گزارش و نقدي بر تصحيح محافل المؤمنين‌ (اثري در تاريخ و تراجم علماي روزگارِ صفوي‌)
 رسول جعفريان

منبع:
http://www.historylib.com

 

مقدمه‌


مؤلف کتاب ارجمند محافل المؤمنين‌، ميرزا محمد شفيع‌ (بن ميرزا بهاءالدين محمد بن ميرزا محمد شفيع بن ميرزا بهاءالدين محمد بن ميرزا کمال الدين حسين بن مير سيد علي بن ‌ميرحسين مجتهد کرکي‌) است که مانند پدرانش شيخ الاسلام قزوين بوده و جدش مير سيد حسين کرکي (م 1001) (فرزند سيد حسن بن سيد جعفر)، نواده دختري محقق کرکي (م 940) بوده است‌. اما فرزند محمد شفيع‌، ميرزا فضل‌الله حسيني است که کتاب محافل به يمن تلاش او در يک نسخه برجاي مانده است‌. مير محمد حسين‌ فرزند اين فضل الله و مشهور به عضدالملک است که سال ها توليت آستان قدس رضوي را داشته است‌. ميرزا محمد علي ‌صدرالممالک مشهور به صدر قزويني هم باز چند سال توليت آستان قدس رضوي را داشته است‌. بعد از آن ميرزا شفيع باز از سال 1324 ق تا سال 1329 توليت آستان قدس را داشته است‌. اين ها مطالبي است که محمد تقي شهابي‌، واقف نسخه محافل‌، روي اين نسخه نگاشته و در مقدمه محافل (ص نوزده‌) آمده است‌.

در باره خاندان وي توضيحاتي از زبان خود وي خواهد آمد. مؤلف چندين اثر تاريخي و ادبي دارد که مصححان کتاب محافل‌ در مقدمه از آن ها و نسخ‌شان يادآور شده‌اند (مقدمه 22 ـ 25).

اما کتاب محافل که تنها نسخه آن در کتابخانه آستان قدس رضوي ـ عليه آلاف التحية والثناء ـ بوده و اکنون به زيور طبع آراسته شده‌، اثري است در تاريخ و تراجم که در يکي دو دهه پاياني قرن دوازدهم تأليف شده است‌. شيفتگي مؤلف نسبت به کتاب مجالس المؤمنين ‌قاضي نورالله از مقدمه محافل آشکار است‌: مخفي نماناد که‌... کتاب فيض آيين مجالس‌المؤمنين نسخه شريفه اي است که مبتدي و منتهي را به کار مي آيد و اساس دين و بنيان منهج اهل يقين را محکم مي نمايد ديده بصيرت به احوال مؤمنين مي گشايد... (ص 7).

اين شيفتگي سبب شده است تا ميرزا محمد شفيع‌، اثر خود را به عنوان مجلد دو آن‌ کتاب ياد کند و سبک و سياق نوشته خود را بمانند آن ترتيب دهد؛ گرچه بايد گفت‌، تفاوت‌ ميان آن دو‍, تفاوت ميان ماه من‌ تا ماه گردون‌ است‌. آخرين تاريخي که در اين کتاب‌ آمده رويدادي است از سال 1190 هجري‌. بنابر اين مؤلف وارث ميراث‌ِ زوال يافته دوره ‌صفوي و ناظر آشفتگي‌هاي دوره افشاريه و زنديه و پيامدهاي تاريخي آن در شکل‌گيري ‌ملوک الطوايف در ايران بوده است‌. وي از زنديه به همان اندازه راضي و خشنود است که از افشاريه ناراضي‌.

دست مايه مؤلف در تدوين اين اثر، کتاب هاي تاريخ و تراجم رايج و اطلاعات شخصي و محلي او از قزوين بوده است‌؛ اما در استفاده از عالم آراي عباسي‌ که چندين مورد از آن ياد مي کند، نيز امل الامل شيخ حر، بيشترين استفاده را کرده است‌. استفاده وي از کتاب اسکندر بيک، آن هم بخش تراجم آن‌، بسيار فراوان بوده و در بسياري از موارد جزء به جزء آن را نقل کرده است‌. گرچه گهگاه مطالبي بر آن افزوده است‌. يک بار از تاريخ جهان آراء (ص 23) ياد مي کند، بار ديگر از عالم آراي وحيد که مقصودش عباسنامه است (ص 100). بسا مواردي ديگراز اين ها استفاده کرده اما از نام آنها ياد نکرده است‌. سلافه العصر هم يکي از منابع مؤلف است که در مواردي به آن تصريح‌ مي کند. اما اين که مؤلف خبري از رياض العلماء داشته است يا نه‌، اشاره‌اي در اين کتاب به چشم نمي‌خورد و بعيد مي نمايد.

مؤلف به مناسبت‌، نقل هاي شفاهي هم دارد، چنان که گاه مطلبي را از يکي از معمّرين نقل کرده (ص 290) يا از قول فلان شخص نقل مي کند که گفته است نسخه فلان کتاب نزد من است (ص 294) چنان که در معرفي اندکي از افراد به اجازاتي که در اختيار داشته استناد مي کند. براي نمونه وي در باره مير سيد احمد علوي چيزي نمي‌دانسته اما بر اساس اجازه‌اي که ميرداماد براي او نوشته بوده يا دست‌ نوشته اي که از شيخ بهايي در باره او روي نسخه اي ‌از تشريح الافلاک بوده‌، شرح حالش را نوشته است (ص 333). توان گفت که در بخش‌هاي تاريخي‌ِ مربوط به روزگار خود، از مشاهداتش هم استفاده کرده است‌.

اين اثر، کم و بيش مورد استفاده يا رؤيت برخي از محققان از جمله آقا بزرگ‌، مدرس رضوي‌، گلچين معاني و برخي ديگر بوده است‌. گلچين در مجلد هفتم فهرست نسخ خطي کتابخانه آستان قدس (ص 165.7) آن را معرفي کرده و در باره‌اش نوشته‌است‌: مؤلف نيمي از مطالب کتاب محافل المؤمنين را از مجالس المؤمنين گرفته و نيم ديگر را از عالم آراي عباسي‌! اين ارزيابي ‌به حق مورد انتقاد مصححان کتاب قرار گرفته اما با اين حال طي کار نتوانسته‌اند دقيقا حدود نقل‌هاي مؤلف از عالم آرا و آنچه را که خود از منابع ديگر آورده مشخص سازند. در شرح حال‌ها، به ويژه نيمه دوم که مربوط به بعد از عصر عباس اول هستند، نکات تازه فراوان است‌. اين مطلب به خصوص در باره چند قزويني که نامشان در اين کتاب آمده‌، بيشتر صادق‌است‌. از آن جمله شرح حال آقا رضي است که پدر و جد و فرزندش را مي شناساند و اشعاري از آن ها نقل مي کند و مطالب‌ ديگر.

نويسنده اين سطور هم‌، سال ها پيش‌، مطالبي از آن در دين و سياست در دوره صفوي نقل کرده است‌. پيش از اين‌، شايد قريب پانزده سال‌، اراده جناب استاد نجيب مايل هروي (از سال 1369 تا آنجا که نويسنده اين سطور به خاطر دارد) بر تصحيح اين اثر ـ در کنار مجالس ـ قرار گرفته‌، مقرّر شد تا ضمن منشورات بنياد پژوهش هاي اسلامي به چاپ برسد، اما به دليل دشواري هايي که پيش آمد و به درازا کشيدن دوره بارداري اين نوزاد، بنياد تصحيح آن را به دو نفر ديگر ـ آقايان ابراهيم عرب پور ومنصور جغتايي سپرد و عاقبت در سال جاري (1383) چاپ شد و ديدگان علاقمندان را روشن ساخت‌.

جالب آن که در همين روزها، اثر ديگري در تاريخ دوره اخير صفويه و اوائل افشاريه‌، با نام مرآت واردات (به کوشش دوست عزيز جناب آقاي دکتر صفت گل توسط مرکز نشر ميراث مکتوب‌) چاپ شد که از قضا مؤلف آن هم محمد شفيع (طهراني‌) نام دارد، و تقريبا معاصر محمد شفيع ما بوده و نيز مانند او شاعر و مورخ بوده است‌.

مطالب در دو بخش ارائه خواهد شد. بخش نخست گزارش محتواي کتاب‌، بخش دوم‌ ملاحظات ما بر تصحيح اين کتاب‌.





بخش اول‌:



گزارش‌ِ محتواي کتاب‌



مؤلف در مقدمه نخست کتاب‌، پس از حمد و ستايش باري تعالي و ياد از رسول و آل او، و ذکر مُخمّس مفصّلي از خودش در ستايش امام علي عليه السلام با مضامين بسيار عالي‌، به بحث از انگيزه و ضرورت تأليف اين کتاب مي پردازد. وي که کتابش را مجلد ثاني مجالس المؤمنين مي داند، اشاره مي کند که ‌آن کتاب اثري عالي در تحقيق اسامي مؤمنين عالي مقام و شيعيان ذوالاحترام‌ است که حوزه زماني آن از ابتداي امر اسلام ‌تا زمان سلاطين جنّت مکين صفويه‌ بوده است‌. اما اکنون که قريب به سيصد سال از آن تاريخ ]يعني از زمان روي کار آمدن‌ صفويه‌ [گذشته و به نظر قاصر نرسيده که ذکر آن اعاظم دين و محبّان خاندان طيبين را به طور کتاب مجالس المؤمنين احدي از دانشمندان فصاحت قرين به رشته تحرير بيان کشيده باشد، لهذا توکّلاً علي الله رب‌ّ العالمين شروع به تأليف آن نمـوده‌ (ص‌7 ـ 8).

مؤلف ما، در همان آغاز کتابش‌، مانند بسياري از مؤلفان ديگر، و اين بار البته تا اندازه‌اي به درستي‌، اشاره به تفاوت زمان خود، يعني دوران آشفتگي ايران در زمان افشاريه و زنديه‌، با زمان صفويان دارد. در اين زمان قماش کاسد تأليف‌ کمتر مشتري دارد، زيرا در اين ‌عصر نه از اين کالا و صاحب کالا خبري‌، و نه از طالب و خريدار آن اثري است‌. اصفهان‌ که ‌به تعبير زيباي وي هميشه آن ولايت در ايّام دولت صفويه و غيرهم محل ارباب کمال و موضع صاحبان فضل و افضال بوده‌ اکنون از آن جايگاه علمي افول کرده و حضرات‌ خوانين ذوي الاحترام را همت به تحصيل نان مقصور گرديده‌ و آن آثار همه مُنْطمس و مُنْهدم‌ گرديده است‌. در اين روزگار اوضاع چنان شده است که در اصفهان به هر طلبه که ‌مي رسيد بگوييد: در اين ايام‌، تصنيف ارباب‌ِ طرب‌، بهتر از تصنيف ارباب طلب است‌.

مؤلف شادمان است که اثر خويش را به هيچ سلطاني تقديم نکرده و عنوان آن آلوده به ‌مدح از اهل دنيا نگرديده‌ و بنابر اين شايسته ديده است که آن را به رسم پيشکش تحفه ‌سرکار امام عصر (ع‌) که آقاي شيعيان است‌ بنمايد (ص 9). شايد اين نخستين بار باشد که ‌کسي نوشته خود را به امام عصر (ع‌) تقديم مي کند. عبارت وي در وصف امام زمان (ع‌) است و قصيده‌اي هم که از خود درباره آن امام آورده‌، عالي‌تر:

امام عالم و عادل که گشته او مستور

ز ديده‌ها ز براي مصالح جمهور

مدار مقصد کار جهانيان از اوست‌

براي او شده حکم قضاي حق مقصور

به فرق چرخ بود خاک پاي او چون تاج‌

به آب تيغ نشاند شرار اهل شرور

افتتاح کتاب در شرح فوايد کتاب حاضر و در واقع‌، اهداف مؤلف از نگارش اين اثر است‌:

فايده نخست آن که اين کتاب مشتمل بر شرح احوال شماري از رجال شيعه است که ‌شرح احوالشان در کتاب قاضي نيامده است‌.

فايده دوم آن که شرح حال رجالي از شيعه که مربوط به زمان مورد نظر در تأليف کتاب ‌مجالس المؤمنين بوده‌، اما از آن افتاده‌. بنابرين اين کتاب‌، حکم مکمّل و متمم آن را دارد.

فايده سوم رساله‌ها و مطالب کوتاهي است که مؤلف در جاي جاي کتاب در باره امامت‌ و اثبات آن و مسائل ديگر آورده است‌.

فايده چهارم آن است که اين اثر، يک اثر تاريخي است‌، و تاريخ را فوايد و ثمرات ‌چندي است که مؤلف ضمن ده مورد، از فوايد تاريخ سخن گفته که بسيار عالي است‌.

1. علم تاريخ موجب خرّمي و بشاشت است‌.

2. علمي سهل المأخذ است‌.

3. راهبر انسان به صدق و کذب اخبار است‌.

4. تقويت عقل تجاربي انسان است‌.

5. مشاور انسان در اعمال نيازمند مشورت است‌.

6. سبب معرفت اشخاص گذشته مي شود.

7. علم تاريخ موجب زيادتي عقل آدمي است‌.

8. اطمينان بخش افکار آدمي است‌.

9. انسان آگاه به تاريخ‌، صبورتر است‌.

10. انسان آگاه داند که نعمت و نقمت هيچ کدام مستدام نيست‌.



اما فايده پنجم در اين کتاب مطالب پراکنده‌اي است از قصايد و اخبار نادره‌اي از شعرا وحکايات غريبه اي از عرفا. مردمان بايد اين اثر را بخوانند، چرا که احوال اجداد کرام ايشان و حقّيّت مذهب آباء و اجداد خويش را در آن مي بينند. اين کتاب به خصوص براي عاملي‌هاي ساکن ايران جالب‌تر است‌؛ زيرا شرحي از پدران خويش را که به ايران آمده‌اند را در اين کتاب مي بينند. وي همين جا اشاره‌اي به تشيّع در جبل عامل دارد و مي کوشد رواياتي که در فضائل شام آمده‌، تطبيق بر جبل عامل کند. اين تطبيق مشکل ذهني مولف را در اين که چرا اين روايات در باره شام آمده با آن‌ که شام اکثر اوقات مسکن ذوات الاذناب و مدت ها در آنجا سب‌ّ مولاي متقيان مي شد، و اکثر ايشان ناصبي بودند و بلکه‌ هستند و بالفعل روز عاشورا را از ايام متبرّکه مي دانند وارد شده است‌. اگر آن روايات بر جبل عامل تطبيق شود يا آن که بنا به‌ برخي از روايات‌، مقصود از آن روايات‌، قدسيت آن مکان به خاطر ظهور انبياء الهي باشد، پاسخ اين پرسش داده مي شود.

کتاب به چند بخش تقسيم مي شود:

بخش اول, در تاريخ شاهان صفوي‌

بخش دوم, احوال واليان و بيگلربيگيان‌

بخش سوم‌، شرح حال پنج نفر از سلاطين هند

بخش پنجم, در بيان احوال دانشمندان و سخنوران‌ (125 نفر).

