برگي از تاريخ تأسيس دولت صفويه به روايت يک منبع سني از قرن دهم
 رسول جعفريان


منبع:
http://www.historylib.com

 
گزارش ذيل در باره تأسيس دولت صفويه، در اصل، در کتاب درر الفرائد المنظمه از عبدالقادر بن حمد جزيري آمده است. ما گزارشي از اين کتاب را که در باره تاريخ حج گزاري مسلمانان است، در جاي ديگري نوشته ايم که عن قريب انتشار خواهد يافت. در اينجا به اجمال اشاره مي کنيم که اين اثر که در حوالي سالهاي 50- 972 هجري تأليف شده، اثري است که به طور منحصر به فرد در باره فرهنگ حج و حج گزاري مسلمانان و از جمله ايرانيان نوشته شده است. مؤلف، به مناسبت، در انتهاي اين کتاب، فصلي را به حج گزاري شاهان و اميران و وابستگان به آنان اختصاص داده و از جمله آخرين فردي را که در اين زمره ياد کرده، سلطانه همسر شاه طهماسب است. وي پس از گزارش سفر حج وي در سال 971، چند صفحه اي در باره تأسيس دولت صفوي آورده است که از ديد سنيان آن دوره مي تواند متن قابل ملاحظه اي باشد. ما اين صفحات را بر اساس چاپ حمد جاسر از اين کتاب سه جلدي که در سال 1403 ق به انجام رسيده ترجمه و ارائه مي کنيم. اين مطالب دقيقا در پايان متن آن کتاب آمده و شماره آخرين صفحه آن 1922 است.
 
----------------------------------


سلطانه دخترموسي، از طايفه از امراي ترک بود که به آنان بايندريه گفته مي شد. وي همسر سلطان شاه طهماسب، پادشاه عجم، و مادر شاه اسماعيل ميرزا بود که زماني والي خراسان بود و پدرش به خاطر تندي او و ترسي که از آن داشت، وي را عزل کرد تا آن که خدا آنچه را خواست محقق کرد.
سلطانه در سال 971 از راه شام به حج آمد، در حالي که با تجمّل و در محفّه اي بود که بالاي آن قبّه اي زيبا از چوبي مخروطي شکل با پوشش مناسب بود و همراهش اثاثيه و اموال حيرت انگيز و فراوان و يراق فاخر بود. به همراه وي جمعي از عجم و اعوان و انصارش بودند.
من در موسم آن سال در مکه بودم که خبر ورود او را به بغداد شنيدم و اين که سپاهي از عجم که زياده از حد بود، همراهيش مي کردند. نايب بغداد - حاکم بغداد - به وي اجازه عبور از بغداد را نداد و حتي لباس جنگ پوشيد تا در صورتي که از فرمانش سرپيچي کردند، با آنان نبرد کند. سپس خبر آمدن و حرکت وي را براي حج به سلطان سليمان فرستاد تا از او کسب اجازه کند. نايب بغداد به سطانه گفت: تنها مي تواني با شماري که به کمکشان نياز داري سفر کني اما نه با اين جمعيت فراوان.
زماني که بر نايب - حاکم - شام وارد شد، وي دستور داد تا او از جمعيت و يراق همراه خود کم کند که پذيرفت. سلطانه و همراهانش، به همراه کاروان شام به مکه آمدند. نايب شام از ترس توبيخ، خبر او را به دربار عثماني رساند. از آنجا پيغام آمد که در بازگشت مانع از رفتن وي به بلادش شده و او را براي رفتن به دربار سلطان تجهيز کنند. در اين وقت، نايب شام، جاويشي را از شام آماده حرکت کرده پيام مکتوبي را به وي داد تا به امير الحاج شامي و امير الحاج مصري برساند تا مراقب وي باشند و اجازه اقامت در مکه و مدينه را به او ندهند و اين که او مي بايست همراه حجاج شام – في الترسيم و اليسق – باز گردد.
اين جاويش – شاويش – در القاع الکبير با امير الحاج مصري که از زيارت باز مي گشت، برخورد کرده، پيام مکتوب را به او رساند و از همان جا عازم مکه شد. امير الحاج شامي، چهل نفر از تيراندازان انکشاري را در اطراف محفه سلطانه و مردان و زنان و اموال و امتعه آنان قرار داد تا آنان را در وقت بازگشت به شام، در اختيار نايب شام قرار دهد. خود جاويش هم به همراه امير الحاج مصري بازگشت. نام وي حسن بن عيسي بود که پدرش – عزيز الدولة المظفره - عيسي بن اسماعيل ابوحنيش، زماني مقدم جمالة الشام بود. وي امير عرب هاي بني عونه در بحيره بود تا آن که از عقبه ايله به غزه منتقل شد.
زماني که سلطانه به مکه رسيد، در خانه اي در نزديکي باب الصفا اقامت گزيد. اين خانه گنجايش اموال و اثاثيه او را نداشت؛ به همين دليل فراشان، فضاي بزرگي – زقاقا کبيرا - را ميان خانه و خيابان – من الخام الاصفر الناخودي – آماده کردند و مطبخ و وسائل آن را در آنجا قرار دادند. همين طور محلي را به اسکان غلامان و خادمان کم سن و سال سلطانه اختصاص دادند. محفه ها را هم در کنار باب الصفا گذاشته و باقي مانده اسباب و اثاثيه را هم در کنار خيابان قرار دادند.

