کرد.

بدین نکته باید توجه داشت که جدای از آن که نگره اخباری به طور عموم، تعقل و تأمل را تحت الشعاع قرار داد، برخی از علما، به رغم آن که در علم و دانش قوی بودند، گاه رگه‌های سادگی شگفتی داشتند که سبب لغزش آنان در سیاست و حیات سیاسی نیز می‌شد.

در اینجا مروری بر برخی از دیدگاه های مطرح شده در باره نظریه اتصال دولت صفوی به دولت قائم علیه السلام و مقدمه بودن دولت صفوی برای دوره ظهور خواهیم داشت. این اظهار نظرها با شدت و ضعف مطرح شده و آنها نیز که استدلالی هستند، به لحاظ استدلالی توجیهات مختلفی ارائه کرده اند.

در این باره، جدای از مواردی که به ترتیب تاریخی نقل خواهد شد، دو رساله هم ارائه شده است. یک رساله از یکی از نوادگان دختری میرداماد است که در داخل متن آمده و مهم تر از آن، رساله شرح حدیث دولتنا است که در پایان بحث به طور مستقل ارائه خواهد شد و توضیحاتی نیز در مقدمه آن خواهد آمد. این رساله در باره دولت طهماسب و طرح این نظریه است که دولت شاه طهماسب مقدمه ظهور دولت قائم است.

 

آراء در باره نظریه اتصال

1 . شرف الدین قاضی احمد قمی از مورخان دوره طهماسب [930 ـ 984] و اوائل عصر عباس اول [م 1038] می‌نویسد: هم درين سال [908] شاه جمجاه به واسطه گوشمال علاء الدوله ذو القدر متوجه ارزنجان گشتند و او را آلادانه نام نهادند، چون فصل زمستان بود، كارى از پيش نرفت و قشلاق اين سال به فتح و فيروزى و اقبال در دار السلطنه تبريز واقع شد.

سابقا حديثى در باب ظهور  حضرت ولايت مرتبت قدوسى منزلت شيخ صفى الحق و الحقيقة و الدين ابو الفتح اسحق ـ قدس اللّه سره ـ از حضرت سيد المحققين وارث علوم ائمة المعصومين، مير مرتضى علم الهدى عليه الرحمة و الثناء مذكور شد. اما حديثى ديگر كه فقير مؤلف از حضرت شيخ الطايفه بهاء الملة  محمد العاملى شنيدم كه دلالت بر ظهور شاه صاحبقران خسرو گيتى‏ستان نموده، اينست كه آن حضرت چنين نقل فرمودند كه اين حديث را به نوعى كه از پدر مرحوم خود، يعنى شيخ حسين عبد الصمد عاملى [م 984] شنيدم اين است كه: انّ لنا باردبيل كنزاً و اىّ كنز، ليس بذهبٍ و لا فضّة ولكنّه رجل من اولادى يدخل تبريز مع اثنا عشر الفا راكبا بغلة شهباء و على راسه عصابة حمراء. سيد كبير مرحوم سيد حسن بن السيد جعفر العاملى الكركى استاد پدر فقير، به فقير گفت: در اوايل سلطنت پادشاه مرحوم شاه اسماعيل ـ طاب ثراه ـ كه به زيارت مشهد مقدس مى‏رفتم، به تبريز رسيدم، شاه در شكار بودند. روزى كه از شكار معاودت فرمودند با اهالى تبريز كه به استقبال رفته بودند رفتم. اتفاقا شاه عالم‏افروز آن روز بر استر سفيد سوار بودند و به واسطه كوفت چشم، دستمال سرخ بر سر بسته بودند و لشكرى كه همراه بودند دوازده هزار سوار بودند. در آن وقت اين حديث كه به چند سال قبل ازين به نظر رسيده بود به خاطر رسيد.[7]

گفتنی است که اصل این روایت، در باره طالقان است، چنان که در کنز العمال (ش39677)  از کتاب الفتن ابوالغنائم کوفی نقل شده است که : ويحا للطالقان، فإن لله فيه كنوزا ليست من ذهب ولا فضة. آفرین به طالقان، خداوند در آنجا گنج هایی دارد که از طلا و نقره نیست [یعنی آدم ‌هایی هستند در حکم طلا و نقره].[8] شگفت آن که  گنج یابان منطقه، تمام کوه‌های اطراف طالقان را سوراخ کرده‌اند تا این گنج که بنا به ظاهر روایت اساسا طلا و نقره نیست، به دست آورند!

2 . شرف الدین قمی در جای دیگری در باره طهماسب می‌نویسد: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، لكل اناس دولت و دولتنا فى آخر الزمان در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار  را انتشار دهند.[9] بدین ترتیب بر اساس روایت مزبور، او دولت صفوی را آخرین دولت پیش از ظهور می‌داند.

3 . همین نویسنده در جای دیگری در باره اسلام آوردن عیسی خان گرجی می‌نویسد: وهم درين سال، عيسى خان ولد لوند خان گرجى كه به كيش و آيين گبران و مذهب ترسايان بود و نهايت حسن و رعنايى و غايت صفا و زيبايى داشت، ...  به درگاه عالم پناه آمده منظور نظر كيميا اثر گرديده، در روز سه شنبه پانزدهم شهر جمادى الاول سنه مذكوره به شرف اسلام مشرف گشته شاه عالميان او را به رتبه فرزندى سرافراز ساختند و ...  بعد از آن شاه عالميان در تربيت و رعايت عيسى خان كوشيده او را در دولتخانه قديم كه سلطان بايزيد مى‏نشست جاى داده ... و امر شد كه منشيان عطارد بنان  تفصيل اين واقعه را به قلم خجسته رقم در آورده به مشهد مقدّس معلّى مزكّى  نزد شاهزاده ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا فرستند. منشيان حكم همايون بدين عنوان مرقوم ساختند كه: فرزندى اعزّى ارجمندى نصرت شعارى، ابو الفتح سلطان ابراهيم ميرزا و امراى عظام تابين قنبر بيگ آسايش اغلى استاجلو و سليمان بيگ ملكن  اغلى ذو القدر و احمد بيگ افشار و سادات كرام و امراى ذوى الاحترام مشهد مقدّس معلّى ميرزا ابو طالب رضوى و امير شريف موسوى كلانتر به عواطف و مراحم شاهى سرافراز گشته بدانند كه چون درين ايام خجسته فرجام تباشير  ظهور حضرت امام  انام خاتم ايمة البررة العزّ العظام حجة اللّه بين الانام قايم اهل البيت محمد- الهادى المهدى صاحب الزمان ـ عليه و عليهم صلوات اللّه  الرحمان ـ به مثابه انوار صبح صادق از افق غيبت در اطراف و اكناف عالم سمت طلوع انوار و صفت لموع دارد، عن قريب شعشعه مهر امامت و لمعات انوار هدايت آن حضرت در عرصه آفاق تابان و درخشان و آثار ظلمت شرك و طغيان از صفحات عالم متلاشى و پريشان خواهد گشت، و از علامات طلوع انوار آن مظهر  محمود و مقدمات ظهور آن دولت موعود آنكه از اوايل ايام صبى الى يومنا هذا كه ايالت پناه حكومت دستگاه فرزندى جلالا للايالة و الاقبال ابو المؤيد عيسى خان ميرزا وقفه اللّه تعالى لما يحب و يرضاه اوصله الى غاية ما يتمنّاه  فى الدين و الدنيا كه ذات اشرف اقدس اعلى را واسطه حصول مطالب و مآرب دينى و دنيايى  خود دانسته، همواره طريق بازگشت و آمد شد به درگاه معلّى و بارگاه اعلى مسلوك داشته بود و به وسيله اظهار خلوص ارادت و اعتقاد، خود را در ظل عاطفت و هماى حمايت همايون شاهى ما جاى داده به مقتضاى كلّ مولود يولد على الفطره، بنابر سابقه تعارف ازلى و حسن استعداد و مناسبت جبلى و قابليت فطرى آثار ميل و رغبت تمام به متابعت دين اسلام و اجتناب و نفرت از كيش و آيين كفر و آثام همواره از اوضاع و اطوار اولايح و لامع بود، از ميامن و انفاس عيسوى خاصيت و بركات مواعظ و نصايح دلپذير كه به مقتضاى ادْعُ إِلى‏ سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ  وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ درين مدت از زبان مبارك مقال ما كه ترجمان ملهم دولت و اقبال  است به گوش نصيحت نيوش او مى‏رسيد، نور هدايت و توفيق در خاطر او كه فى الواقع مستعد فيضان انوار سعادات غيبى است راه يافته بود. تا درين ولا كه مجددا به راهنمونى قايد توفيق روى ارادت و اخلاص به درگاه عرش اشتباه آورده به دولت مجالست و سعادت صحبت همايون فايز شد...[10]

4 . صاحب روضات در باره شاگردان ابن فهدحلی می‌نویسد: یکی از آنها سید محمد فلاح مشعشعی حویزی بود. کسی که ابن فهد رساله‌ای برای او نوشت و وصایای خود را در آن آورد. از جمله آن وصایا آن بود که به زودی شاه اسماعیل صفوی ظهور خواهد کرد، چنان که امیر المؤمنین روز صفین، بعد از کشته شدن عمار یاسر برخی از ملاحم از جمله خروج چنگیز و ظهور شاه اسماعیل را خبر دارد. به همین جهت، ابن فهد، در این رساله به والیان حویزه توصیه کرد که اگر روزگار شاه اسماعیل را درک کردند، به خاطر حقانیت او، از وی اطاعت کنند. خوانساری می‌افزاید:‌ این سید محمد خود را ملقب به مهدی بوده و به شناخت علوم غریبه شهره بود و همه اینها را از استادش ابن فهد گرفته بود.[11] باید توجه داشت که همین بی‌توجهی‌ها بود که سبب شد، وی ادعای مهدویت کند و ماجرای موعودگرایی دروغین را در شیعه امامی، در عهد خود در نیمه قرن نهم هجری و درست نیم قرن پیش از ظهور صفویه، ادامه دهد.

5. همین نویسنده برخی از اقدامات خاص طهماسب را هم بر اثر دستوری می‌داند که حضرت صاحب الامر در خواب به وی داده‌اند: و هم در اوايل اين سال، در شب پنجشنبه دوازدهم شهر شعبان المعظم، شاه آگاه حضرت صاحب العصر و الزمان و خليفة الرحمن ـ عليه صلوات من اللّه المنان ـ در خواب ديدند كه اشاره با بشاره به رفع بعضى از مبتدعات فرموده بودند، و صباح آن روز به ايوان چهل ستون آمده، تمامى سادات و علما و افاضل و امرا و اركان دولت قاهره را طلب فرموده شرح رؤياى صالحه را نقل فرمودند و تمغاوات كل ممالك محروسه را كه قريب به سى هزار تومان مى‏شد و....  و درين باب پروانجات مؤكد به لعنت نامه نوشته، به اطراف و اعاظم بلاد فرستاده امر فرمودند كه بر سنگ نقش نمايند.[12]

6 . نویسنده تاریخ نگارستان که اثرش را در میان نیمه دوم قرن دهم هجری نوشته است، پس از شرحی از دولتها به دولت صفوی که می رسد می نویسد: لمنة للّه تعالى و تقدس كه: سلطنت و جهاندارى و نوبت خلافت و كامكارى بدودمان رفيع الشأنى منتهى شده كه قوايم اركانش منصوص كأنهم بنيان مرصوص است و ساحت گردون مساحتش بصفت من دخله كان آمنا مخصوص و صحف دولت اين خاندان اقبال آشيان برموز كلام معجز طراز و اشاره كريمه كثيرة الاعجاز وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏ مزبور و در ضماير انجم نظاير ارباب بصاير انضال اين خلافت عظمى و اقتران اين سلطنت كبرى به عطيّه ظهور حضرت صاحب ـ عليه و آبائه التحية و الثناء ـ مذكور.[13]

7 . خبر دیگر از سید حسن استرآبادی مؤلف تاریخ سلطانی است که از نسبت دادن عنوان مهدی به شاه طهماسب از سوی برخی از قلندران و صوفیان یاد کرده است. مهم در این زمینه برخورد طهماسب است: و گويند در اين سال جمعى از قلندران بد اعتقاد به هم رسيده، نواب خاقان جنت مكان را به حضرت صاحب العصر و الزمان مخاطب كردند و امام عصر مى‏خواندند. نواب خاقان ايشان را طلب كرده، سئوال فرمودند. همگى اظهار عقيدت و اخلاص نمودند و اسناد مهدويت به آن حضرت دادند و سر ارادت بر خاك قدم او گذاشتند. نواب خاقان به دلايل عقلى و برهان نقلى خاطر نشان نتوانست نمود و از اين عقيده فاسد باز نگشتند. بالاخره سر ايشان را به تخماق خرد كردند.[14]

8 . یکی از مصادیق نظریه اتصال، دعا برای متصل شدن دولت صفوی به دولت قائم علیه السلام است. این موارد فراوان است. سید حسن حسینی استرآبادی در تاریخ سلطانی گوید: اميد- كه حق سبحانه و تعالى توفيق رفيق حال بندگان نواب كامياب سپهر ركاب اشرف اقدس همايون اعلى ـ خلّد اللّه ملكه و اقباله الى يوم القيام- نمايد كه به دستور به تصرف روز افزون درآمده، تا ظهور حضرت امام ثانى عشر، فرمان فرماى قضا و قدر صاحب العصر و الزمان- صلوات اللّه و سلامه عليه و على آبائه المعصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين- در تصرّف دولت قاهره و دودمان سلاطين صفيه صفويه ـ ادام اللّه اقبالهم ـ باشد تا زوّار و ساكنان روضات مقدسات از دست ظلم و جور گروه روميه فارغ البال به دعاگوئى و فاتحه خوانى ذات شريف مقدّس حضرت اعلى شاهى ظل الّهى مشغول باشند.[15]

9 . شبیه این دعا برای اتصال دولت صفوی به دولت حضرت صاحب الزمان (ع) را اسکندر بیک هم در عالم آرای عباسی آورده است. عمده این کتاب در تاریخ زندگی شاه عباس اول است:

چون عقلاى دانشور و دانشوران خردپرور كه دقيقه شناسان مدارج افلاك و بينندگان خفيات نتايج عناصر و افلاك‏اند بديده تأمل و انصاف نظر بدين امور خجسته اندازند، در خاطرشان بيقين پيوندد كه در عالم اسباب و مقتضاى طبع بشريت و هوا پرستى كه جزو اعظم سلطنت و فرمانروائى است وقوع اين حال از حوصله خيال اربات تعلق بيرونست اگر چه در ازمنه ماضيه بعضى از سلاطين بانى‏ مبانى انواع خيرات و ابواب البر بوده‏اند، اما معلوم نيست كه تا حال هيچيك از پادشاهان عالى همم و شهرياران ما تقدّم و طبقات سلاطين صاحبان تخت و نگين توفيق اين سعادت عظمى يافته باشند... رجاء واثق است كه از ميمنت اين نيت خير امنيت در دنيا به منتهى مقاصد عاليه فايز گشته، زمان دولت سعادت قرينش بظهور حضرت صاحب العصر و الزمان ـ عليه صلوات الله الملك المنان ـ اتصال يابد و عالميان از سطوت جاه و جلالش در بستر آسودگى غنوده گلزار هميشه- بهار آسودگى از رشحات ابر درر نثار معدلتش تازه وتر و در عقبى از شفاعت شفيع روز محشر و دستگيرى ساقى كوثر بهره‏ور باشند.[16]

10 . عبدی بیک از مورخان و شاعران دوره طهماسب است. این شاعر که از علاقه مندان به امام زمان (ع) و نیز از کارگزاران شاه طهماسب و دوستدار است، اشارات جالبی در ایجاد پیوند و اتصال بین این دو دولت دارد. او می‌کوشد تا به نوعى ميان شاه طهماسب و امام زمان عليه السلام، پيوندى ايجاد كند. وى در مقام دعاى به شاه مى‏گويد:

چو كردى در جهان صاحب قرانش

بفرما نصرت صاحب زمانش‏

به عهد اين برآور رايت آن

بده در دولت اين، دولت آن[17]

به باور عبدى بيك، زمان شاه طهماسب چنان شرايط فراهم بوده است كه توان گفت زمينه ظهور امام زمان عليه السلام فراهم شده بوده است. وى مى‏نويسد: زمان مستعد آن شد كه صاحب الامر لواى ظهور برافرازد.[18]

بر همين اساس است كه عبدى بيك در بيان ويژگى‏هاى شاه، با ياد از تشيّع فطرى و ترويج مذهب حق بلافاصله اين دعا را مى‏كند:

اميد كه دولتش به دولت امام دوازدهم ابى القاسم محمد الحسن صاحب الزمان عليه و آبائه صلوات الرحمان متصل و مقرون گردد.[19]

وى در جاى ديگرى، اشعارى در وصف امام زمان عليه السلام آورده و سپس مى‏گويد:

         يا رب به كمال اين امامان             خورشيد دلان، خجسته نامان‏

          كاين زمره شيعه را به تحقيق        همراه كنى رفيق توفيق‏

          در دولت شاه موسوى اصل         يابيم به صاحب الزمان وصل[20]

عبدى بيك، اقدامات طهماسب را فراهم كردن زمينه براى ظهور امام زمان عليه السلام ارزيابى كرده و اين نكته‏اى جالب است كه او ظهور را تنها در رواج فتنه و فساد در ارض نمى‏داند، بلكه ظهور شرايط مناسب براى ظهور را نيز در نظر دارد. در موردى، در وصف شاه طهماسب، و در اصل، براى تحقق آرزوهاى مذهبى خود، مى‏گويد:

         وانگهى خطبه ده و دو امام             منبرآراى مصر گردد و شام‏

        شود اندر مدينه و مكه             زر بالقاب خسروى سكّه‏

          به يكى ضرب تيغ كين راند             تا ديار فرنگ بستاند

          تا به درياى زنگ راند فُلك             بهر صاحب زمان گشايد مُلك[21]

و در انتهاى زينت الاوراق در ستايش شاه چنين مى‏سرايد:

         خسرو خسروان روى زمين             خاتم مُلك دين ز روى يقين‏

          صاحب جيش مهدى هادى             عسكر آراى حق به هر وادى[22]

 همچنين در ابتداى صحيفة الاخلاص، پس از ستايش از پيامبر و على، خدا را به تمامى امامان سوگند مى‏دهد و در پايان دعايش اين است:

         به حق تقى و نقى و حسن             به قائم ابو القاسم مؤتمن‏

          كه شه را به مهدى هادى رسان  به تمكين و اقبال و شادى رسان[23]

 در جاى ديگرى او را هادى سپاه مهدى مى‏خواند:

  ز بس كو مثل در نكو عهدى است   به حق هادى عسكر مهدى است[24]

 در جاى ديگرى به صراحت وى را نايب امام زمان عليه السلام مى‏خواند:

     صاحب عهدست و جهاندار دور       نايب مهديست نه سلطان جور[25]

 و همانجا باز مى‏گويد:

         هست اميدم كه بود در جهان      پيشرو لشكر صاحب زمان[26]

همچنين در اين باره تعبير ديگرى هم دارد:

         پيشرو قائم آل رسول             پيرو فرخ پى زوج بتول‏

       هادى خلق است عدالت طراز             نايب مهديست به عمر دراز

 رايت مهدى است به تو استوار             لشكر مهدى به تو دارد قرار[27]

 از ميان اين تعابير، شگفت‏ترين آن‏ها همين است كه شاه را نايب مهدى خوانده است.

اين مطلب را عالم ديگرى با نام احمد بن سلطان على هروى كه در سال 955 كتاب لوامع الانوار فى معرفة الائمة الاطهار را نگاشته، در اثر خود آورده و ضمن اشعارى كه در ستايش شاه طهماسب سروده، از جمله مى‏گويد:

در زمان شاه غازى نايب مهدى دين

رحمة للعالمين موصوف رحمن الرحيم‏

سايه لطف خدا طهماسب شاه دين پناه

بنده پرور خسرو عادل خداوند كريم[28]

11 . علامه مجلسی در مقدمه ترجمه قصیده دعبل خزاعی که آن را به نام شاه سلطان حسین نوشته است، ضمن ستایش فراوان از وی و این که در مجلس وی بوده که تصمیم بر ترجمه این قصیده گرفته می‌نویسد:

اما بعد فقیر خاکسار و خادم اخبار ائمه اخیار محمد باقر بن محمد تقی ـ حشرهما الله مع موالیهما الاطهار ـ بر لوح عرض اساطین سلطنت عظمی وحجاب بارگاه رفعت و اعتلا می‌نگارد که چون در مجلس بهشت آیین و محفل فلک تزیین نواب کامیاب فلک جناب مصطفوی نسب مرتضی حسب حسینی لقب، شرع پرور، عدل گستر، ایمان مدار، احسان شعار، چشم و چراغ دودمان مصطفوی، نوباوه گلستان مرتضوی گل همیشه بهار بوستان صفوی، مشیّد قواعد ملت و دین، مؤسس اساس شریعت آبای طاهرین، شهریاری، که باز بلند پرواز همت والانهمتش را با عقاب چرخ دعوی همسری است، رفیع قدری که شاهین سعادت قرین اقبال همایون فالش را با همای سپهر و طایر زرین جناح مهر هوای برتری، کشت زار آمال شیعیان از جداول آمال عطایش سیراب، و از صفیر عندلیب خوش الحان خامه عدالت نگارش اندوه در زوایای خاطرهای محبان نایاب، درة التاج افسر کیانی، زینت بخش سریر خاقانی، اطواق عبودیتش زینت اعناق سروران جهان، آرزوی ادارک سعادت خدمت با رفعتش مکنون خاطر خسروان دوران، سلطان سلطان نشان، تاج بخش کشور ستان، اعنی سلطان السلاطین، ظل الله فی الارضین، باسط بساط الامن و الایمان، المتمثل لامر ان الله یأمر بالعدل و الاحسان، فرع الشجرة الطیبة الاحمدیة، غصن الدولة‌ العلیة العالیة، السلطان بن السلاطین و الخاقان بن الخواقین، المتشرف باسم خامس اصحاب الکساء و ثالث ائمة‌ المصطفین، الشاه سلطان حسین ـ اعاذه الله من شکر کل عین و صفاه من کل شین و مین، و شیّد اطناب دولته باوتاد ظهور دولة خاتم الاوصیاء المرضیین صلوات الله علیهم اجمعین، قصیده غرّای تائیه افصح شعرای عرب دعبل بن علی خزاعی که به حسن عقیده و مذهب از اشباه و امثال خود ممتاز ... بنابر عموم مراحم شاهانه نسبت به کافه عباد و بلاد، حکم اشرف عز صدور یافت که داعی صمیم و مخلص قدیم این دودمان لازم التعظیم قصیده مذکوره را با احادیثی که در این باب به نظر قاصر رسیده قریب به فهم ترجمه نماید .... (نسخه خطی ترجمه قصیده دعبل، کتابخانه مجلس شماره 4255،  ص 88)

12. مرحوم محمد تقی مجلسی ـ پدر  علامه مجلسی ـ هم در باره اقامه نماز جمعه در اصفهان می‌نویسد: [از برخى روايات‏] چنين ظاهر مى‏شود كه وجه ترك نماز جمعه همين بود كه چون هميشه پادشاهان سنى بودند و خود مى‏كردند يا منصوب ايشان و شيعيان از روى تقيه نمى‏كردند يا با ايشان مى‏كردند تا آن كه حق سبحانه و تعالى به فضل عميم خود پادشاهان صفويه را- انار الله تبارك و تعالى برهانهم- مؤيد گردانيد به ترويج دين مبين حضرات ائمه معصوم- صلوات الله عليهم اجمعين- بعد از آن نماز جمعه را علانية بجا آوردند و اول كسى كه بجا آورد، شيخ نور الدين على بن عبد العالى بود. شنيدم از ابو البركات و از جد خودم كه چون شيخ‏ على به اصفهان آمدند، در مسجد جامع عتيق نماز جمعه بجا آوردند، تمام مسجد پر شد كه ديگر جا نماند، و بعد از او شيخ حسين بن عبد الله- طاب ثراه- نماز جمعه بجا مى‏آوردند و بعد از او مولانا عبد الله- طاب ثراه- و بعد از او سيد الفضلا مير محمد باقر داماد- نوّر ضريحه- و بعد از او شيخ بهاء الدين محمد- قدّس سرّه- بجا آوردند و در نجف اشرف مولانا احمد اردبيلى- قدّس سرّه- مى‏كردند و در جبل عامل شيخ حسن و سيد محمد و در مشهد مقدس مير محمد زمان- انار الله مراقدهم الزكيه- بجا آوردند. مجملا به بركت ايشان رواج شرع شد و بعد از آن ترك نشد و اميد است كه اين دولت ابد پيوند متصل به ظهور حضرت صاحب الأمر- صلوات الله عليه- شود و هميشه شعاير اسلام و ايمان برپا باشد بجاه محمد و عترته الاقدسين.[29]

13. علامه مجلسی در جریان رساله‌هایی که در نیم قرن اخیر دولت صفوی در باره رجعت نوشته شد، رساله‌ای در باره روایات مربوط به رجعت نوشت که محل اختلاف گشت. این رساله به صورت سنگی و یک بار هم به صورت مستقل چاپ شده است[30].  رساله مزبور یکبار هم این رساله در 1368 در مشهد تحت عنوان مجموعه رسائل اعتقادی عرضه شده اما مع الاسف در بخش های نخست این چاپ، مطالبی حذف شده که دقیقا مربوط به مواردی بوده است که علامه مجلسی، به تطبیق دو روایت با ظهور دولت صفوی پرداخته است.

لازم به توضیح است که این مطالب مورد انتقاد میرلوحی قرار گرفته و وی با اشاره به این که اساسا علامه مجلسی آن رساله را به خاطر آن دو حدیث و تطبیق آن بر صفویه تألیف کرده، از این که این مطالب به صورت نادرست تطبیق بر دولت صفوی شده، مرحوم مجلسی را مورد اعتراض قرار داده است. میرلوحی از علمای معاصر مرحوم مجلسی است که انتقادهایی به نوشته‌های هر دو مجلسی، یعنی پدر و پسر او داشت.

از این کتاب نسخ خطی فراوانی نیز هست. مطلب زیر از نسخه خطی شماره 18563 عینا نقل می‌شود:

اما بعد چنین گوید فقیر خاکسار محمد باقر بن محمد تقی ـ حشرهما الله مع الائمة الابرار ـ که چون بر کافّه ارباب فطنت و ذکا و عامّه اصحاب بصیرت و اعتلا ظاهر و هویداست که ادای شکر نعمت سلسله علیه صفیّه صفویه ـ انار الله برهانهم و شیّد الله ارکانهم ـ که اساطین دین مبین اجداد طاهرین ایشان ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ ببرکات تأییدات ایشان، استوار و قوانین شریعت منوّره و اقانین دوحه ملّت مطهّره نبوی ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به سعی جمیل ایشان مایه دار است، بر کافّه مؤمنان متحتّم و دعای خلود این دولت ابد پیوند بر عامّه فرقه ناجیه شیعیان لازم است.

و چون از پرتو این سلطنت روز افزون، این ذرّه بی‌مقدار توفیق یافت که اخبار حضرات ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ را در ضمن بیست و پنج مجلد از کتاب بحار الانوار جمع نمود، و عموم طلبه دینیه را از کتاب مزبور انتفاع عظیم حاصل گردید، در اثنای جمع احادیث، دو حدیث به نظر قاصر رسید که ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به ظهور این دولت علیه خبر داده‌اند و به اتصال این سلطنت بهیّه به دولت قائم آل محمد ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ شیعیان را بشارت فرموده‌اند،

به خاطر فاتر رسید که ترجمه این دو حدیث شریف را با دوازده حدیث دیگر که مشتمل بر احوال شریف حضرت خاتم اوصیاء و نقاوه ازکیا و شفیع روز جزا و مخزن اسرار سید انبیاء، یعنی صاحب الزمان و خلیفة الرحمان ـ علیه و علی آبائه الصلاة و السلام ـ بوده باشد، به موقف عرض نوّاب کامیاب فلک قباب خورشید حجاب، اعنی شهریار عادل کامل باذل گردون بارگاه ملایک سپاه گلدسته گلستان مصطفوی، نوباه بوستان مرتضوی، ثمره شجره نبوّت رسالت، غصن دوحه امامت و ولایت، خلاصه احفاد سیّد المرسلین و نقاوه اولاد ائمه طاهرین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ باسط مهاد امن و امان، رافع لوای عدل و احسان، بانی مبانی مروت و انصاف، ماحی مراسم جور و اعتساف، قاسم ظهور قیاصره دوران، کاسر اعناق اکاسره زمان، سلطان سلطان نشان و خاقان گیتی ستان السلطان ابوالمظفر السلطان شاه سلیمان الصفوی الموسوی بهادرخان ـ خلد الله ملکه و اجری فی بحار الظفر االنصرة فلکه ـ برساند، و این چهارده درّ شاهوار که از دریای علوم اهل بیت رسالت ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ استخراج نموده‌ام، حمایل بر دوش شاهد دولت ابد توأمان گرداند.

امید که اطناب این سلطنت عظمی به اوتاد خیام سعادت فرجام خاتم اوصیاء پیوند یابد و صبح صادق این دولت کبری تا طلوع خورشید عالم افروز قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ از آسیب ظلمت فتنه‌های زمانی تیرگی نیابد بمحمد و آله الطاهرین، من قال آمین، ابقی الله مهجته، فانّ هذا دعاء یشمل البشر.

حدیث اول: شیخ عالی مقدار محمد بن ابراهیم نعمانی که از اعاظم محدثین است در کتاب غیبت بسند معتبر از ابوخالد کابلی روایت کرده است که حضرت امام همام محمد بن علی باقر علوم الانبیاء و المرسلین ـ صلوات الله علیه ـ فرمودند: کأنّی بقوم قد خرجوا بالشرق یطلبون الحق، فلایعطونه، ثمّ یطلبون فلایعطونه، فاذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم، فیعطون ما سألوا فلایقبلونه، حتی قوموا و لایدفعونها الاّ الی صاحبکم قتلاهم شهداء.

یعنی: گویا می‌بینم گروهی را که از جانب مشرق ظاهر شوند و طلب دین حق از مردم کنند و مردم را به آن دعوت نمایند. پس از ایشان قبول نکنند. پس بار دیگر طلب نمایند و قبول نکنند. پس چون این آیه را بییند، شمشیرهای خود را بر دوشها گذارند و جهاد کنند. پس مردم بدین حق درآیند. پس ایشان به این راضی نشوند تا آن که بر ایشان پادشاه و والی شوند، و پادشاهی ایشان بماند و به کسی ندهند مگر به صاحب شما. یعنی حضرت صاحب الزمان ـ صلوات الله علیه ـ و هر که با ایشان کشته شود، در جنگ شهید شده است. او ثواب شهیدان را دارد.

مترجم گوید که بر صاحبان بصیرت ظاهر است که از جانب مشرق کسی که دین حق را طلب نمود و مردم را بدین حق دعوت کرد و پادشاهی یافت، به غیر سلسله علیّه صفویّه ـ خلّد الله ملکهم ـ نبود. و در این حیث شریف شیعیان خصوصا انصار واعوان این دولت توامان را بشارتهاست که بر عاقل پوشیده نیست.

