سعيديّه ، تحقيق در احوال و آثار دو دانشـمند قم در قرن يازدهم محمّد سعيد قاضى و محمّد سعيد حكيم
 سيد محمدعلي روضاتي

منبع:
http://www.historylib.com

 

بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم

 

 

 

محمّد سعيد قاضى

شارح كتاب التوحيد كيست؟

 

اگر چه از ديرباز پيرامون تاريخ احوال و گزارش زندگى و زندگانى بسيارى از رجال اسلام خطاها و اشتباهات گوناگون رُخ داده و اهل فنّ با آن نابسامانيها، كمابيش، آشنايى دارند، امّا آنچه درباره محمّد سعيد قاضى قمى شارح كتاب توحيد صدوق، عليهما الرحمة، واقع شده از نوعى خاصّ و از عجائب اشتباهات است كه ما به شرح آن مى پردازيم، و اينك:

به صراحت بايد بگوييم از اين دانشمند عارف مسلك محقّق متفرّد كه در طول نيمه دوم سده يازدهم هجرى قمرى و بخشى از دوازدهم زيسته است، هيچ گونه نام و نشانى در هيچيك از كتب و آثارِ گوناگونِ باقى مانده از آن دو قرن[1] ديده نمى شود، مگر تنها چند كلمه در كتاب صوفيانه تحفة العشّاق شاگردش محمّد كريم قمى كه خواهيم گفت، و هر آنچه از سده چهاردهم تا حال حاضر در كتب و فهارس بسيار، در ايران و جاهاى ديگر، به گزافه و پريشانى، پيرامون احوال و سرگذشت او با عنوان حكيم كوچك گفته شده و مى شود همه و همه اشتباه بوده و هيچ ربطى به شارح كتاب التّوحيد ندارد، و اين خطاءِ بسيار بزرگ مايه كمال تأسّف است.

چه، نويسندگان معظّم محترم از آنجا كه به كشف سرگذشت آن جناب بسى حريص بوده اند ـ بى مُحابا ـ تمام احوال و آثار منظوم و منثور و حتّى امتيازات شخصى و خانوادگى و تحصيلىِ دانشمند قمى ديگرى ـ يعنى ميرزا محمّد سعيد حكيم پزشكِ دربارى آن زمان ـ را كه از لحاظ سنّ و سال و جاه و جلال، بسى مقدّم بوده، در پى استفاده نادرست از عبارتى در كتاب رياض العلماء، همه را به فاضِل عارف مسلك ولائى متشرّع و دست آخر شيخ الاسلام قم يعنى شارح كتاب التّوحيد بسته اند[2]، و سواى عوالم ادبى، عرفانى، حديثى، به همان اشتباه، پايه مقامش را تا به اوصاف شاعرى، سخنورى، پزشكى، جالينوس الزمانى، خانى و مقرّب الخاقانى رسانيده و بالأخره هم او را ـ و ياللعجب ـ به حبس و تبعيد و انزواءِ در قم كشيده اند، و يومًا فيومًا هركس هر چه و هر كجا نام و نشانى از محمّد سعيد قمى نام ديده است بى درنگ به حساب جناب قاضى واريز كرده است!

بارى، پس از اين خواهيم گفت كه ميرزا محمّد سعيد پزشك طبيب خاصّه را مردم زمانش حكيم كوچك مى گفتند، در مقابل برادر بزرگترش[3] ميرزا محمّد حسين حكيم باشى اوّل دربار، و اين هر دو برادرِ متشخّص متعيّن مقدّم دربارى كه در طول زمان در سراسر مملكت ايران و نزد خاصّ و عامّ، در كمال اشتهار و نهايت احترام و اعتبار بوده اند، اگر چه آنها هم پيشتر و بيشتر نزد آخوند ملاّ رجبعلى تبريزى متوفّى 1080، يكى از استادان شارح كتاب توحيد، درس خوانده و بسيار هم به او نزديك بوده اند; امّا آنها كسان ديگرى از مردم قم هستند و هيچ گونه ربطى به قاضى ما ندارند!

پس، آنچه در كشف احوال قاضى شارح توحيد باقى مى ماند ـ و همان معتبر است ـ تنها و تنها تأليفات و نوشتجات شخص آن دانشمند است كه همه آثارش هم بزبان عربى است و تا آنجا كه دانستيم مطلقا چيزى به فارسى ننوشته، و كتاب كليد بهشت و اسرار الصّنايع و اشعار فارسى و ديوان اشعار و نيز تعليقات اثولوجيا را هم كه همه از آنِ ميرزا محمّد سعيد حكيم است، پيروِ همان خطاها; به او نسبت داده اند، و الاصول الأصليّة را به آخوند ملاّ رجبعلى!