بخش پنجم‌، مهم‌ترين و مفصل‌ترين بخش کتاب به حساب مي آيد گرچه بخش اول نيز خالي از فوايد عالي نيست‌.

نکته اي که مؤلف در ميانه کتاب آورده و حق آن بود که در همين جا مي آمد، آن است که وي بناي تاريخنگاري نداشته‌است‌. يعني اگر شرح احوال سلاطين صفوي را گفته يا اخبار عاملان و بيگلربيگيان را نوشته‌، صرفا هدفش تحقيق حالات‌ مؤمنين و کساني که در طريق اَنيق ترويج دين مُبين و مَنْهج خير الوصيّين سعي موفور به ظهور رسانيده‌اند بوده است‌، به ‌طوري که کتابش تواند قابليت جلد ثاني مجالس المؤمنين‌ بهم رساند. به همين جهت‌، از ميان سلاطين صفويه‌، شرح حال اسماعيل و طهماسب و عباس اول که تأثير زيادي در رواج تشيع داشته‌اند، مفصل‌، اما بقيه که صاحب عظم ]عزم‌![ عظيم نبوده‌اند، اخبارشان به طور مختصر درج شده است (ص 97) وي در جاي ديگري‌، ضمن بيان شرح احوال قاضي نورالله‌ تأکيد دارد که و کتاب مجالس المؤمنين‌... جلد اول اين کتاب‌ است (ص 306).





تاريخ‌ِ سلاطين‌ِ صفويه‌ در محافل‌


بدون ترديد کتاب محافل‌ يک منبع تاريخي براي دوره صفوي است‌، نه تنها از اين جهت که ‌زندگي عالمان و فرهيختگان اين دوره را به رشته تحرير کشيده‌، بلکه بيشتر از آن روي که ‌يک دوره زندگي سلاطين صفويه را تدوين کرده و کوشيده است تا برجسته‌ترين نکات زندگي آنان را ثبت کند. ويژگي خاص کتاب در اين زمينه‌، توجه مؤلف به جنبه‌هاي تحليلي ‌و جمع‌بندي‌هايي است که از ادوار مختلف عصر صفوي بيشتر از زاويه مذهبي دارد و همان‌ طور که خود يادآور شده‌، بنايش شرح حال کساني بوده که دستي در رواج تشيع داشته‌اند.

در اينجا لازم است به ترتيب‌ِ سيرِ زندگي شاهان‌، مروري بر مهم‌ترين ديدگاه‌هاي مؤلف‌ در باره فعاليت آنان در رواج تشيع داشته باشيم و پيش از آن البته آگاه باشيم که او همانند بسياري از عالمان دوره مياني صفويه ـ قاجار، شيفته عصر صفوي است‌. البته اين گرايش ‌بعدها هم ادامه پيدا کرد، اما در روزگاري که همه چيز در حال از هم پاشيدن بود و تمدن ‌صفوي به طور کل آسيب ديده بود، و خاطره آن همچنان در اذهان باقي مانده بود، اين حس‌قوي‌تر و نيرومندتر بود. قدسيت شاهان صفوي در اذهان عالمان اين دوره‌، نشان از آن دارد که اين جماعت‌، پس از زوال آن دولت‌، نوعي تصوير آرماني از آن زمان در ذهن خويش ‌نگاه داشته‌اند. اين تصوير در نخستين بخش از کتاب محافل‌ که گزارش زندگي شاه ‌اسماعيل است‌، در تعابير زيباي او براي اين پادشاه‌، بازتاب يافته است‌. وي در آغاز روايتي ‌مجعول‌، آن هم به نقل از کتاب الغيبه‌ شيخ طوسي ـ که چنين روايتي نه در آن بلکه در مأخذ کهن ديگري هم يافت نمي‌شود ـ در باره ظهور مردي از ديلم مي آورد که زمين را پر از عدل و داد مي کند و قدرتش فراگير مي شود و همه مردمان از خوب و بد از او پيروي مي کنند. وي تلاش مي کند تا شاه اسماعيل را مصداق اين روايت‌ بشناساند. اما اين که شاه اسماعيل از ديلم ظهور کرده باشد، اشاره به حضور او در لاهيجان در اوائل کودکي است‌. اين تطبيق سابقه داشته و وي از ملا خليل قزويني نقل مي کند که روايت مزبور را بر شاه عباس دوم تطبيق کرده است‌؛ شاهدش آن که شاه ‌عباس دوم دولت خانه مبارکه‌اش در قزوين ]؟[ در محله اي به نام ديلمه کوچه جايي است‌. محمد شفيع آن تطبيق را نمي‌پذيرد، و مي گويد نام اين دروازه در اصل به آن جهت است که برابر ورودي راه ديلمستان است‌، پس اصالت با خود ديلم ‌است‌. ملا خليل به حديث ديگري هم استناد کرده است‌: يخرج بقزوين رجل اسمه اسم النبي‌ّ (ص‌)... که البته روايت اين در الغيبه ‌شيخ طوسي (ص 444) موجود است‌.

در اينجا يادي از شمس الدين خفري شده که مصحح به اشتباه آن را فخري ياد کرده‌؛ و به صورت معترضه ابياتي از مؤلف‌ در باره شاه اسماعيل آمده‌، و آنگاه دنباله عبارت که آن زمان بسياري از علماي اهل سنت از ايران گريختند، اما شمس الدين ‌خفري در کاشان ماند و به سرعت مذهب امامي را پذيرفت‌. (تعبير لمؤلفه‌ معمولا براي موردي است که مؤلف از خود شعري مي آورد، اما بر خلاف‌، وي با همين تعبير، شعري از مثنوي مولوي در باره حديث غدير آورده زين سبب پيغمبر با اجتهاد ـ نام خود وان علي مولا نهاد. بنابر اين بسا ـ به دليل آن که شعر گفتن از يک شاعر آخر قرن دوازدهم در باره شاه ‌اسماعيل آن هم در آن قالب بعيد مي نمايد ـ اين اشعار در باره شاه اسماعيل از ديگري باشد. آيا ممکن است از ميرزا قاسم ‌جنابذي باشد که شاهنامه اي در باره شاه اسماعيل و اشعاري در باره شاه طهماسب داشته و مؤلف محافل شعري از او در منقبت مولا علي (ع‌) آورده‌؟ محافل‌، (ص 208 ـ 211). گفتني است که در اين باره بايد تحقيق شود.)

مؤلف مي افزايد که چون کتاب هاي فقهي امامي در دسترس نبود، همين خفري به مقتضاي عقل سليم‌ فتوا مي داد. پس از آمدن محقق کرکي به اين شهر، او فتاوي مزبوره را طلبيده‌ روشن شد که تمامي موافق قانون شريعت ائمه اثنا عشري‌ است‌. (ص 27). اين همان خِفري است که بسيار زود، تسليم شاه اسماعيل شد و نه تنها از خلفا اعلام برائت کرد که سخن‌ تندي هم در حق آنان گفت و توجيهي فلسفي‌! هم براي آن ارائه داد که چرا من بايد جانم را به خاطر چند عرب‌... از دست‌ بدهم‌.؟ (تمامي اين حکايت يعني فتاوي خفري و آمدن کرکي و آن سخنان و موضع خفري را در باره شيعه شدنش را بنگريد در: روضات الجنات‌, ج 7، ص 196).

در اينجا به مناسبت شرحي از روايات مربوط به مهدي (ع‌) ارائه داده است‌. پس از آن به ‌مناسبت شعري از شاه نعمت الله ولي آورده که پيشگويي حوادث روزگار را دارد و مؤلف ‌ما که بي‌اعتقاد به اين مطالب است‌، بر اين باور است که اينان به علوم ناقصه جفر و نجوم و رمل و غيره قائلند و اخبار ائمه را هم براي خود تأويل مي کنند. مقتضاي شعر پيشگويانه شاه نعمت‌الله ولي‌ّ چنان است که‌ منتهاي دولت صفويه را با ظهور حضرت صاحب الامر (ص‌) مقترن ساخته‌، و حال آن که بعد از انصرام دولت صفويه‌، ظهور سلطان نادرشاه افشار (م 1160) بود که در اواخر دولت او به اهالي ايران‌، بلکه تمامي ممالک محروسه او بسيار ناخوش گذشت‌. (ص 38) براي روشن شدن بهتر صورت مسأله‌، مؤلف جدولي هم از سنوات حکمراني صفويان به دست‌ داده (ص 37 ـ 38) تا تطبيق و فهم اِشکال آن قبيل پيشگويي آسان‌تر باشد. وي مي گويد که البته پس از سقوط صفويه‌، زنديه در اکثر ايران و خاندان نادر در خراسان هستند و از ظهور امام شيعيان اثري نيست‌ (ص 39). وي همين جا فرصت را مغتنم ‌شمرده از کار برخي از علماي ديگر هم که رسائل در اين باب نوشته‌اند و اتصاف دولت صفويه را به ظهور حضرت صاحب الامر عليه اسلام مذکور ساخته‌اند انتقاد مي کند که نظرشان خالي از چيزي نيست‌! چنانچه خلاف آن مشاهده ‌گرديد (ص 33).

مورخان صفوي معمولا توجه داشته‌اند که پادشاهي شاه اسماعيل‌، پس از يک دوره ‌طولاني از سختي و دشواري براي شيعه‌، ظهور يک دولت امامي مذهب را سبب شده و اين پيروزي‌، آن هم پس از يک هزار سال‌، يک پيروزي بسيار باارزش است‌. اين مورخان معمولا اشاراتي به دوره آل بويه و تلاش سلطان محمد خدابنده و حتي اشارتي به تلاش سلطان حسين بايقرا براي رواج نام ائمه اثنا عشر (ع‌) دارند، اما نيک واقفند که کار شاه اسماعيل‌، به درستي‌، خدمت بسيار بزرگي براي شيعه بوده است‌. کار دولت شاه اسماعيل آن بود که مذهب حقي را که در اين نهصد سال در پس پرده‌ حجاب مانده بود... بيان نمود ]و[ به احسن وجهي تمشيت داد. (ص 25). و جاي ديگر مي نويسد:

آنچه سال ها در خاطر سلاطين با وقار و خوانين عظيم المقدار مي گذشت و ميسّر نمي‌شد و بسا فرمانفرمايان که به اين حسرت سر به زيرخاک برده بودند، در اين وقت به تأييد الهي و توفيق لايتناهي و اخلاص باطني سلطان ذي‌شأن جنت مکان و اعانت پاک ائمه طاهرين ‌اين دولت ابد قرين به او ميسّر گرديد، آنچه بايست و شايست به عمل آورد. (ص 45).



مؤلف شرحي تاريخي اما کوتاه از عمليات نظامي شاه اسماعيل را به دست داده که طبعا ارزشي تاريخي دست اول ندارد.

اما شاه طهماسب که سلطنت 54 ساله داشت‌، از نظر وي تفاوتش با شاه اسماعيل در آن ‌است که شاه اسماعيل در تحصيل مذهب حق سعي جميل فرمود، اما شاه طهماسب والامقدار، نگهدار آن گرديد (ص 48). اين طهماسب بود که از بيضه شرع پرستاري‌ کرد. وي در همين جا، به مقايسه سه دوره متفاوت از روزگار صفوي‌، يعني زمان اسماعيل وطهماسب و عباس اول مي نويسد: مي توان گفت که اين نهال‌ِ نيکوثمر را شاه اسماعيل تحصيل و غرس‌، و شاه طهماسب چون‌ باغبان در محافظت و خدمت و آبياري آن مشغول و در ايام شاه عباس‌ آن درخت‌ِ طوبي‌مثال‌، به ثمر نشسته و آن شجر دلگشا ماصَدَق‌ِ أصلها ثابت و فرعها في السماء گرديده باشد. (ص 50) اجمال آن که شاه اسماعيل نهال را کاشت‌، شاه طهماسب بزرگش کرد، و شاه‌ عباس از بار و بر آن بهره برد.

با توجه به رويدادهاي فرهنگي دوره طهماسب‌، مي توانيم بر اين نکته تأکيد کنيم که سخن مؤلف بسيار متين و عالي ‌است‌. طهماسب در رواج تشيع‌، سياست فرهنگي و اقتصادي خاصي را در پيش گرفت‌. محمد شفيع در باره طهماسب بر چندين نکته تأکيد دارد: توبه واقعي او، تلاش براي رسيدگي به عرايض مردم که نمونه اي جالب را بيان کرده‌، تأکيد در امر به ‌معروف و نهي از منکر، رسيدگي به سادات يقين التشيع و تأمين نان فقراي شهرها و بلاد، و اين که علما و دانشمندان را به نگارش کتاب در باره فضائل امام علي برانگيخته و به علاوه مداحان و شاعران را به سرايش قصايد و غزليات در فضايل آن‌ جناب و ساير ائمه اطهار فرا خواند. به علاوه‌، براي مناطق شيعه نشين‌، تخفيف مالياتي قائل شد (ص‌54).

در باره اسماعيل دوم و محمد خدابنده پدر شاه عباس که اولي يکسال‌، و دومي دوازده سال در آشوب سلطنت کرد، مطلب کوتاهي گفته‌، جز آن که شعر بلند محتشم را که در هر مصراع آن يک ماده تاريخ براي سلطنت اسماعيل دوم است‌، تشريح رياضي کرده است‌. جايي هم حسرت مي خورد که محتشم چگونه آن گوهر ارزنده را به رشته نظم کشيده‌، به جاي ‌خزف فروخت‌ (ص 96).

اما آشکار است که روزگار شاه عباس اول‌، اوج دولت صفوي در تمامي عرصه‌هاست‌. مؤلف به حق تأکيد مي کند که در اين دوره کار ايران و ايرانيان رونقي تمام گرفته‌، در ترويج دين مبين و قلع بنيان معاندين تدبير نموده‌، اوقاف و صدقاتش‌ بي‌شمار، و آثارش در ولايت ايران بسيار. پادشاهان عرصه گيتي از مسلم و غير مسلم‌، از اقصا ممالک فرنگستان و اروس و کاشغر و تبّت و هندوستان با آن حضرت طرح الفت و آشنايي افکنده و سلاطين فرنگيه و پادشاهان مسيحيه با او از ارسال‌ رُسُل و رسائل آميزش نموده‌ (ص 63).

شاه عباس چون به تخت نشست‌

نقش‌ِ ايران نشست‌، سخت نشست‌

اين عبارات در باره عصر شاه عباس بسيار رسا و درست و نشانگر فهم تاريخي مؤلف ما از آن عهد است‌.

وي به اجمال تمام‌، اشاراتي به تحولات سيزده سال نخست سلطنت شاه عباس دارد که‌جنگ هاي او در غرب و شرق ايران است‌. سال 1009 شاه عباس‌، قصد رفتن مشهد با پاي‌ پياده دارد. وي در اين باره توضيحي مي دهد و در مقايسه به سفر برخي از سلاطين روم اشاره دارد که قصد پياده رفتن به ‌زيارت بيت المقدس را داشتند، با اين تفاوت که گويند ]شاه عباس‌[ در اکثر منازل متحمل آبله‌پا گرديده‌ اما براي آن سلاطين‌ خدمتکاران و فراشان در راه فرشهاي زيبا وملون گسترانيده‌، گل و ريحان بر روي آن‌ها مي ريختند (ص 84). ادامه ماجراي‌ اقامت سه ماه وي در مشهد رجب و شعبان و رمضان‌ به صورت کوتاه آمده است‌.