حدیث دوم:  باز شیخ نعمانی در کتاب مذکور بسند معتبر از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق روایت کرده است که آن حضرت فرمود که، روزی حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ خبر می دادند از وقایعی که بعد از آن حضرت به ظهور آید تا ظاهر شدن قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ پس حضرت سید الشهداء حسین بن علی ـ علیه السلام ـ فرمودند که یا امیر المؤمنین! چه وقت حق سبحانه و تعالی زمین را از ظالمان پاک خواهد کرد؟‌حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود که خدای تعالی زمین را از لوث کافران پاک نخواهد کرد تا خون حرام بسیار به زمین ریخته شود. بعد از آن پادشاهان بنی امیه و بنی عباس را به تفصیل بیان فرمودند. در حدیث طولانی که راوی اختصار کرده است. پس فرمود که: اذا قام القائم بخراسان و غلب علی ارض کوفان و الملتان و جاز جزیرة بنی کاوان، و اقام منّا قائم بجیلان و اجابته الآبر و الدیلم، و ظهرت لولدی رایات الترک متفرّقات فی الاقطار و الحرمات و کانوا بین هنات و هنات، اذا خربت البصره و قام امیر الامرة. فحکی علیه السلام حکایه طویلة ثم قال: اذا جهّزت الالوف و صفّت الصفوف و قتل الکبش الخروف، هناک یقوم الاخر و یثور الثائر و یهلک الکافر؛ ثم یقوم القائم المامول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدک یا حسین، لا أین یظهر بین الرکنین فی ذرّ یسیر یظهر علی الثقلین و لایترک فی الارض الادنین؛ طوبی لمن أدرک زمانه و لحق أوانه و شهد أیامه،

یعنی هرگاه، خروج کند پادشاهی از خراسان و غالب شود بر زمین کوفه و ملتان و بگذرد از جزیره بنی کاوان که در حوالی بصره است، و خروج کند از ما پادشاهی در گیلان و او را اجابت کنند و یاری نمایند اهل ابر ـ که در حوالی استراباد است ـ و دیلم ـ که قزوین و حوالی آن است ـ و ظاهر شود از برای فرزند من عَلَمای ترکان، و متفرق شوند اطراف عالم و در مکان های شریف و جنگها و فن‌های عظیم ایشان رو دهد، در وقتی که جنگ کننده در بصره و برخیزد پادشاه پادشاهان. ـ پس حکایت طولانی بیان فرمودند که راوی از میان انداخته است، پس فرمودند ـ : که آن گاه تهیه کرده شود چندین هزار لشکر برکشیده صفها، و بکشد قوچ فرزند خود را، در آن هنگام دیگری پادشاه شود، امامی که مردم قدرش را ندانند یا پی به مکانش نبرند. او راست شرف و فضیلت بر عالمیان و او از فرزندان تست ای حسین. وصف آن نمی‌توان کرد. مثل او کجا بهم می رسد؟ ظاهر شود در میان دو رکن کعبه معظمه با جماعتی اندک، و بر جن و انس غالب گردد و مردم دون، یعنی کافران و ظالمان را از زمین براندازد. خوشا حال کسی که زمان او را دریابد و به روزگار دولت او برسد و در خدمتش حاضر گردد.

مترجم گوید که: ظاهر است که خروج کننده خراسان اشاره است به امرای ترکان مثل چنگیزخان و هلاکوخان، و خروج کننده در گیلان اشاره است به شاه دین پناه رضوان مکان شاه اسماعیل ـ حشره الله مع الائمه الطاهرین ـ لهذا حضرت فرمود که از ماست و او را فرزند یاد کرد.

و از میان خسروان روزگار به این نسب عالی مقدار همین سلسله علیّه ممتاز و سرافرازند و پادشاه پادشاهان با مراد همان خسرو خلد آشیان است با دیگری از سلاطین عظام و اولاد کرام او. و چون راوی بسیاری از حدیث را انداخته، به خصوص حکم نمی‌توان کرد.

و کشتن قوچ فرزند خود را به گمان این حقیر اشاره است به شهادت شاهزاده عالی تبار صفی میرزا ـ نور الله مضجعه ـ و پادشاه دیگر که طلب خون نماید اشاره است به سلطنت سلطان علیین آشیان شاه صفی ـ افاض الله علیه.

و چون حدیث را اختصار کرده‌اند بعضی از وقایع افتاده است، اما بشارت به تعجیل ظهور حضرت صاحب الزمان ـ علیه الصلاة‌ و السلام ـ و اتصال این دولت دین پرور به دولت حق امام البشر از آخر حدیث ظاهر است.

میرلوحی در کتاب کفایة المهتدی مطالبی علیه رساله رجعت نوشته است. کتاب مزبور ترجمه چهل حدیث در باره حضرت مهدی است که یک بار به صورت گزیده (تهران، 1371) و بار دیگر به کوشش سید مصطفی شریعت موسوی اصفهانی (اصفهان، 1384) چاپ شده است. هر دو چاپ به دلایلی خالی از تندی‌ها و انتقادات میرلوحی از مرحوم مجلسی است. اولی بنا به مصالحی حذف کرده و دومی تلاش کرده است آنها را از اضافات بعدی در این کتاب دانسته و لذا نسخه‌ای که منتشر کرده خالی از مقدمه است که حتی در چاپ گزیده آمده است. این در حالی است که انتقادهای میرلوحی قابل بررسی است و منهای دید منفی او نسبت به علامه مجلسی و پدرش، می‌توان این انتقادها را که ناشی از تنوع دیدگاه آنان در باره اعتبار احادیث است، مورد بررسی قرار داد. اشکال میرلوحی آن است که در تحلیل مطالب، انگیزه‌هایی که به تعبیر خود او نوشتن این مطالب برای خوشآمد دیگران است، در میان انتقادها دخالت می‌دهد.

میر لوحی در باره این تطبیق حدیث اول بر صفویه می‌نویسد: مگر حضرت آخوند ندانسته که همچنان که قرآن را برای خود تفسیر کردن ممنوع است، حدیث را به مدعای خود معنی گفتن نامشروع است؟ آیا در این حدیث شاذ ضعیف السند حضرت آخوند هیچ فکر نکرده‌اند که آن جماعتی که بیرون آمدند از مشرق، اگر مسلم داند کسی را، با در این مقام به معنی من است؛ و دو مرتبه طلب حق کردند، و مردمان به ایشان ندادند و آخر که به ایشان دادند ایشان قبول نکردند، چنان که مفاد این حدیث است، ایشان کیان بودند؟ و حال آن که ترجمه حضرت آخوند نسبت به عبارت این حدیث بی نقصان و زیادت مغایرتی نیست، چنان که اشاره به آن وقوع یافت. آیا ادارک دراک حضرت آخوند از کجا جزم نمود که حرف با که بر سر مشرق درآمده به معنی من است؟ چرا نتواند بود که به معنی فی باشد؟ و نمی‌دانم در این حدیث، عبارت دین از کجا بیرون می‌آید. ظاهر است که حضرت آخوند نفهمیده‌اند که اگر مراد دین حق باشد، معنیش این خواهد بود که مردمان دین حق را به ایشان دهند و ایشان قبول نکنند و آخر رکاکت این عبارت بر هیچ صاحب بصیرت پوشیده نخواهد بود.... بر عالمیان ظاهر است که شاه جنت مکان فردوس آشیان شاه اسماعیل حسینی موسوی صفوی بهادرخان ـ انار الله برهانه ـ از گیلان بیرون آمده و در اندک وقتی ایران از لوث وجود مخالفان پاک ساخت، و گیلان نه آن بلده از بلاد شرقی است که مراد معصوم است [در واقع از بلاد غربی است!]. چنان که از حدیث صحیح ظاهر می‌گردد، و نه در طرف شرقی مکه و مدینه است.[31] [یعنی اگر نسبت به مکه هم حساب کنیم گیلان شرق آن به حساب نمی‌آید]). و هرگاه از آیه کریمه انما ولیکم الله و حدیث شریف من کنت مولاه فعلی مولاه مبیّن و مبرهن باشد که پادشاهان ما ـ  ابقی الله دولتهم الی دولة القانم علیهم السلام ـ خواجه زاده و مولانا زاده جمیع پادشاهان روی زمین اند، چه احتیاجست که کسی دست به این گونه حدیث ها زند، و این طور اخبار را تأویل برین وجه کند که اگر عیاذ بالله به دست علمای مخالف افتاد زبان به طعن علمای امامیه دراز کنند و این معنی را بهانه کرده نزد عوام خود جمیع علمای شیعه را به قید و صلاح نسبت دهند.[32]

وی در ادامه در باره حدیث دوم می‌نویسد: اما حدیث دیگر از آن دو حدیث که اصل مطلب حضرت آخوند از نوشتن کتاب در رجعت ذکر آن دو حدیث بوده است، این است که حضرت آخوند نقل فرموده‌اند از حضرت امام جعفر علیه السلام که گفت: اذا قام القایم بخراسان و غلب علی ارض کوفان ..... و قام منا قایم بجیلان و اجابته ... و الدیلم و ظهرت لولدی رایات الترک متفرقات فی الاقطار ... و کانوا بین هنات و هناک اذا خربت لابصره و قام امیر الامرة (تا آخر حدیث). آنگاه میرلوحی ترجمه مرحوم مجلسی را از حدیث عینا نقل کرده و توضیحات آن مرحوم را هم آورده که می‌نویسد: ظاهر است که خروج کننده خراسان اشاره است به امرای ترکمان مثل چنگیزخان و هلاگوخان و خروج کننده در گیلان اشاره است به شاه دین پناه رضوان مکان شاه اسماعیل ـ حشره الله مع الایمة الطاهرین علیهم السلام ـ. لهذا حضرت فرمود که از ماست و چون راوی بسیاری از حدیث را انداخته است، به خصوص نمی‌توان کرد، و کشتن قوچ فرزند خود را به گمان این حقیر اشاره است به شهادت شاهزاده عالی تبار صفی میرزا ـ نوّرالله مضعجعه ـ و پادشاه دیگر که طلب خون نماید اشاره است به سلطنت سلطان علیین آشیان شاه صفی اول، و چون حدیث را اختصار کرده‌اند بعضی از وقایع افتاده است. میرلوحی می‌نویسد: پس حضرت آخوند در این حدیث شاذّ ضعیف السند که اگر صحیح باشد، از متشابهات حدیث خواهد بود، در مقام افاده درآمده‌اند و ذکر ملتان در ترجمه فرموده‌اند، چرا از معنی آن چشم پوشیده‌اند و زبان مبارک از بیان او در کام خاموشی کشیده‌اند، کاش بیان می‌فرمودند که پادشاهی که در خراسان خروج کرد و بر کوفه و بر ملتان غالب آمد و از جزیره بنی گاوان گذشت، که بود؟ اگرچه در این حدیث عبارت و قام منا قایم بجیلان واقع است لیکن بسیار چیزها داده که خوش آمد گفتن را دافع است. قطع نظر از آن کرده که با حدیث اول مغایرت و منافات دارد به حسب معنی، چرا که در آن حدیث مذکور بود که کأنّی بقوم قد خرجوا بالمشرق و در این حدیث مسطور است که قام منا قائم بجیلان؛ و باید که حضرت آخوند بدانند که نه همین برخلاف شریعت است این طور حدیث‌ها را نافهمیده یا به سبب اغراض دنیوی به مقتضای خواهش خود معنی گفتن مخالف آداب در رعایت حرمت دست بر این گونه اخبار زدن و با پادشاهان از در غرور و فریفتن درآمدن و حال آن که پادشاهان ما را فضیلتی حاصل است که غیر ایشان را از سلاطین و ملوک جهان آن فضیلت حاصل نیست، زیرا که ایشان به دلیل حدیث و قرآن، خواجه زاده و مولانا زاده جمیع پادشاهان جهانند چنان که مذکور شد.[33]

میرلوحی در ادامه ایرادات دیگری بر برداشت های مرحوم مجلسی دارد و ضمن تأکید بر این که این قبیل تطبیق ها نوعی خوشآمدگویی است، در باره آنچه در حدیث در باره کشتن قوچ و تطبیق آن بر صفی میرزا است، می‌نویسد: و هرگاه به گمان حضرت آخوند مطلب از قتل الکبش الخروف شاه عباس باشد، در این صورت صفی میرزا را شهید گفتن چه معنی دارد؟ .... و آن که فرموده‌اند که پادشاه دیگر که در طلب خون او نماید، شاه صفی است با آن که این معنی موافقت با این نقل ندارد و از عقل نیز دور است، زیرا هرگاه قاتل در حیات نباشد ازو چون طلب خون می‌کنند؟ دیگر حضرت آخوند از کجا دانسته‌اند که یثور در این مقام به این معنی است طلب خون کند؟‌ظاهر است که حضرت آخوند ندانسته اند که یثور از ثور و ثوران مشتق است و معتل العین واوی باب نصر است، و آن که به معنی طلب خون کردن است ثار و ثوره است و مهموز است از باب منع و مضارعش یثأر می‌اید به فتح همزه....    

در اینجا باید تأکید کرد عظمت و بزرگی علامه مجلسی از کتاب عظیم بحار و آثار دیگر روشن است و طبیعی است که طعنه‌های تند میرلوحی بر اساس دشمنی‌هایی است که میان آنان پدید آمده بود؛ با این حال برخی از انتقاد میرلوحی در باره این حدیث درست و بجا می نماید.

14. علامه مجلسی حدیثی که شرح آن در شماره بالا گذشت و مرحوم مجلسی آن را در رساله رجعت آورده، در جای دیگری هم، به تطبیق آن بر صفویه پرداخته و گوید: لا یبعد أن یکون إشارة إلى الدولة الصفویة شیدها الله تعالى و وصلها بدولة القائم.[34]

15 . محمّد یوسف، ملقّب به ناجی در سال 1127 به روزگار سلطنت شاه سلطان حسین رساله در دفاع از پادشاهی صفوی و اثبات مشروعیت آن نوشته است. ما متن آن رساله را همراه با شرح دیدگاه های وی به صورت کتاب مستقلی منتشر کردیم. آن اثر مفصل ترین اثر در زمینه مورد بحث ماست. در اینجا تنها بخشی از آن را همراه با گزارشی که از آن داریم، نقل خواهیم کرد.

وی پس از شرح مفصل در باره امویان و عباسیان، مطالبی در توجیه مشروعیت سلطنت صفوی آورده است. بخشی از این مباحث، استدلالهای شبه فقهی و عقلی است و بخشی روایی. در بخش روایی هدف وی تطبیق برخی از روایات بر شماری از پادشاهان صفوی است. در اینجا آن بخش را مرور می کنیم:

در روایتی آمده است که از امام صادق (ع) در باره این روایت پدرشان پرسش می‌شود که بعد از قائم، دوازده امام می‌آیند مفهوم آن چیست؟ امام مي‌فرمایند: دوازده مهدی نه دوازده امام و اینان نیز گروهی از شیعه هستند که مردم را به دوستی ما دعوت می‌کنند.  این حدیث، پایه‌ای برای رفتن به سمت توجیه مشروعیت سلطنت پادشاهان شیعه است. البته پادشاهان صفوی مصداق مستقیم این روایت نیستند، زیرا روایت در باره پس از قائم (ع) سخن می‌گوید. اما به هرحال همین که پادشاه دين پناه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... مردم را به سوي ولايات ايشان و انتشار فضل آن بزرگواران دعوت می‌کند، شرایط لازم را خواهد داشت. وی در جای دیگری از رساله خود سراغ این روایت آمده و برای رفع تناقض از این که مقصود از مهدی‌هایی که بعد از مهدی می‌آیند چه کسانی هستند، از اصل تنزیل و تأویل استفاده کرده، پس از شرحی در باره این که امام زمان و فرزندانش در جزیره خضراء زندگی می‌کنند، در تفسیر آن حدیث می‌نویسد: پس باطن و تأویل اولاد آن جنابند، زیرا که غایبند، و ظاهر و تنزیل صفویة موسویّه باشند.

تلاش برای تطبیق روایات منسوب با شاه اسماعیل ادامه می‌یابد و در این باره وی به روایتی که در کتاب تکملة الاخبار از عبدی بیک شیرازی در تاریخ صفویه آمده استناد می‌کند که فوق العاده شگفت است، چنان که امام علی ـ علیه‌السّلام ـ به زعم اینان ـ فرمودند: و لكنه رجل من ولدي يرحل الي التبريز باثني عشر الف فارس معصّب بعصابة حمراء، راكبا بغلة شهباء، فاذا سمعتم به  و أدركتم أو في زمانه، فاتوه و انصروه. چنین کسی جز شاه اسماعیل چه کسی می‌تواند باشد و چه کسی جز شير بيشه هيجاي كارزار و آن برگزيده قادر مختار از ميان پادشاهان روزگار و سروران با وقار و از شير مردان نامدار در عهد و زمان خود وآشكار با دوازده هزار كس شير شكار  که بعد از شكستن قشون سي هزار الوند در صحراي شرار با تاج‌هاي سرخ و علامت قزلباشي كه كنايه از عصابه سرخ از آن باشد بعد از هلاگوخان و اولاد او از اتراك به تبریز وارد می‌شود. طبیعی است که چنین موقعیتی هيچيك از سادات نامدار را ميسّر نشده و اتفاق نيفتاده كه بدان نحو داخل تبريز شده بر تخت پادشاهي تركان ( آق قونلو) نشيند، مگر جناب شاه اسماعيل صفوي. شاه اسماعیل هم از اولاد آن جناب است وهم بر طریقه مستقیم آن سرور.

نویسنده مصداق تعبیر دیگری را در حدیثی از روضة کافی با عنوان بَدَا لَكُمُ النَّجْمُ ذُو الذَّنَبِ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ  شاه اسماعیل دانسته و او را مصداق نجم و ذوذَنب را به معنای اولاد داشتن و بر طريقه او بودن تفسیر کرده است.