سلطانه همراه زنان، در شب، در اوقاتي که مطاف خلوت بود، طواف مي کرد. وي به عرفات رفت و همه مناسک را به جاي آورد و باز به همان خانه اي که برابر باب الصفا بود، برگشت.
من از سيد شريف حسن امير مکه، شفاهي پرسيدم: آيا هديه اي براي او فرستاديد يا او را اکرام کرديد؟ گفت: نه؛ اما از طرف او کساني آمدند و هدايايي آوردند که من به آنها توجهي نکردم.
کسي که من به او اعتماد داشتم از مدينه خبر داد که وقتي سلطانه به مدينه رسيد، کسي از همراهانش شيخين را سب کرده بود. وي را نزد قاضي و شيخ الحرم برده و آنان حکم به قتلش کردند و پس از قتل، جسدش را کنار باب السلام آتش زدند.
اکنون نگاهي به اخبار شاه طهماسب، پدر و ابتداي دولتشان داشته باشيم. اين مطلب، از اخبار شگفتي است که مي بايست در کتب تواريخ ثبت شود.
 
* * *
 
من در موسم همين سال [971] از صاحب مان که علامه دوران و فريد دهر است؛ يعني ملاقطب الدين بن ملا علاءالدين نهروالي، مفتي حنفي ها در مکه، در باره اين زن و زوجه اش پرسيدم. او در اين باره آنچه را مي دانست، چنين براي من نوشت و گفت:
خيلي وقت بود که در پي اخبار آنان بودم تا اين که تفصيل ماجرا را از دوستمان سيد اجل مرتضي که از نسل سيد شريف جرجاني – قدس الله روحه – شنيدم. اين سيد از بزرگان اهل سنت، شافعي مذهب و محدثِ مفسّر بود و يد طولايي در تاريخ و ادب و فلسفه و رياضيات داشت. وي در سال 968 به حج آمد و مدتي در مکه مجاور شد. بعد از آن به هند رفت و اکنون در دلّي – دهلي – است – کتب الله سلامته و أطال بقاءه - او معلم فرزندان شاه طهماسب يعني سلطان محمد خدابنده و شاه اسماعيل ميرزا بود که هر دو والي خراسان بودند.
وي – نهروالي – گفت: اين سيد مرتضي که منبع خبر است، معلم هر دو فرزند او بود. اين در حالي بود که سني بود و از کساني که يحابيهم و يمنع و يذبّ عنهم. وي سند عالي در حديث داشت.
اما خلاصۀ آنچه را که در باره دولت آنان به من گفت، اين بود:
آن زمان سلاطين عجم را آق قويونلو مي ناميدند و اولين سلطان آنان اذان (کذا در اصل. درست آن: اوزون) حسن بن علي بيک بن عثمان بيک بن قناق بيک بن حاجي بيک بود. وي و پدرانش از امراي تيموري بودند و اين شخص، سلطنت را از سلطان ابوسعيد از نسل تيمور گرفت و او را در سال 883 بکشت و بر تمام مملکت عجم مستولي گشت. از آن پس، وي و فرزندان و فرزندان فرزندانش تا سه طبقه شاه بودند تا آن که دولت آنان، به دست شاه اسماعيل صفوي از ميان رفت.