محمد شفيع‌، تصرف بحرين و بيرون راندن جماعت فرنگيه پرتغاليه‌ را يکي از افتخارات شاه عباس مي داند و تأکيد دارد که لله الحمد تا به حال‌، بحرين در تصرف پادشاهان شيعه مي باشد و فضلاي‌ نامدار از آن خطه دلگشا برخاسته‌اند. (ص 86).

در اينجا به اشارت‌، شرحي از اسيري گرفتن مسلمانان‌، اعم از آن که سلاطين سني از شيعيان بگيرند، يا سلاطين شيعه از سنيان‌، به دست داده که موضوع جالبي است‌. وي به ‌لحاظ تاريخي سوابق آن را تا روزگار خود آورده و از آن به عنوان شيوه مذمومه‌اي ياد مي کند که روز به روز تزايد گرفته‌ و اوضاع نابساماني را پديد آورده است‌.

شاه عباس در سال 1015 تمامي دارايي خود را وقف حضرات عاليات چهارده معصوم‌ کرده‌، در زمان حياتش خود متولي آن و پس از وي پادشاهان بعدي را متولي آن قرار داد (ص 87). اين گزارش‌ها عمدتا برگرفته از کتاب عالم آراي عباسي‌است و سخن تازه‌اي ندارد.

از اين پس‌، مؤلف تأکيد دارد که تاريخ سلاطين بعدي را مختصر مي آورد، زيرا هدف وي نگارش شرح حال کساني بوده‌است که در طريق انيق ترويج دين مبين و منهج خير الوصيين سعي موفور داشته‌اند، اما سلاطين بعدي صفوي در اين باره‌ عَظْم عظيم‌ نداشته‌اند و به همين جهت حالات خجسته دلالات ايشان‌... مختصر گزارش خواهد شد (ص 97).

به اسماعيل دوم که سني‌زده بود، اشارتي شده و گفته شده که بعدا در شرح زندگي سيد حسين کرکي به او خواهد پرداخت (بنگريد: ص 288). از زندگي شاه صفي هم گزارش کوتاهي ‌مي دهد و سپس اندکي فزونتر، به شرح احوال‌ شاه عباس دوم مي پردازد. فهرستي از کارهاي فرهنگي وي‌، اوامري است که به‌ ملا خليل قزويني و ملا محمد تقي مجلسي‌، به ترتيب‌، براي شرح کافي‌ و من لايحضر داده است‌. نيز اشاره به دعوت ملا محسن ‌فيض کاشاني به اصفهان و اقامه نماز پشت سر او که آن را، برخلاف ديگر مورخان‌، در قزوين ثبت کرده است‌. (دست کم از سه مورد اشتباه مشابه‌، چنين به نظر مي رسد که او همچنان پايتخت صفويه را قزوين مي دانسته است‌! يکي در شرح حديث ‌خروج مردي از ديلم و تطبيق آن بر شاه عباس ثاني و اين که دولتخانه مبارکه او در ديلمه کوچه بوده‌، ديگري در اينجا که شاه‌ عباس ثاني در قزوين پشت سر فيض کاشاني نماز خوانده (ص 100)، و سوم ذيل شرح حال شاه سلطان حسين (ص 109)، سطر آخر. و اين شگفت است‌!)

اما شاه سليمان که دوران آرامي را گذراند و در روزگارش عبادالله را اوقات در کمال رفاهيت گذران‌، و شيعيان عالي مکان‌، در مساجد و معابد به دعاگويي خسرو عادل اشتغال نموده‌، علما و فضلا به تدوين کتب دين پرداخته‌... مکرّر با دانشمندان ‌محشور و فضلاي مقدس را کمال احترام مي فرمود. بدون ترديد بايد انحطاط صفوي را در اين دوره ملاحظه کرد و گرچه ‌اغراق است‌، اين خبر مؤلف را با تأمل درنگريست که فقط يک بار، اين شاه صاحب صولت‌ و والاجاه‌، مدت هفت سال از حرم محترم‌، به تقريب علاقه اي که با يکي از حجله نشينان سرادق عفّت داشته‌! يا ناسازي‌، بيرون نيامد و البته به نظر مؤلف‌، با وجود آن‌، مطلقا اختلالي در امر مملکت بهم نرسيده‌. (ص 105).

نوبت به شاه سلطان حسين رسيد که ترجيح او بر سام ميرزا آن بود که سلطان حسين ‌خالي از سطوت و مهابت‌ بود و اين به نفع وزراء (ص 106). با اين همه‌، اين شاه‌، به لحاظ ‌خدمات فرهنگي و ديني‌، مقدم بر ديگر سلاطين صفوي است‌، چرا که کارهايي که در ايام ‌دولت روزافزون او به جهت طلبه علوم دين اتفاق افتاده‌، در هيچ قرني کس نشان نداده‌. از آن جمله بناي مدرسه شاه است‌. مؤلف باز تأکيد دارد که آنچه از کتب علمي که در زمان دولت ابد مقرون او مصنّف گرديده‌، در زمان هيچ يک از سلاطين به جهت فضلاي شيعه ‌اين دولت ميسّر نگرديده‌ و باز تأکيد بر اين که اگرچه تيغ بي‌دريغش از جهاد اعدا در غلاف بود، لکن در باب جهاد علم نهايت جهد مي نمود و به ترويج دين مبين مي افزود. (ص 108).

در اينجا صفحه تازه‌اي از رخداد سقوط صفويه را ملاحظه مي کنيم‌. بزرگي اين حادثه و نکبت ناشي از آن چندان بود که بسياري از افراد در باره علت اين سقوط در همان زمان به عنوان يک پرسش علمي از خود سؤال مي کردند. از آن‌جا که اين‌سقوط در دوره شاه سلطان حسين رخ داده‌، به طور معمول او را مقصر مي دانند. مؤلف ما در اين باره‌، بيش از آن که به علل وعوامل زميني معتقد باشد، به قضا و قدر الهي مي انديشد. او مي نويسد: بعضي از ناقص فهمان‌، شمشير زبان آخته و به مذمّت‌ آن سلطان معدلت نشان پرداخته مي گويند که او ايران را به باد فنا داد (ص 108). اما وي که آن نظر را نادرست مي داند مي‌گويد به هر حال‌، هر دولتي‌، موعدي دارد، بني‌اميّه و بني عباس و سلاطين ترک چنگيزي و تيموري هم اين دوران را پشت سر گذاشته‌اند و هر امري وابسته به قضا است و جميع کليات و جزئيات موقوف به رضاي خداست‌.

اما شخصيت سلطان حسين‌، شخصيتي آرام بود. يک بار که کلاغي را در درخت زده‌ بود مبلغ چهل تومان‌... به مصرف فقرا رساند. هر امري که رو مي داد، دست توکل به دامن توسل زده به دعا و تصدق رفع مي نمود. از اوائل سال 1121 اوضاع به هم ريخته‌، افغانان از يک سو، ملک محمود سيستاني از سوي ديگر، ترکمانان استرآباد از سمت سوم‌، و عثماني‌ها از ناحيه چهارم و ديگر آشفتگي‌هاي داخلي و غيره‌، همه چيز را به ضرر صفويان به پيش برد و اين دولت را ساقط کرد. وي گزارشي از بالا گرفتن همه اين آشفتگي‌ها به اختصار اما گويا به دست مي دهد (ص 110 ـ 113).

گزارش برآمدن شاه طهماسب ثاني و نبردهاي او، در حالي که نادر در کنارش بوده در ادامه آمده است‌. بخشي از متن صلحنامچه او با سلطان محمود عثماني ضمن صفحات 117تا 119 آمده است‌.

در باره نادر هم اشاره‌اي به حرکت او در وادار کردن بزرگان ايراني در پذيرفتن وثيقه اي دارد که در عين حفظ مذهب‌ جعفري‌، بايد بپذيرند که از رفض و سب دوري ورزند. متن اين وثيقه هم آمده است (ص 121 ـ 124).

ادامه بخش تاريخي کتاب‌، شرحي است از جنگ هاي نادر شاه که در ضمن اشارتي هم به‌ برخي از کشمکش ها و مصالحه‌نامه‌ها ميان او و عثماني‌ها دارد (ص 126، 129). نادر با کشتن پسرش رضا قلي ميرزا آشفته مزاج گشت‌. زان پس رويدادها چنان پيش رفت که اطرافيان نادر مجبور به کشتن او شدند. اندکي بعد، عليقلي پسر ابراهيم خان‌، برادر زاده نادر با نام علي شاه به قدرت رسيد. با به قدرت رسيدن برادرش ابراهيم شاه‌، وي مجبور شد با شاهرخ شاه که اکنون در مشهد مسلط بر اوضاع شده بود، روبرو شود. با پيوستن سپاهش به ‌شاهرخ‌، وي منزوي و گريزان شد تا آن که به قتل رسيد. از سوي ديگر، سيد محمد پسر ميرزا داود متولي آستان قدس رضوي که از مادر، نواده شاه سليمان بود، ادعاي سلطنت کرد که چهل روز بيشتر دوام نياورد، در حالي که بر اساس شعر منسوب به شاه نعمت‌الله ولي‌ّ تصور مي کرد چهل سال مي ماند. اشعار طعنه‌آميزي هم در باره او سروده شد (ص 134). اما شعر شاه نعمت الله که پسر ميرزا داود به آن تمسک کرده‌، چنين است (ص 36):

ديگري از صلب او چون ابن داود آشکار

اين جهان را همچو خاتم در ميان خواهدگرفت‌

چون چهل سال او بود نايب به فرمان اله‌

مهدي صاحب زمان روي جهان خواهد گرفت‌

مؤلف در ضمن وقايع سال 1185 اشاره مي کند که از بعد از نادر شاه احوال عراق و اکثر ممالک ايران مختل گرديده‌، اشرار و مُفَتّنان‌... سر برآورده‌، در هر دهي فرمانروايي بهم رسيده‌. اين زمان قاجارهاي استرآباد تحرّک خود را آغاز کرده و به نام يکي‌ از بازماندگان صفويه که او را شاه اسماعيل ناميده بودند، به قزوين تاختند و... (ص 135).

گزارش وي از وضع فقر و ناداري مردم‌، طي سال هاي پس از ظهور نادر، گزارشي دقيق و جالب همراه با ذکر برخي از نرخ‌ها و قوانين تحميلي دولت نظامي نادر و جانشينان اوست‌، روزگاري که اکثر مردم چون بهايم در علفزارها چرا مي نمودند و مي مردند، دست کسي به کفن و دفن نمي‌رسيد و اين قحط در اکثر ممالک ايران شايع بود. فشار نادر شاه براي تأمين هزينه‌هاي لشکرکشي‌اش چندان فشاري بر مردم آورده بود که‌:



رعايا و برايا در عوض يک من و دو من غله‌، اطفال ذکور و اناث خود را که پرورده مهد راحت‌ بودند، به افغان و اوزبک به ذل‌ّ اسيري داده‌، مي فروختند. عالمي را کارد به استخوان و جان به لب رسيده‌، بعضي اشرار منتهز فرصت‌ مي شدند که جماعت آبرو که روز سؤال نمي‌توانستند نمود، لابد شب به تاريکي به درِ خانه‌ها مي رفتند، آن ها را دو سه نفر متفق شده‌، مي گرفتند و مي کشتند و به گوشت و روغن آن ها مدارا کرده‌، گاهي که يقين به خاطر ايشان مي رسيد، روغن انسان را آورده‌، مي فروختند... و اکثر اوقات گراني و قحط و غلا بوده به مرتبه اي که غسّال‌باشي اصفهان نقل نموده بود به خبر صحيح که بيست هزار نفر که از گرسنگي مرده بود، شسته‌. (ص 136 ـ 137).



به هر روي‌، وي منتقد جدي دوره نادري‌، به خصوص دوره اخير آن است‌. (در فهرست کتابخانه مرکزي دانشگاه تهران‌، ج‌10، ص 1916 در معرفي زلال العيون (نسخه 2990) مؤلف هم که شرح عيون اخبار الرضا است‌، آمده است‌: او از ستم‌هاي‌ دوره نادر شاه در برگ 60 آن کتاب سخن مي گويد.)

اين اوضاع فجيع بود تا محمد کريم خان زند (1163 ـ 1193) ظاهر شد و اوضاع آرام گرفت و عباد الله در آسايش‌، و مأکولات ارزان‌، و خلايق اوقات خود را مصروف به ساختن مساجد و بقاع الخير و آباداني‌ مي نمايند (ص 138). ستايش مؤلف‌ از کريم‌خان بي‌مانند است (ص 138 ـ 139). ارزش کريم خان از نظر مؤلف ما اين است که او، به رغم آن همه خزانه و دارايي به‌ لباس درويشانه به جهت خوشنودي خاطر ضعفا پرداخته‌، هر يوم‌، قريب هزار دست قلعه از تيرمه ]ترمه‌[ و سمور و بادله و زربفت به عموم ناس شفقت مي فرمايد، خود به لباس چيت ژنده ملبّس گرديده‌. (ص 139 ـ 140).

آخرين تاريخي که مؤلف در بخش تاريخي کتاب خود آورده از سال 1190 هجري‌ است که اشارتي به فتح بصره توسط محمد صادق خان برادر کريم خان دارد با اين تعبير:ولايتي که از زمان اميرالمؤمنين تا به حال به تصرف سلاطين شيعه نيامده بود به تاريخ شهر صفر المظفر سنه 1190 به تصرّف اوليــاي اين دولت ابـد مـدت در آمـد. (ص 140).

بدون ترديد، برخي از مطالبي که مؤلف در قسمت اخير آورده‌، مي تواند روايت دست اول باشد. در اين باره بايد مطالب‌ را با آنچه در منابع مشابه آمده‌، سنجيد و بعد اظهار نظر کرد.





تراجم واليان و عالمان‌ در محافل‌


بخش بعدي کتاب بيان احوال واليان و بيگلربيگي‌هاست‌. وي افرادي را از چهره‌هاي سرشناس اين جماعت انتخاب کرده‌، و گويا ملاک وي آن بوده که آن افراد دستي در کار ترويج علم و دين و تشيع داشته باشند. سيد مبارک خان والي عربستان و هويزه‌... سيد شيعي مذهب‌ِ پاک اعتقاد... در ترويج مذهب حق بذل جهد نموده‌ (ص 140)، علي پاشا رومي از امراي بزرگ روميّه‌... شيعه خالص شده‌...(ص 142)، کندوغمش سلطان‌... باعث رواج بازار تشيع گرديده‌ (ص 143)، الله وردي‌خان‌... امورِ بسيار در راه دين از او صادرگرديده‌ (ص 146). امام قلي خان‌... مدرسه عاليه او که حال آثاري از آن برپاست‌... بعد از مدرسه شاه سلطان حسين در دارالسلطنه اصفهان آن مدرسه به جميع مدارس عالم ترجيح داشته‌ (ص 147)، علي قلي خان‌... در تقويت دين و محافظت ثغور سعي موفور فرموده‌ (148) امير گونه خان‌... جمعي کثير از کفره گرجي را به جهنّم فرستاده‌ (ص 149)، امام قلي خان‌ قاجار... در محاربات روميه مردانگي‌ها از او ظهور يافته‌ (ص 149).