حال، با اين انبوه اشتباهات كه در عموم كتب تراجم احوال و فهرستهاى گوناگونِ نسخه هاى خطّى كتابخانه ها و مقالات تاريخى و مقدّمة الطبع كتب، ثبت و ضبط شده است بايد چه كرد؟!

به اميد اين كه اين مقال به نظر صاحبان قلم برسد و دست كم خطاهاى سابقين ديگر تكرار نشود، ان شاء اللّه.

اينك آگاهى هايى كه از آثار محمّد سعيد قاضى استفاده مى شود:

 

1 ـ تولّد

 

سال تولّد شارح كتاب التّوحيد كه از برخى آثار خود او به دست مى آيد يكهزار و چهل و نه (1049) هجرى قمرى است. به دليل اين كه در رساله مِرقاة الأسرار گويد كه اِتمام آن در دهم ذى القعده يكهزار و هشتاد و چهار (1084) كه مدّت سى و پنج سال از عمرش گذشته بود، در قم صورت گرفت.

 

2 ـ آخرين آگاهى

 

آخرين تاريخى كه از جناب قاضى در دست است سال يكهزار و يكصد و هفت (1107) مى باشد كه آن هنگام در پنجاه و هشت سالگى بوده است. او در پايان جلد سوم شرح كتاب التّوحيد گويد كه در دومين سال تصدّىِ شيخ الاسلامى در هيجدهم ماه رمضان (1107) در قم از آن فراغت يافت[4]، و اين كه در كواكب منتثرة: 310 و چند موضع ديگر آخرين تاريخ را (1126) نوشته و گويند:

و ذكر في آخر المجلّد الثّاني من شرح توحيد الصّدوق في بلدة قم تاريخه في ذيحجّة 1126، و دعى لتوفيقه لإتمامه، و بقي إلى أن تمّمه في أربع مجلّدات، اين خطاى محض است، و نه مكان وجود نسخه را تعيين كرده و نه از وجود نسخه اى از جلد چهارم ـ موهوم ـ خبر داده اند.

تاريخ پايان جلد دوم شرح كتاب التّوحيد در عموم نسخه ها عصر روز چهارشنبه پنجم محرّم يكهزار و نود و نه (1099) است، و فراغ از جلد سوم چنانكه گفتيم و در همان كواكب هم نوشته اند (1107) مى باشد.

پس تاريخ ذى الحجّه يكهزار و يكصد و بيست و شش بايد تاريخ استنساخ نسخه اى باشد، نه تاريخ تأليف. و ظاهرًا اين مطلب از اِلحاقات و تصرّفاتِ زيانبار، بهنگام چاپ كتاب است.

بهرحال، پس از سال (1107) كه جلد سوم شرح كتاب التوحيد را تمام كرده و دومين سال شيخ الاسلامى او بوده است ديگر هيچ خبرى از جناب قاضى نداريم.

 

3 ـ تحصيلات و پايه علمى

 

از نام استاد يا استادان مقدّمات و مبادى قاضى آگاهى در دست نيست و تنها از دو استاد نهائى او مرحومان فيض مقيم كاشان و ملاّ رجبعلى مقيم اصفهان و دو شيخ روايتش شاه فتح اللّه جعفرى و پدر خودش محمّد مفيد قمى و همچنين فيض آگاهيم كه آنها را در آثار خود ياد كرده است.

امّا نتيجه و ثمرِ تحصيلِ مقدّماتِ مرسومِ علمىِ زمان و خواندن دروس ادبى و تعمّق در لغات و تركيبات زبان عربى تا آنجا كه به استنساخ كتاب مُغني اللّبيب عن كتب الأعاريب دست يازيده، تسلّط او بر عربيّت و بيان مطالب خود به آن زبان ـ همچون استادش مرحوم فيض كاشانى ـ در حدّ كمال است، و بيشترين همّ او تبيين و شرح كلمه به كلمه و جمله به جمله أخبار و احاديث غريبه مى باشد، به اسلوب خاصّ خود، كه نامش را واردات قلبيّه نهاده است[5].

امّا توغّل در عرفانيّات و ذوقيّات ـ همان گونه كه از اهل اين عوالم معهود است و پندارند كه يقينِ عارف حاكم بر روايت است ـ قاضى را از توجّه به إسناد و أسناد بازمى دارد و گاه سخنان برگزيده رائج و اشعار متداول را هر زمان مناسب مطلب خود مى يابد ديگر در قيد صحّت و سقم و درستى اسناد نيست و هر آنچه را كه ذوق او مايل باشد به منظور تأييد گفتار خود مى آورد و به مصداق أُنظر إلى ما قال رفتار مى كند، خواه سخن از معصوم باشد يا غير معصوم، از عامّه باشد يا از خاصّه، و هكذا. لذا، گاه كلامى يا بيت شعرى را به كسى نسبت مى دهد كه از ديگرى است و حتّى گاه در مورد اخبار و احاديث نيز چنين است.