داستان وي چنين است که پدرش شيخ حيدر در اردبيل بود و مريدان فراوان داشت. آنان در مجاورت کفار گرجي بودند و هر سال با مريدان خود به غزاي با آنان مي رفتند. سلطان هم در ديار آذربيجان و بلاد .... عراق [بود و ] سلطان [وقت،] يعقوب بن ازون حسن [بود]. در اين وقت شروان شاه که امير مملکت شروان بود، به سلطان يعقوب نوشت که ...[حيدر] اراده سلطنت دارد و از ناحيه او بر مملکتش مي ترسد. در اين وقت، سلطان يعقوب، سپاهي را فرستاد، شيخ حيدر را کشت و فرزندانش را اسيرکرد که از آن جمله يکي هم اسماعيل بود. وي دستور داد تا آنان را در قلعه اصطخر از توابع شيراز، حبس کردند. اين کار به دست قاسم فرناک، والي شيراز و از طرف سلطان يعقوب به انجام رسيد. زماني که يعقوب در سال 896 درگذشت، قاسم فرناک، فرزندان حيدر از جمله اسماعيل را آزاد کرد. اين اسماعيل در سال 892 به دنيا آمده بود. اسماعيل که يک بچه يتيم بود به رشد (کذا. و درست آن: رشت) از توابع گيلان رفت. در آنجا شخصي به نام نجم زرگر او را در حضانت خود گرفت. اين شخص از مريدان پدرش بود که نزد وي مي رفت و به تبرک مي جست و نذورات تقديم او مي کرد و گرد خانه اش به طواف مي پرداخت، همان طور که گرد کعبه طواف مي کنند. اين گذشت تا آن که امرش را ظاهر کرد و با وجود آن که کودک بود، طرفدارانش فراوان شدند.
اين زرگر شيعه بود و تشيع را به اسماعيل تعليم داد تا آن که کاملا آن را پذيرفت. پيش از آن پدر و اسلافش از اين عقيده مبرّي بودند. آنان طايفه اي صوفي بودند که سلسله آنان به احمد غزالي مي رسيد؛ اما به تشيع شناخته نمي شدند.
زماني که کار او قوت گرفت و سلطنت فرزندان يعقوب رو به ضعف گذاشت و با يکديگر درافتادند، وي همراه گروهي از سپاهيان پدر و مريدان خودش در سال 905 به حرکت درآمد و در حالي که سيزده سال داشت به جنگ امير شروان رفت؛ همان کسي که سلطان يعقوب را به قتل پدرش تحريک کرده بود. وي او را زنده دستگير کرده، سپاهش را به شکست کشاند و آنان را پراکنده ساخت. آنگاه وي را در ديگي گذاشت و پخت و سپس دستور داد او را بخورند و مريدانش او را خوردند.
زان پس يکسره به شهرهاي مختلف يورش مي برد و اسير مي گرفت و مي کشت و پيروز مي شد و حتي يک شکست نداشت تا آن که بر تمامي بلاد فارس و عراق و آذربيجان و خراسان تسلط يافت و چندين تختگاه سلاطين اين بلاد را تصرف کرد.