اسامي خلفاي شاه اسماعيل که هر يک صاحب نقاره و طبل و عَلَم بوده‌، در فتوحات دين و ترويج مذهب حق يقين‌ سعي‌هاي موفور نموده‌اند در ادامه آمده‌. سپس نام پادشاهان شيعه هند فهرست شده و شرح حال کوتاهي از آنان همراه‌ برخي نقل ها که حکايت از تشيع آنان دارد، آمده است‌: نظام شاه والي دکن‌، سلطان محمد قطب شاه‌، ابراهيم عادلشاه و نيز اکبرشاه ـ که حتي باورش به اسلام ثابت نيست چه رسد به آن که شيعه باشد ـ و اورنگ زيب ـ که سني متعصب بوده ـ از کساني هستند که وي آنان را از شاهان شيعه مذهب دانسته و به خصوص در باره اکبرشاه تلاش کرده تا اخلاص او را به ‌خاندان طيبين‌ ثابت کند. مصححان کتاب نسبت به تشيع اکبر شاه و اورنگ زيب و نفي آن‌، توضيحاتي در پاورقي آورده‌اند.

بخش ديگر کتاب در بيان احوال دانشمندان و سخنوران است‌. شماري از آنان شاعرند و مؤلف در نگارش شرح حال آنان‌، بسان تذکره‌هاي رايج عمل کرده‌، اشعار اندکي از آنان ‌آورده که بسا در جاي ديگر نباشد. به نظر مي رسد عمده اين موارد تا صفحه 194 تمام مي شود. برخي هم از عالمان دين يا دبيران و احيانا وزيران هستند که به طور معمول شرحي فزونتر در باره آنان داده است‌. اين شرح حال‌ها، طبق معمول از آثار پيشين گرفته شده و در اين زمينه‌، دو کتاب از همه بيشتر مورد استفاده مؤلف بوده است‌: نخست عالم آراي عباسي که بيشتر شرح حال‌هاي موجود در آن در اين کتاب آمده و ديگري اَمَل الامِل‌ شيخ حر عاملي‌.

در اين شرح حال‌ها گهگاه مطالب تازه و اشعاري نغز از شاعران برجسته اين روزگار وجود دارد که بسيار مغتنم است‌. از آن جمله در باره مير عماد حسني که بين الجمهور به ‌تسنن مشهور بود و به همين خاطر توسط استاد مقصود مسگر ـ البته به دستور شاه عباس آن گونه که نصر آبادي ‌(نصرآبادي‌، تذکره‌، صص 207 ـ 208) نوشته ـ کشته شد. مؤلف مي افزايد: راقم الحروف چون بعضي قطعات به خط او ديده که رباعيات مشتمل بر تشيع او نوشته بوده‌، لهذا داخل طبقه عليّه شيعه‌ او را آورد (ص 173). در باره تأثير محتشم و سبک شعر او در معاصران خودش هم‌، ارزيابي قابل توجهي دارد الحال بجز آن ديوان که دستورالعمل استادان فصاحت‌بنيان است‌، طبع احدي راغب به غزليات ديگر نيست‌، مگر بعضي از متأخرين مثل درويش مشتاق و غيره که چون غزليات‌ِ ايشان نيز به آن طراز مطرّز است‌، لهذا به اشعار دلپذير بي‌نظير ايشان نيز اختلاط مي شود. (ص 174).

شرح زندگي ملا احمد مشهور به مقدس اردبيلي هم نکته اي تازه دارد. اولا حکايت معروف که در مقامات سيد نعمة الله ‌جزائري نقل شده و نامه وي به شاه عباس با اين عبارت است که باني ملک عاريت بداند... در اينجا به صورتي متفاوت نقل‌شده است‌:



گويند رقعه اي که به يکي از سلاطين عصر به جهت شفاعت مظلومـي مي نويسد، در عنوان آن مرقوم مي نمايد که جلالت و رفعت‌سعادت پناه فلان شاه‌. در حين نوشتن نادم مي شود که جلالت و رفعت‌ تعريف ظالم است‌. آن را قلم کشيده‌، در ذکر سلطان عصر به شاه نيز پشيمان شده که شاه عصر حضرت صاحب ـ عليه السلام ـ است‌، مي نويسد: سيادت پناه عباس را اعلام آن که‌. (ص‌212).



در همين شرح حال‌، در نسبت حديقة الشيعه به اردبيلي‌، از ميرزا ابراهيم قزويني ـ که از جمله مشاهير علما و مجتهدين زمان بود نقل کرده که به خط‌ّ خود نوشته‌: ليس کتاب‌ُ حديقة‌الشيعة‌ من مؤلّفاته ـ قُدّس سره ـ علي ما تَحَقَّق عندي‌. (ص 213).

در مقام مقايسه ميان آقا حسين خوانساري و آقا جمال‌ از شاه سليمان نقل مي کند که گفته بود: آقا حسين افضل است‌، به جهت‌ آن که تحصيل علوم را به رياضت نموده و آقا جمال به تنعّم ابواب فضيلت به روي خود گشاده‌ (ص 214). گفته‌اند که آقا حسين مدت‌هاي مديد با نان خشک افطار مي کرده‌. (ص213).

در شرح حال‌ ملا محمد طاهر قمي‌ (م 1098) هم برخلاف داستاني که از وي در باره شاه ‌سليمان و متهم کردن او به شرابخواري و احضار او و مسائل ديگر در قصص العلماء نقل‌شده‌، اينجا حکايت ديگري است که به نوعي بزرگي ملا محمد طاهر را نشان مي دهد (ص 217). مؤلف که علايق صوفيانه ‌دارد، با احترام از اين عالم ضد صوفي ياد مي کند و به مباحثات او با ملا محمد تقي مجلسي هم اشاره دارد.

در معرفي برخي از اعضاي خاندان کرکي از جمله سيد حسن داماد او و پسر اين سيد حسن‌، مير سيد حسين کرکي و فرزندان و نوادگان وي که از آن جمله خود مؤلف است‌، نکات بکر و بديعي به دست داده ‌است (ص 224 ـ 241). ما برخي از اين نکات را ضمن مطالبي که در باره خاندان مؤلف بود، اشاره خواهيم کرد.

در شرح حال ملا خليل قزويني (م 1089) دو نکته لطيف آمده‌: نخست آن که گويند که ‌تحصيل علم را به نحوي با فقر و فاقه فرموده که از بي‌چيزي مطالعه شب را در دکان ‌عصّاري مي نموده‌. ديگر آن که شاه عباس به آقا حسين خوانساري دستور داده است تا عدّة الاصُول ملا خليل قزويني را تدريس کند، اما فضلاي دانش پيشه که در حوزه درس بوده‌اند، بعضي ايرادات مذکور مي ساخته‌اند، اما مي فرموده که حسب‌الامر شاه است‌ (ص 259). مداخله شاه در اين قبيل امور جالب است‌.

شرح حال شيخ حسين بن عبدالصمد و فرزندش شيخ بهايي را مفصّل آورده (تا ص‌279) گرچه بيشتر مطالب از عالم آراء و سلافه العصر است‌.

بحث از جامي و تشيع او و تلاش مؤلف در نشان دادن تشيع وي‌، باز اقدام کساني را به خاطر مي آورد که به خاطر اندک اشاره‌اي در نوشته‌هاي سنيان‌، آنان را شيعه معرفي مي کنند. در اين باره‌، خود قاضي نورالله متهم است‌، اما مؤلف ما نشان مي دهد در مواردي از او جلو زده است‌. وي به قصيده جامي در ستايش اميرمؤمنان (ع‌) و برخي اشارات ديگر، بناي آن دارد تا از اين سني متعصب‌، يک شيعه بسازد (ص 310)، و لطيف آن که حکايت قاضي سمنان مشهور عالميان است که مولانا جامي بعد از معاودت از حج بيت الله در خانه قاضي سمنان‌، چهار بار تبرّا نموده و وصيت کرده که بعد از او به شيعيان‌ رسانند (ص 310 ـ 311).





آگاهي بخشي‌هاي مؤلف در باره خود و خاندانش‌


نويسنده اين سطور رساله اي بلند در باره نفوذ دويست ساله خاندان کرکي در دولت صفوي نوشته که در مجلد دوازدهم ‌مقالات تاريخي به چاپ رسيده است‌. محتواي آن رساله به خوبي نشان مي دهد که پس از آن که محقق کرکي به ايران آمد، از آغازيـن سال هاي دولت صفوي تا پايان اين دولت‌، اين خانواده‌، عمدتا نوادگان دختري کرکي‌، حضور بسيار فعالي در همه ‌عرصه‌هاي سياسي و فرهنگي و مذهبي داشته‌اند. يکي از آن چهره‌ها همين ميرزا محمد شفيع عاملي‌ نويسنده محافل است که‌ خود و پدرانش شيخ الاسلام قزوين بوده‌اند. وي به دليل داشتن اطلاعات خاص از مسائل داخلي خانواده و نيز برخي از اسناد، توانسته است روشني‌هايي بر زندگي برخي از چهره‌هاي اين خاندان در روزگار صفوي بيندازد. در اينجا برخي از اين ‌آگاهي‌ها را که وي به صورت پراکنده‌، در بخش‌هاي مختلف آورده‌، ارائه مي کنيم‌:

نخستين اشاره مؤلف به خودش آن است که نامش را محمد شفيع بن بهاءالدين الحسيني ‌عاملي‌، شيخ الاسلام الساکن بالقزوين‌ ناميده است (ص 11).

نخستين بار اشاره به آمدن کرکي به کاشان دارد (ص 27). اين خبر در ديگر منابع هم‌ آمده و آگاهيم که شيخ حسن کرکي و شيخ عبدالعال فرزندان او در همين شهر ماندگار شدند.

دومين بار ضمن بيان سلطنت طهماسب‌، به ماجراي نزاع مشهور ميان ميرغياث الدين ‌منصور دشتکي و محقق کرکي اشاره کرده و از تعهد خواندن قواعد و شرح تجريد نزد يکديگر، تخلف مير غياث از خواندن قواعد نزد شيخ‌، به عکس شيخ که شرح تجريد را نزد وي يک روز خواند، اشاره کرده و افزوده است که اين سبب تکدّر آيينه خاطر شاه‌ طهماسب و کنار گذاشتن مير از صدارت شد (ص 49).

خاطره ديگر مربوط به حضور کرکي در کنار شاه طهماسب در جريان حمله سلطان ‌سليمان عثماني به تبريز در سال 940 است‌. اين خبر نفيس است‌، چون تا آنجا که مي دانيم در منبع ديگر نيامده است‌. ميرزا محمد شفيع با اشاره به شمار بسيار اندک سپاه طهماسب (هفت هزار در مقابل پانصد هزار که تازه يکهزار از قزلباش به سوي‌ عثماني گريخت و تنها سه هزار سوار داشتند!) مي گويد شاه خدمت شيخ علي عبدالعال عرض مي نمايد که چه بايد کرد، سپاه دور و دشمن نزديک است‌. اگر از مقابل برخيزم تمام ولايات شيعه باز ميل به تسنن نموده‌... و اگر بنشينم سه هزار نفر]اسب سوار[ با پانصد هزار چگونه معارضه تواند نمود؟. شيخ جليل مي فرمايد: علاج آن است که به مضمون فَفِرّوا الي اللّه ‌بايد دست بر دامن‌ِ دعا زدن و از جناب احديّت رفع و ظفر خواستن‌. شاه دين پناه مي فرمايد که کار از دعا گذشته و اسباب ظاهري ‌در نورديده شده‌. شيخ را از اين سخن ناخوش آمده‌، موجب مراجعت او به جانب عراق عرب مي گردد (ص 51). در اين نبرد، به دليل سرماي شديد در آذربايجان لشکر عثماني به سمت بغداد مي رود.

همان گونه که گذشت اين داستان در منابع تاريخي مرسوم صفويه ديده نشد و نکته اي تازه در باب علت بازگشت کرکي به عراق عرب در سال 940 و درگذشت او در همان سال است‌.

صاحب محافل‌ مدخل ويژه‌اي را به شيخ علي بن عبدالعال کرکي‌، يعني همان محقق ‌کرکي اختصاص داده و آنچه در آن تازگي دارد، قصيده‌اي است در ستايش وي در بيست و دو بيت که سراينده آن معرفي نشده‌، اما مشتمل بر نکات تاريخي جالبي در باره محقق‌ کرکي است (ص 253). به نظر مي رسد قصيده متأخر باشد و از مجموعه اي شعر که در باره تاريخ صفويه بوده‌، برگرفته شده ‌باشد. اين حدس بنده است و شاهدي بر درستي آن ندارم‌. اشعاري هم به اشتباه از شهيد ثاني در باره او آمده (ص 254) که‌ در بخش ملاحظات آن را بررسي خواهيم کرد.

مؤلف مدخلي را به ميرحسن بن سيد جعفر حسيني (م 933) اختصاص داده که پسر خاله محقق کرکي و داماد او بوده و پدر سيد حسين کرکي (م 100) عالم بانفوذ عصر طهماسب و خدابنده تا اوائل سلطنت شاه عباس بوده است‌. در باره اين ميرحسن اطلاعات اندک است و نوشته صاحب محافل که خود از اين خاندان است‌، بسيار ارجمند و مغتنم است (ص224 ـ 225). وي مي گويد که شهيد ثاني‌، زماني به کرک نوح تشريف برد، در خدمت سيد حسن بن سيد جعفر والد ماجد سيد حسين مجتهد جمله فنون را خوانده‌ (ص‌298). به دنبال آن مدخلي را به سيد حسين کرکي اختصاص داده که عمدتا مطالب آن برگرفته از کتاب عالم آراي عباسي است (ص 226 ـ 233).