در نگاه مؤلف این روایت نیز که يخرج بقزوين رجل اسمه اسم نبيّ يسرع الناس إلى طاعته المشرك و المؤمن يملأ الجبال خوفا مصداقش شاه اسماعیل، است چرا که بعد از اتراك اين سعادت ميسّر نشد احدي را سواي پادشاه والاجاه جنّت آرامگاه شاه اسماعيل ماضي ... که خدا باقي دارد اين دولت را تا به دولت قايم اتصال يابد. مصداق این روایت نیز که فرمود يَخْرُجُ بِقَزْوِينَ رَجُلٌ اسْمُهُ اسْمُ نَبِيٍّ (اسماعيل نبي كه جد اعلايش باشد) يُسْرِعُ النَّاسُ إِلَى طَاعَتِهِ الْمُشْرِكُ وَ الْمُؤْمِنُ يَمْلا الْجِبَالَ خَوْفاً جناب شاه اسماعيل و اولاد بزرگوار و واليان ايشانند كه كافر و مؤمن با هم اطاعت ايشان مي‌نمايند و تقويت دين حق مي‌فرمايند. وی از ملاخلیل قزوینی هم مطلبی به نقل شرح کافی او در تأیید این نکته آورده است که المراد من الرجل الذي خرج بقزوين و الديلم، من هو منسوب الي المرحوم شاه اسماعيل الاوّل. مصداق روایت دیگر هم که فرمود بعد از سقوط عباسیان دولتی خواهدآمد که أَتَاحَ اللَّهُ لامَّةِ مُحَمَّدٍ بِرَجُلٍ مِنَّا أَهْلَ الْبَيْتَ يُشِيرُ بِالتُّقَى (يعني تشيع) وَ يَعْمَلُ بِالْهُدَى (يعني دين حق) كنايه از جناب شاه مرحوم مغفور است، زيرا كه سيّد و از اهل بيت و بر طريق ايشان است. با وجود این همه اخبار که به نظر مؤلف در باره این سلسله است طبیعی است که گنجايش انكار اين سلسله عليّه نتوان نمود.

در حدیثی از امام علی ـ علیه‌السلام ـ خطاب به اصحاب آمده است که الزموا السواد الاعظم. به نظر مؤلف، اکنون این سواد اعظم را در اصفهان می‌توان شاهد بود شهری که در ربع مسكون شهري به اين عظمت و آراستگي وجود ندارد.  کلمة رفض نیز که بر شیعیان و همین سواد اعظم اطلاق گشته از زمان شاه اسماعیل بسط یافته است: شهرت اين اسم از خروج شاه جنّت مكان الي الآن شايع به اسم شيعيان شد. هر چند گاه گاهي در اوان اهل بيت ـ صلّی الله علیه و آله ـ مي‌گفتند و شيعيان از اين دلتنگ بودند. مؤلف در اینجا روایات متعددی را که به نوعی به کلمه رفض و رافضه مربوط می‌شود آورده است و نتیجه می‌گیرد که پس اين معاني ظاهر و هويدا نشد تا زمان ظهور پادشاه دين پناه مرحوم مغفور. پس معلوم شد كه آن بزرگوار را از اين دولت عظمي نصيبي داشته و به اين سرافراز گشته. این روایت هم که منسوب به رسول است که خطاب به یهود و نصارا فرمود ثُمَّ يُظْفِرُنِي اللَّهُ بِبِلادِكُمْ وَ يَسْتَوْلِي عَلَيْهَا الْمُؤْمِنُونَ مِنْ دُونِكُمْ وَ دُونَ مَنْ يُوَافِقُكُمْ عَلَى دِينِكُم تواند که دربارة همین اصفهان باشد که روزگاری مردمش یهودی بودند و مؤمن شدند پس اوّل آن مؤمن كه مالك شد، بعد از مخالفان بي دين، شاه جنّت مكان است و بعد ازو اولاد آن جناب كه دولتشان متّصل به دولت قايم آل محمد بمحمدٍٍ و آل محمد.

حتی اگر روایتی به طور خاص شاهدی برای صدق بر شاه اسماعیل نداشته باشد، نویسنده به روایات کلی‌تر پرداخته و مصداق آنها را رسول و ائمه انام و شاه جنّت مکان و اولاد او می‌داند. آنچه وی را بر این تطبیق‌ها متمایل‌تر می‌کند، تطبیقی است که در مرحله‌ای از تاریخ ایران بر حمله مغول برای نابودی عباسیان صورت گرفت. نمونه آن روايتي كه علامه در منهاج الكرامه در حكايت پدرش با هلاگوخان و امان طلبيدن آن از او آورده است. به طوری که پس امان دادن هلاگوخان و گفتن پدر علامه كه جناب امير فرمود: ثم يدفع ظفره (اي تركان) الي رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به، باز هم خطر ترکان کاملا برطرف نشد و این بود تا آن که آن خطر به واسطه پادشاه مرحوم مغفور برطرف گردید.

از دیگر شواهد وی به عنوان مؤيّد دولت آن جناب فقره‌ای از زیارت عاشورا است. این روایت نیز از جناب صادق که فرمود: أَبْشِرُوا ثُمَّ أَبْشِرُوا ثَلاثَ مَرَّات... مي‌تواند بود امّتي كنايه از شيعيان باشد. در آن روایت از سه فوج صحبت شد فوج اوّل كنايه از صفاريان، فوج ثاني كنايه از آل بويه و فوج ثالث كنايه از صفوية موسويه. این نکته بر این اساس است که نویسنده دولت صفاری را نیز شیعه می‌داند. آنچه در این روایات و امثال آن آمده است، از دید این نویسنده، مصداقش فقط و فقط شاه اسماعیل است، به طوری که كوه الوند را كه طواد سنّيه از پیش برنداشت الاّ شاه اسماعيل جنّت آرامگاه و اولاد امجادش از آل صفويه حسينيه. این که در نهج‌البلاغه آمده است که و متفرق مي‌سازد ايشان را در بطون اوديه و مي‌برد ايشان را از باب چشمه‌هاي روان و دنبالش می‌فرماید: بر طرف مي‌نمايد خداي تعالي بسبب ايشان از حرمات گروهي وبعد می‌فرماید: و متمكّن ساخته و تسلّط مي‌دهد ايشان را در ديار قومي این يعني در ملك پادشاهان اتراك از آق قويونلو و اولاد ايشان. پس از آن، حضرت فرمود از براي آن كه واپس گيرند آن چيزي را كه غصب كرده شده‌اند آن را و این كنايه از حصّه مُلكي ارثي است که از جانب مادرشان به ايشان مي‌رسيد يا به سبب احقّ بودن مؤمن از كافر تصرّف نمودن در ملك خدا از رهگذر دين و ايمان و سيد بودن ايشان و سني بودن اتراك. سپس حضرت فرمود ويران و منهدم مي‌سازد الله تعالي به سبب ايشان ركني را در اینجا مقصود چهار رکن رومية شوميه و هندية بي‌دينيه و اوزبكية دنبكيه و ايرانية سنيه است. این دولت صفوی بود که خداوند به دست آن اين چهار ركن را منهدم و در عوض ركن قويم حق را قرار فرمود از براي تمهيد ظهور جناب حضرت صاحب الزمان. در دنباله خطبه حضرت آمده است که و مي‌شكند به سبب ايشان به قدر پُري زمين سنگلاخ از سپاه ارم كه این مطلب در واقع كنايه از سپاه خليل شاه شيرواني و آذربايجان و تبريز و حوالي آنها است، چرا که زمين ارم در ملك شيروان مي‌باشد. سپس حضرت فرمود: و پر مي‌كند از ايشان ميان زيتون را. معنی تأویلی این سخن نیز  يعني جبال رشت و لاهيجان و زيتون رودبار و مازندران و غيره است. و این که در این خطبه آمده است که سَيَجْمَعُهُمْ كَقَزَعِ الْخَرِيفِ وَ يُؤَلِّفُ بَيْنَهُمْ (بحار:32/43) مقصود چیزی نخواهد بود جز همین مطلبی که توسط شاه جنّت مكان و آل او روي داده و اتفاق افتاده است. پس صريح‌تر از اين چه چيز تواند بود؟.

تمسّک نویسنده به کمترین احتمالات برای تثبیت موقعیت صفویان ادامه دارد، صفویانی که از دید متدینین ارزش زیادی داشتند و شیعیان را از فشار تقیّه نجات داده و شرایط را به گونه‌ای آماده کردند که به آسانی بتوانند مذهب خویش را ابراز و اظهار کنند. از جمله این تمسّکات، نقل اشعاری منسوب به شاه نعمت الله است که در این اشعار بشارت ظهور صفویه را داده است و از جمله در آن آمده است:

اي عزيزا شور و غوغا در جهان خواهد گرفت

غصه و غم از زمين تا آسمان خواهد گرفت

این ادامه دارد تا آن که:

بعد از آن از آل یس سروری پیدا شود

مذهب و ملت ازو نام و نشان خواهد گرفت

شاه اسماعیل حیدر بود آن شهریار

خاک پایش را جهان کحل عیون خواهد گرفت

بعد از و شاهی کند فرزند او پنجاه سال

در اینجا نویسنده ما باز به سراغ تطبیق‌های پیشین رفته با اشاره به روایتی که می‌گوید: إنّ لآل محمّد بالطالقان لكنزا سيظهره الله إذا شاء دعاؤه مصداق آن را خروج شاه جنّت مكان از طالقان می‌داند.

پیش از این اشاره کردیم که شیعیان برای دولت صفوی تا چه اندازه اهمیت قائل بودند و این قداست حتی پس از سقوط صفوی نیز در اذهان آنان باقی ماند. این نکته‌ای است که نویسنده ما هم به آن توجه دارد که اهل روزگار و حقايق آگاهان ذوي الاقتدار،  از دوستان و شيعيان محمد و عليّ حيدر كرار و ائمه اطهار آگاهاند که شیعیان طی قرون متوالی در تقيّه شديد و در اكثر اوقات مختفي بوداند تا آن که در زمان ظهور اين دودمان خلافت نشان شاه جنّت مكان فردوس آشيان شاه اسماعيل ماضي اوضاع تغییر کرد. نویسنده حتی از این که شاه اسماعیل را به عنوان فردی از اهل بیت، مصداق برخی از روایاتی بداند که به طور طبیعی در باره حضرت قائم (ع) وارد شده ابائی ندارد. لذا بلافاصله پس از مطالب بالا مي‌گوید: چنانچه گذشت سابقا در حديث ... حَتَّى يَدْفَعُوهُ إِلَى رَجُلٍ مِنْ أَهْلِ بَيْتِي فَيَمْلَؤُهَا قِسْطاً كَمَا مَلَئُوهَا جَوْراً. و این روایت را در تأیید برداشت پیشین خود می‌داند. چنان که روایت يَخْرُجُ أُنَاسٌ مِنَ قبل الْمَشْرِقِ فَيُوطِئُونَ لِلْمَهْدِيِّ را روایتی دیگر در تأیید مطالب خود می‌شمرد. البته این مصداق‌یابی بسیار کلی است تا جایی که او آیه و لتکن منکم امّة یدعون الی الخیر را نیز در این جهت مورد استفاده قرار می‌دهد.

نویسنده مجددا به داستان تطبیق روایت ثمّ يدفع بظفره إلى رجل من عترتي يقول بالحق و يعمل به که به نوشتة وی پدر علاّمه آن را حمل بر هولاگو کرده پرداخته و ضمن عبارت ادبی بلند بالا در ستایش اسماعیل می‌نویسد که : در كتب تواريخ مسطور و در افواه و السنه مذكور و ميان مخالف و موافق مشهور كه چون شاه جنّت مكان و خاقان گيتي‌ستان و مؤيد به تأييد ملك منّان، رافع لواي عدل و تشيع و احسان، مسدّد مناهج بغي و عدوان از اهل بيت و شيعيان آخر الزمان، مجدّد قواعد دين قويم و ايمان، مظهر آثار جلالت و عظمت و زنگ‌زداي از آيينة ملك و ملت، حكم‌انداز سهام تدابير مملكت، مبطل‌نماي اخبار رجال شجاعت، پناه دين و ايمان، يعني نواب فردوس مكان شاه اسماعيل صفوي موسوي بهادر خان ـ طاب ثراه و جعل الجنة مثويه ـ وقتي كه ركاب دولت و امارت را به شرف پاي بوس حضرت خود مشرّف و مزيّن نمود و نگين خانه زين را به گوهر شاهوار وجود ارجمند خويش مزيّن فرمود، پس آفتاب ظهورش از كوهسار عوايق امور تيغ كشيده، پرتو عدل و احسان بر بعضي از ممالك ايران انداخت، بخت جوانش نوخط دميدن سبزه دولت و تيغ عزيمت جهان گشايش هنوز نيم كش نيام انتظار فرصت بود كه خاطر مباركش را هواي جانفزاي اين معني بر سر افتاد كه من بعد خطبا بر منابر ارتقي، و در لعن و طعن .... بي‌وفا خودداري ننموده، نهال تولّی را از پيوند تبرّی مثمر ثمر رستگاري عقبي گردانند.

دنباله آن شرحی است که مورخان از اقدامات نخست شاه اسماعیل برای رواج تشیع اثناعشری در تبریز انجام داد. برخی از همراهان از زود بودن و تندی آن انتقاد کردند، اما شاه اسماعیل گفت من پادشاهي و شهرياري را از براي ترويج دين مبين و لعن دشمنان اهل بيت طيّبين ـ صلوات‌الله عليهم اجمعين ـ مي‌خواهم و اگر اين نباشد آن به چه كار من آيد. نتیجه آن شد که آنچه را که شیعیان سالهاي سال و قرن‌هاي بيشمار منتظر چنين امر و روزي بودند و دندان صبوري بر دل و جگر مي‌افشردند، تبرزين زبانهاي طعن و  لعن را آختند و بي‌انديشه و محابا از مخالفان دغا به اعلان اين خجسته كلام حق پرداختند. از آن زمان تاکنون گلشن اسلام و ايمان با نواست و از تنقيه و اجراي قنات منطمس اين سنّت سنيّه سيراب و تازه و برجاست.[35]

16 ـ رساله کوچکی در هفت صفحه، حاوی چند روایت و تطبیق آنها بر شاه اسماعیل صفوی به شماره 5894 در دانشگاه تهران وجود دارد. متأسفانه نام مؤلف رساله روی آن نیامده، ولی آنچه هست باید مربوط به روزگار اخیر صفوی و در دهه‌های نخست قرن دوازدهم هجری باشد. در جایی از این رساله از درگذشت ملاخلیل قزوینی خبر می‌دهد که به سال 1089 بوده است.

ممکن است مؤلف رساله محمد اشرف بن عبدالحسیب بن سید احمد علوی، نواده میرداماد باشد که مرتبط با دولت صفوی بودند. این احتمال از آن روست که در مجموعه ای که این نسخه در آن است، رساله‌هایی از محمد اشرف و برخی دیگر از این خاندان وجود دارد. در این رساله، پس از نقل متن عربی این احادیث؛ در ترجمه آنها چنین آمده است:

معنی آنچه مذکور شد و ملخّص مضمونش این است که در کتاب غیبت شیخ طوسی ـ قدّس الله نفسه القدوسی ـ که شیخ طایفه محقّه شیعه و مؤلف کتاب تهذیب و استبصار و از اکابر علمای اهل تشیع است، حدیثی وارد شده از حضرت رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ که آن سرور فرمودند که خروج می‌کند در شهر قزوین شخصی که اسم او اسم یکی از انبیاء باشد و سرعت خواهند نمود مردم به طاعت و انقیاد او از مشرک و مؤمن پرخواهد نمود کوهها را از خوف.

و ایضا از آن سرور نقل نموده که فرمودند در حدیث دیگر که شخصی از دیلم که از اراضی جیلان و قریب به قزوین است خروج خواهد کرد که کوهها و زمین‌های هموار و ناهموار را از خوف و مهابت پر خواهد نمود و سرعت خواهند نمود مردم از صالح و فاجر به طاعت او و قوت خواهد داد این دین شیعه را، و شک نیست که این خروج مثل طلوع آفتاب روشن و عالم گیر است که نسبت به نواب صاحب قران علیین آشیان شاه اسماعیل ـ انار الله برهانه و ثقّل بالحسنات میزانه ـ رو نمود؛ و تقویت دین شیعه به مرتبه‌ای نمود که تا دامان قیامت بی لباس تقیّه بدست گیری تدبیر و پنجه قدرت او از شش جانب گریبان گیر معاندین اهل بیت نبوّت ـ صلّی الله علیه و آله ـ هست و بدولت این سلسله علیه صفویه علویّه موسویّه ـ شیّد الله ارکانهم ان شاءالله تعالی ـ این معنی مستمر خواهد بود. و اسم سامی آن جناب اسم یکی از انبیاء است ـ علیهم السلام.

