مدرس شاه سليمان صفوي در شماخي
 رسول جعفريان

بخش مهمي از تاريخ دوره صفوي به ويژه تاريخ مذهبي و اجتماعي آن، در لابلاي آثار غير تاريخي است؛ آثاري كه موضوع آنها به طور مستقيم در تاريخ نيست، اما در جاي جاي آنها، آگاهي هايي وجود دارد كه مي توان بر اساس آنها، تصويري درست از تاريخ مذهبي ـ فرهنگي و نيز تاريخ اجتماعي دوره صفوي به دست آورد. اين قبيل اطلاعات در درجه نخست، در مقدمه يا خاتمه اين كتابها و در بسياري از اوقات در لابلاي مطالب و ميانه اين قبيل آثارديده مي شود.

در اينجا با كتابي كه مشتمل بر ادعيه و اذكار روزانه و ماهانه است سروكار داريم. كتابي با عنوان رياض الزاهدين از حاجي محمد بن محمد تبريزي. از اين نويسنده اطلاعي در دست نداريم و مرحوم شيخ آقابزرگ هم از طريق كتابي وقايع الايام از فاضل تبريزي با نام آن آشنايي يافته و در ذريعه (11/325) آن را ثبت كرده است.

در باره ادبيات دعا، در مقدمه نزهة الزاهد شرحي مفصل ارائه كرده‌ايم.[1] طبعا اين اثر هم در كنار آن آثار قابل ذكر است. اما آنچه در اينجا توجه را به خود جلب مي كند، مقدمه آن است. نويسنده در اين مقدمه كوتاه اما سخت اديبانه و ممتاز، اطلاعاتي در باره خود و منصب مدرسي اش در شهر شَماخي به دست داده است.

اطلاعاتي كه از اين مقدمه به دست مي آيد بدين ترتيب است:

1 . نويسندۀ آن حاجي محمد بن محمد تبريزي است كه علي القاعده عالمي فرهيخته بوده و اين نكته از همين كتاب و نيز نثر عالي او در مقدمه به دست مي‌آيد.

2. وي نويسنده كتابي ديگر در ادعيه و اذكار اما مفصّل است با عنوان: روضة ‌الاذكار در بيان ادعيه و اوراد ائمه اطهار (ع).

3. مؤمنينِ از دوستانش از او خواسته‌اند تا آن كتاب را تخليص كرده و اثري مختصرتر در اين باب بنگارد كه نتيجه‌اش همين كتاب حاضر است.

4. مؤلف در سال 1085 در شهر قزوين با شاه سليمان صفوي (1077ـ 1105) ديدار كرده است.

5. در اين ديدار شاه منصب مدرّسي در شهر شَماخي كه كرسي ايالت شروان بوده به وي داده است.

6. وي به محض ورود به شماخي، اين شهر را بسيار ستايش كرده و از آب و هوا و فضاي آن بسيار گفته و چند بيتي هم كه در وصف اين شهر بوده، در مقدمه درج كرده كه به لحاظ ادبي زيباست.

7. در آنجا نگراني‌هايي پيش آمده و با آن همه تعريف، محيط آنجا به مذاق وي سازگار نيامده و نتوانسته است خواسته مؤمنين را براي تخليص كتاب عملي سازد.

8. در اين وقت حاكم جديدي براي شهر آمده كه از نظر وي بسيار مطلوب بوده و توانسته است همه آن زنگارهايي كه اسباب ناراحتي وي بوده است بزاديد و فضا را آنچنان مناسب كند تا وي بتواند آن خواسته را عملي سازد. وي اين حاكم را بسيار ستايش كرده است.

9. اين زمان بوده كه وي مصمم شده است تا آن كتاب را تخليص كرده و نامش را رياض الزاهدين بگذارد و چنين كرده است.

10 نسخه اي كه در اختيار است ـ و اصل آن متعلق به دوستي اصفهاني با نام آقاي روح الله رباني، استاد دانشگاه آزاد اسلامي نجف آباد  است ـ در تاريخ 15 محرم از سال 1116 كتابت شده است. عبارت پايان كتاب چنين است كه: تمام شد كتاب رياض الزاهدين در بيان اذكار ائمه طاهرين به تاريخ .... بنابراين بايد تصور كرد كه مؤلف تا آن سال زنده بوده و به احتمال زياد در همان شماخي بسر مي برده است.

