شرح يک حادثه هولناک در مکه در سال 945 هجري
 رسول جعفريان

منبع:
http://www.historylib.com

 
همزمان با رويارويي دولت عثماني و صفوي که در جنگ چالدران (سال 920) به اوج خود رسيد، حجاج عجم که از ايران عازم حج مي‌شدند، به طور خاص، و شيعيان به طور عام، هم در طول راه و هم در مکه و مدينه، با دشواري‌هايي روبرو شدند. اين زمان، به تدريج گروه‌هايي از روميان يا به اصطلاح منابع عربي اَروام در مکه و مدينه ساکن شدند و همراه گروه‌هاي متعصب موجود در اين دو شهر،که شماري هم از عجم‌هاي ماوراءالنهري و طبعا سني بودند، با شيعيان به خصوص شيعيان ايراني برخورد مي‌کردند.
داستان شهادت شهيد ثاني در سال 965 يک نمونه معروف از آن برخوردهاي خشن است که با مکه نيز ارتباط دارد. وي به رغم داشتن موضع اعتدالي و اين که هرگز به ايران نيامد و حتي به استانبول هم رفت و آمد داشت و در بعلبک هم رفتاري متعادل با گروه‌هاي مذهبي مختلف داشت، از سوي گروه‌هاي افراطي سنّي مورد اتهام قرار گرفت و به شهادت رسيد و جسدش سوزانده شد.
همچنين ملازين العابدين کاشاني هم که نويسنده رسالۀ مفرحة الانام في تأسيس بيت الله الحرام است، در سال 1041 در مسجد الحرام کشته شد.
در سال 1081، روز جمعه، پانزدهم ماه رمضان، در حالي که خطيب جمعه مشغول خطبه خواندن بود، يک عجمي با شمشيري به وي حمله ور شد در حالي که فرياد مي‌زد: انا المهدي. اطرافيان جلوي او را گرفتند و وي را حبس کردند. پس از نماز به سراغش آمده او را کشان کشان به طرف معلات برده و در نزديک برکة المصري، آتش زدند. عصامي با ذکر اين حادثه مي‌نويسد: و هذا امر عظيم تُحار فيه الافکار، کون المسلم يهان هذه الاهانة، و يقتل بغير موجب، ثم يحرق بالنار، نعوذ بالله من مکرالله.
در سال 1088 باز هم وقايعي در مکه رخ داد که تعدادي از حجاج شيعه کشته شده يا سنگسار گشتند و اساس آن هم به گفته عصامي که خود معاصر و حاضر در مکه بوده، بي‌اساس و ناشي از يک توطئه يا توهم بود.
اما اکنون، موردي از کشتن يک روحاني شيعه استرآبادي در مکه به سال 945 داريم که يک منبع کهن و معاصر، خبر آن را ضبط کرده است. اين زمان سلطان عثماني، سلطان سليمان فرزند سلطان سليم (م 926) بود که از سال 926 تا 974 سلطنت کرد. همين زمان، شاه طهماسب در ايران سلطنت مي‌کرد و سلطنتش از سال 930 تا 984 به درازا کشيد.
منبع خبر مورد نظر ما کتاب نيل المني بذيل بلوغ القري لتکملة اتحاف الوري از جار الله بن العز بن النجم بن فهد المکي (لندن، مؤسسه الفرقان، تحقيق محمد الحبيب الهيلة، 1420) يک اثر تاريخي است که رويدادهاي شهر مکه را از از ذي حجه سال 923 تا جمادي الثانيه 946 ثبت کرده است.
همان گونه که از نام کتاب آشکار است، اين اثر ذيل کتاب بلوغ القري بذيل اتحاف الوري باخبار ام القري (تأليفِ العز بن فهد - م 922) است که آن کتاب خود تکمله‌اي بر کتاب معروف اتحاف الوري بأخبار ام القري (از نجم‌الدين عمر بن محمد بن فهد مکي هاشمي - م 885) است.
متأسفانه در ديگر تواريخ اين دوره مکه از جمله الاعلام بأعلام بيت الله الحرام (از قطب‌الدين نهروالي م: 990، چاپ قاهره، 2004) خبر آن نيامده است. چنان در منائح الکرم (بنگريد: 3/266؛ چاپ مکه، 1419) نيز ذيل وقايع سال ياد شده، اين خبر گزارش نشده است.