مؤلف ما که از نوادگان مير سيد حسين کرکي است‌، از جدش مير سيد علي به عنوان فرزند ارشد مير سيد حسين ياد مي کند، در حالي که در منابع ديگر نام او نيامده و تنها سه فرزند با نام‌هاي سيد محمد، سيد حبيب الله ]ميرزا حبيب الله صدر[ و سيد احمد براي سيد حسين ياد شده است (رياض‌: 2 / 63). مؤلف ضمن عباراتي که هم‌ براي شناخت خاندان کرکي و موقعيت آنان اهميت دارد و هم اجداد مؤلف ما را مي شناساند، پس از معرفي مير سيد علي با تعبير يگانه گوهر درياي معرفت و دانش و چراغ محفل حکمت و بينش است‌ مي گويد:



و او ] به نظرم مقصودش مير سيد علي‌ است [ به منصب جليل توليت مزار و نقابت و شيخ الاسلامي دارالارشاد اردبيل و قزوين مفتخر بود و رقم مطاع آن در نزد راقم الحروف بوده که القاب بسياري در آن مرقوم گرديده ‌بود. و بعد از آن که سيد مشاراليه به جنّت المأوي شتافت‌، ميرزا کمال الدين حسين خلف ارجمند به شغل شيخ الاسلامي قزوين که‌ دارالسلطنه سلاطين جنّت مکين‌، خصوصا سلطان خلد آشيان شاه طهماسب ـ عليه الرحمه ـ بوده و دارالارشاد اردبيل به ولد ديگر مشاراليه انتقال يافته که حال مير سيد محمد نام از آن ذريه باقي است و متوجه شيخ الاسلامي است‌. و ميرزا کمال الدين حسين که به ‌رحمت ايزدي شتافته‌، ميرزا بهاءالدين محمد متوجه امر شيخ الاسلامي قزوين‌، و بعد از او ميرزا محمد شفيع و بعد از ميرزا محمد شفيع‌، ميرزا بهاءالدين محمد والد راقم الحروف‌. (محافل المؤمنين‌، ص 239).

وي همانجا ديگر اولاد سيد حسين کرکي و نوادگاني از وي را که نسل اندر نسل‌، مقامات شيخ اسلامي و توليت بقعه‌هاي مقدس و اعتمادالدولگي و غيره را داشتند، به اجمال معرفي کرده است‌. وي در جاي ديگر از مير سيد احمد، فرزند ديگر مير سيد حسين کرکي ياد کرده (ص 289) و مطالبي آورده که در مآخذ ديگر نيامده است‌. همين طور شرح حال ميرزا ابراهيم فرزند سيد محمد و نواده سيد حسين کرکي مفصل آمده است (ص‌ 290).

در باره مير سيد احمد علوي‌، داماد ميرداماد و پسر خاله او اشارتي دارد که از آن جمله ‌اشاره به اجازه ميرداماد به او دارد. نيز تعريفي که شيخ بهايي روي يک صفحه که در نسخه اي از تشريح الافلاک بوده و اصل نسخه هم در اختيار محمد شفيع عاملي يعني نويسنده محافل بوده‌، از او کرده است(ص 333).

نويسنده در باره خودش مطالب اندکي دارد. شاعري وي وجه مهمي از حيات علمي ‌اوست‌، چنان که ساقي نامه و آثار ديگر دارد. کتاب شعشعه ذوالفقار في غزوات حيدر الکرار (خاتمه تأليف در سال 1184) او به ‌عنوان يکي از آثار منظوم حماسي (فهرست کتب خطي کتابخانه آستان قدس‌، ج 7، ص 319) معرفي شده است، که ناظم ‌شرحي از نقش آفريني امام علي (ع‌) در روزگار پيامبر (ص‌) و پس از آن به دست داده است‌. زلال العيون‌ در شرح بخشي از عيون اخبار الرضا (ع‌) و شعشعه هر دو به شماره 2990 در کتابخانه مرکزي دانشگاه نسخه دارد.

در محافل‌ هم‌، در چند مورد اشعاري از خود را آورده است‌. از متن کتاب نيز آشکار است که در ادبيات دستي نيرومند دارد؛ چنان که اشعار وي هم نشانگر اين معنا هست‌. يک مورد از شعر او در اين کتاب‌، مخمسي در ستايش امير مؤمنان (ع‌) است با اين مطلع (ص‌5):

مطلع انوار صبح فيض بي‌همتا علي است‌

منشأ آثار لطف واحدِ دانا علي است‌



دست کم در چند مورد ديگر هم در صفحات 4، 26، اشعاري از خود را نقل کرده است‌. مورد صفحه 4 شامل شش بيت در وصف خداي متعال است‌. اما آنچه در مورد صفحه 26 آمده مشتمل بر 20 بيت شعر در ستايش شاه اسماعيل صفوي است‌.





متن کامل هفت رساله و چندين سند در کتاب محافل‌



به نظر مي رسد سرمايه کتابخانه اي مؤلف قابل توجه بوده و براي مثل او که وارث خانداني از علما و فضلا آن هم از نسل عالماني شناخته شده در طول بيش از سيصد سال بوده‌، چنين امري طبيعي است‌. به مقتضاي اين سرمايه‌، وي گاه به مناسبت‌، رساله اي را يکجا در اين متن درج کرده است‌. شايد وي به درستي تصور مي کرده که ممکن است برخي از اين رساله‌ها از ميان برود و دست کم مي تواند نسخه اي از آن در اين متن باقي بماند. دو مورد از اين متن‌ها، رساله‌هاي خود اوست و بقيه از ديگران‌.

1. رساله اي از خود مؤلف در باره حضرت مهدي و احاديث مربوط به آن حضرت که ضمن صفحات 27 ـ 42 آمده ‌است‌. در آنجا ضمن نقل پيش‌گويي شاعرانه منسوب به شاه نعمت الله ولي و اين که ظهور امام زمان (ع‌) متصل به انقراض صفويه است اين مطالب را درج کرده و تصريح مي کند که اين پيشگويي‌، به دليل روي کار آمدن افشاريه و زنديه و عدم‌ ظهور مهدي (ع‌) نادرست از آب در آمده است‌.

2. مورد ديگر، رساله مؤلف در باره معناي آيه انّما وليّکُم‌ُ الله است‌. وي ـ ظاهرا تمام ‌مطالب به نقل از ملا خليل قزويني ـ با اشاره به روايات سني و شيعي تلاش کرده است تا مصداق آيه را منحصرا اميرمؤمنان عليه السلام و اولاد او بداند (ص 54 ـ 57). علت طرح ‌اين بحث‌، استدلالي است که طهماسب به اين آيه و براي اثبات همين منظور کرده بود.

3. مکتوب علما و فضلاي ماوراءالنهر در دفاع از تسنن و جواب مولانا محمد مشکک‌ رستمداري به آن مکتوب که در مجالس المؤمنين‌، عالم آراء عباسي‌ و خلاصه التواريخ آمده‌، و ميرزا محمد شفيع عاملي ما هم آن را در محافل درج کرده و قريب بيست صفحه از اين ‌کتاب را به آن اختصاص داده است (64 ـ 83). زيبايي و مستدل بودن اين متن‌، سبب شده‌ است تا نسخه‌هاي خطي فراواني هم از آن در مجموعه‌هاي خطي برجاي بماند.

4. رساله شجره مبارکه از نصيراي همداني در پاسخ پرسش علماي هند (ص 199 ـ207). به نوشته مؤلف‌، اين همان پرسشي که ميرداماد هم جذوات را در پاسخ آن نگاشت‌.

5. رساله شق قمر از خواجه صاين الدين ترکه اصفهاني (م‌. ميان 830 ـ 836). مؤلف متن‌ اين رساله را عينا در صفحات 260 ـ 264 آورده است‌.

6. رساله جواب شبهات ابليس لعين‌ از قاضي نورالله (315 ـ 329) شوشتري که گويا آقاي نجيب هم به دليل وجود آن در اين کتاب‌، آن را در مجله معارف چاپ کرد.

7. شرح حديث ماالحقيقه‌ کميل بن زياد نخعي از مولانا مقيم کاشي (335 ـ 341). درباره درستي اين رساله ترديدهاي جدي وجود دارد.

علاوه بر اين رساله‌ها چند متن سندي يا سندگونه هم در آن آمده است‌:

نخست آن صلح نامچه روميه با شاه طهماسب ثاني است (ص 117 ـ 119) است‌.

ديگر متن وثيقه اي که نادرشاه‌، بزرگان ايراني را در دشت مغان به پذيرش آن وادار کرد و مضمونش چنان بود که آنان بپذيرند که در فروع به مذهب جعفري عمل مي کنند اما ديگر مراسم شيعي را کنار بگذارند (121 ـ 124).

يکي از منشآت خان احمد خان گيلاني که بسيار عالي نوشته شده (ص 145) و ظاهرا در مجموعه منشآت او که بنياد موقوفات افشار چاپ کرده نيامده است‌. نمونه مهم و در عين ‌حال شگفت از احکام صادره در باره تعيين وزير است‌؛ خودماني و خواندني‌.

ديگر صلحنامه و سنور نامه به زبان ترکي و ترجمه قديم آن به فارسي (345 ـ 352) آمده است‌. اين متن مربوط به صفحه 98 کتاب‌ محافل‌ است‌، مع الاسف مصحح در مقدمه ‌صلحنامه هيچ توضيح و ارجاعي به آن صفحه نداده و ارتباط آن با کتاب روشن نيست‌.

بخش کوتاهي از اجازه مفصل شهيد ثاني به شيخ حسين بن عبدالصمد هم عينا در صفحه 266 اين کتاب درج شده است‌.





نثر کتاب‌


نثر کتاب بسيار پخته‌، متين و دلبَر است‌. در بسياري از موارد، آنجا که حوادث تاريخي بازگو مي شود، متن ساده و بي‌پيرايه است‌، اما نثرِ ستايشي او، آنجا که براي مثال در باره کريم خان زند يا علامه مجلسي يا برخي‌ ديگر قلم مي زند، از نوع مصنوع‌ِ بسيار عالي و نشانگر قدرت ادبي مؤلف و پيروي او از سنت رايج در شرح حال نگاري است‌. اين نوع نوشتن‌، بر حسب آنچه در آن زمان‌، به ويژه در تراجم نگاري شايع بوده‌، مشتمل بر کاربرد تعبيرهاي علمي و اخلاقي ‌و اجتماعي‌ِ اغراق‌گونه در باره فردِ منظور است‌. در اين کار، گاه ابتکاري هم به خرج مي دهد و براي نمونه‌، از نام کتاب هاي آن ‌فرد، براي تدوين متن ستايشي خود بهره مي گيرد. شايد براي نمونه‌، نثر ستايشي مؤلف در باره علامه مجلسي بتواند گوشه اي از کار مؤلف را در نثرنويسي مصنوع اين روزگار نشان دهد:



آن قدوه افاضل دَوْران و عمده مجتهدين زمان‌، علاّمه العلما، فهّامه الفضلاء، مُحلّل عقايد المسائل‌، مُنقّح غوامض الدلائل‌، حلاّل مشکلات الدقائق‌، کشاف غوامض الحقائق‌...وحيد دهره‌، فريد عصره‌، باقر علوم آل النبي‌ّ، المروّج بمَنْهج النبي‌ّ مولانا محمد باقر بن ‌مولانا محمد تقي المجلسي الاصفهاني‌، مساعي جميله او در طريقه حقّه اثنا عشريه بر عاليمان عيان‌، و مصابيح افکار او در شبستان آثار تابان‌، بحارش‌ در انواع علوم ربّاني بحري ‌است بي‌پايان‌، و حياه القلوبش‌ زندگي‌بخش جان ها، و حق اليقينش فيض‌ده روان‌ها. جلاءالعيونش روشني ديده احباب‌، و زاد المعادش زاد روز حساب‌. مقباسش‌ چون ‌چراغي است روشن‌، و شرح روضه کافيش‌ صفابخش صد گلشن‌. فوايد طريفه‌اش‌ ظرايف فوايد، و مرآت العقولش‌ آينه اصول دين و عقايد، حليه المتقينش‌ زيور جان‌ متقيان‌، و ملاذالاخيارش ملاذ اهل ايمان‌. مشکوه الانوارش چراغ خواطر، تحفه الزائرش‌ زاد مسافر (ص 215).



بناي مؤلف چنان است که در شرح مزاياي علمي افراد، نام کتاب هايشان را ضمن نثر ستايشي ‌مي آورد. براي نمونه در باره ملا خليل قزويني هم گويد:... شرح کافيش‌ در نهايت ادراک او کافي‌، و مرآت خاطرش از غل‌ّ و غش صافي‌. حاشيه عده الاصولش‌ جامع اصول و علوم‌، و از حاشيه مجمع البيانش جميع دقايق تفسيري معلوم‌ (ص 258). مانند همين تعابير، بلکه‌ زيباتر در باره ميرداماد نوشته شده است (ص 284).



* * *





بخش دوم‌:



ملاحظاتي بر تصحيح کتاب‌



اشکال عمده در تصحيح اين اثر، آن است که مصحح يا مصححان آن‌، اهل شناخت دوره صفوي نبوده و در آن دوره تخصصي نداشته‌اند. از اين رو، بسياري از اشکالات و اشتباهات رخ داده در پاورقي‌ها يا آنچه در متن بوده و اينان در نيافته‌اند، نشأت گرفته از همين عدم تخصص است‌. در اينجا حقيقتا بدون آن که قصد نقد جدي اين تصحيح باشد ـ کاري که از شايستگي بنده هم خارج است ـ ملاحظات چندي از متن و حواشي عرض‌ خواهم کرد. روشن است که بناي بنده مراجعه به ارجاعات پاورقي‌ها نبوده و بيشترِ مطالبي که خواهد آمد در پي يک مطالعه عمومي ، و بر حسب اطلاعات قبلي يادداشت شده است‌. ملاحظات را از روي جلد آغازکرده‌، سپس در متن ادامه مي دهم‌:

1 . عنوان روي جلد چنين است‌: محافل المؤمنين في ذيل مجالس المؤمنين‌. تصور مي کنم مطالعه کتاب و توضيحي که ‌مؤلف در باره نسبت ميان کتابش با کتاب مجالس داده‌، روشنگر اين نکته باشد که اين کتاب‌، به معناي مصطلح صرفا ذيل بر آن ‌کتاب نيست‌، بلکه تتميم و استدراک بر آن نيز هست‌. به همين دليل مؤلف‌، عنوان ذيل را به کار نبرده که هيچ‌، عنوان کلي‌تر متمم را آورده و در مقدمه نوشته است‌: اين که جمعي کثير و جمّي غفير که در اين کتاب مذکورند، اکثر آنها از قبل از ظهور سلطان مغفرت نشان شاه اسماعيل صاحب قران شيعه اثنا عشري بوده‌اند و در حقيقت اين متمم مرام صاحب مجالس المؤمنيناست‌. (ص 15).