همينجا خاطرنشان كنيم كه جناب قاضى مطلقًا سروده اى به فارسى به خود نسبت نداده است، امّا در پايان مرقاة الأسرار كه رساله چهارم كتاب الأربعينيّات است و تاريخ تأليف آن (1084) مى باشد گويد: قلت في تاريخ الرسالة:

مرقاة أسرار الهُدى فتدرّجوا ***منها إلى ذي العرش خير سبيل

أوتيتُها من فضل خلاّق الورى ***تاريخها: مرقاة سرّ جميل

با تأسّف، مادّه تاريخ را در نسخه چاپى ]كتاب[ الأربعينيّات: 156 حساب نكرده به اشتباه مرقاة سرّ و دليل چاپ كرده اند!

بگذريم، قاضى در برخى از جاها سخنش كه اوج مى گيرد، گويا شبه وهمى بر او عارض شده و مطلبى بيرون از اصول و قواعد مقرّره بر قلمش جارى مى شود كه مرحوم آخوند ملاّ على نورى متوفى 1246 به برخى از آنها در حواشى خود بر نسخه شرح توحيد و نسخه اربعونيّات ما انگشت نهاده و كسان ديگرى نيز در گوشه و كنار نسخه هاى خطّى آثارش به خرده گيرى و اعتراض برخاسته اند.

از باب مثال: قاضى در ذيل شرح حديث بيست و پنجم (ج 1 ص 382 ـ 383) گويد:

... فإطلاق الواجب على المبدأ الأوّل ـ تعالى ـ ليس بالحقيقة و بالذّات بل إن وُجد في خبر مَرويّ فذلك بالمَجاز دون الحقيقة، إذ ليس له ماهية حتّى يقاس إلى الوجود...

شخص ناشناخته اى در حاشيه اين موضع در نسخه خود اين گونه قاضى را نكوهش كرده است:

هذا الكلام منه لشيءٌ عُجاب! فواويلاه! و هل يتكلّم بهذا الكلام مَن له أدنى تميز في المرام! فأصوله الباطلة في هذا الكتاب كثيرة... و صدور أمثال هذه الأصول يوجب الوهن في فهمه و هدم بنائه، فلهذا لم يشتهر هذا الكتاب و لم يُعدّ ]صاحبه[ من العلماءِ ذوي الاعتبار!

بارى، در اينجا ـ مطلقا ـ قصد بررسى افكار و آراء و مقاصد و مواضع جناب قاضى را نداريم، و آن كار محوّل به مطالعه دقيق مقدّمه ها و متون آثار ايشان است كه همه چاپ شده و در دسترس مى باشد، و پيرامون اجازات روايتى در ذيل عنوان تحفة العشاق سخن خواهيم گفت.

 

4 ـ تأليفات

 

تأليفات قاضى كه همه به زبان عربى و چاپ شده اند عبارت است از سه مجلّد شرح كتاب التوحيد كه از بقيّه خبرى نيست، و كتاب الأربعين لشرح أحاديث الأئمّة الطّاهرين كه آن نيز به پايان نرسيده، و يازده رساله با نامهاى خاصّ كه در زمان متأخّر اراده تكميل آنها را تا چهل رساله زير عنوان كتاب الأربعينيّات لكشف أنوار القدسيّات داشته و آن نيز همانند آن دو ديگر متوقّف شده است[6]. همين و ديگر هيچ.

بنابراين مى توان گفت كه عمر جناب قاضى به تكميل آثارش وفا نكرده، و گويا نقص مشهود در آثار او از جمله اسبابى است كه نسخه هاى مصنّفاتش تا اواخر سده دوازدهم چندان مورد اعتناء قرار نگرفته و در گوشه و كنار متروك بوده، و در حقيقت از اوائل عصر قاجار و عهد حكماءِ نامدار اصفهان است كه مى بينيم تأليفات آقا محمّد سعيد قاضى ظاهر شده و چون تازگى داشته ـ و لكلّ جديد لذّةٌ ـ تا حدّى مورد توجّه و استنساخ واقع گرديده است، و تا جايى كه آگاهيم حدّاكثر وصفى كه كاتبان آثارش در عصر قاجارى براى او نوشته اند: القاضي سعيد يا قاضي القُضاة قم است و نه چيز ديگر، كه اين هم يعنى قاضىِ به معناى مصطلحِ منصبىِ آن جاى شك و ترديد است كه توضيح خواهيم داد.