اين زمان نجم زرگر تصرف کلي در امور داشت و حل و فصل کارها در اختيارش بود. وي بود که مذهب رفض را به طور جدي آشکار کرد و بزرگان آن نواحي را کشت. ازجمله کساني که کشته شدند عبارت بودند از شيخ الاسلام هرات احمد بن يحيي بن محمد بن علامه سعد تفتازاني. و ديگر قاضي القضات آن ديار مولانا امير حسين جنيدي يزدي صاحب تأليفات سودمند. او همچنان خون مي ريخت و با ملوک در مي افتاد و نبش قبر اهل سنت مي کرد و اجساد مشايخ را مي سوزاند و سب صحابه و سلف را روي منابر آشکار مي کرد و به اظهار رفض مي پرداخت تا آن که با مرحوم مقدس سلطان سليم خان در جايي که به آن چالدران مي گفتند، رو در رو شد. اين واقعه در سال 920 بود. وي تا پيش از آن اصلا شکست نخورده بود. در اين نبرد، سران سپاه طاغي کشته شدند و برابر توپخانه و تفنگهاي عثماني هباء منثورا شدند. وي خود به تنهايي گريخت و جانش را نجات داد. سلطان سليم به پايتخت او تبريز وارد شد، اما به خاطر قحطي نتوانست بماند و به همين سبب برگشت و آنچه را از بلاد او فتح کرده بود، رها نمود. اسماعيل بدون طغيان گذشته، به سلطنت برگشت و همين طور آرام بود تا آن که در سال 930 درگذشت.
فرزندان وي عبارت بودند از: طهماسب، القاس، بهرام و سام. اينها، نام هاي سلاطين ايراني پيش از اسلام است. بزرگترين آنها طهماسب متولد 918، شخصي کوسج بود که به سلطنت رسيد. وي فردي متوسط القامه و لاغر بود و راه پدرش را در اظهار رفض دنبال کرده، علماي اهل سنت را کشت بلکه با وجود امساکي که داشت، از پدرش هم جلوتر رفت. با اين حال، او مظالم زيادي را در بلادش از ميان برد و شرب خمر و انواع فسق و فجور را ممنوع کرد. الان تا آنجا که مي دانيم سه فرزند دارد: اسماعيل ميرزا، محمد خزابنده (کذا) و سوم حيدرميرزا که کوچکترين است.
 از جمله کساني که او از علماي سني کشت ... (در اصل سفيد) نظام الدين محمود بن قطب الدين محمد بن محيي الدين انصاري خرقاني بود که عالم و علامه در فنون مختلف و از اهل الله بود. وي در بلاد لار سکونت داشت و به دست او بود که سلطان عادل شاه، سلطان لار، لباس سلطنت پوشيد و بلاد لار را از شعار رفض و سب سلف و صحابه نجات داد. اين بود تا آن که وي را نزد خود احضار کرد و به او دستور داد تا شيخين را سب کند. او گفت: الان من نام شريف آنان را نخواهم برد مگر آن که بر طهارت کامل باشم. من جرأت ندارم در غير حال طهارت نام آنان را بر زبان جاري کنم (و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون). سلطان دستور داد تا بر جسم او دوازده هزار ضربه وارد کردند. اين کار را در ميدان تبريز با او کردند و او حاضر نشد چيزي در باره شيخين بگويد تا آن که از دنيا رفت. سپس دستور داد تا جسدش را آتش زدند؛ اما سينه اش با همه آتشي که برپا کردند، نسوخت. آنگاه او را رها کردند. اين واقعه در 17 ذي حجه سال 950 بود. ما آن زمان در مکه بوديم و غيابا بر وي نماز اقامه کرديم. اگر ما شمار کشته شدگان او را جمع مي کرديم يک جلد کتاب صخيم مي شد. به خصوص پدرش که هر گاه شهري از شهرهاي اهل سنت را فتح مي کرد، مردمانش را قتل عام مي کرد و حتي اطفال در گهواره و سگها و گربه ها و حيوانات را هم مي کشت.