2 . مطالب مقدمه در باره خاندان مؤلف‌، چنان آشفته است که نمي‌توان اوّل و آخر اين خاندان را از اين عبارات معين کرد، در حالي که ممکن بود، نَسَب آنان از جايي آغاز شود و به مؤلف خاتمه يابد؛ از محقق کرکي‌، از دامادش سيد حسن‌، از نواده‌اش مير حسين کرکي تا برسد به شيخ الاسلامان قزوين و تا مؤلف که ميرزا محمد شفيع باشد و سپس فرزندش سيد فضل الله و از آنجا تا دوره‌هاي بعد. اما چند نمونه خطا در مقدمه‌: در باره سيد حسين مجتهد کرکي گفته شده است‌: مي توان‌حدس زد که او در حدود 959 هـ . ق‌. همراه پدر بزرگش محقق ثاني به ايران آمده‌. مصحح در همين جا در پاورقي تاريخ ‌درگذشت محقق ثاني را سال 940 ثبت کرده است‌. در اين صورت چگونه او مي توانسته سال 959 همراه جد مادريش به ايران آمده باشد؟

3 . مصححان در شرح نسب مؤلف تا سيد حسين کرکي‌، کار روشني انجام نداده و بر غامض بودن آن هيچ نوري‌ نيفشانده‌اند. اما مهم‌تر آن است که يک اختلاف آشکار را به روي خود نياورده‌اند. آنچه که در مقدمه به نقل از منابعي مانند مينودر نقل کرده‌اند آن است که نسل نويسنده در نقطه اتصالش با سيد حسين کرکي‌، فرزندي به نام عبدالعال است‌. در حالي ‌که مؤلف در اين کتاب از مير سيد علي به عنوان فرزند ارشد سيد حسين کرکي ياد کرده و سپس به طور مبهم که روشن نيست ‌هنوز در باره مير سيد علي صبحت مي کند يا پدرش سيد حسين کرکي افزوده است و او ]چه کسي‌؟ [به منصب جليل توليت ‌مزار و نقابت و شيخ الاسلامي دارالارشاد اردبيل و قزوين مفتخر و رقم مطاع آن نزد راقم الحروف بوده که القاب بسياري درآن مرقوم گرديده بود. و بعد از آن که سيّد مشاراليه به جنّت المأوي شتافت‌، ميرزا کمال الدين حسين خلف‌ِ ارجمند به شغل‌ شيخ الاسلامي قزوين‌... رسيد (ص 239). از عبارت چنين مفهوم مي شود که ميرزا کمال الدين حسين که منصب شيخ‌الاسلامي قزوين را به دست آورده‌، خلف‌ِ ارجمند مير سيد علي پسر مير سيد حسين کرکي است‌. بنابرين شايد آن رقم مطاع که‌ نزد راقم الحروف بوده‌، مربوط به جدش مير سيد علي شيخ الاسلام قزوين باشد؛ در حالي که در مقدمه (صفحه بيست و يک) به طور قاطع‌، آن رَقَم‌، به سيد حسين کرکي نسبت داده شده است‌. جالب آن که در صفحه هفده مقدمه‌، عبارت ص 239 کتاب در داخل گيومه به صورت نقل قول آمده اما با تحريفي آشکار و طبعا متفاوت‌. اکنون ابهام آن است که در نسب‌نامه‌ مؤلف‌، نقطه اتّصال آن با سيد حسين کرکي مشکله اي وجود دارد. در متن محافل‌ (ص 233)، فرزند ارشد سيد حسين مير سيد علي معرفي شده که سرسلسله شيخ الاسلامان قزوين است‌؛ اما در وقف‌نامه مدرسه مسعوديه به جاي وي‌، نام عبدالعال بن ‌سيد حسين کرکي آمده (مينودر، 1/612). اين مطلب را مصححان در آغاز مقدمه آورده‌اند). آيا ممکن است نام ديگر سيد علي‌، عبدالعال بوده باشد، يا آن که سيد عبدالعال را کسي اشتباها سيد علي خوانده که البته بعيد مي نمايد. به خصوص‌ صاحب محافل تصريح مي کند که سيد حسين‌، نام فرزندش را سيد علي گذاشت تا نام جدش علي بن عبدالعال کرکي را زنده ‌کرده باشد. هر چه هست‌، در منابع دوره صفوي‌، مانند رياض تنها سه فرزند براي مؤلف ياد شده و سيد علي از قلم افتاده ‌است‌. در مقدمه (ص شانزده‌) به صراحت نوشته‌اند: صاحب محافل در اين باره مي نويسد: شيخ الاسلامي قزوين به ميرزا کمال الدين فرزند سيد حسين کرکي و شيخ الاسلامي دارالارشاد اردبيل به ولد ديگر سيد مشار اليه انتقال يافته‌. معلوم‌ نيست اين نقل قول در ظاهر مستقيم و با گذاشتن گيومه‌، از کجاي عبارت صاحب محافل‌ درآمده است‌.

4 . در باره سيد حسن بن سيد جعفر کرکي نوشته شده‌: وي از فقهاي بزرگ جهان تشيع به شمار مي رود (صفحه‌بيست‌). طبعا به صرف اين که او استاد شهيد ثاني بوده‌، و حتي در باره نام و لقبش هم اختلافاتي هست (اين که ضياءالدين ‌ابي‌تراب حسن نام داشته يا بدرالدين حسن‌) نمي‌توان چنين تعبيري به او نسبت داد. در صفحه بيست مقدمه‌، فهرستي از تأليفات سيد حسن معرفي شده و به منابع متعدد و از جمله به محافل ص 221 ـ 223 (درست آن 225) هم ارجاع داده شده ‌است‌. کافي بود نويسنده در همان مطلب محافل که برگرفته از اجازه مفصل و مبسوط شهيد به شيخ حسين بن عبدالصمد است‌، دقت مي کرد و اسامي کتاب ها را به اين گونه اشتباه ثبت نمي‌نمود. در مقدمه‌، شرح تأليفات سيد حسن چنين آمده‌: العمده الجليله ]که الجليّه درست است و در متن کتاب هم (ص 225) يکبار الجليه و بار ديگر در همان صفحه الجليله ضبط‌شده‌[، المحجّه البيضاء، تفسير الايات الفقهيه‌، کتاب الطهاره‌،... در حالي که در عبارت شهيد چنين آمده‌: المحجه تفسير آيات‌ فقهي است‌. سپس مي افزايد: و من کتاب الطهاره آن را که چهل کراسه است در اختيار دارم‌. (متن اجازه را بنگريد در رسائل الشهيد الثاني‌، ج 2، ص 1112 ـ 1141 و اشاره به سيد حسن در ص 1117: (شيخنا الاجل الاعلم الاکمل‌، ذي النفس الطاهره الزکيه‌، أفضل المتأخرين في قوّتَيه ‌العلميه و العمليه‌، السيد حسن ابن السيد جعفر ابن السيد فخرالدين ابن السيد حسن بن نجم الدين بن الاعرج الحسيني‌.... فمما صنفه کتاب المحجه‌البيضاء و الحجه الغرّاء جمع فيه بين فروع الشريعه و الحديث و التفسير و للايات الفقهيه عندنا منه کتاب الطهاره اربعون کرّاسا و نيز بنگريد: رسائل‌الشهيد، ج 2، ص 864 - 865.). اين عبارت تبديل به سه عنوان کتاب شده است‌! گفتني است که در متن محافل‌ ـ به نقل از شرح‌ حال خودنوشت شهيد ـ تاريخ درگذشت سيد حسن سال 933 آمده که برحسب تحقيق استاد رضا مختاري (رسائل الشهيد:2/ 865) خطا بوده و بنا به نوشته مرحوم افندي در رياض‌: 1/ 167 وي در ششم ماه رمضان سال 936 درگذشته است‌.

5 . مقدمه نويس ضمن بيان منابع محافل‌، نه بحث جامعي کرده نه مانع‌. نه تمام منابع را آورده‌، نه همه آنچه را که آورده‌، در شمار منابع محافل‌ است‌. رساله‌هاي مستقلي را که مؤلف در اين کتاب آورده‌، به عنوان منابع کتاب ياد کرده که به روشني‌خطاست‌. اما خطاي جالب‌تر آن که رساله مولانا مقيم کاشي را که شرح حديث (مجهول‌) ماالحقيقه‌ کميل است (صص 335 ـ341) در مقدمه‌، به عنوان شرح دعاي کميل معرفي کرده است‌! (بنگريد: مقدمه‌، صفحه سي و هشت‌). شگفت‌تر آن که مصفّي‌المَقال (شيخ آقابزرگ‌) را از منابع مؤلف بر شمرده (صفحه سي و هشت‌) در حالي که بر اساس فهرستي از کتاب ها و رساله‌ها که ‌در پايان کتاب آمده‌، دو جا اسم اين کتاب آمده (276، 279) آن هم در پاورقي‌. شايد بناي مقدمه‌نويس آن بوده است تا عنوان ‌نقد الرجال تفرشي را جزو منابع مؤلف محافل ذکر کند، اما به دليل مشکلات جاري‌، اسم کتاب شيخ آقا بزرگ به جاي آن ضبط‌ شده است‌. نکته ديگر آن است که اصطلاحات الصوفيه‌ عبدالرزاق کاشي هم جزو منابع مؤلف آمده است‌. در حالي که ملا مقيم ‌کاشي در شرح حديث ماالحقيقه کميل‌، چند سطري به نقل از صوفيه حقّه آورده که مصححان آن را در اصطلاحات الصوفيه ‌پيدا کرده‌اند (ص 336 ـ 337). در اين صورت‌، چگونه اين کتاب جزو منابع مؤلف شمرده مي شود؟ بحار که مؤلف از آن نقل‌مي کند (ص 212)، در شمار منابع ذکر شده نيست‌.

6 . ضمن اشکالاتي که در مقدمه‌، تحت عنوان نقد محافل‌ به مؤلف شده‌، از اين که او زمان خود تا زمان تأليف مجالس‌ قاضي را سيصد سال دانسته‌، انتقاد شده و گفته شده است که اين فاصله يک صد و هشتاد سال است (مقدمه سي دو، سي‌سه‌). در حالي که مقصود مؤلف آن است که‌ مجالس‌ به لحاظ زماني تا اول دوره صفويه آمده و کتاب او يعني محافل متکفّل‌ بعد از آن است‌، و اين فاصله قريب سيصد سال است‌. دقت در عبارت ص 7 ـ 8 متن اين نکته را آشکار مي کند.

7 . در صفحه 19 کتاب يک متن عربي را به نقل از تاريخ الخلفاء سيوطي آورده که چندين غلط در آن آمده‌: سَنَه‌ به سنة؛ (با تاي گرده آخر) به جاي ثلاثمائة‌؛ للُمعزّ به جاي للمُعزّ؛ لم‌يجترْ به جاي لم‌يجتري‌ ]گويا اصل آن لم‌يجسر بوده (کما اين که در تاريخ الاسلام ذهبي و النجوم الزاهره‌ چنين ضبط شده‌، (بنگريد: الاذان بين الاصاله و التحريف‌، سيد علي‌ شهرستاني‌، صص 376 ـ 377) اما اينجا لم‌يجتر خوانده شده و براي همين لم‌يجتري‌ ضبط نشده است‌.[ در همان عبارت‌، متن نقل شده توسط نويسنده محافل از سيوطي چنين بوده‌: ... و بعدها علا الرفض و فاش بمصر و الشام و المغرب والمشرق‌ و مصحح به جاي فاش‌ مطابق نسخه چاپي تاريخ الخلفاء فار آورده است‌. عبارت أعلن المؤذنون بدمشق في‌الاذان بحي‌ّ علي خير العمل‌ طبق قاعده بايد به صورت‌ِ بـ حَي‌ّ عَلي خير العمل‌ ضبط شود که نشده است‌.

8 . بي ترديد غلط املايي در بسياري از کتب مطبوعه در ايران اعم از تأليف و تصحيح رايج است‌، اما برخي از اغلاط‌، اغلاط خاصي است که نشان از کم‌توجهي خاص دارد. در ص 26 نام شمس الدين خفري‌ شمس الدين فخري‌ آمده ‌است‌. مي توان ادعا کرد که اين يک غلط املايي است‌، اما به سادگي نمي‌توان اين ادعا را باور کرد. به ويژه که در فهرست‌ اعلام هم فخري‌ ضبط شده است‌. علاوه بر اين که مصحح محترم هم او را نشناخته تا پاورقي بزند و او را معرفي کند. اما نکته مهم آن که‌: جمله مربوط به خفري هم با گذاشته شدن يک نقطه يک ابهام شگفتي پيدا کرده است‌. واقعيت آن است که ‌مؤلف بناي آن دارد تا داستاني را در باره خفري و محقق کرکي بگويد. در ميانه جمله‌، نام شاه اسماعيل مي آيد و مؤلف هوس مي کند اشعاري از خود در ستايش او بياورد. بنابر دو سطر پيش از لمولفه‌ (و اشعارِ دنباله آن‌) در باره خفري مي آورد و بعد از آن اشعار و دوباره بايد ادامه مطلب باشد. اما مصحح که اين نکته را درنيافته‌، دو سطر اول را پس از نام شاه اسماعيل نقطه ‌گذاشته و تمام کرده است‌. سپس لمولفه‌ و اشعار آمده و بعد از اشعار جمله بعدي از نو آغاز شده است (ص 26 ـ 27). به ‌همين دليل انسان در شگفت مي ماند که آن دو سطر پيش از اشعار چه ارتباطي با جملات بعدي دارد. در حالي که مي بايست‌ ميان آن دو سطر و جملات بعد از اشعار، پيوندي برقرار مي شد و آن وقت جمله کاملا مفهوم بود.

9 . در متن (ص 27) نام کتاب ابن حجر الصواعق المحرقه في الرد علي الرافضيّه و الزندقه‌ ضبط شده است‌. در حالي که اگر قرار است مصحح نام دقيق آن را در پاورقي ضبط کند (و بناي مصححان اين کتاب همين است که هر چه را درست مي پندارند در متن مي آوردند و اصل را در پاورقي ضبط مي کنند) بايد يادآور مي شد که نام دقيق کتاب چنين است‌: الصواعق المحرقه في الرد علي اهل البدع و الزندقه.

10 . در پاورقي صفحه 43 در باره شهادت ثالثه مرقوم فرموده‌اند: درج تعبير عليا ولي الله در اذان‌، مسأله اي است که در زمان شاه اسماعيل صفوي به تجويز علماي شيعه روايي ]کذا[ يافت‌ ]به قرينه همين روايي‌ شايد اين جمله از آقاي مايل‌باشد.[ و سپس افزوده‌اند که اما بايد دانست که اين مسأله از ديرباز مطمح نظر عامه شيعه بوده است‌ و آن وقت به نص‌ّ موجود در کتاب نقض عبدالجليل استناد شده است‌. بهتر بود دوستان ما کتاب الاذان بين الاصاله و التحريف استاد سيد علي شهرستاني را که در مشهد هم چاپ شده مي ديدند تا بي‌جهت رواج آن را به زمان شاه اسماعيل نسبت ندهند. استاد در آن ‌کتاب نشان داده است که هرگاه شيعه فرصتي در هر نقطه يافته آن جمله را در اذان مي آورده است‌. همه آن موارد به قيد منبع و سال‌، يک يک شرح داده شده است‌.

11 . گفتيم که مطالب کتاب محافل‌، بر کتاب عالم آراي عباسي تکيه کلي داشته و مکرر از آن نقل کرده است‌. مع الاسف‌ ارجاع به آن کتاب‌، متفاوت صورت گرفته است‌. در بسياري از موارد به طور کلي گفته شده که اين شرح حال يا متن‌، بر اساسعالم آرا نوشته شده است‌. چنان که در بسياري از موارد سکوت شده است‌. در حالي که اين امکان وجود داشت تا مطالب‌ برگرفته از آن با آنچه مؤلف از منابع ديگر آورده‌، تفکيک شود و روشن گردد که دقيقا کجاي اين مطالب از عالم آرا گرفته شده ‌است‌. براي مثال‌:

* مورد ص 88 با اين که مؤلف قيد مي کند که و در کتاب عالم آراي عباسي‌ بعد از ذکر اين بيان فرموده‌... ارجاعي به اين‌کتاب در پاورقي داده نشده است‌.