 

5 ـ اشتهار به قاضى

 

قديم تر مأخذى كه در اين باره داريم ـ و اينك حاضر و در نظر است ـ نسخه كتاب مُغني اللّبيب است كه آن جناب در حدود بيست و هشت سالگى به دستخطّ بسيار عالى و عالمانه خود استنساخ و نام و نشانش را اين چنين نوشته است:

على يَدَي العبد العاضي[7] محمّد المدعوّ بسعيد الشريف القاضي.  (در متن چاپی اینجا دستخط قاضی سعید آمده است)

چنان كه ملاحظه مى شود او هم در اينجا و هم در مواضع چندى از تأليفاتش نام اصلى خود را محمّد مشهور به سعيد قاضى نوشته است. شاگردش محمّد كريم قمى نيز در تحفة العشّاق همين گونه از او ياد مى كند. حال، اين كه دليل اين اشتهار چيست دانسته نيست و نوشته برخى از نويسندگان آثارش در بيش از يك قرن پس از او كه او را قاضى، قاضى القضاة قم نوشته اند مستنَد نمى شود، اگر چه در كتاب شريف روضات الجنّات هم به اينگونه وصف شده است، مگر اين كه بگوييم از مَنصب يا مَسندِ شيخ الاسلامى او به قاضى و قاضى القضاة تعبير نموده اند[8].

امّا او سالها پيش از بدست آوردن مقام شيخ الاسلامى در انجامه نسخه مغني اللّبيب و عموم مصنّفاتش اشتهار به قاضى را در پى نام خود آورده است، همان گونه كه شاگردش در تحفة العشّاق از او ياد مى كند.

حال، آيا از آغاز براى تمايز از محمّد سعيد حكيم نبوده است؟ يا دهن كجى نسبت به مقام جناب ملاّ محمّد طاهر شيخ الاسلام زمان قم[9]؟ العلم عنداللّه سبحانه.

مع الوصف، گويا بر سر زبانها قاضى سعيد مى گفته اند كه در اجازه كبيره سيّد جزائرى فرزندش را صدرالدين ابن القاضي سعيد القمّي نوشته است، كه پس از اين خواهيم گفت.

درباره شيخ الاسلامى هم پيشتر گذشت كه خود به صراحت تمام در آخر جلد سوم شرح توحيد گويد كه در 1107 دو سال است متقلّد امر شيخ الاسلامى قم مى باشد. البتّه اين مطلب در آثار تاريخى آن زمان انعكاسى ندارد تا بدانيم كه آيا به همه وظائف مرسوم از جمله اقامه نماز آدينه قيام مى نموده است؟

 

* * *

 

اينك بپردازيم به داستان تحفة العشّاق محمّد كريم قمى، با مقدّمه اى در توضيح علّت نگارش آن دفتر، به اين گونه كه:

آخوند مولانا محمّد طاهر شيخ الاسلام قم در سده يازدهم ـ همچون ديگر فقهاءِ أعلام ـ با فرقه صوفيّه مخالفت سخت داشت و در كتاب تحفة الأخيار، نوشته در 1075 و جز آن به بيان فساد برخى از عقائد و أعمال آنان پرداخت.

همزمان، حكيم مؤمن طبيب تنكابنى صاحب كتاب پزشكى مشهور به تحفه حكيم مؤمن، در شهر قزوين تبصرة المؤمنين را در مباحث صوفيانه و ردّ سخت بى شرمانه بر مولانا محمّد طاهر نوشت 1086. نسخه هاى خطّى تبصره در فهرستواره كتابهاى فارسى 7: 171 ياد شده، و نسختى نيز در 75 برگ رقعى و تصويرى از نسخه كتابخانه آستان قدس رضوى، در دست ما هست.

داستان بهمين جا پايان نيافته و تبصره موصوفه به دست آخوند ملاّ محمّد طاهر رسيده و آن جناب اثر ديگرى در تأييد كتاب خود و طعن در مطالب تبصره و نويسنده اش نگاشته و در آن به نكوهش احوال حلاّج و حلاّجيّه و ملاّى روم و ابن عربىِ معلوم پرداخته و خطبة البيان را كه دستمايه صوفيان زمان بود مجعول و مردود انگاشته است.