اما شغل مدرّسي يكي از مشاغل علماي و روحانيون در دوره صفوي است كه آگاهي‌هايي از آن در اختيار داريم. اين منصب مي بايست از دوراني كه حركت مدرسه سازي در عصر صفوي آغاز شده، برپا شده باشد. در باره ساختن مسجد و مدرسه شيخ لطف الله به دست شاه عباس آمده است كه وي توسط شاه عباس به عنوان پيشنماز و متولي و مدرس و متصدّي آن مدرسه و مسجد تعيين گرديد.[2]

كمپفر آلماني كه درست همين زمان شاه سليمان به ايران آمده (ورودش به اصفهان درسال1684/1096بوده‌است)وگزارش سفرش را نوشته درباره منصب‌مدرسي‌مي‌نويسد:

نصب مدرّس با توافق شاه از طرف صدر خاصه عملي مي گردد. اين در صورتي است كه مدرسه از موقوفات شخص شاه باشد. در ساير موارد، صدر، با توافق واقف، مدرس را تعيين مي كند. البته هر گاه شخص واقف هنوز در قيد حيات باشد. حقوق مدرس كاملا مكفي است و سالانه پرداخته مي شود. در مدارسي كه از طرف شاه وقف شده است حقوق مدرس به يك صد تومان بالغ مي شود. در ساير مدراس اين حقوق كمتر و غالبا در حدود پنجاه تومان است. ولي بايد دانست كه اين حقوق درست در روز مقرر و بدون كم و كاست تأديه مي شود. كاش در آلمان نيز به استادان اين فروزندگان چراغ دانش چنين موهبتي ارزاني مي شد.[3] در باره مناصب علما در دوره صفوي و نيز شغل مدرسي ما در جاي ديگري به تفصيل سخن گفته ايم.[4]

اگر قاعده‌اي كه كمپفر بيان كرده درست باشد معلوم مي شود كه شاه سليمان يا پدران وي، از موقوفات خاص خود در شماخي مدرسه داشته‌اند.

اما شَماخي شهري كه مركز يا به عبارتي كرسي شيروان به شمار مي‌آيد، از نخستين مناطقي است كه در اختيار دولت صفوي قرار گرفت، جايي كه شيخ جنيد در آنجا كشته شد و شيخ حيدر هم براي تصرفش جنگيد. رهر بُرن ذيل عنوان  شيراون (شماخي) مي نويسد: حكام محلي شيروان پس از مدتي وابستگي به حكومت صفوي، سرانجام در سال 945 / 1538م به صورت قطعي از فرمانروايي بر كنار شدند... در زمان شاه محمد (985 ـ 995) شيروان نيز به تصرف عثماني ها درآمد. شاه عباس اول در ابتداي سال 1016/1607 باز آن را به كشور ملحق ساخت.[5]

 وصف شماخي در اين مقدمه عالي و اديبانه و همراه با اشعاري است كه مي بايد آنها را در باره يك شهر مغتنم شمرد. سالها بعد زين العابدين شرواني در بستان السياحه ذيل مدخل شماخي، وصفي كامل از اين شهر به دست داده نوشت: و آن در ميان جبال اتفاق افتاده آبش گوارا و هوايش بهجت فزاست. خاكش حسن خيز و زمينش طرب انگيز است. باغاتش فراوان و غلاتش ارزانست. قرب دو هزار باب خانه شيعه و سه هزار خانه اهل سنت و هزار خانه ارامنه و يهود در اوست... و ششهزار خانه قزلباش در آن ديار مسكن دارند و هميشه طريق ييلامشي و قشلامشي سپارند. مردمش عموما سفيد رخسار و از متاع حسن و جمال برخوردارند و...[6]

اين مطالب مؤيد همان وصفي است كه يك صد و پنجاه سال پيش از تأليف رياض السياحه، مؤلف تبريزي ما از شماخي دارد.