و جمعی از علمای راسخین سلف نیز این اخبار و احادیث را به جناب نواب صاحب قران علیین آشیان راجع نموده‌اند. چنان چه ملاخلیل قزوینی ـ رحمه الله ـ در مقدمات شرح کافی که از مؤلفات اوست، تصریح نموده که مراد از صاحب خروج در حدیث مذکور نواب صاحب قرآن از ذراری جناب نواب علیین آشیان است که از جانب قزوین خروج نموده و تأیید این دین کرد به نحوی که مزیدی بر آن متصوّر نیست و به این سبب دولت او مستمر خواهد شد، ملک و حکومت و رواج تشیع و  محبت اهل بیت ـ علیهم السلام ـ تا ظهور حجتُ الله القائم صاحب الزمان ـ علیه الصلاة و السلام بالقلب و اللسان ـ و اَوْلی و انسب آن بود که نسبت به نواب علیین آشیان شاه اسماعیل این احادیث حمل شود.

و در کتاب خرائج و جرائح قطب الدین راوندی که از اعاظم علمای شیعه است، و در زمان بنی عباس بوده؛ حدیث قزوین را به نحوی که عبارت آن به عینه مرقوم شد مذکور نموده است، و مؤید این مطلب از شیعی و سنی، احادیث از مخبرین صادق وارد شده، به نحوی که از جمله علمای شیعه ـ رحمهم الله تعالی ـ سید ابن طاوس ـ قدس سره ـ در کتاب اقبال نقل نموده از کتاب ملاحم بطائنی از ابی بصیر از امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ که آن حضرت فرمودند که، حق تعالی جلیل تر و کریم تر و عظیم تر از آن است که واگذارد ارض را بدون امام عادل که معصوم ـ علیهم السلام ـ باشد. گفت ابوبصیر که، گفتم به آن حضرت ـ علیه السلام ـ که، جانم فدای تو باد، پس خبر ده مرا به آنچه راحت من باشد از شیوع تشیع و ایمان، و آنچه وعده شده در زمان ظهور قایم اهل بیت علیهم السلام؟ گفت آن حضرت ـ صلوات الله علیه ـ یا ابامحمد! نیست که ببیند امّت محمد فرجی و خوشی هرگز تا پادشاهی بنی عباس قایم است. بعد از آن که منقرض شود سلطنت ایشان، بدان که تقدیر نموده خدای تعالی از برای امت به شخصی که از ما اهل بیت باشد، یعنی آن خروج کننده از اولاد ما باشد که اشاره و امر نماید مردم را به پرهیزکاری از عدم ایمان و عمل نماید به هدایت و راستی و گرفته نشود در حکومت او رشوه، یعنی به رشوه گرفتن بد باشد. به خدا قسم که می‌شناسم او را به اسم خودش و اسم پدرش، و بعد از خروج این شخص، به فاصله‌ای خواهد آمد از جهت رواج تشیع آن امام زمان یعنی حضرت قایم اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و نشان او این است که گردن قوی دارد و صاحب خال سیاه،  دو خال دیگر در او خواهد بود و اوست قایم به حق و عادل مطلق و نگاه دارنده آنچه به امانت به او سپرده شده از اسرار الهی، پر خواهد نمود زمین را از عدل و داد، چنان چه پر نموده‌اند فجار از جور و ظلم و بیداد.

این حدیث نیز مطابق با خروج نواب صاحب قران علیین آشیان است که آن حضرت ـ علیه السلام ـ فرمودند که از ما اهل بیت باشد و سایر مناسبات که خود معلوم است.

و نعمانی ایضا که از اجلاّء تلامذه محمد بن یعقوب کلینی ـ رحمهما الله ـ است، در کتاب غیبت به سند متصل از امام محمد باقر - علیه السلام - روایت نموده است که آن حضرت فرمودند از جهت مبالغه که گویا من هستم با قومی که بیرون آمده‌اند و خروج نموده‌اند در مشرق و طلب حق و ایمان مردم می‌نمایند و مقتضای خواهش ایشان را مردم به عمل نمی‌آرند. بعد از آن، باز طلب حق می‌کنند و مردم به عمل نمی‌آرند. پس چون تمرّد ایشان را ملاحظه می‌کنند، می‌گذارند شمشیرهای خود را بر دوش‌های خود و به ضرب شمشیر احقاق حق می‌نمایند و کما ینبغی در آن امر عظیم می‌کوشند و سلطنت ایشان باقی باشد تا زمان خروج حضرت قائم اهل بیت ـ علیهم السلام ـ و آن امانت را به آن حضرت سپارند و هر کس در جنگ آن طالبان حق کشته شود، شهید خواهد بود، و به خدا قسم، اگر من ادارک زمان آن امام را بکنم تا به جان سعی در رواج دین خواهم نمود و از برای آن صاحب حکم سعی بلیغ خواهم کرد.

و از محدثین اهل سنت، ابن شیرویه دیلمی در کتاب فردوس الاخبار قریب به این حدیث نقل نموده که بعینه حدیث مذکور بعد از حدیث کتاب خرایج مسطور شده و حکم فرموده حضرت صاحب رسالت ـ صلّی الله علیه و آله ـ که اگر به مشقّت تمام در روی برف نشسته مثل اطفال، باید غلطید و نزد ایشان حاضر شد.

و ایضا در کتاب غیبت نعمانی حدیث مسندی از امام محمد باقر ـ علیه السلام ـ روایت شده که به تحقیق که امیر المؤمنین ـ صلوات الله علیه ـ حکایت نمود از چیز چندی که بعد از آن حضرت متحقق می‌شود تا ظهور صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ پس فرمود: از آن جمله است خروج جمعی از خراسان که غالب شوند بر زمین کوفان و ملتان و بگذرند از جزیره بنی کاوان که جزیره‌ای است در حوالی بصره؛ و گفته‌اند که مراد، سلاطین ترک‌اند مثل چنگیز خان و هلاگو خان، و تصریح نموده آخر فرمودند که باید خروج نماید از ما اهل بیت یعنی از اولاد ما باشد قایمی به گیلان و اطاعت او نمایند مردم ابر و دیلم که در نواحی و حوالی استراباد و قزوین است، و ظاهر شوند از برای آن وَلَد من عَلَمداران ترک.

و در این حدیث نیز تصریح به مراتب فوق شده.

و شیخ حسین بن عبدالصمد پدر شیخ المقدّسین شیخ بهاءالدین محمد ـ رحمهما الله تعالی ـ به خط خود تصریح نموده که مقتولین مروج این مذهب موافق حدیث حکم شهدا دارند، والله اعلم.

17 . محمد شفیع عاملی در دوره افشاریه و زندیه کتابی در تکمیل مجالس المؤمنین با عنوان محافل المؤمنین نگاشت که در آن شرح حال شماری از علمای متأخر شیعه را آورد. وی می‌نویسد: و مخفی نماناد که توقیت آن حضرت به زمان معین منافی روایات کثیره دالّه است بر عدم معرفت احدی از مردمان به خصوص وقت او و کذب الوقّاتون ... و بعضی از جمله علما رسائل در این باب نوشته‌اند، و اتصال دولت صفویه را به ظهور حضرت صاحب ـ علیه السلام ـ مذکور ساخته‌اند، خالی از چیزی نیست، چنان چه خلاف آن مشاهده گردید. وی سپس به اشعار شاه نعمت الله ولی اشاره کرده که در قصیده منتهای دولت صفویه را با ظهور حضرت صاحب الامر ـ علیه السلام ـ مقترن ساخته، و حال آن که بعد از انصرام دولت صفویه ظهور سلطان نادر شاه افشار بود که در اواخر دولت او به اهالی ایران، بلکه تمامی ممالک محروسه او بسیار ناخوش گذشت.[36]

18 . در ادامه سخن عاملی در محافل که به نادرست بودن این قبیل پیش گویی ها واقف گشته است ، بد نیست به این سخن طنز آلود رستم الحکماء هم توجه کنیم که الحق درخور اعتناست:

چون آن جنّت آرامگاهی به دلایل و براهین آیات قرآنی حکم‌های صریح نمود که سلسله جلیله ملوک صفویه، نسلاً بعد نسل به ظهور جناب قائم آل محمد خواهد رسید، از این احکام قوی دل شدند و تکیه بر این قول نمودند و سررشته مملکت داری را از دست رها نمودند.[37]

این بود مروری بر نمونه های تاریخی که برخی از مستندات تئوری اتصال دولت صفویه را به دولت حضرت قائم علیه الصلاة و السلام بیان کرده بود.

در اینجا به سراغ یک رساله مستقل در این زمینه خواهیم رفت.

 

 

رساله در شرح حدیث دولتنا فی آخر الزمان

 

در اینجا با رساله کوتاه اما بدون مؤلفی روبرو هستیم که عجالتا تنها نسخه آن، همین است که در دسترس ماست. این نسخه شامل 33 برگ (35 ص) است و به شماره 1381 در کتابخانه آیت الله مرعشی نگهداری می‌شود. رساله با خط بسیار خوش نستعلیق نگاشته شده، و دارای سرلوح مذهب زیبایی است.تذهیب در تمام صفحات دیده می شود و توان گفت که نسخه ای شاهانه و سلطنتی بوده است. رساله برای شاه طهماسب و در روزگار وی تألیف شده اما تاریخ کتابت آن چنان که در پایانش آمده است، ظاهرا 1067 است. فهرست نویس محترم آن را سال 1017 خوانده است که آن هم با درصدی کمتر محتمل است.

 

هدف از نگارش این رساله

رساله حاضر در شرح حدیثی که نویسنده رساله آن را به این صورت آورده است:

لکلّ اناس دولة، و دولتنا فی آخر الزمان.

روایت به این صورت در منابع وجود ندارد، اما اساس آن باید نقلی مشابه باشد که به صورت روایتی از امام صادق ـ علیه السلام ـ توسط شیخ صدوق در کتاب امالی (ص 489 و از آنجا در بحار: 51/ 143) آمده است؛ با این سند:

حدیث کرد ما را محمد بن موسی بن متوکل، از علی بن ابراهیم، از پدرش ابراهیم بن هاشم، از محمد بن ابی عمیر که گفت: کسی حدیث کرد مرا که از امام صادق  علیه السلام شنید:

              لكل أناس دولة يرقبونها            و دولتنا في آخر الدهر تظهر

به احتمال نقلی که با همین صورت در روضة الواعظین (ص 212، 267) آمده است باید از امالی باشد؛ اما نویسنده روضه ‌گوید که این سخن، فراوان از امام صادق ـ علیه السلام ـ شنیده شده است.

به نظر می رسد در دوره صفوی، استناداتی به این حدیث در باره اتصال دولت صفوی به دولت قائم (ع)، و یا در حقیقت مقدمه بودن دولت صفوی برای دولت صاحب الزمان، صورت گرفته است. در اینجا به چند نمونه اشاره می‌کنیم.

 

استناد شاه اسماعیل به حدیث دولتنا فی آخر الزمان

روایت یاد شده شاید برای نخستین بار در نامه شاه اسماعیل به شیبک خان به کار رفته باشد. بخشی از این نامه در منابع کهن آمده چنین است: بسم اللّه الرحمن الرحيم و به نستعين الحمد للّه ربّ العالمين و الصّلواة على رسوله احمد المختار و آله اجمعين و العاقبة للمتقين ... بعد اهداى سلام اعلام آنكه، مكتوب شريف كه ارسال داشته بودند رسيد و بر مضمون آن مطلّع گرديد، ملخّص فحاوى كتاب و محصّل مطاوى جواب آنكه بر ارباب بصاير و ابصار كالشمس فى وسط النهار واضح و آشكار است كه به موجب فرموده، لولاك لما خلقت الافلاك تعمير معموره خاك همچو ترتيب عوالم پاك‏ به وسيله ظهور اشعه نور محمدى- عليه الصّلوة و السلام- و بر حسب مقتضاى رتبت جامعيّت بين ختم النبوة و كمال الولاية كه هر آينه مقتضى ظهور آثار عموم احكام حكومت دنيوى مستدعى سطوح انوار و شمول اطوار سلطنت اخروى است، ايالت ولايت صورى و ولايت مملكت معنوى خاصّه آن حضرت و عترت طيّبه عليّة الخصال و اولاد طاهره و آل جليّة الكمال اوست و به تحقيق و يقين و ادلّه و براهين مظهر سلطنت عظمى و خلافت كبرى غير ذات الهى صفات آن سلطان سرير دنيا و آن برهان منير أَوْ أَدْنى‏ نيست و اگر چند روزى بر حسب اختيارات ربّانى  وارثان آن جامعيّت مخصوصه و حاكميت، اعنى ائمّه هدى و اجلّه اوليا از استدراك حقوق خود از تعدّى ارباب غضب و تعصّب متعاقد گشته از ننگ استشراك اهل دنيا نام تسلّط و استيلا نمى‏بردند و خود را در صدد مقابله اخسا نمى‏آوردند، بر حسب اشارت غيبيّه و اوامر الهيّه كمال علوّ و علوّ كمال ايشان را بود، حاشا كه به واسطه عجز و زبونى از آن جمع پريشان بودندى، امّا بحمد اللّه چون در اين ولا به موجب لكلّ اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان از چمن دلگشاى خاندان نبوّت و ولايت، نهال بلند برومند وجود اين جانب سر به سرافرازى كشيد و از مكمن عالم آرايى دودمان سيادت و سعادت چراغ گيتى فروز دشمن سوز اين دولت روزافزون كه آيه وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ نشان آن و كريمه نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ در شأن آن است روشن گشت و آثار فحواى وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ از وجنات احوال و اطوار خود مشاهده افتاد به زبان خموش به تلقين هاتف سروش به ذكر إِنَّا نَحْنُ نَرِثُ الْأَرْضَ وَ مَنْ عَلَيْهاگويا شد، منادى تقدير زبان تقرير به اداى نداى كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فِي أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِي أَوْحَيْنا گشاد و نوك خامه ملايك سرير كاتبان تحرير به موجب وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعِيلَ  در صفايح سلطنت كاملة الاركان و ايالت عالم و عالميان‏ رقم آيت اسم خليل ثبت نموده زمانه در نظر اهل زمان جلوه داد...[38]

 

استناد به حدیث دولتنا در میان برخی از مورخان برای دولت شاه اسماعیل

 به جز این نامه، میان مورخان هواخواه دولت صفوی نیز استفاده از این حدیث مطرح بوده است. از جمله در دو جای از کتاب خلاصة التواریخ از این حدیث استفاده شده است: یک مورد در جریان حضور شاه اسماعیل در قم با این عبارت:

و خاقان سكندرشان بعد ازين فتح، متوجه دار المؤمنين قم گشتند. ... به اتفاق سادات عظام و قضات اسلام و اكابر و اهالى و شيعيان بلده جنّت‏نشان كه قرب هفتصد هشتصد سال به محنت تقيّه گرفتار بودند. و در آرزوى اين چنين مظهرى مى‏بودند حيث قال صلى اللّه عليه: لكل قوم دولة و دولتنا فى آخر الزمان، به همدان به استقبال شتافتند.[39] در مورد دوم آمده است: چون خاقان سكندرشان مظهرى بود از آثار دودمان مرتضوى و به مؤداى حقيقت انتماى، لكل اناس دولة و دولتنا فى آخر الزمان در اندك زمانى اجراى مذهب حق نموده رفع بدع فرمودند و مترصّد آن مى‏بودند كه تمامى ربع مسكون را تسخير نموده در جمع اقطار مذهب ائمه اطهار  را انتشار دهند...[40]

 

تطبیق روایت دولتنا بر شاه عباس صفوی

مورد دیگر آن است که نویسنده روضة الصفویه روایت یاد شده را در باره شاه عباس تطبیق می کند: مصطفوى انتسابى كه به مضمون كلام معجز نظام سرور اوليا- عليه التّحيّة و الثّناء- حيث قال لكلّ قوم دولة و دولتنا فى آخر الزّمان هماى دولت جز به شرفات قصر اقبالش در هيچ مكان نزول اجلال نفرموده. اعنى سيّد الخواقين فى الآفاق، مستخدم السّلاطين بالعشى و الاشراق، مظهر جلال سبحانى، مظهر الطاف ربّانى، وارث خلافت امير المؤمنين، معزّز به اعزاز وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ آمر به امر خالق افلاك و انجم، مصداق كريمه أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ، مشيّد اركان شريعت خيرالبشر، مؤسسّ بنيان ملّت حق ائمه اثنى عشر، فروغ انجمن شاهان جمجاه، شمع دودمان سلاطين عالم‏پناه، مؤيّد به تأييدات الملك الغنى، ابو المظفّر شاه عبّاس الحسينى الموسوى الصفوى، رفع اللّه تعالى اعلام الدّين به اعتلاى لواى سلطنت و نوّر وجه الارض بانوار آثار معدلته، ما أضائت الشمس و القمر بمحمّد و آله هم الذَين خير البشر، مأمول از موهبت ملك ملك بخش تعالى و تقدّس آنكه تا انقراض فلك داير وجوه دنانير و رئوس منابر در اقطار امصار از اسم سامى و لقب نامى همايون مزيّن و مرتّب بوده، تطوّق حوادث و نوايب زمان را به دولت ابدى و شوكت سرمدى اين حارس بيضه اسلام راه روش مسدود باد، بالنبىّ و آله الامجاد.[41]

 

تطبیق روایت دولتنا بر انقلاب اسلامی

مورد دیگری را هم از یک نویسنده معاصر سراغ داریم. مرحوم رازی در گنجینه دانشمندان (8: 47 ـ 408) در سال انقلاب یعنی 1356 ـ 1357 چنین آورده است: ... و بدانيد كه آن فقط و فقط در انحصار فرج و ظهور و انقلاب جهانى حضرت مهدى (ع) و عجل الله فرجه الشريف است؛ زيرا خداى جهان چنين مقدّر فرموده و به پيامبران سلف و پيامبر بزرگوار ما وعده فرموده (و انّه لا يخلف الميعاد.) و تمام امامان معصوم (ع) هم آن روز را وعده داده و امر به انتظار رسيدن آن روز نموده‏اند.