واقعۀ مورد نظر، در سال 945 رخ داد و اين زمان، امير مکه، محمد ابونمي فرزند برکات بود. برکات در سال 932 درگذشت و حکومت اين شهر به ابونمي دوم، يکي از مشهورترين امراي مکه که زمان امارتش هم بسيار بسيار طولاني بود، رسيد. وي در محرم سال 992 درگذشت و آن زمان فرزندش حسن عهده دار امارت اين شهر شد. بنابر اين واقعۀ ياد شده در دورۀ ابونمي دوم روي داده است.
خبر کشته شدن حسين استرآبادي به اين شرح در نيل المني نقل شده است:
در مغرب شب يکشنبه 18 شوال [945] گروهي از عجم‌ها در مدرسه کلبرجيه که در کنار باب الصفا يکي از ابواب مسجد الحرام بود، از قبيل ملاعارف و شيخ ابوالمعين سمرقندي با شخصي که به او حسين استرآبادي گفته مي‌شد در باره آيه (ان الله لايحب الخائنين) گفتگو مي‌کردند. گفتند [تعبير: فقالوا. شايد: قال، يعني او گفت:] اين آيه در شأن عمر بن خطاب نازل شده است، و بُغضش را نسبت به صدّيق [يعني ابوبکر] آشکار کرده و اين که ائمه مذاهب اربعه به خاطر اختلاف درفروع، گمراه هستند و اين که رسول خدا(ص) فرموده است که امت به 73 فرقه تقسيم شده و يکي تنها نجات يافته است، و آن گروه ناجيه، همانا شيعه است.
در اين وقت بسياري از عجم‌ها سخن او را انکار کرده، وي را برداشته به منزل قاضي رومي افندي مصلح‌الدين مصطفي حنفي بردند و مطالب او را در آنجا مطرح کردند. او سخن اوّلش را انکار کرد و گفت: من گفتم که آيۀ علم الله انکم کنتم تختانون انفسکم فتاب عليکم و عفا عنکم فالان باشروهن يعني با زنان در امر روزه، اين در باره عمر نازل شده است. ده نفر از آنان شهادت دادند که سخن اوّل را گفت و او هم اعتراف کرد. قاضي از او پرسيد: آيا تو ديوانه هستي؟ وي پاسخ گفت: نه. اين مذهب من و مذهب شيعه است. قاضي دستور داد او را زنداني کنند. آنگاه از فرمانده محمد بن عقبه، نايب حاکم مرشد حسني خواست تا وي را به زندان ببرد. در اين وقت، صداي عجم‌هاي حاضر و رومي‌ها و برخي از اهل مکه بلند شده، خطاب به قاضي گفتند: تو مي‌خواهي از او رشوه گرفته، مانند رافضي اوّل، رها سازي. در اين وقت داد و فرياد، در باب قاضي در مدرسه عينيه که در قديم به مدرسۀ مجاهديه مشهور بود، چسبيده به مسجد، در وقت نماز مغرب بالا گرفت. فرمانده محمد بن عقبه خواست او را از باب [خانه] قاضي ببرد که مردم او را به سنگباران تهديد کردند. وي از ترس او را رها کرده و با رفتن به مسجد الحرام خود را نجات داد. در اين وقت يکي از روميان جلو آمده با خنجري به گردن آن مرد عجمي زد. ديگري کاردي به او زد و آن مرد روي زمين افتاد. در اين وقت، حاضرين او را که نزديک باب قاضي بود، سنگسار کردند. قاضي هم در خانه اش را بست تا خود را از دست آنان نجات دهد. سپس مردم، مقتول را آتش زده او را سوزاندند. آتش تا پاسي از شب گذشته شعله ور بود. وقتي مردم رفتند و آرام شد، گفته شده است که قاضي مالکيه تاجي بن يعقوب مفصول معزول- به فرمانده دستور داد تا مقتول را برداشته کفن کرده در قبرستان شَبيکه دفن کند. او هم آتش را خاموش کرده، او را به شبيکه برد و دفن کرد. عاقلان کار وي را ستايش کرده، اقدام عامه را در اين که در کنار خانه قاضي اين چنين تجري کردند، انکار کردند. خداوند متعال احوال را اصلاح گرداند و عاقبت به خير کند. از اين مقتول، يک بچه و يک کنيز (مادر آن بچه) باقي ماند. گفته مي‌شد که همراه او جماعتي از شيعه بودند که روز عيد همراه اهل سنت حاضر نشدند بلکه روز بعد آمدند و نماز عيد را در معلات خواندند (نيل المني: 2/763 766).