 

* * *

 

بسم الله الرحمن الرحيم

لآلي متلألي حمد و سپاس و جواهر زواهر مدح ممتنع القياس نثار بارگاه مقدّس اساس خداوندي را سزاست كه به شمول پرتو تجلّيات شموس الطاف عديم الاوصاف، نوع انساني را از جملۀ كاينات و زمرۀ ممكنات گزيده، ممتاز به مَحرميت حريم حرم مناجات گردانيد و فرايد نضايد ستايش بلا آلايش كياس التباس و طرايف تحايف سناي سَني اساس سعادت اقتباس، هديۀ درگاه عرش كرياس فيوض اقتباس، احدي را رواست كه به بدرقۀ انوار كواكب بروج اين مسترشدان،  مسالك هدايت را از غواصي مهالك غوايت خلاصي داده، سرافراز سلوك مسلك طريقِ قديمِ قويم و منهجِ مستقيم نجات گردانيد، وكرايم انوار صلوات وافيات عوالي زاكيات و شرايف ازهار تحيات باهرات غواصي ناميات، نثار مرقد انور و دثار تربت اطهر سرور و مهتري را احري است كه وجود خير محض سراسر جود و خلقت محض خير سراير محمودش، علت غايي ايجاد انجم و افلاك، مشاراليه مصدوقۀ لولاك لما خلقتُ الافلاك است.

شفيعي كه گلزار آمال عاصيان گنه كار به آبياري حرمت آبرويش ريان و سيراب و گلشن اميد مجرمان تبه‌روزگار از جويبار شفاعتش شكفته و شاداب است.

مه ياسين و شمس برج طاها محمّد پادشاه تخت اِسريـ صلوات الله عليه و علي آله المجتبي الي يوم الجزاـ  و لوايح مدايح ابهي و ثواقب مناقب اسني، تحفۀ عتبۀ علياي فلك فرسا و سُدّه اسناي ملك جبهه ساي مولايي را اولي است كه سورۀ هل اتي آيت قدر اوست و منطوق لا فَتي قطره اي از كمالات بحر او؛

رسالت سورۀ برائت رسولي است از مماثلتش با رسول خدا و خطابت ليلة  الاسري دليلي است بر مناسبتش با بتول عذرا؛

كريمه انّما وليكُمُ الله در ولايتش نصّي است قاطع، و صحيفۀ مَن كُنتُ مَولاه در امامتش برهاني است ساطع؛ يك گل از بوستان نعوت فضلش ردّ شمس است و احسان انا أعطيناك الكوثر أظهر من الشمس؛

ذي شأني كه حق ـ تعالي شأنه ـ مدح شأن او گويد

بندۀ قاصر طريق وصف او چه سان پويد

تعالي الله، زهي قدر و زهي شأن

كه باشد ذوالجلال او را ثنان خوان

بدين الكن كه عقل او را زبان گفت

ثناي هم چو اويي چون توان گفت؟

و نعم ما قال:

اوصاف علي به گفتگو ممكن نيست

گنجايش بحر در سبو ممكن نيست

من ذات علي به واجبي نشناسم

اما دانم كه مثل او ممكن نيست

عليه و علي آله الكرام صلوات الله الملك العلام الي يوم القيام.

اما بعد

به مسامع ارباب دانش و مناظر اصحاب بينش مي رساند:

اللاجي الي ربّه الصمد حاجي محمد بن محمد التبريزي كه بعد از فراغ از تأليف كتاب روضة ‌الاذكار در بيان ادعيه و اوراد ائمه اطهار جمعي از اخلاء ديني و برخي از اخبار يقيني از جمله متورّعين كه با داعي اتحاد و اختصاص صداقت از حيث قرائت عرفان الهي داشتند، التماس اختصار و استدعاي ايجاز كتاب مذكور مي نمودند.

بنابر علايق و عوايق روزگار و حوادث و سوانح ليل و نهار، چهره اين مقصود در حجاب تعويق و رخسار اين مطلوب در پردۀ تسويف محتجب و مختفي بود تا موافق سنه هزار و هشتاد پنج [1085] به امداد بخت بلند و فيروزي طالع ارجمند، كوكب آمال از افق اقبال و مَشرف اعتدال سر بر زده، در دار السلطنه قزوين به شرف تقبيل سرير معدلت مير پادشاه اسلام و اسلام پناه، جمشيد تخت، سليمان بارگاه، مروّج دين منيف اثني عشر، نايب مناب قايم آل خير البشر، شاهنشاهي كه از پرتو تيغ آفتاب شعاعش اكاسره خفاش وار اختفاي پرده ظلمت عدم را از جمله مغتنمات دانند و با لمعات برق سنان شعله فشانش، قياصره سموم جانسوز صحراي هبا و فنا را فوز عظيم انعامات شمارند. رُمحش جدول زلالي است كه اعدا از آن جدول دست از حيات شويند، ني ني صراط مستقيم است كه حسّاد از آن طريق راه ممات پويند، كف جود دريا نوالش دست بذل حاتم طايي را بر تخته بسته، صيت عدل دادگسترش تخته بر فرق عدالت نوشيروان شكسته،‌ لطفش درياي رحمتي است كه جويبار آمال هر مستمال از آن مالامال، قهرش صاعقۀ شرر باري است كه ظلمت آباد آجام اعمار اشرار از آن در اشتعال. صفدري است كه گاه هيجا بهرام خون آشام، گلگونه غازه از  قمر دريوزه كند. شرزه اي است كه حين پيكار، رخنه ملك از تار و پود حيات اعدا شيرازه كند؛