* مورد ص 90 عبارت مؤلف اين است که در عالم آرا مذکور است که هر چند... باز هم در پاورقي محل آن نقل در عالم آرا نشان داده نشده است‌.

* مورد 96 در پاورقي در باره مل امراد مازندراني توضيح داده شده‌: ملا مراد مازندراني ‌از آخوندهاي معروف مازندران محسوب بوده است‌... زندگاني شاه عباس اول‌، 1 / 746. در حالي که اصل مطلب متن از عالم آراء گرفته شده (عالم آرااء، 3 / 1793، چاپ رضواني‌) و نصرالله فلسفي هم از همان جا گرفته‌، ولي مصحح ما، که قاعدتا براي تصحيح اين اثر بايد هر لحظه عالم آرا را کنار خود مي داشت‌، از ارجاع به آن غفلت کرده و جمله سخيف گونه فلسفي را آورده است‌.

* مطالب صفحه 100 ـ 101 تقريبا همه از عباسنامه است‌، نکته اي که خود مؤلف هم اشاره کرده و مصحح هم در پاورقي‌توضيح داده است که اين کتاب از کيست و چه کسي آن را چاپ کرده است‌. اما مطالب داخل متن به کتاب ياد شده ارجاع داده ‌نشده و محل آن هم مشخص نشده است‌.

* شرح حال عبدالعال فرزند محقق کرکي (ص 255 ـ 256) تماما ـ به جز يک جمله که ‌از نقد الرجال تفرشي است ـ از عالم آرا گرفته شده‌، اما پاورقي نام اين کتاب ضمن نام منابع ديگري آمده که گويا منبع مطالب ذکر شده در پاورقي است‌، نه به قصد نشان دادن اين که ‌متن از عالم آرا گرفته شده است‌.

12 . در ص 92 در متن آمده است‌: پنجم مباهله است‌. راقم حروف‌ روزي در حوزه درس سيّد المحققين داماد بودم‌، از پهلوان محسن عاشقابادي سرکرده تفنگچيان محافظ روضه مقدسه شنيدم که با جناب مير نقل مي نمود که شبي از بي‌روغني‌.... حکايت روشن است‌. نويسنده در محفل درس ميرداماد بوده و پهلوان محسن‌، کرامتي از احوال روضه مقدسه ‌بيان کرده است‌. مصحح محترم‌، چنين انديشيده که چطور ممکن است راقم حروف‌ که در اواخر قرن دوازدهم بوده‌، در حوزه درس سيد المحققين‌ حضور داشته باشد؟ براي رفع اشکال در پاورقي توضيح داده است که ظاهرا مراد حوزه درس‌ او (ميرداماد) در اصفهان است که پس از سال 998 برقرار بوده‌...! نه اين که راقم حروف خود سر درس ميرداماد بوده است‌. اين توضيح براي رفع همان ابهام داده شده است‌. اشکال آن است که ايشان در نيافته‌اند که اين عبارت از عالم آراي عباسي است‌ (عالم آراء: 1052 چاپ افشار)؛ مبدأش از ص 90 کتاب محافل (سطر 19) که ارجاع به عالم آرا ندارد ـ و مصحح با زيرکي بايد در مي يافت ـ و منتهايش در ص 93 با کلمه انتهي‌ تمام شده و مصححان در آنجا هم چشم خود را به روي کلمه انتهي ‌بسته‌اند و ارجاع به کتاب عالم آرا نداده‌اند و در اين مخمصه گرفتار شده‌اند.

عين اين مطلب در شرح حال سيد حسين کرکي هم آمده و طبيعي است‌، نخستين کار محقق روشن کردن آن است که اين چهار پنج صفحه‌، از کجاي عالم آرا گرفته شده است‌. حتي با وجود کلمه انتهي‌ در ص 232 باز ارجاع به آن کتاب داده نشده است‌.

13 . معين کردن متن‌هاي نقل شده از منابع ديگر در کتاب که در گذشته با تعبير انتهي‌ محل آن معين مي شد، بسيار مهم ‌است‌. به ويژه اگر متن ياد شده‌، يک نامه‌، رساله يا به هر روي متن تعريف شده‌اي باشد. اين کار در تصحيح اين اثر مورد توجه نبوده است‌. در برخي از موارد، اين مشکل جدي‌تر مي شود. مثلا مؤلف صورت صلح‌نامچه روميه با شاه طهماسب ثاني‌ را آورده‌، پس از مقدمات آن که در ص 117 ـ 119 آمده است‌، مي خوانيم‌: شرط اوّل آن که از ممالک ايران‌.... به علاوه آن نُه محل از محال‌ّ کرمانشاه که با ايران بوده به صيغه آرپه‌لق به احمد پاشا مقرّر گردد. بعد از اين عبارت‌، خواننده انتظار دارد شرط دوم و شروط بعدي بيايد. دست کم اگر قرار نيست بيايد، مصحح يادآور شود که متن صلح نامه تا همين جا آمده‌. يا دست کم مطلب بعدي را به سر خط بياورد. اما مصحّح بي توجه به اين امور، دنبال همان عبارت مقرّر گردد آورده و نادرشاه در اين سال تسخير هرات نموده‌..... به علاوه که مصحح هيچ نشان نداده است که اين صلحنامه در متون چاپ شده‌ از اسناد آن دوره که آقاي نوايي (در کتاب نادر و بازماندگانش‌) يا ديگران کار کرده‌اند، چاپ شده است يا منحصر به فرد است‌. در مورد يک صلحنامه ديگر که متن ترکي و فارسي آن ضمن شرح حال شاه صفي بوده‌، مصحح آن را به پايان کتاب انتقال ‌داده (345 ـ 352) و شگفت آن که در مقدمه آن هيچ توضيحي در اين باره که اين متن مربوط به زمان شاه صفي است نداده‌، گرچه در همان ص 98 اشاره به اين مطلب کرده است‌. در حالي که مطمئنا مؤلف به يک دليلي آن را در شرح حال شاه صفي ‌قرار داده بوده است‌.

14 . در شرح حال‌، شيخ علي نقي کمره‌اي که مؤلف او را به عنوان شاعر آورده‌، مصحح‌، وي را با شيخ علي نقي کمره‌اي‌، فقيه و قاضي و شيخ الاسلام (م 1060) در آميخته است‌؛ در حالي که سال هاي زندگي آن دو کاملا روشنگر آن است که اينها دو نفرند و ربطي به يکديگر ندارند. ديوان شعر کمره‌اي به کوشش ابوالقاسم سري در ميراث اسلامي ايران چاپ شده که مصحح‌ از آن خبر نداشته است‌. اما شگفت آن است که اصلا مصحح ارجمند به تواريخي که ذکر مي کند و لوازم آن توجه ندارد. درباره اين کمره‌اي نوشته است که در 953 زاده شد، نزد شيخ بهايي و ديگر معاصران تلمذ کرد. روشن نيست چگونه کسي با اين تاريخ تولد نزد شيخ بهايي که متوفاي 1030 است‌، شاگردي کرده است‌؟ گفتني است که تاريخ درگذشت کمره‌اي شاعر سال 1030 است و قصه شاگردي مربوط به کمره‌اي‌ِ فقيه و قاضي است نه اين شخص‌.

15 . افاضات کلي و بدون تحقيق‌، به طور مکرر در پاورقي‌ها ديده مي شود. مثلا درباره مير عماد حسني که به دستور شاه ‌عباس اول به جرم تسنن کشته شد، چنين گفته شده است‌: در باره مذهب مير عماد حسني (مقتول 1024) کاتب مشهور عصر صفوي اختلاف نظر ديده مي شود. آنچه مسلّم مي نمايد]![ يعني از رقعه‌هاي مربوط به او آشکار مي گردد، او شيعه بوده است‌، اما نه با پسندهاي رايج و شناخته عصر صفوي‌. (ص 173) از اين قبيل افاضات يکي هم در باره نسبت حديقه الشيعه به ملا احمد اردبيلي است‌. مؤلف در متن از قول غفران‌مآب ميرزا محمد ابراهيم قزويني که از جمله مشاهير علما و مجتهدان‌ زمان بود نقل کرده که حديقه از اردبيلي نيست‌. اما مصحح در پاورقي مي نويسد: با آن که بعضي از معاصران مانند محمد ابراهيم قزويني ]معاصر چه کسي‌؟ در پاورقي در باره اين که اين شخص کيست‌، هيچ مطلبي ننوشته‌اند. [در نسبت حديقه به ‌محقق اردبيلي ترديد کرده‌اند... با اين همه نسبت آن به احمد اردبيلي در خور شک و ترديد نيست‌. به دنبال آن هيچ ارجاعي براي‌ اثبات اين نسبت نيامده است. در حالي که به مقاله آقاي تدين در مجله معارف که از اساس در اين نسبت ترديد دارد، ارجاع داده شده است. گفتني است در ص 212 هم با اشاره به نامه اردبيلي به شاه عباس‌، اصلا اشاره به ترديدهايي که در اين نامه ‌شده نکرده‌، در حالي که چندين مقاله و مطلب در اين باره ضمن منشورات کنگره اردبيلي که مصححان هم از آن با خبر بوده‌اند و به آن اشاره کرده‌اند، انتشار يافته است‌. شگفت آن که در متن محافل‌، تاريخ‌ِ درگذشت‌ِ اردبيلي سال 992 قيد شده با آن که شاه عباس سال 996 به سلطنت رسيده است‌.

16 . مصححان پيش از آن که نوبت مدخل‌ِ محقق کرکي برسد، دست کم سه بار، در سه نقطه از کتاب‌، شرح حال او را در پاورقي آورده‌اند. نخستين بار هنگام نوشتن مقدمه‌، در صفحه بيست‌، پاورقي شماره چهار به شرح محقق اختصاص داده شده و مصادر شرح حال او قيد شده است‌. شگفت آن که در آنجا نوشته‌اند که محقق به دعوت شاه طهماسب به ايران آمد و به نشر معارف شيعي اهتمام کرد. در حالي که مسجّل است که وي زمان شاه اسماعيل هم در ايران بوده است‌؛ از جمله در شعري که مؤلف محافل‌ در ص 253 آورده‌، به اين مطلب تصريح شده است‌:

شاه عالم‌ْپناه اسماعيل‌

هادي خلق شاه اسماعيل‌

شيخ الاسلام را به خود طلبيد

بهر تمييز نيک و بد طلبيد





مقصود از شيخ الاسلام‌، محقق کرکي است‌ بار دوم در ص 49 به مناسبت آمدن‌ِ نام کرکي‌، يک پاورقي به وي اختصاص يافته و برخي از آثارش قيد شده و بر تعداد منابع شرح حال‌، در قياس با آن پاورقي اول‌، افزوده شده است‌. مرتبه سوم در ص 224 باز يک پاورقي به وي اختصاص داده شده که اين بار عين پاورقي اول است و تکرار آن‌. اين در حالي است که ‌مؤلف‌، مدخل‌ِ خاصي را به کرکي اختصاص داده و بايد گفت همه آن پاورقي‌ها اگر هم مطلب تازه‌اي داشت مي بايست ذيل مدخل خود کرکي (ص 252) مي آمد.

17 . مؤلف در بيان سن شيخ حسن فرزند شهيد ثاني و صاحب معالم‌، گويد و در حيني که شهيد ثاني ـ عليه الرحمه ـ به غرفات جنان انتقال و شربت شهادت چشيدند، جناب شيخ حسن‌ چهار ساله بوده و در نهصد و پنجاه و نه ]959[ متولدگرديد. دقت مصححان ايجاب مي کرد که يادآوري کنند که شهيد در سال 965 شهيد شد و در اين سال بر حسب آن سال‌ تولد شيخ حسن نه چهار ساله که شش ساله بوده است‌. اين نکته از آن بابت عرض شد که اگر مصحح بناي پاورقي زدن دارد، اين قبيل نکات‌، کمترين مطالبي است که بايد يادآور شد؛ مگر آن که از اول شرط کند که قصد زدن پاورقي و اصلاح متن و نقد مؤلف و غيره را ندارد.

18 . در شرح حال مير حسن بن سيد جعفر (ص 224) داماد محقق کرکي و پدر سيد حسين کرکي‌، مؤلف بخشي از اجازه شهيد ثاني را به شاگردش شيخ حسين بن عبدالصمد ـ پدر شيخ بهايي ـ آورده و از بدرالدين حسن ياد کرده است‌. در بخشي از آن گويد: و شيخ شهيد ثاني در اجازه‌ شيخ حسن‌ فرموده که‌... اين قطعا بايد مقصود شيخ حسين باشد. حتي اگر نسخه‌ چنين بوده‌، مصحح بايست در مي يافت که بحث از اجازه شهيد به شيخ حسين بن عبدالصمد است که چندين بار مؤلف در اين کتاب از آن اجازه به مناسبت‌هاي مختلف ياد کرده است‌. همانجا به نقل از امل الامل شيخ حر، از کتاب سيد حسن با نام ‌العمده الجليّه في الاصول الفقهيه ياد شده اما چند سطر پايين‌تر از آن کتاب با عنوان عمده الجليله‌ ياد شده است (ص 225). ايضا در متن محافل‌، در شرح حال سيد حسن آمده است‌: در مدت اقامت سيد مزبور در کرک نوح مشغول تحصيل علوم بوده‌، فضلاي ديندار و علماي اجتهاد شعار مثل شيخ بهاءالدين شهيد ثاني‌ (ره‌) و غيره در خدمت او جميع علوم را تلمّذ مي‌فرمودند. عبارت که ناقص مي نمايد و بايد نسخه را ديد، اما تعبير مثل بهاءالدين شهيد ثاني‌ چه مفهومي دارد؟ مقصود از بهاءالدين کيست‌؟ شهيد که به زين الدين ملقب است‌. براي اين مطلب هيچ توضيحي داده نشده است‌.