در شرح اين متن لازم است نکاتي را توضيح دهيم:
1 متأسفانه اين خبر در منابع شيعه اعم از تواريخ يا کتب شرح حال نيامده است تا اطلاعاتي در باره حسين استرآبادي به دست آوريم. در باره استرآباد گرگان فعلي - مي‌دانيم که از شهرهاي کهن ايران و مرکزي براي شيعيان بوده است. اين شهر تقريبا از قرن هفتم به اين سوي يکسره شيعۀ امامي بوده و بسياري از علماي برجسته شيعه از اين قرن تا زمان صفويه، استرآبادي بودند. در اين باره شرحي مفصل در کتاب تاريخ تشيع در جرجان و استرآباد (مشهد، بنياد پژوهشهاي اسلامي، 1384) آورده ايم.
از تواريخ دوره صفوي چنين به دست مي‌آيد که شيعيان اين شهر، کمک زيادي به روي کار آمدن صفويه کرده و به خصوص در تشيع خويش، بسيار صريح و تند بودند. در حاشيه همان کتاب نيل المني، به نقل از قطب‌الدين نهروالي آمده است که وي در حاشيۀ نيل المني به جاي حسين استرآبادي ملاحسين رافضي نوشته است. اما اين نام هم چيزي را در باره مقتول روشن نمي‌کند. گويا نهروالي، براي اين قسمت، تيتري انتخاب کرده و کنار صفحه نوشته، نه آن که اطلاع خاصي از استرآبادي داشته است. آنچه هست اين که اين شخص بايد يک نفر عالم دين باشد که اهل بحث و جدل بوده و مانند بسياري از موارد که از ديرزمان تا به امروز شاهدش بوده ايم، به بحث و گفتگوي مذهبي با مخالفان پرداخته است.

2. در تمام اين سالها، همواره شيعياني از ايراني‌ها در حرمين زندگي مي‌کردند و به رغم اين فشارها، رفت و آمد به اين شهرها، هم براي انجام فريضه حج و هم بهره‌هاي علمي، ادامه داشت. به خصوص استرآبادي‌ها در دوره صفوي، شمارشان در حرمين اندک نبود و برخي مانند ميرزا محمد امين استرآبادي بخش مهمي از حيات علمي اش را در آن نواحي سپري کرد. البته شمار شيعيان در مدينه بيشتر بود و اقامت شيعيان هم در آن ديار بيشتر بود. به خصوص که شماري از سادات مدينه، رسما شيعه اثناعشري بودند. در همين کتاب نيل المني (1/231) اشاره به آن شده است که وقتي پولي از هند براي تقسيم رسيد، ميان فقهاي مدينه و رافضه درگيري پيش آمد؛ زيرا وکيل بر آن بود تا پول را تنها ميان سنيان تقسيم کند. در نهايت با فشاري که شيعيان آوردند، مقرّر شد تا هزار دينار آن به ايشان داده شود.