                     لكلّ اناس دولة يرغبونها             و دولتنا فى آخر الدهر تظهر

 دلخوشى اين حقير سراپا تقصير در اين نهضت و انقلاب، به اين است كه متصل به فرج و آخرين انقلاب توحيدى جهانى ولىّ عصر ـ روحى له الفداء ـ است، زيرا آن طور كه اهل نظر از اخبار و الهامات غيبى و مكاشفات رحمانى و پيشگوئى‏هاى بزرگان استنباط و اكتشاف كرده‏اند؛ يكى از علائم و مبشّرات بر چيده شدن سلطنت دو هزار و پانصد ساله ايران و برقرارى جمهورى اسلام است و ديگر مرجعيّت و زعامت آيت الله العظمى آقاى حاج سيد ابو القاسم خوئى ـ مدّ ظله العالى الى ان يقوم الحجه ان شاء الله ـ چنانچه در حدود 27 سال قبل در آثار الحجّه نوشتم؛ و در حدود هشت سال قبل هم در جلد دوم گنجينه دانشمندان تكرار نمودم‏

      فاش ميگويم وز گفته خود دلشادم             بنده حقم و از هردو جهان آزادم‏

 چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى             آنشبى را كه مرا مژده بداد استادم‏

كه ابو القاسم خوئى است ز آيات فرج             پس بعشاق مر اين تازه بشارت دادم‏

و ديگر شروع جنگ از ماه صفر تا ماه صفر كه از صفر سال 1398 قمرى شروع شد تا ماه صفر سال 1399 ق كه دولت بختيار سقوط و دولت موقت اسلامى اعلان گرديد؛ و ديگر وجود بعضى از كساني كه از علائم و محتوم است چون سفيانى و حسنى ...

 

 

محتوای رساله حاضر

کتاب شامل یک مقدمه توضیحی است که مولف پس از آن گفته است که دوازده دلیل برای اثبات این تطبیق آورده است، اما مع الاسف؛ در شمارش اعداد پس از بیان مورد ششم به سراغ یازدهم رفته و با ذکر دوازده جمعا هشت مورد را بیان کرده است. در ظاهر سقطی در عبارت رخ نداده و به احتمال کاتب در وقت کتابت چند صفحه‌ای را انداخته است.

نثر کتاب بسیار ادیبانه و با انشای خاص، مغلق و البته زیبا نوشته شده و در بیشتر موارد، آدمی تصور می‌کند که مطلب فدای زیبایی عبارت شده است. حتی می‌توان گفت که گویی نگارش یک متن زیبا با تکلف منشیانه، برای نویسنده، مهم‌تر از ارائه اصل استدلالها بوده است.

نوع استدلالها نه فقهی بلکه عمدتا قریحه‌ای و خطابی است، چنان که یکی از موارد استدلال برای درستی تطبیق آن است که تاریخ جلوس این پادشاه با عدد ابجدی آخر الزمان برابر است و این معنایش این است که دولت طهماسب به دولت صاحب الزمان خواهد پیوست.

باید توجه داشت که این قبیل نوشته‌ها نوعی نوشته های سطح پایین بود که نه ریشه فقهی درستی داشت و نه حتی در چهارچوب افکار حدیثی اصیل مطرح می‌گردید. بلکه بیشتر نوعی رساله های خطابی بود که مبنای خود را ترکیبی از قداست سلطنت و سیادت قرار داده بود و تلاش می‌کرد تا با تفکر موعودگرایانه و مبانی طرح شده در متون علائم الظهور راهی برای مشروعیت عرفی ـ دینی دولت صفوی میان مردم بگشاید.

در لابلای عبارات وی می‌توان هدف اصلی او را از تدوین این رساله دریافت، جایی که می‌نویسد:

دولت ابد پیوند نواب کامیاب شاهی ظلّ الهی که اشراق انوار رایات نصرت آیاتش از ضیاء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنیان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسی مکان ولایت و امامتست، در آخر الزمان تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ علیه صلوات الله الرحیم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمن سعادت اقتران این شاه جهانیان و پادشاه عالمیان باشد، ان شاء الله تعالی و تقدّس.

و در جای دیگر:

دولت ابد پیوند و زمان جنّت، مانند نواب کامیاب شاهی تا آخر زمان و زمان آخر که اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رایت نصرت غایت فتح آیت دولت صاحب الزمان ـ‌ علیه افضل صلوات الله الرحیم الرحمن ـ است، پاینده، و آفتاب عالمتاب دولت بی‌زوالش بر عالمیان تابنده خواهد بود.

محتوای این دو عبارت، بنیاد رساله حاضر است که چند بار به شکل های مختلف تکرار شده است و اکنون متن رساله تقدیم خوانندگان عزیز و ارجمند می‌ شود.

 

 

متن رساله:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

استفتاح ابواب فیض واهب متعال، در افتتاح هر مقال همایون فال، و استجلاب اسباب توفیق خداوند ذوالجلال، در ابتدای هر امر ذی بال، بحمد و ثنای واجب الاداء مالکی الملکی باشد که به مقتضای مؤدّای اعجاز ادای وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الأرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُون‏ [انبیاء: 105] تاج وهّاج سلطنت و تاجداری بر سر بلند افسر پادشاهی دین پناهی می‌نهد که خاک آستان ملایک آشیان سیّد المرسلین ـ علیه و آله المعصومین صلوات الله ربّ العالمین ـ توتیای دیده اعتبار ساخته، همای بلند هوای همّت والانهمتش همواره بر شرفه قصر دین‌داری و کنگره ایوان حق‌گذاری نشیند؛ و به مؤدّای فحوای صحّت انتمای وَعَدَ اللَّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي الأرْض‏[نور: 55]  قبای زیبای ابهّت و کامکاری بر قامت با استقامت شاهنشاهی ملایک سپاهی لایق می‌داند که غلامی امیرالمؤمنین حیدر ـ علیه صلوات الله العلیّ الاکبر ـ باعث افتخار دانسته؛ دانسته قدم همایون مقدم، در شاه‌راه ترویج شرع متین و دین مبین ایمه اثنا عشر ـ علیهم شرایف الصلوات من واهب القُوی و القدر ـ نهد تا به این اسباب، چهره دولت ابدی و سلطنت سرمدی، هر آینه در آئینه قضای تؤتی المُلْک مَن تشاء به معاینه بیند. نظم:

شه سریر ازل کز کمال استغنا

مقدّس است ز مثل و منزّه از انباز

کدام سر، که شبانگاه آفتابْ مثال

به کوی عزّت او نیست بر زمین نیاز

نهاده بر سر شاهان ز لطف تاج خرد

کز افسرست شهنشه ز دیگران ممتاز

و ثانی این ثناء صدق ادا نزد هر ثانی، و تالی این ذکر عالی نزد ارباب عوالی، اهداء صلوات زاکیات و تسلیمات وافیات است بر شاه رقعه وجود، و پادشاه بقعه شهود، و سلطان سریر رسالت، و خاقان گردون مسیر عرش بسالت، آفتاب آسمان دَنی فَتَدَلّی، ماه ایوان قابَ قوْسَین اَو اَدنی، سیّد انبیاء و مرسلین و خاتم اصفیاء و نبیّین؛ آن سیّد سندی که خاک آستانه بلند آشیانه‌اش، توتیای دیده اعتبار اعاظم سلاطین اولی الایدی و الابصار، و زینت بخش تاج افتخار افاخم خواقین نامدار، در اعصار و امصارست. نظم:

احمد مرسل که به اقبال و جاه

بود جهانش ز ازل در پناه

خاک درش مقصد روح الامین

طفل رهش عیسی گردون نشین

بر در او گشته ثوابت مقیم

فرش حریمش شده عرش عظیم

و آل علیّة الخصال جلیّة الکمال آن اکمل اهل کمال و اکمال، خصوصاً وصیّ بر حقّ و امام مطلق، شاه تختگاه ولایت، و پادشاه بارگاه هدایت، صاحب مرتبت هارونی، و مالک مملکت سلونی، منصوص به فخامت هلْ اَتی، و مخصوص به کرامت لافتی، مرتضاء رضاء مَن کنتُ مولاه فعلیّ مولاه، و مدعاء دعاء اللهمّ وال من والاه، آن امام عالیمقامی که غلام درگاه جاهش را سلطنت انس و جان پایه کمین، و شهریاری عالمیان مرتبه کهین بوده، سلاطین جهان او را غلامی رهینند. نظم:

علیّ عالی اعلی که هست شاهان را

هوای آن که غلام ورا شوند غلام

امیر شاه نشان، پادشاه کشور جان

که گشت ابلق گردون به زیر رانش رام

سر ایمه دین، دین پناه اهل یقین

علیه الف صلات و الف الف سلام

و بقیه ایمه هُدات اثنی عشر که مروّج مذهب صحیح معتبر ایشان را، امر دین و دنیا مروّج و تمام عیار، و کرّوبیان ملاء اعلی با وی در این امر اَسْنی همدم و یارند، صلاةً دایمةً نامیةً و سلاماً کافیاً وافیاً الی یوم یقوم النّاس لربّ العالمین.

 

اما بعد:

به موقف عرض و شرف اصغاء طایفان حضرت جنّت خضرت، و عاکفان جناب اعالی ایاب نواب کامیاب شاهنشاهی [می رساند] که چون خاک آستانه سیّد البشر ـ صلّی الله تعالی علیه و آله الی یوم المحشر ـ آب‌روی القاب همایونش شده، بنای عالیجناب القاب افاخم سلاطین و اعاظم خواقین را تزلزل در ارکان اعتبار و اساس افتخار افتاده، و میل نیل خاکبوسی آستان اعالی آشیانش، خرمن وقار سلاطین گردون اقتدار و خواقین نامدار را به باد فنا داده، خاک قدم محترمش، توتیای دیده سرداران زمان گردیده، و حلقه غلامی‌اش در گوش هوش گردنکشان دوران جای خود دیده؛ پادشاهی که چون غلامی امیرالمؤمنین حیدر ـ صلوات الله تعالی علیه مَا اسْتضاء فضاء العالم بالشمس الانور ـ مایه افتخار و سرمایه اعتبار حضرتش گردیده، غلامی بوّاب نوابش، پادشاهان رفیع الشأن را در هر زمان و مکان مایه شادی، و بندگی خدمه خدمتش شاهان عالم را از هرگونه غم و الم سرمایه آزادی، تارک مبارک غلام مقبول درگاه عالیمان پناهش، قابل تاج سلطنت و کامکاری، و فرق فرقدسای خادم خرگاه جهانیان امیدگاهش لایق افسر دولت و بختیاری،

سلاطین عالم را مرغ جان در هوای هوای بندگی غلامان حضرتش در طیران، و اساطین بنی آدم را طوطی زبان در ثناگستری خادمان خدمتش هزار دستان، عالیمان پناهی که چون مروّج مذهب ائمه اثنا عشر ـ علیهم شرایف الصلوات ما اقمر القمر ـ امتیاز بخشنده حضرتش از سلاطین هر کشور و زینت‌گر القاب خدمتش در هر محشر گردیده؛ اطاعت فرمان واجب الاذعانش بر معشر بشر، سادس صلوات خمس و ارتقاء رقیع رفیع الشأن اعتلاء بندگان آستانش اظهر از شمس، یعنی شاه دین پناه. نظم:

حاصلِ آمدْ شد خورشید و ماه

روشنیِ چشم سفید و سیاه

پادشاه نبی شأن، ولی نشانِ، سبطین مکانِ، سجاد اطمینانِ، باقر عرفان، صادق بیانِ، کاظم تبیان،ِ رضا فرمانِ، جواد احسانِ، نقی امتنانِ، عسکری توانِ، مهدی زمان، نظم:

آن شهنشاهی که از حشمت به ملک شرع و دین

دارد او بر جمله شاهان زمانه سروری

یافته رونق ز عدلش مذهب اثنا عشر

تازه در عهدش شده آیین دین جعفری

هم سیادت در نسب، هم پادشاهی در حسب

کو سلیمان تا در انگشتش کند انگشتری

سلطان آل محمد ـ علیه و آله الغرّ الکرام، شرایف الصلوات و السلام ـ قهرمان خواقین الاسلام، مستخدم سلاطین الایّام، ثمره شجرةٍ اصلها ثابت و فرعها فی السماء، خلیفة اجداده الایمة الهدی ـ علیهم شرایف الصلاة و السلام و الثناء ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه طهماسب الحسینی الموسوی الصفوی بهادرخان ـ لازالت رایات خلافته مرفوعة الایات باعلاء خلیفة الرحمان ـ علیه صلوات الله المنّان ـ و آیات سلطنته متصلة الغایات بزمان صاحب الزمان ـ علیه شرایف صلوات الله المستعان ـ چنان معروض می‌دارد که،

چون الطاف نامتناهی الهی، همواره شامل حال طالبان ازدیاد مواد دولت بی‌زوال نواب کامیاب شاهی ظلّ الّهی می باشد، هر ساعت از روزنه شعاع این آفتاب عالمتاب بر ایشان می‌تابد، و هر لحظه از دریچه چهره این مقصود عاقبت محمود، خود را مستعد جلوه‌گری می یابد، لهذا در این اوقات خجسته ساعات، تشرّف به شرف ملاحظه نشانی عالی شان و فرمان واجب الاذعان که از پایه سریر خلافت مصیر و درگاه گیتی شاه جمجاه علّیین آشیان و پادشاه دین پناه فردوس مکان، گلبن گلستان نبوی، شمع شبستان مرتضوی، انموذج صولت پیغمبری، وارث شجاعت حیدری، فرازنده اعلام شیعه نوازی، فروزنده نیران مخالف‌گدازی، هادی خلایق به احقّ مذاهب و اشرف ادیان، مرشد مسترشدین به طریق ایمان، چراغ افروز دودمان جلیل خلیل صاحب کرامت وَ اذْكُرْ فِي الْكِتابِ إِسْماعيل‏، (مریم، 54) ، نظم:

پادشاه پادشاهان خسرو خسرونشان

شهسوار کشور جان، نایب صاحب زمان

ظلّ ربّ العالمین شاهنشه دنیا و دین

حامی شرع پیمبر باعث امن و امان

درّ درج آل یس ماه برج اهل بیت

پیرو اثنی عشر از جان محبّ خاندان

سلطان سلاطین البشر، خلیفة آبائه الایمة الاثنی عشر ـ علیهم صلوات الله الملک الاکبر ـ ملک الملوک و سلطان الخواقین، المنتسب بنسبه الشریف الی امیرالمؤمنین ـ علیه افضل صلوات الله ربّ العالمین ـ السلطان ابن السلطان ابن السلطان، و الخاقان ابن الخاقان ابن الخاقان ابوالمظفّر سلطان شاه اسماعیل الحسینی الموسوی الصفوی بهادرخان ـ جعل الله تعالی سعیه الاوفی فی اهداء الخلق الی طریق الحقّ مشکورا و اعطاء کأسه الاصفی فی حضایر القدس حسب ما سعاه عطاءاً موفوراً ـ مرقوم رقم منشیان رفیع الشأن بلیغ البیان شده بود، ابواب فیض و فتوح بر روی دل گشاده، چشم امید مشاهده رخسار فیض الانوار اشارات غیبی و بشارات لاریبی را آماده گشت، و از پرتو اشراق آفتاب عالمتاب و نیّر افاضت مآب کلامی معجز بیان، قضا ترجمان، قدر جریان که در فحاوی مطاوی آن سِفر عظیم و کتاب لازم التکریم مندرج بود، و هو هذا: لکلّ اُناس دولة و دولتنا فی آخِرِ الزمان، بر فضای دل، این معنی شارق گردید، و گوش هوش از ملهم غیب و مبشّر لاریب، این صداء صحّت ادا، و نداء حقیقت انتماء شنید که دولت ابد پیوند نواب کامیاب شاهی ظلّ الّهی که اشراق انوار رایات نصرت آیاتش از ضیاء وضّاء انتساب به خاندان مقدّس بنیان نبوّت، و لمعان ماهچه اعلام فتح ارتسامش، از پرتو شعاع آفتاب عالمتاب انتساب به دودمان قدسی مکان ولایت و امامتست، در آخر الزمان، تا آخر زمان بوده، در آخر به زمان صاحب الزمان ـ علیه صلوات الله الرحیم الرحمن ـ متّصل گشته، انتهاء زمان سلطنت جهان به زمان سعادت اقتران این شاه جهانیان و پادشاه عالمیان باشد، ان شاء الله تعالی و تقدّس. نظم:

به این مژده گر زان که با بندگان

روان برفشانیم نقد روان

سزد بلکه جان چیست تا هوشیار

کند بر چنین مژده آن را نثار

 

[چرا دولت طهماسب، دولت آخر زمانی است؟]

و از نسیم عنبر شمیم تفصیل این کلام خجسته نظام، شامّه عامّه و مشام انام به این گونه معطّر تواند شد که لفظ دولتنا بحکم تحکّم عموم مفهوم از این ضمیر متکلّم، متکلّم است به عموم نسبت دولت مظروف آخرالزمان که دولت آخر زمانی، عبارت از آن است، به نفوس عالیه و ذوات متعالیه حضرات عالیات رفیع الدرجات ـ علیهم شرایف الصلوات ـ و منتسبان به این سلسله علیّه و نسبتشان به این شجره طیّبه، و اگر حال امداد مقال را مجال یابد، و تخصیص این عموم در خصوص جماعت با مناعت منسوبین نماید، محال نباشد؛ و چون به حقیقت، حقیقت انتساب در امثال این ابواب، یا از راه نسبتست به آن که شجره طیّبه‌اش منشعب از اصل اصیل نبوّت، و سلسله شریفه‌اش منتسب به مجد اثیل امامت باشد، یا از روی حسب، به آن که اشراق آفتاب اخلاقش از لمعان انوار مآثر پیغمبری و فروغ انوار اوصافش از اشراق مفاخر حیدری بود، یا از جهت آن که نهال طوبی مثال دولت ابد پیوندش نشو و نما یافته، آب و هوای امداد حضرت سیّد المرسلین ـ علیه و آله افضل صلوات المصلّین ـ  و سبزه زار نضارت آثار سلطنت ارجمندش بهجت و روا یافته، رشحات سحاب اسعاد امیر المؤمنین و ایمه معصومین ـ‌ صلوات الله تعالی علیهم اجمعین ـ باشد، یا از دیگر جهات.

و به هر حال به طریق منع خلوّ و خلوّ از منع، جمع هر آینه ظاهر باشد که صاحب دولتی که به جهات انتساب او به جهات انتساب، ظاهر باشد، به این نسبت خصوصیتی خواهد داشت؛ چه قوام امر نسبت به چاشنی انتساب میسّر است، و نه میسّرست که با وجود ترجیح در انتساب به جهات انتساب، تساوی در نسبت باشد، و لیکن انتشاری که این فرد را باشد، قرینه مخصّصه ای خواهد که او را در فرد معین، معین، و صفحه مناقب صاحب دولتی مخصوص به رقم این تخصیص مزیّن گرداند؛ وآن قرینه مخصّصه این تواند بود که نواب کامیاب صاحب قرانی که صاحب دولت آخر زمانی است و بحمدالله تعالی از جهات، جهات انتسابش ظاهر، و حالت ارتباطش بر عالیمان کالشّمس فی وسط النّهار باهرست، و با این خاک آستانه سیّد مرسلین و خاتم انبیاء ـ علیه و آله شرایف الصلاة و الثناء ـ کحل الجواهر دیده مفاخر و علامی امیر مؤمنان و سیّد اصفیاء ـ علیه شرایف صلوات الله واهب العطایا ـ باعث افتخار بر سلاطین اوّل و آخر و ترویج دین ایمه هدی ـ علیهم صلوات الله ما دامت الارض و السماء ـ مرکوز خاطر عاطر ساخته است.

 

[تاریخ جلوس با لفظ آخرالزمان یکی است]

تاریخ جلوس همایونش بر تخت نیکبخت فرماندهی و ایوان فلک نشان شاهنشی با عدد و لفظ آخر الزمان که ظرف زمان دولت مذکور درین خجسته بیانست، موافق است؛ و دلالت این توافق بر تلاحق زمان دولت این شاه عالی شأن و زمان ظهور صاحب الزمان ـ علیه صلوات الله الرحیم الرحمن ـ از غایت ظهور، احتیاج به بیان ندارد. مصرع:

کانجا که عیانست چه حاجت به بیان است.

پس به معاونت حال و مقال، اساس مدعا استحکام، و بنیان این ادعا انبرام پذیرفت و سامعه تحقیق از توافق عددَین صریر این تصدیق به اتمّ وجهی شنفت؛ و تواند بود که هر یک از جهات مذکوره انتساب را دلیلی گرفته، دلالت عدد لفظ آخر الزمان دلیل رابع باشد، و به این چهار دلیل قاطع، کوکب این مدّعا از افق صحّت لامع گردد.

و هر یک از جهات مذکوره انتساب را با دلیل عددی دو مقدمه جازمه توان گفت که منتج این نتیجه ثابته باشد؛ و درین صورت، سه مرتبه بهم رسد که هر مرتبه مشتمل بر دو مقدمه بوده، مجموع شش باشد و این شش با آن چهار، عشره کامله گردد تلک عشرة کاملة مکمله کملت بها تلک البشارة الفاضله.

پس از این کلام قدسی نظام، کافّه انام را رایحه فایحه این خبر خیر ارتسام، به مشام جان و حناشیم جنان، چنان رسد که دولت ابد پیوند و زمان جنّت، مانند نواب کامیاب شاهی تا آخر زمان و زمان آخر که اوّل زمان و زمان اوّل ظهور رایت نصرت غایت فتح آیت دولت صاحب الزمان ـ‌ علیه افضل صلوات الله الرحیم الرحمن ـ است، پاینده، و آفتاب عالمتاب دولت بی‌زوالش بر عالمیان تابنده خواهد بود، ان شاءالله تعالی.

و الحق جای آن دارد؛ چه بی تعلّق تملّق عبارات آرایی ارباب انشاء تصلّف تکلّف براعت افزایی اصحاب اطرا، از غرّه صباح آفرینش تا این عصر، تخت نیکبخت سلطنت و نامداری، بخت بیداری چنین به خواب خیال ندیده، و مسند مشیّد ابهت و کامکاری با وجود چنین شهریار[42] عالم‌مداری مزیّن نگردیده، و هیهات هیهات که دیگر در ادوار چرخ دوّار که مدار دور ثابت و سیّارست، صاحب دولتی چنین اَعلام دارایی بر افرازد، یا در هیچ قرن از اقتران اختران سعادت اقتران صاحب قرانی چنین سمند کشورگشایی در میدان زمان تازد، نظم:

پادشاهی مثل او پیدا نخواهد شد دگر

ختم شد شاهی برو، چون بر نبی پیغمبری

و اگر صاحب بصیرت صافیه و سریرت ضافیه، دیده سیرت بگشاید، صحّت این اقوال در این حال و مناسب این مقال، از دوازده روزنه، جمال با کمال به او نماید، و در مَحکمه مُحکمه، ادعاء اثبات این مدّعای صدق ادا حالاً و ملایم سیاق این رساله ایجاز ادا، به اِشهاد و اِنهاء دوازده شاهد عدل صورت بندد تا با وجود عدالت شهود از رهگذر لازم الاتّباع شیاع قباله این مقاله به سجلّ ثبوت مسجّل گردد.

اوّل:

آن که سیادت نسبی دارد که از این پادشاه دین پناه تا شاه بارگاه انّما ولیّکُمُ الله و شاهنشاه خرگاه مَن کنت مولاه فعلیّ مَولاه ـ علیه شرایف صلوات الله ـ بعضی اجداد عظام صاحب مسند امامت و وارث مرتبه شهامت، و جمعی از اسلاف فخام جالس سجّاده ولایت و سالک جاده هدایت، و برخی از آباء کرام فرازنده اعلام کشورگشایی و برازنده خلعت سلطنت و دارایی بوده‌اند. نظم:

ورث السیادة کابراً عن کابر

کالرّمح انبو باعلی انبوب

و الحق تا دوران دَوَران ماه و  مهرست، بلکه: مصرع: تا دست قضا منشی دیوان سپهرست نامه سلطنت و فرمان دهی و پروانه حکومت و شاهنشهی به نام نامی چنین شاهی عالمیان پناهی، نوشته نگردیده، و دیده افلاک با آن که علی الاتصال در حدقه تدویر مدیر است، نظیر این شاه گردون سریر ندیده، و کی و کجا شهی با این نسب عالی و حسب متعالی که به حق ارث و اکتساب و دیگر جهات و اسباب حایز کلتا الریاستین سیادت و سلطنت، و جامع بین النشأتین ولایت و حکومت باشد، توان یافت. نظم:

جز در آئینه و آبش نتوان دید نظیر

جز در اندیشه و خوابش نتوان یافت بدل

باد اسباب بقایش به جهان آماده

بحق پادشه ملک ازل عزّوجل

 

دویم:

آن که از غایت پاکی طینت مصطفوی سریرت، و نهایت خوبی جبلت مرتضوی سیرت، غمام بلند مقام سلطنت و جهانداری، پیش روی ضیاء وضّاء حسن اعتقاد و نیکو بندگی حضرتش نگرفته و جلباب اعالی ایاب حکومت و کامکاری حجاب آفتاب عالمتاب پاکی عقیدت، و فرمان‌برندگی خدمتش نگردیده، و همواره دیده دل گشاده دیده چشم امیدش مشاهده رخسار افاضت آثار عطایای واهب العطایا را آماده گردیده، طنین طنطنه صاحبقرانی و صدای نوبت ممالک ستانی به این آوازه سعادت اندازه در عالم انداخته، و علم کشور گشایی و چتر درایی به این اسباب در جهان افراخته است؛ و فتح نامه ها که بر رؤس منابر قلوب مؤمنان را از این شاد می‌سازد، به این قسم ابیات صدق غایات و این نوع اشعار صحّت آثار می‌پردازد که، نظم:

خداوندگارا توانگر تویی

توانا و درویش‌پرور تویی

نه کشور گشایم نه فرماندهم

یکی از گدایان این درگهم

و با این حالات نه عجب که به اندک زمانی، علم عالم گیری در نجد و هامون ربع مسکون، بلکه بر قمه قبه سپهر بوقلمون افرازد، و آوازه کشورگشایی در تلال و وهاد جمیع بلاد، و عمران و قفار هر دیار اندازد، ان شاءالله تعالی. نظم:

به توفیق و امداد لطف اله

چنین شاه فرمانده دین پناه

جهان را همه پادشاهی کند

حکومت ز مه تا به ماهی کند

 

سیوم:

آن که با وجود آن که به واسطه انتساب به سلسله علیه نبویّه و انتساب به شجره طیّبه مرتضویّه و تشرّف به اشرف ادیان و نحل، و تقیّد به احقّ مذاهب و ملل، و دستیاری عدالت و پای مردی جلالت از پادشاهان عالم از زمان آدم تا این دم ممتاز، و به این حالات در میان سلاطین رأفت قرین و خواقین عدالت آیین سرافرازست؛ از نهایت اخلاص به خاندان عالی مکان نبوّت، و غایت اختصاص به دودمان متعالی‌ شأن ولایت و امامت القاب همایون را در جمیع ممالک بنی‌آدم، و بر رؤوس منابر عالم و مجامع اشهاد و محافل خاص و غاص هر بلاد، به این طریق قرار داده که خاک آستانه سیّد البشر ـ صلّی الله علیه و آله و سلّم ـ غلام امیر المؤمنین حیدر ـ علیه الصلاة و السلام ـ مروّج مذهب ایمه اثنی عشر ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ و خود نزد بینایان منظر تحقیق، چه القاب از این بهتر و چه انتساب از این خوش‌‌تر باشد، و کدام پادشاه ذی جاه در برابر این القاب مستطاب، نام از بزرگی خود تواند بُرد و یا، کِی سلطانی عالی شأن در مقابل این انتساب اعالی ایاب، خود را در عداد اهل اعتبار تواند شمرد؟ نظم:

چنین شاه دیندار پاک اعتقاد

ندارد جهان تا جهانست یاد

همه سرورانند خاک رهش

شهان بندگانند بر درگهش

بود تا مدار زمین و زمان

فزون باد اقبال او در جهان

 

چهارم:

 آن که در زمان کثیر الفیضانش معاشر ذوی مفاخر فرقه ناجیه اثنی عشریه، و جماعت با مناعت شیعه فایقه بربریّه، در مهد امن و امان، به فراغ بال و رفاه حال آسوده در محافل خاص و غاص، و مجامع عام و خواص، به مناقب و مفاخر و مدایح و مآثر حضرات عالیات ایمه هُدات ـ علیهم شرایف الصلوات و لطایف التسلیمات ـ رطب اللسان و عذب البیان بوده، زبان صدق بیان را به طعن و لعن ملاعین و فرقه خاذله جاهله مخالفین می‌گشایند، و این شاه دین پناه، به مقتضای صحّت انتمای ً سيماهُمْ في‏ وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُود [فتح: 29]  از بَشَرة مبشّره هر کس، سیمای تشیّع و اخلاص مشاهده فرمود، سرش را از تاج عزّت سرافراز، و بزمش را از خلعت مکرمت با اعزاز گردانیده، به اقسام اکرام و اوصاف الطاف او را می‌نوازد، و از صحایف احوال هر مردود ملعون که آیه صدق غایت في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضا [بقره: 10] تلاوت فرمود، پیراهن بقا را بر بدن بی بقای او قبای فنا گردانیده، جامه هستی او را کفن نیستی می سازد، و به این طریق کام جان زمان را جرعه خوشگوار آن شعر آبدار می‌چشاند، و بر رؤوس عالیمان این دُرَر غُرَر معانی لآلی تبار می‌فشاند که، نظم:

صاحب الامر امر کرده که ما

روی نصرت به هر کجا که نهیم

سنیان را ز خون کفن سازیم

شیعیان را قبای فتح دهیم

 

پنجم:

 آن که در غالب اوقات که حاجبان قضا و قدر، منع تماثیل و صور عالم اصغر از صفه بار دیده بیدار شاه گردون مسیر فلک مدار نموده، جهت مشاهده انوار اسرار غیب و اسرار انوار لاریب از مرآت جلیة الذات خاطر ملکوتی نواظرش غبار اغیار زدودند، و خیل خواب که خدمه خدمت و بوّاب نوّاب سلطان خیالند، نداء حضور آثار عالم انوار در داده، ابواب فیض ازلی و لطف لم‌یزلی بر روی دل حقایق منزلش گشادند. دیده سعادت دیده‌اش از مشاهده دیدار مفیض الانوار ایمه ابرار ـ علیهم صلوات الله العظیم الغفّار ـ منوّر و مشام حقیقت استشمامش از رایحه فایحه عنبر مذاب، و مشک ناب صحبت آن حضرات عالمیان مآب ـ علیهم صلوات الله ربّ الارباب ـ معطّر گردیده؛ گوش سعادت نیوشش از دُرَر غُرَر کلمات صدق ثمر و احادیث صحّت اثر ایمه اثنی عشر ـ علیهم صلوات الله العظیم الاکبر ـ صدف هزارگونه درّ و گوهر می‌گردد، و نصایح و مواعظ آن حضرات عالیات ـ علیهم شرایف صلوات الله معلّی الدرجات ـ به سمع قبول اصغا فرموده، ذایقه ایمان را حلاوت امتثال اوامر ایشان ـ علیهم صلوات الرحیم الرحمان ـ می‌چشاند، و به هر چه مأمور شد، همان را قدوه ساخته، بی تأمّل و تسویف یا تمهّل  و توقیف، به منصّه ظهور می رساند، چنان چه از جهات، جهات توجّهات مضارّ بار تمغا را از عامه برایا بازداشتن، و چندین هزار تومان که هر ساله از جهات ممالک محروسه در حیطه ضبط به این جهات در می‌آمد، نابوده انگاشتن شاهدی معتبر و دلیلی مقرّر، مقرّر این مدعاست؛ و لذا یوماً فیوماً دیده بخت بیدارش، منتظر مشاهده رخسار کثیر الانوار آثار اشارات غیبی و بشارات لاریبی که آن حضرات عالی درجات ـ علیهم شرایف الصلوات ـ از آن اِِخبار و اِنها فرموده‌اند، از تزاید عمر و دولت و تصاعد ملک و بسطت می باشد.