اعني خديو جوانبخت،‌ جهاندار خسرو، كيوان صولت،‌ بهرام انتصار،‌ حامي بيضۀ اسلام، سلاله ذرية خير الانام، ماحي ظلم و طغيان، كاشم[7] جور و عدوان، السلطان بن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان شاه سليمان الصفوي الموسوي بهادر خان ـ خلد الله ملكه و سلطانه و افاض علي العالمين برّه و احسانه و عدله، لازال اطناب دولته باوتاد الاقبال مشدود و مدي سلطانه بامتداد الدّهر مخدود،  مشرّف گرديده و آن شهريار اسلام و كيقباد خورشيد غلام، اين كمينه خاكسار و ذرّه بي مقدار را به پرتو الطاف بي كران سرافراز و به تدريس شماخي بين الاقران ممتاز گردانيده.

بعد از ورود بدان خطه عليه سنيه، چه بلده اي!

قطعه اي از روضۀ رضوان و نمونه اي از بهشت جاودان است. جبال و تَلالش خرمن هاي گل ونسترن،‌ دشت و هامونش دامن هاي چمن هاي پر ياسمن،‌ فضاي چمنش قطعه اي است از رياض خضرا اما پر از گل، نسيم عطر آميز صحرايش شميمي است از جنت المأوي معطر از بوي سنبل، تصوير گلزار جبال جبانيش[8] هزار بهزاد و ماني را پشت بر ديوار حيراني داده،‌ تحرير رنگيني لاله زارش خون در دل لعل بدخشاني وداغ برسينه ياقوت رُمّاني نهاده. از ازدواج، امهات دهر را چون او خلف مسقيم المزاجي نزاده و ز اعتدال مزاج آب و هوا طبيبان فلاطون راي بوعلي قانون را نه طلاق داده و نعم ما قال:

ارم با وي ندارد قدر محسوس

جهان سنجيده مقدار شماخي

زرنگ بوي گل، مشاطۀ صنع

نهد برقع به رخسار شماخي

زُدايد سبزه اش زنگ از غم دل

دهد صيقل ز زنگاري شماخي

زلال خضر مي غلطد چو سنبل

به زير تيغ كهسار شماخي

طراوت را ز بوي جان دهد آب

هواي طرف گلزار شماخي

با وجود اين همه اسباب دلگشاي و جهات فرح افزاي، از هجوم هموم و ورود غمومي كه به سبب حوادث گوناگون بر خاطر اصحاب و ضمير احباب انجابي استيلا يافته بود، از تماشاي خنده گلشنش غنچه خاطر پر خار و از سير سبزۀ چمنش آغوش ضمير لبريز نشتر آبدار مي شد.‌

آبش چاشني سرشك جگر خستگان و هواش خاصيت تف آه دل سوختگان مي بخشيد. عرصۀ شهرش بيت الحزان بل مخزن هزار گونه اندوه، وسعت صحرايش وادي المِحن بل تنگناي غم هاي انبوه بود.‌ سرانجام تفرقه خاطرِها به سامان و سامان جمعيت دلها پريشان، گل در نظرها خار و سير چمن ناگوار،‌ آب و هوايش سموم و شور، فضاي دشتش تنگناي كور،‌ شكر در مذاقها تلخ،‌ بهشت چناني در ديده ها دوزخ مي نمود.