19 . مصحح در چندين مورد که شرح حال کرکي را آورده‌، همان طور که اشاره شد، تاريخ درگذشت او را 940 ضبط کرده که درست است‌؛ اما وقتي مؤلف محافل‌ در ص 254 در مدخل مربوط به کرکي نوشته است در سنه نهصد و سي و هفت در آن مکان فيض بنيان متوفّي گرديده‌ کمترين اشاره نکرده است که چطور اين دو تاريخ يعني 937 و 940 با يکديگر سازگاراست‌؟

20 . مؤلف در شرح حال کرکي‌، اشاره به شهيد ثاني کرده است که‌: و شيخ شهيد ثاني قبل از آن که به خدمت آن بزرگوار ـ يعني کرکي ـ برسد، در اظهار شوق و عزم به صحبت فايض البرکت او قصيده فرموده‌، چند فردي مرقوم مي گردد: مِن‌َ الشهيد الثاني‌: معاقره الاوطان ذُل‌ّ و باطل ـ و لاسيّما ان قارَنَتها الغوايل‌. در اين باره بايد گفت‌: اين که شهيد ثاني نزد کرکي رفته و تحصيل کرده باشد، اشتباه شخص مؤلف است و بدتر از آن‌، اين که اين شعر از شيخ زين الدين علي بن محمد طائي است و منبع اصلي آن مجالس المؤمنين‌(1 / 580) است‌. البته همه اينها مورد غفلت مصححان اين کتاب قرار گرفته‌، در حالي که از حواشي متعدده کتاب به دست مي آيد که مصححان همزمان مشغول تصحيح مجالس هستند و گاه چنان تصوير مي کنند که ‌کار آن تمام هم شده است‌. اساسا نه شهيد ثاني شاگرد کرکي بوده ـ بلکه شاگرد علي بن عبدالعال ميسي بوده ـ و نه شعري درباره کرکي گفته و نه اصلا اين شعر متعلق به اوست‌.

21 . پس از خاتمه شرح حال کرکي که آخرين مطالب آن فهرست تأليفات ايشان است‌، در پاورقي آمده است‌: مؤلف‌، اسامي کتب شهيد ثاني‌ را به فارسي ثبت کرده و... اين را که به جاي محقق کرکي‌، شهيد ثاني آمده‌، اشتباه آشکاري است‌؛ زيرا بحث از کرکي است و اسامي کتاب ها، هم در متن و هم پاورقي‌، مربوط به اوست نه شهيد.

22 . مؤلف‌، شرح حال شيخ علي منشار را با توجه به آنچه اسکندربيک در عالم آرا نوشته آورده است‌، اما شگفت آن که در پايان‌، سال درگذشت شيخ علي را سال 933 ياد کرده است‌. مصححين هم در پاورقي ضمن اشاره به اين که او پدر زن شيخ‌ بهايي است نوشته‌اند که وي در زمان شاه عباس اوّل مقام شيخ الاسلامي اصفهان را داشت‌! پرسش اينجاست‌، کسي که در سال 933 درگذشته‌، چطور مي تواند پدر زن شيخ بهايي (م 1030) باشد؟ فرضا اين را درست بدانيم‌، چطور چنين شخصي‌مي تواند در زمان شاه عباس اول که سلطنتش از 996 تا 1038 بوده‌، شيخ الاسلام اصفهان باشد؟ گويا سال درست درگذشت‌ شيخ علي منشار 984 است‌. بيفزاييم‌: تاريخ درگذشت ابن ترکه هم در ص 264 با اين عبارت آمده‌: و فوت او در سنه 83 اتفاق افتاد. چون تاريخ درگذشت وي را 830، 835 و 836 نوشته‌اند، عدد 83 چه معنايي دارد؟

23 . در شرح حال ميرداماد، اشاره‌اي به اين که متن شرح حال‌، از کتاب عالم آرا گرفته شده‌، ندارد با اين که چنين است‌. از آن جالب‌تر، اين که مؤلف نوشته است‌: در عالم آرا ذکر نموده که ]به‌ [ميرکلان مشهور بوده‌، چه کلان به اصطلاح اهل‌ مازندران و فرس قديم به معني بزرگ است‌ (ص 284 ـ 285). در اين قبيل موارد لازم بود، ارجاع اين مطلب به عالم آرا در پاورقي مي آمد. بر اساس نام ميرداماد در فهرست اعلام عالم آرا (چاپ ايرج افشار)، چنين مطلبي را که شهرت ميرداماد به ‌ميرکلان باشد در آن کتاب نيافتم‌.

24 . به طور معمول‌، مصححان‌، در وقت معرفي افراد به نام کتاب هايشان‌، مانند آن چه در اين مقاله ضمن عنوان نثر کتاب‌، در باره مرحوم مجلسي گذشت‌، نام کتاب ها را با قلم ايرانيک مي آورند. اما اين قاعده را در تمام کتاب مراعات نکرده‌اند، از جمله در تعريف شهيد ثاني که مؤلف از نام کتاب هاي وي استفاده کرده است (ص 296) يا در شرح حال مير محمد رفيع‌ قزويني (ص 288) که از کتاب هايش چون ابواب الجنان‌ و ديوان شعرش ياد شده است همين طور در شرح حال آقا حسين‌ خوانساري که نام تعدادي از کتاب هايش مانند شرح دروس‌، حاشيه شفا، منشآت‌، و... در نثر ستايشي مؤلف آمده اما مصحح ‌قاعده‌اش را رعايت نکرده است (213).

25 . مؤلف در شرح حال مولانا محمد طاهر قمي‌، گويد که در ردّ صوفيه بسيار مصرّ است‌، چنانچه مجملي از آن در احوال خير مآل فاضل متقي مولانا محمد تقي مجلسي ـ طيب الله روحه القدسي مذکور و مسطور گرديد. (ص 216) اما در اين کتاب‌، شرح حالي از ملا محمد تقي در دست نيست و کمترين کار مصححان آن بود که اين نکته را در پاورقي گوشزد ميکردند.

26 . مؤلف مطالبي از کتاب تاريخ‌ ابن عودي ]بغية المريد في الکشف عن احوال الشيخ زين الدين الشهيد [نقل کرده‌، و مصححان‌ در پاورقي آن اثر را معرفي کرده‌، ولي باز به دليل سروکار نداشتن با متون اين دوره‌، در نيافته‌اند که آنچه از اين متن مانده همان ‌است که در کتاب الدر المنثور شيخ علي‌، نواده شهيد ثاني آمده است‌. به نظر مي رسد، اين بزرگواران‌، از انتشار آن کتاب که‌ اکنون بيش از بيست سال از انتشارش مي گذرد (کتابخانه آية‌الله مرعشي‌)، آگاهي نداشته‌اند، زيرا ضمن شرح حال شيخ علي‌ نواده شهيد و مؤلف اين اثر هم در ص 302 به آن اشاره نکرده‌اند. جلد دوم الدر المنثور در اختيار شيخ حر بوده و صاحب‌ محافل‌ هم آن را يادآور شده است‌.

27 . در ذيل شرح حال شهيد ثاني آمده است‌: تاريخ وفات شيخ را اهل کمال الجنة مستقرّه والله‌ که سال 966 بوده ‌باشد، يافته‌اند. مصححان در متن به جاي 966، سال 965 را نوشته‌اند و در پاورقي نوشته‌اند: اصل‌: 996 (کذا) که لابد مي‌خواسته‌اند 966 بنويسند. از اين خطاي املايي که بگذريم‌، باز هم تکرار مي کنيم‌، اگر چيزي از متن غلط آشکار باشد، شايد بتوان توجيهي براي آوردن آن در پاورقي درست کرد، اما وقتي ماده تاريخ آمده و مؤلف هم مانند برخي ديگر از مورخان سال ‌966 را تاريخ وفات مي دانسته ـ گرچه سال درست بر اساس تحقيقات آقاي مختاري در مقدمه منية المريد همان سال 965 است ـ دليلي ندارد که عبارت متن عوض شود. دست کم مصحح بايد زحمت محاسبه اين ماده تاريخ را به خود مي داد. يا در پاورقي دليل تبديل 965 به 966 را مي نوشت‌.

28 . در پاورقي در باره احقاق الحق‌ آمده است‌: احقاق الحق با تعليقات ممتّع مرجع دانشمند و کتابشناس و کلامي معاصرحضرت آيت الله العظمي مرعشي نجفي رحمة‌الله عليه تصحيح و تحقيق شده و تاکنون 30 مجلّدِ آن در قم به چاپ رسيده ]در حال حاضر 36 مجلد[ ولي هنوز تمامي کتاب عرضه نشده است‌. آنچه از کتاب احقاق چاپ شده‌، تنها در مجلدات ‌نخست از اين سي مجلد است و ساير مجلدات حواشي و توضيحاتي است که مرحوم مرعشي با کمک جمعي ديگر در شرح و توضيح آن فراهم آورده‌اند. اين وضعيت تاکنون که جلد سي و شش چاپ شده همچنان ادامه دارد.

در متن (ص 304) در باره پدر قاضي نورالله آمده خلف ارجمند سيد شريف است‌. اين ‌قبيل موارد نيازمند آن است تا مصحح اسم کامل را که محمد شريف‌ است قيد کند. در اين‌ شرح حال هم‌، مؤلف محافل‌ چند مورد تاريخ‌هاي مربوط به قاضي را اشتباه ثبت کرده که ‌مصححان‌، نوشته مؤلف را به پاورقي برده و آنچه را که درست مي دانسته‌اند در متن آورده‌اند؛ بدون آن که در اين باره‌ توضيحي بدهند. (گرچه در مقدمه کتاب ضمن برشمردن برخي از خبط‌هاي مؤلف به آن اشاره کرده‌اند؛ ]صفحه سي و يک[) در حالي که در اينجا بايد اين توضيح مي آمد. با شگفتي‌، در سراسر متن و حواشي کتاب‌، در مدخل مربوط به قاضي‌، سال ‌شهادت ايشان که سال 1019 است ضبط نشده است‌.

29 . در انتهاي مقدمه کتاب (صفحه چهل و دو) آمده است‌: در پايان از جناب استاد ]نجيب‌ [مايل هروي که تصحيح‌ کتاب بر عهده ايشان بود و مقداري از کار را انجام داده بودند، ولي مجال تکميل و اتمام آن را نيافتند، تقدير و سپاس فراوان ‌داريم‌. به نظر مي رسد اگر آقاي مايل هروي سهمي در اين کتاب داشته‌، مي بايست دست کم نام وي روي جلد کتاب مي آمد. اکنون که نيامده‌، دست کم بايد تعليقاتي که متعلق به وي بوده‌، به گونه اي مشخص مي شد که از آن ايشان است‌. به نظرمي رسد تعليقاتي از وي در اين کتاب باقي مانده اما هيچ اشاره‌اي به آنها نشده و در مواردي مع الاسف دم خروس هم آشکار شده است‌، از جمله در پاورقي ص 305 که آمده است‌: در باره تعبيرات ايرانيان مهاجر.... و بنگريد: تعليقات‌ِ من در نورالمشرقين‌، بهشتي هروي (چاپ بنياد پژوهش هاي اسلامي ، 1377 ] اين کتاب تصحيح آقاي مايل هروي است‌.[) و نيز مقاله‌ با کاروان هند، از کاروان هند (]به قلم مايل هروي‌ [آينه پژوهش‌، سال سوم‌، شماره چهارم‌. در صورتي که نام آقاي هروي روي‌ جلد نيست‌، چطور در پاورقي آمده است که به تعليقات من‌ مراجعه کنيد؟ از سبک‌ِ نگارش برخي از پاورقي‌هاي ديگر هم مي توان حدس زد که متعلق به آقاي مايل هروي است‌. مثلا پاورقي شماره 2 ص 314 با اشاره به اين که مايل روايي‌ را به جاي رواج‌ به کار مي برد در عبارت ما در زمينه آثار قاضي و نشر و روايي آن ها در ايران و شرق ايران‌.... سخن گفته‌ايم‌. البته عبارت بعدي را مصححان ـ ظاهرا ـ عوض کرده‌اند که گويي کسي جز مايل نوشته و به نوشته آقاي مايل ارجاع داده است‌ نيز مايل هروي‌، پيش از اين‌.... پاورقي ص 341 هم بايد از مايل باشد که به مقاله وي ارجاع داده شده‌: از رساله مذکور نسخه‌هايي در شبه قاره هند موجود است‌، بنگريد: اثر تشيع در تصوف شرق جهان اسلام از نگارنده‌. بايد پرسيد اين نگارنده‌ کيست‌؟

30 . ضمن شرح حال قاضي نورالله‌، از جامي سخن به ميان آمده و مؤلف اشاره به قصيده معروف جامي در باره امام علي ‌(ع‌) کرده است‌. مصحح اين مصرع را با همين اعرابي که ثبت مي کنيم آورده است‌: أصْبَحْت‌َ زائرا لک يا شِحْنَة‌َ النَجَف‌ (ص‌310). غرض ثبت موارد غلط اعراب نبود، اما اين مورد، تأسف‌انگيز است و مشابهش براي بسياري از محققان يا مدعيان‌ تحقيق مثل نويسنده اين سطور رخ مي دهد.

31 . مؤلف در ص 333 شرح حال سيد احمد بن سيد زين العابدين علوي عاملي را آورده و از او آنچه مي دانسته تنها اين ‌بوده که از تلامذه ميرداماد (م 1040) است و شيخ بهايي (م 1030). وي اجازه‌اي از ميرداماد در باره او ديده و نوشته اي از شيخ بهايي‌. آگاهيم که اين شخص پسر خاله ميرداماد و داماد او و از نويسندگان برجسته آثار کلامي و شارح افکار ميرداماد است‌. اينها مهم نيست‌، آنچه مهم است مطلبي است که در پاورقي در باره او آمده است‌: صاحب ترجمه در نيمه نخست‌ سده 10 هـ ق‌. مي زيسته و در زمان شيخ حر عاملي در طوس درس مي گفته است و گويا همان جا درگذشته است‌! نويسنده اين سخن نتوانسته است تشخيص بدهد، آيا کسي که در نيمه نخست قرن 10 زندگي مي کند، مي تواند در زمان شيخ حرعاملي (م 1104) در طوس درس بگويد؟

32 . براي کتاب‌ِ محافل‌، از سوي مصححان‌، فهرست نام کتاب ها و رساله‌ها تدارک ديده شده که کار ارزشمندي است‌. اما اولا در اين قبيل فهرست‌ها، بايد اسامي کتاب ها و رساله‌هاي داخل متن از حواشي تفکيک شود تا روشن شود چه مقدار مربوط به‌ مؤلف و چه مقدار مربوط به پاورقي‌ها و از مصححان است‌. به علاوه‌، اشکال اين فهرست آن است که در ترتيب الفبايي‌، الف ‌و لام به حساب آمده و براي نمونه‌، مي بايست نام الصواعق المحرقه و الصوارم المهرقه را در حرف الف‌ جستجو کرد نه ‌حرف ص‌.

* . * . *

در خاتمه بايد عرض کنم‌: نکات ريزتر فراواني بود که از ذکر آن ها صرف نظر شد. نيز بايد ضمن عذرخواهي از تسويد بي دليل اين اوراق‌، از دوستان محقق و مصحح کتاب محافل‌، به دليل تلاش فراوانشان در آماده کردن اين اثر گرانبها ـ که دست کم بنده ده ها بار سراغش را از استاد ارجمند جناب حجت الاسلام و المسلمين الهي خراساني گرفته بودم ـ دست مريزاد بگويم‌. هيچ کاري بي ‌عيب نيست‌، اما راه‌هايي وجود دارد که مي توان عيوب را کم کرد. مهم آن است که کارهاي امروز ما بايد تفاوت آشکاري با کارهاي بيست سال پيش ما داشته باشد؛ در غير اين صورت بسي مغبون خواهيم بود