3. در اين متن از دو مدرسه در مکه ياد شده است. نخست مدرسه کلبرجيه و دوم مدرسه العينيه که سابقا به آن مدرسة المجاهديه گفته مي‌شده است. در جاي ديگري (نيل المني: 2/574) از اين مدرسه استثناءا - با عنوان کَلَبَرقيه ياد شده است. مصحح در جايي (نيل المني: 2/735) گفته است که نام اين مدرسه در غاية المرام (3/147) الکبرقيه ضبط شده است. به هر روي، اين مدرسه، محل فرود آمدن امين صُرّه عثماني، يعني مسؤول توزيع سکه‌هاي طلاي دولت عثماني در مکه بوده و دست کم در چند مورد در همان منبع (546، 574، 589، 679) از اين مطلب ياد شده است. مدرسه ياد شده در کنار باب الصفا بوده است. گفتني است که مدرسۀ العينيه هم زماني محل اقامت امين صُرّۀ روميه بوده و سکه‌ها در آنجا ميان طبقات مختلف مردم و با نظارت قضات مکه، توزيع مي‌شده است (نيل المني: 1/174، 557). در جاي ديگري هم آمده است که مدرسۀ مجاهديه، در رواق يماني بوده است (همان: 1/417). نايب جده هم که از طرف سلطان عثماني نصب مي‌شد، زماني که به مکه مي‌آمد، در همين مدرسه العينيه سکونت مي‌گزيد (همان:1/470).

4. در نخستين عبارت آمده است که گروهي از عجم - ج: اعاجم - در مدرسه کلبرجيه با حسين استرآبادي بحث مي‌کردند. بايد توجه داشت که در اين موارد، عجم که فراوان در اين کتاب به آن اشارت مي‌رود - اشاره به ساکنان و يا طلاب سني ماوراءالنهري از سمرقند و مناطق ديگري است که از دير باز در مکه مي‌زيستند و درس مي‌خواندند. اين جماعت، در ادوار مختلف از مناطق خود کوچ کرده براي حج به مکه مي‌آمدند و همين جا مي‌ماندند. اين مهاجرت تا اين اواخر که دولت روسيه در آن نواحي غلبه کرد ادامه داشت و از قديم تاکنون، نسلي عظيم از اين گروه، به صورت ساکنان اصلي مکه در آمده‌اند به طوري که قيافه‌هاي آنان نيز فراوان حکايت از اين امر دارد. در اسناد عثماني، هميشه از اعاجم، که سهمي از بخشش‌ها به آنان داده مي‌شد، ياد شده و مقصود، همان سنيان بخارايي و ازبکي و سمرقندي و غيره هستند. در ماجراي مزبور، منهاي اين عجم ها، اروام يعني رومي‌ها يا به عبارتي ترکهاي عثماني هم بودند. به علاوه جماعتي از اهل مکه نيز دست داشتند. اينها مطالبي است که در اصل خبر به صراحت گزارش شده است.

5. آيه مورد نظر که در حضور قاضي ادّعا شد حسين استرآبادي گفته است که در شأن عمر نازل شده يعني ان الله لايحب الخائنين در سورۀ انفال آيه 58 آمده و ضمن آياتي است که مربوط به بني قينقاع است. اين طايفۀ پيمان شکن مورد خشم خدا و رسول(ص) قرار گرفته و در سال دوم از هجرت از مدينه بيرون رانده شدند. در اين آيه، با اشاره به نقض عهد آنان، متهم به خيانت شده و آمده است که خداوند خائنان را دوست ندارد. در تفاسير شيعه شرحي از اين مطلب آمده و اين که مربوط به آن حادثه است، مورد تصريح قرار گرفته است. تنها در تفسير صافي به نقل از تفسير قمي آمده است که اين آيه در بارۀ خيانت معاويه در حق علي بن ابي طالب است. اما خبري داير بر اين که آيه در شأن عمر باشد، ديده نشد. بنابرين به نظر مي‌رسد که اين روحاني استرآبادي، چنين مطلبي را که در هيچ کتاب تفسيري شيعه نيامده، نگفته باشد. چنان که خودش هم انکار کرد. وي گفت که من گفتم آيۀ علم الله انکم تختانون انفسکم... باشروهن در بارۀ عمر است؛ و اين مطلبي است که در تفسير طبري معروف به جامع البيان (2/225) و منابع ديگر آمده است. به احتمال زياد، آن خبر، مي‌تواند تحريف شده باشد و شهادت دهندگان هم که از همين بلوائيان و غوغائيان بودند، شهادتشان نمي‌تواند درست باشد؛ زيرا به روشني آنان مدعياني متعصب بودند که اصرار بر کشتن اين روحاني شيعه داشتند و سخنشان حجّت نتواند بود.