تا آن كه اختر طالع منحوس و كواكب بخت منكوس سكنۀ آن ولايت سعادتمند شده،‌ نوبت ايالت آن خطّۀ ارجمند به نام نامي و اسم سامي مملكت مداري بلند گرديد كه ذات شريفش ممتاز  بين الانام و نام ناميش پسند خاص و عام است؛‌ نفس سليمش از آزادگي ها، ديو طمع را سربريده، طبع مستقيمش طريق حق شناسي را به رأي العين ديده؛‌ در صلابت او را افراسياب ترك حلقه بوسد و در جلادت او را سام سوار بندة درگاه نيوشد؛ در صيانت مملكت داري گرگ و ميش را در هم آميخته و در سياست دادگستري و رعيت پروري زنجير عدالت آويخته؛

همت والايش را ذخاير كنوز قارون وفا نكند؛ و صلابت بي منتهايش را حاتم طايي عطا نكند؛ ديده بيدار روزگار چنين معدلت شعاري كم ديده و گوش دهر پر صيت، چنين مملكت مداري كم شنيده؛ از بس كه سطوتش رعايا را حامي است،‌ همانا تاريخ رعيت پرورش الهامي است؛ چشم مردم آن ولايت از غبار توتيا[ي] آثار موكبش روشن و فضاي عرصۀ آن خطّه از فيض رشحات ركاب عاطفتش گلشن گرديد. پريشاني از احوال انام به مرغوله (به معناي پيچيده و مجعد) زلف خوبان گريخت و فتنه از ميان خاص و عام به بيغوله چشم شاهدان خزيد.

رخسار اين چمن كه از صرصر حوادثات روزگار خزاني شده بود، رنگ بهار گرفت و ساحت اين مأمن كه از تراكم نوايب ناگوار خارزار گشته بود مانند گلزار شكفته، لبي كه غم او را غنچه سان فراهم داشت چون گل شكفته و خندان گرديد، ولي گه افسردگي روزگار او را در هم داشت، چون شب عيد اطفال خرم و شادان گرديده،‌ ديده اميد به مشاهده ديدار مقصود و مفقود بينا و زبان حال به مقال الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَذْهَبَ عَنَّا الْحَزَنَ  (فاطر:34) گويا گشت.

درين اوان مسرّت نشان و ايام بهجت توأمان كه ابواب نشاط گشاده و سرانجام انبساط آماده بود و خاطر را به يمن لطف و مرحمت اين طراوت افزاي چمن احسان و مكرمت فراغي دست داده،‌ انديشه متوجه اجابت ملتمس احباب و عازم تمشيت اشاره دوستان  صداقت انتساب شده،‌ به تأليف اين كتاب مستطاب بر نهج مأمور و بر ترتيب اين مجموعه منيفه علي حسب المقدور اقدام نمود.‌

 اگر چه از حاي عنان بنان در هر باب رعاية لاختصار المطلوب للاحباب نموده شد، اما در بعضي از فوايد مهام نظر به مقتضاي مقام، عنان‌داري قلم دو زبان ننموده فوايد مأثوره چندي كه حليۀ روضه از آن خالي بود در مختصر نگاشت ـ و بالله التوفيق و عليه التكلان ـ

و آن را مشتمل بر شصت باب و مسمي به رياض الزاهدين در ادعيه و اذكار ائمه طاهرين گردانيد و چون ملاحظه نمود نام مُنيفش تاريخ تأليفش بود؛ اللّهم وفقنا واخواننا المؤمنين للعمل بما فيه مسطور و متعنا و اياهم لاستخلاصنا به في يوم النشور بالنبي المحبور وآله المبرور صلوات الله عليه وعليهم الي يوم ينفخ في الصور.

مشخصات منابع: در يادداشت بالا از كتاب رياض السياحه، (ميرزا زين العابدين شرواني، تهران، كتابخانه سنائي) نظام ايالات در دوره صفويه، (رهر برن، ترجمه كيكاوس جهانداري، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1357ش) سفرنامه كمپفر (انگلبرت كمپفر، ترجمه كيكاوس جهانداري، تهران، خوارزمي، 1360) و خلد برين (واله اصفهاني، تصحيح مير هاشم محدث، تهران، بنياد موقوفات افشار، 1372 ش) استفاده شد.

 



[1] . كتاب نزهة الزاهد و نهزة العابد تأليف سال 598 توسط مؤلف همين سطور تصحيح و در سال 1375ش توسط نشر ميراث مكتوب و اهل قلم به چاپ رسيد.

[2] . خلد برين: 439

[3] . سفرنامه كمپفر: 141

[4] . صفويه در عرصه دين، سياست و فرهنگ: 1/190 - 250

[5] . نظام ايالات در دوره صفوي: 3

[6] . بستان السياحه: 348

[7] . يك معناي كشم قطع الانف بالاستثصال است و تواند بود كه از اين معني، ريشه گرفته باشد.

[8] . جبان به معناي صحرا و مرغزار آمده است.





منبع:
http://www.historylib.com