شايسته است که ظهور اين سلطان را از جمله فتن عظيمه به شمار آوريم که در سر هر صد سال در اسلام پديد مي آيد. چنان که جلال الدين سيوطي اين مطلب را بيان کرده و فتن عظيمه را تا به آخر قرن نهم برشمرده و مي گويد: خدايا از فتنه قرن نهم که در آخر قرن نهم پديد مي آيد به تو پناه مي بريم. و مي گويد: اللهم انا نعوذ بک من فتنة القرن العاشر.
اما نسب اسماعيل: پدر و اسلافش جز به عنوان ซمشايخป شناخته نمي شدند و چهره هاي معروف آنها عبارت بود از شيخ حيدر (پدر شاه اسماعيل) بن شيخ جنيد بن شيخ صدرالدين ابراهيم بن شيخ الخواجا علي بن شيخ صدرالدين موسي بن شيخ صفي الدين ابااسحاق که اين دولت به خاطر نسبت به او صفوي ناميده مي شوند. گفته مي شود که آنها از سادات بني الحسين از ذرّيه موسي الکاظم رضي الله تعالي عنه هستند و نسبت خود را چنين بيان مي کنند:
صفي الدين بن امين الدين بن صالح بن قطب الدين بن صلاح الدين رشيد بن محمد الحافظ بن عوض الخواص بن فيروز شاه [بن] وزير کلاه بن محمد شرف شاه بن محمد بن حسين بن محمد بن ابراهيم بن جعفر بن محمد بن اسماعيل بن محمد بن احمد العراقي بن قاسم بن حمزة بن الامام الهمام موسي الکاظم رضي الله عنه.
اين نسب را نويسندۀ زبدة التواريخ يعني قاضي القضات سيد يحيي قزويني، از مردمان اين عصر و از مورخين بلاد عجم، آورده است.
شيخ قطب الدين [نهروالي] گويد:
من در تذکره اي که به خط برخي از افاضل عجم بود ديدم که نوشته بود: من در سال 860 وارد اردبيل شدم و در خانقاهي که متعلق به جدّ اين جماعت يعني شيخ جنيد بود، نسب او را در حالي که روي سنگ قبر او نوشته بود، ديدم. آنگاه عين آن را نقل کرده که چنين است:
شيخ جنيد بن ابراهيم بن علي بن صدرالدين بن سيف الدين بن جبرئيل بن قطب الدين بن صالح بن محمد بن عوض بن فيروزشاه فخرالدين بن علي بن حسن بن ابراهيم بن ثابت بن حسين بن داود بن احمد الامام الکاظم.
او گفت: همان طور که مي بينيد اين نسب نامه متفاوت با آن است که سيد يحيي قزويني نوشته است.
و گفت: جواني از امام روزگار ما عالم الاسلام و المسلمين، مفتي بلاد روم افندي خواجه چلبي را ديدم که نسب آنان را نادرست مي دانست و مي گفت شاه اسماعيل به نسابين دستور داد براي او نسبي بنويسند و آنان هم از ترس يک نسب نامه جعل کردند و به نام شخصي که عقيم بوده منسوب کردند؛ کسي که فضلاي از اهل تاريخ و نسب مي دانند بچه اي نداشته است.
علامه قطب الدين گفت: اين مطالب نهايت چيزي است که آنان در تلخيص نسب شريف نبوي از او، از اين طريق به دست آورده اند (هذا نهاية ما قدروا عليه في تلخيص النسب الشريف النبوي منه بهذا الطريق، انتهي).
خداوند آگاه ترين به حقيقت اين امر است. عجم معمولا نسب را نگاه نمي دارند و در ادعاي شرف (سيادت) دقيق نيستند (اهل تهاونญญاند.) و در هر دوره از تاريخ، علماي مورخ نداشتند تا علم نسب را حفظ کنند و شرح حال بزرگان شان را بنگارند، چنان که علماي عرب چنين مي کنند. بنابرين وثوقي به انساب آنان نيست.