و بحمد الله تعالی این ایام خجسته فرجام، مقدمه ظهور آن اشارات مفیضة البشارات و بشارات منتجة السعادات بوده، سنین عمر واجب التطویلش که امید چنان است که از عمر ما بندگان، سنوات بر آن افزاید، در مصاعد ترقّی متدرّج و بسطت ملک یوماً فیوماً متزاید و مترقی، و هر زمان، زبان صدق بیانش بکلام اعجاز نظام هذا تَأْويلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْل‏ [یوسف: 100]  متکلّم و متلقی است. نظم:

خوش آن آیت که تفسیرش چنین است

خوش آن خوابی که تعبیرش چنین است

برآمد کام شه در دنیی و دین

بود رؤیای صادق شاهد این

بقای عمر با اقبال شاهی

میسّر گشتش از لطف الهی

 

ششم:

آن که گوش سعادت نیوش حضرتش از منهیان سعادت و اقبال مضمون صدق مشحون كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 110] به سامعه رضا شنوده و خطاب مستطاب وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَر [آل عمران: 104]  به سمع قبول تلقی فرموده، ... حکم ...[43] لازم الاتباع به نزد حضرتش به نوعی مطاعست که در مراسم امر به معروف و لوازم نهی از منکر، مبالغه به حدّی رسانیده، و به سیاست شاهانه به طریقی مؤکّد گردانیده که استماع نواء فسق و فجور و استمتاع به کاسات شراب غرور، بیرون از حیطه امکان و اقدار، و آن سوتر از دیار، عداد آن بیرون از حیطه قدرت و توان و حکایت چند و چون آن وراء حوصله اقدار و امکانست.

چنان چه اکثر اوقات که مجلس بهشت آیین و محفل جنّت قرین آن حضرت جنّت خضرت، محطّ رجال علمای انام و محظّ آمال فقهای کرام می‌گردد، استکشاف عویصات مسائل که در حلّ آن هر عالم کامل، راجل باشد، و استعلام مشکلات مباحث که کم فقیهی فاضل از آن باحث تواند بود، می‌فرماید، و اکثر مسائل و مباحث که مذکور می‌گردد، چون نیک ملاحظه شود، جواد فکر وقادش حواشی و اطراف آن را پیموده، و برید ذهن نقّادش حوافی و اکناف آن را سیر نموده باشد، و تقریر مباحث شرعیه و تحریر مسائل دینیه به تنقیح و توضیحی می‌فرماید که ارشاد اذهان فضلاء صاحب ایقان و تبصره و ذکراء فقها با اتقان به آن تواند شد، و منتهای[44] مطالب علمای افاضت دثار و مستقصاء مآرب فضلای فطانت شعار همان تواند بود. نظم

شاهی که بهر زیور دین گوهری چو او

ظاهر نگشت در صدف لطف کردگار

از عکس خاطرش گهر علم را فروغ

بر قطب همتش فلک شرع را مدار

یا رب که تا مدار زمان و زمین بود

بادا ظلال شاه چنین زیب روزگار

 

 یازدهم [هفتم]:[45]

آن که چون از میامن تأییدات الهی مضمون صدق مشحون نُصِرت بالرعب مسیرة شهر کلامی است صادق، و حدیثی با حق موافق که از حضرت رسالت پناهی ـ علیه و آله صلاة لاتناهی ـ بخصوصیت وراثت کتاب مفاخر و خطاب مآثر نواب کامیاب شاهی را آراسته، فتح و نصرت در سایه اعلام سعادت فرجامش سرافرازی نما، و سعادت و اقبال در رکاب بندگان آستانش سعادت فزا بوده، همای سعادت اثر همّت عالی گهرش در هوای هوای تسخیر هر کشور که طیران نماید، به مجرد هبوب نسیم شهپرش درخت بخت ساکنان آن بلاد و اساس استیناس معتکفان آن تلال و دهاد را به نوعی تزلزل در اوراق توان و اقدار و پایه تمکین و اقتدار می‌افتد که بی حجاب تعللّ رخسار فتح در آئینه نصرت معاینه می‌گردد، و شاهد سعادت بی نقاب تمهل در عین اقبال جلوه‌گر می‌شود، چنان چه طلیعه لشکر فتح اثر، اراده تسخیر هر کشور که در دیار خاطر این شهریار دین پرور قدم می‌نهد، قبل از وصول تمامی آن لشکر سعادت گستر، وصول به تمامی مأمول دست می‌دهد، و بی آن که غایت وقارش رخصت نهادن یک قدم در راه ادعای کشور گشایی، و نهایت اقبالش فرصت برآوردن یک دم در بیان مدّعای فرمان فرمایی دهد، به مجرّد توجه امراء عالی مقام، و عساکر نصرت فرجام و آن هم بی دستیاری تیغ و سنان، یا پای مردی ضرب و طعان، بلکه به محض اقبال این شاه کشورستان، ممالکی را که آرزوی تسخیرش در دل سلاطین ذوی الاقتدار ماضیه و خواقین اولی الایدی و الابصار سالفه کرده بوده، میامن اقبال این شاه بی همال، کلید تسخیر در طبق عرض نهد و همیشه درِ فتح بر روی ملازمان درگاه و خادمان بارگاهش گشاده، همواره زبان الهام نشان، زمان بیان این کلام صدق نظام را آماده باشد که، نظم:

گشاده باد بدولت همیشه این درگاه

بحق اشهد أن لا اله الا الله

 

دوازدهم [هشتم]:

آن که چون نهال دولت برومند ابد پیوند این شاه بی مانند، از رشحات سحاب الطاف الهی و اقطار امطار اعطاف حضرت رسالت پناهی ـ علیه و آله صلاة لاتناهی ـ و جویبار امداد حضرت امیر المؤمنین ـ علیه افضل صلوات المصلّین ـ و چشمه سار اسعاد حضرت ایمه دین ـ صلوات الله تعالی علیهم اجمعین ـ سرسبز ...[46] هیچ وقت چنانچه عادت سلاطین باشد که در مضایق امور به دیگر سلطانی ملتجی شده، به اتفاق لشکر و حشر او، از تنگنای پریشانی خود را به فضای دلگشای شادمانی رسانند، این پادشاه عالمیان امیدگاه، در هیچ وقت، به هیچ وجه به مدد و معاونت لشکر دیگری، اساس سلطنت خود را استحکام نداده، قامت حکومتش از عاریت لباس عاریت عار داشته، محض فیض ازلی و فیض محض لم یزلی و امداد ارواح مقدّسه سیّد المرسلین و امیر المؤمنین و آلهما الطیّبین و الایمة المعصومین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ حال احتیاج بر رخسار ایام سلطنتش روا نداشته است، و برخلاف این حال، سلاطین گردون مثال و خواقین با اقبال و وارثان سلطنت تیمور و قیصر و صاحبان مسند دارا و اسکندر، و گردنکشان هند و روم و ماوراءالنهر و عرب و عجم، بلکه والیان سایر ولایات عالم، به این آستان سلاطین آشیان خواقین مکان ملتجی گردیده، از سر با افسر سلطنت پای رهوار عجز و مسکنت ساخته، به این جناب اعالی مآب عوالی ایاب اقبال وار و سعادت کردار شتافته، فراخور حال و مناسب احوال از این شاه بی‌همال، مواید فواید الطاف و احسان و فواید مواید اعطاف و امتنان و امداد به امداد لشکر بیرون از عداد و اسعاد به جنود عاقبت محمود وراء حیطه تعداد، یافته، در سایه خورشید پایه این پادشاه عالیجاه و شاه دین پناه اَعلام سلطنت و دارایی و رایت حکومت و کشورگشایی برافراخته‌اند. نظم:

سر جمله شاهان با عز و جاه

بود فرش راه شه دین پناه

به اقبال او جمله شاهی کنند

حکومت ز مه تا به ماهی کنند

به فرّش ستانند دیهیم و تاج

بخاک در او فرستند باج

چنین فرّ و اقبال و شاهنشهی

خدایا تو داری و او را دهی

بود ظلّ تو این شه بی همال

خدایا مخلّد بدار این ظلال

حاصل: اگر چه آنچه مرقوم قلم صدق رقم، و نگاشته خامه صحّت هنگامه گردیده، از آیات جلالت آیات منصوصه، در شأن این سلطان عالی شان و صفات سعادت غایات مخصوصه به این پادشاه عالیجاه صاحب قران اگر در مجامع سلاطین عالم و محافل خواقین بنی آدم مذکور سازند؛ در معرض تحدّی و معارضه و میدان تسابق و مناضله هیچ کدام را قوت گذرانیدن یک کلام یا نهادن یک گام در حیطه قدرت و توان نبوده، همگنان سر عجز به گریبان اعتراف فرو برده، دیده قبول بر پشت پای انصاف اندازند.

امّا، یعلم الله تعالی، که در وقت انشاء این کلمات صدق غایات، و افشاء این حکایات صحّت آیات، به امید آن که مذکور مجلس بهشت آیین و محفل جنّت قرین گردد، و خوف آن که مبادا بسط کلام موجب املال سامعه اجلال شود، سمند خوش خرام قلم را در هر قدم سد اختصاری پیش راه نهاده که مجال جولانش در میدان بیان نداده، و باز شرح شمّه‌ای از محاسن اوصاف این شاه خجسته صفات و وصف نبذه‌ای از مکارم اخلاق این پادشاه ملکی ملکات، و حکایت خجسته غایت آثار مآثر دولت ابد پیوند، و داستان فرخنده بیان وقایع و فتوح ارجمند، نه از مقوله مقاله‌ای است که در رساله ایجاز ادا یا مقاله‌ای اختصار انتما، سمت گزارش یابد، و در این تنگ مجال، مجال مشاهده جمال تفصیل آن احوال و فرصت اظهار بیان تمامی آن حال باشد.

بلی اگر توفیق الهی و تأیید نواب کامیاب شاهی یاری کنند، والطاف ربّانی و اعطاف اعلی حضرت صاحب قرانی مددکاری نمایند، تاریخ همایون که روزنامه اقبال و مجموعه امانی و آمالست، به نوعی می توان نوشت که ناسخ تواریخ عالم و ماحی آثار سلاطین بنی آدم باشد. آری نظم:

سخن کان به وصف تو سرور بود

کجا چون سخن‌های دیگر بود

امید که سعادت توفیق باری، یاری و مساعدت نموده، و اقبال اقبال شاه بی همال و پادشاه فلک سریر ملک مثال اقبال نماید، و صفایح زمان را به نشر این مدایح و صحایف دوران را به بسط این لطایف آراید، بمنّه و جوده.

والاولی ان یکون الخاتمة کالاولی مشحونا بزواهر جواهر حمد الله الملک المنعام و شرایف الصلاة و السلام علی النّبی و الولیّ و آلهما العزّ الکرام و دعاء بقاء ایام سلطنة هذا السلطان ولیّ الانعام لیکون وردیه المفتتح مسکیة الختام.

نگرنده نگارنده را شناسد و از اثر پی به مؤثر برد. سنه 1067

 

 



[1] بیشترین بحث در این باره متعلق به آقای دکتر صفت گل در کتاب ساختار نهاد و اندیشه دینی در ایران عصر صفوی صص 503 515 (تهران، 1381)  است که در این مقاله نیز از برخی از ارجاعات آن نوشته استفاده شده است. خواهید دید که نمونه بیش از مطالبی است که دوست ما گفته و به خصوص دو رساله مهم در این زمینه مرور خواهد شد که تاکنون مورد توجه نبوده است.

[2]  اربعین شوشتری، نسخه دانشگاه، شماره 4/878 ، نوشته شده در 982

[3]گزیده کفایه المهتدی، ص 294

[4]  الایقاظ من الهجعه، (قم، دلیل ما، 1380) ص 35

 

[5]  بنگرید: گزیده کفایة المهتدی، نسخه مجلس، ش 833، ص 4

 

[6]  کفایه المهتدی، نسخه خطی 833 مجلس، ص 6

[7] خلاصة‌التواریخ، (تهران، دانشگاه تهران، 1383) ج 1، ص 76

[8] و نیز بنگرید: بحار: 41/351، 52/307، 53/15، اعلام الوری، 403، شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید:‌ 7/ 48).

[9]  خلاصه التواریخ: ج 1 ص 154

[10]  خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 412

 

[11]  روضات الجنات، ج‏1، ص: 74

[12] خلاصة التواريخ، ‏ج‏1، ص: 450

[13]  تاریخ نگارستان، (تهران، 1414ق)  ص 375

[14]  از شيخ صفى تا شاه صفى، (تهران، 1366ش) ص: 80

[15]  همان، ص: 224

[16]  عالم آراى عباسى، ج‏2، ص: 762 763 (چاپ افشار، تهران، امیرکبیر)

[17] دوحه الازهار، ص 150 (مسکو، 1974)

[18] تکمله الاخبار، ص 60 (تهران، نی، 1369)

[19] تکمله الاخبار، ص 165

[20] جنه الاثمار ص 4 (مسکو، 1379)

[21] زینت الاوراق ، ص 63 ـ 64 (مسکو، 1979)

[22] زینت الاوراق، ص 95

[23]  صحیفة‌ الاخلاق، ص 102 (مسکو، 1979]

[24] همان، ص 103

[25] مظهر الاسرار، ص 29 (مسکو، 1986)

[26] همان، ص 32

[27] همان، ص 191 ـ 192

[28] بنگريد: بررسى كتب خطى قديمه وزارت خارجه، ص 4 (تهران، 1377)

 

[29] . لوامع صاحبقرانى، ج 4، ص 513

[30] چاپ مقبول آن در سال 1386 در قم (نشر دلیل ما) منشتر شده است.

[31] کفایه المهتدی، (نسخه خطی مجلس) ص 22، 24

[32] همان، ص 30

[33] کفایه المهتدی، ص 32 ـ 33

[34] بحار الانوار، ج 52، ص 243

[35]  بنگرید:‌ رساله در پادشاهی صفویه، به کوشش رسول جعفریان، تهران، 1388

[36] محافل المؤمنین، (چاپ مشهد، بنیاد پژوهشهای اسلامی) ص 38

[37]  رستم الحکماء، (چاپ مشیری، تهران، 1352) ص98

[38]  تاريخ ايلچى، نظام شاه، (تهران، 1379) ص: 42 ـ 41، شاه اسماعیل نامه، حسینی گنابادی، (تهران، 1387، ص 88)؛ فتوحات شاهی، (تهران، 1383) / 1/ 454؛ خلاصة التواریخ، 1/ 104

[39] خلاصة التواریخ، ج 1، ص 79

[40] خلاصة التواریخ، ج 1، ص54 1

[41] روضه الصفویه7 ص 59 ـ 60

[42] در اصل: شهریاری

[43] سه کلمه ناخوانا

[44] این دو سطر ترکیب عبارت با اسامی کتب فقهای بزرگ است، مانند علامه، ارشاد الاذهان، منتهی، ذکری و...

[45]  چنین است در اصل. طبعا از این نسخه چیزی به عنوان افتادگی برگ سقط نشده است چون هفتم در وسط عبارت آمده است. بنابرین ممکن است کاتب که از روی نسخه دیگری می نوشته است، یا نسخه اصل ناقص بوده یا وی جا انداخته است.

[46] دو کلمه سفید شده است.