6. قاضي حنفي مورد نظر، مصلح‌الدين مصطفي بن ادريس رومي است. اولا بايد توجه داشت که اين زمان، قاضي اصلي مکه، حنفي بود و البته از مذاهب ديگر هم قاضياني در مکه بودند. تا پيش از آن قاضي القضات مکه از شافعيان انتخاب مي‌شد که ادامه سنتي از دوران مماليک بود. اما نخستين قاضي حنفي که قاضي القضات شد، همين مصلح‌الدين مصطفي بود. علي بن عبدالقادر طبري (م 1070) نوشته است که با ورود قاضي مصلح‌الدين (در منبع به اشتباه: مصدر الدين!) در سال 943 بود که افندي اعظم، از سوي روم مي‌آمد و از آنجا حکم مي‌گرفت. به هر روي، اين مصلح‌الدين مصطفي در ذي قعده سال 943 همراه با حجاج شامي وارد مکه شد در حالي که پيش از آن قاضي حلب بود. صاحب نيل المني (2/679) نوشته است که وي در مدرسۀ جماليه در نزديکي باب الحزوره در منزل دامادش مولانا ابوالقاسم بن الغباري رومي سکونت کرد و همه قضات به جز کساني که از خدمت منفصل شده بودند، براي تبريک و سلام نزد وي آمدند. در همين کتاب، اخبار فراواني از وي در صفحات مختلف درج شده است که مي‌توان ذيل صفحاتي که در پي نام وي در فهرست اعلام آمده (نيل المني: 2/871) موارد مزبور را ملاحظه کرد. وي پس از شروع به کار قضاوت در مدرسۀ العينيه که سابقا به مدرسۀ المجاهديه شهرت داشت، سکونت کرد.

7. نکته‌اي که در خبر بالا در باره اتهام عامه مردم بر ضدّ قاضي آمده است که او بنا دارد از از اين متهم هم رشوه گرفته و مانند رافضي اوّل او را رها سازد، مربوط به خبر ديگري است که روز چهارشنبه ششم جمادي الاولي سال 945/1538م رخ داد. در اين روز، در حضور قاضي مصلح‌الدين مصطفي در باره يک فرد شامي به نام حسن بندره ادعا شد که شيخين را سبّ کرده است. اما او انکار کرد. شهود نزد قاضي آمدند اما در اداي کلمات شهادت با يکديگر اختلاف کردند. برخي گفتند که او ادعا کرده است که جبرئيل در نزول وحي بر محمد(ص) اشتباه کرده و وحي مربوط به علي(ع) بوده است که همان مذهب غرابيه مي‌شود... آنان گفتند که سب شيخين سبب کفر است و نديده‌اند که تصريح به امکان توبه يا توبه دادن او را شده باشد. قاضي، برخلاف آنان گفت که چنين شخصي تعزيز شده و توبه داده مي‌شود. و اين [قول] روايت شده است. اما علماي هممذهب او با وي موافقت نکردند و در اين باره سخن مردم در کار او بالا گرفت. در ظهر روز جمعه، هشتم ماه مزبور، قاضي دستور داد تا سر او را برهنه کرده و او را در مسعي گردش داده اعلام کردند: اين پاداش کسي است که شيخين را سب کرده است. حاميان او هم از منزل قاضي به سمت مروه هجوم آورده او را بازگردانده و آزادش کردند. سخن در اين باره بالا گرفت و الامر الي الله تعالي.
گويا اين قصه سبب اين ذهنيت براي مردم متعصب شده است که قاضي طرف آن شخص را گرفته و بسا با گرفتن رشوه، برخورد مسامحه آميز - البته از نگاه افراطي‌ها - با او داشته است. همين ذهنيت سبب شده است تا در ماجراي حسين استرآبادي مردم خود وارد ميدان شده و با کنار گذاشتن قاضي، متهم را کشتند و آتش زدند.

8. قاضي معزول مالکي که واسطه براي کفن و دفن مقتول شده و از او با عنوان تاجي بن يعقوب ياد شده، در اصل زماني قاضي مالکي مکه بود. نام وي تاج‌الدين بن نجم‌الدين بن يعقوب مالکي است که در شوال سال 935 با آمدن قاضي مالکي جديد، ابوالقاسم انصاري معزول گرديد. در نيل المني، ذيل رويدادهاي ربيع الاول سال 924 خبر ازدواج وي با سيده قريش دختر قاضي القضاة حنبلي درج شده است. اخبار ديگري هم از نقش وي در رويدادهاي مکه در همان کتاب آمده است که با مراجعه به فهرست اعلام، ذيل نام تاج‌الدين بن نجم‌الدين بن يعقوب مالکي مي‌توان موارد آن را يافت.

9. اما در باره اين که اينان جماعتي شيعه بوده‌اند که روز عيد همراه سنيان در مني حاضر نشده‌اند، اين مسأله به اختلاف در رؤيت هلال باز مي‌گردد. مسأله‌اي که در دوره ياد شده تا چندين قرن، مسأله‌اي مهم در اختلاف ميان شيعيان و سنيان در حج گزاري بود. البته در اين باره ميان سنيان نيز اختلافاتي رخ مي‌داد که‌اندک بود. به نظر مي‌رسد در سال ياد شده، شيعيان نتوانسته‌اند رؤيت هلال توسط سنيان را بپذيرند و در نتيجه يک روز ديرتر ماه ذي حجه را آغاز کرده و در نتيجه براي آنان دهم ذي حجه که عيد قربان بوده، يک روز پس از عيد سنيان بوده است. اين که در پايان خبر قيد شده است که آنان نماز عيد را در معلات خواندند، مي‌تواند ناشي از ترس آنان براي ماندن در مني و يا اقامه نماز پس از قرباني در مني و بازگشت از آنجا به سوي مکه باشد.
10. اين خبر نشان مي‌دهد که افراد متعصب، تا چه‌اندازه جري بوده و رفتار نامعقول داشته‌اند. اين در حالي است که قاضي حنفي برخوردي عاقلانه داشته و تلاش کرده است تا زمينه را براي رفتاري مطابق فتاواي موجود داشته باشد. همان طور که صاحب نيل المني در پايان خبر اشاره کرده، عقلا نيز نه تنها از کار قاضي مالکي ستايش کردند، بلکه رفتار عوام متعصب را محکوم کردند. اين قبيل رفتارها يکي از مشکلات هميشگي امت اسلامي در برافروختن آتش فتنه‌هاي فرقه‌اي بوده است. در مقدمۀ همين بحث هم ديديم که عصامي هم از اين گونه رفتارهاي نابخرادانه گلايه کرده است. احمد سباعي در کتاب تاريخ مکه خود هم بارها و بارها از اين قبيل اعمال ابراز انزجار کرده ودر قدح رفتارهاي متعصبانه با شيعيان و نامعقول بودن آن برخوردها سخن گفته است.
از زشتي‌هاي اين رخداد، آتش زدن است که متأسفانه در مکه بي‌سابقه نبوده است. عجالتاً موردي که يافت شد مربوط به آتش زدن فردي است که مدعي شدند رومي بوده و مي‌خواسته است حجر الاسود را بشکند. وي را از مسجد الحرام بيرون آورده و آتش زدند اين واقعه در سال 363 بوده است . همين منبع تأييد کرده است که يکي از همراهان همسر شاه طهماسب که در سال 971 به سفر حج رفته بود، در مدينه سب شيخين کرد. او را نزد قاضي و شيخ الحرم آورده و آن دو دستور به قتل او دادند. آنان نيز او را کشته و کنار باب السلام آتش زدند. داستان گردن زدن ابوطالب يزدي در سال 1322 ش به دست وهابيان عربستان آن هم به اتهام آن که قصد آلوده کردن کعبه را داشته، نشان از آن دارد که اين ماجراها ادامه داشته است. در حالي که وي که ناخواسته قي کرده بود، براي اين که در مسجد نريزد، حوله احرام خود را جلوي دهان خود گرفته بود.
اين حادثه بلکه حوادث از آن روي مرور شد که درسي باشد براي مبارزه با تعصبات مذهبي. عبرتي باشد براي کساني که به آتش اين اختلافات دامن مي‌زنند و سبب ريختن خون بيگناهان به دست مشتي عوام و جاهل مي‌شوند.