نوشته اخير جناب آخوند همچنان به نظر حكيم مؤمن ـ كه ظاهرًا از پايگاهى در ميان بازمانده درباريان صوفى مآب پايتخت قزوين برخوردار بود ـ رسيده و از مطالعه آن سخت برآشفته و باز دست به ردّيّه نويسى زده و اثرى به نام فتوح المجاهدين در دوازده فتح و يك خاتمه نوشته و به پندار خويش دوازده گونه تدليس در گفتار و كردار جناب آخوند يافته و گزارش نموده، و بسان تبصره همچنان از ايشان بعنوان قاضى و قاضى مُفتى قم! و جز اينها ياد كرده است.

نسخه اين فتوح شصت برگى ـ بدون نام و نشان ـ در فهرست نسخه هاى خطّى مركز احياءِ ميراث اسلامى 8: ش 3115 معرّفى شده، و راقم اين مقال را چنين باور است كه نويسنده فتوح كسى جز شخص حكيم مؤمن نيست.[10]

 

الشيءُ بالشّيءِ يُذكر

 

محقّق يا ناشر الروضة النضرة سواى سخنان خصمانه اى كه در پايان شرح حال مولانا محمّد طاهر ص 303 و در تعليقه پايان ترجمه لوحي السبزوارى ص 481 و بسى جاهاى ديگر نوشته اند، حكيم مؤمن را كه در اصلِ روضة: 593 و سپس در كواكب: 746 تصريح به سيادتش شده است; در ص 226 روضة احتمال داده اند كه او پدرِ ملاّ رفيعاى گيلانى ـ غير سيّد ـ باشد! :

و لعلّ والده محمّد مؤمن مؤلّف تبصرة المؤمنين في الردّ على القشريّين المتسنّنين أمثال مؤلّف حكمة العارفين.

از آن احتمال نادرست لعلّ والده... كه بگذريم، خدا را، صاحب حكمة العارفين يعنى آخوند مولانا محمّد طاهر قمى را ـ كه مؤلّفِ مجتهدِ اصلِ طبقات و ديگر بزرگانِ علماء و اصحاب تراجم احوال، او را از أعلام و أعيان و أركان شيعه برشمرده اند ـ به زبان دشنام قشرى متسنّن خواندن، جز اين كه نشانِ انحرافِ كلّىِ اين گونه مواضع و مايه استهزاء و شادمانىِ اغيار و ايذاءِ روح مؤلّف باشد چه سود ديگرى دارد؟!

اين گونه سمپاشى هاى مغرضانه و ايجاد شبهات واهى، هرگز در آن مجلّداتِ ذريعة و طبقات كه در نجف اشرف و زير نظر مؤلّف چاپ شد ديده نمى شود، و إليه المشتكى.

درباره مرحوم آخوند، خوب است لااقلّ به سخنان اديب شاعر مورّخ نامى زمانِ خودش يعنى ميرزا طاهر نصرآبادى بنگرند كه در تذكره. ش 290 درباره شخصيّتِ والا و آثارِ وجودى او چگونه داورى كرده است; گويد:

ملاّ محمّد طاهر از باوناتِ فارس است امّا چون در قم بسيار بوده به قمى مشهور است. شمعِ فضيلت و صلاحش از انوار الهى روشن و خاطرش از شعاعِ خورشيدِ حقيقتْ وادىِ اَيمَن. تقوا و صلاحِ او به مرتبه اى است كه محتاج به تقرير نيست.

شيخ الاسلامِ قم اند. و اهلِ آن ولايت به هدايتِ امر و نهيِ او همگى طريقِ پرهيزكارى پيش گرفته پا از جادّه صلاح بيرون نمى گذارند... تا آخر.

حال، اين چنين وجود فيّاض قرن را كه به تنهايى، با سلاح علم و عمل، با وجود چنان مخالفان سرسخت، شهر كلانى را به امن و امان و مردمانش را بدانجا برساند كه ـ يادآور مدينه فاضله آرمان حكيمان و فاضلان[11] ـ پا از جاده صلاح بيرون نگذارند; سزاوار است كه او را كسى قشرى متسنّن بخواند!

بيافزاييم كه موضع و سلوك آخوند ملاّ محمّد طاهر در تحكيم پايه هاى شرع انور و طرد و دفع بدعتها و انحرافات و شبهات، تا بدان حدّ بود كه هم در برخى از آثار و احوال آخوند ملاّ محسن فيض و غيره مؤثّر گرديده، و هم مولانا محمّد عَلم الهُدى فرزند گرامى فيض براى رفع هرگونه اتّهامى كتاب درايتْ نثار، فَتَح اللّهُ به أعيُنَ الاعتبار را در تقبيح اعمالِ صوفيان نوشت، و نواده عمّ علم الهدى ميرزا نورالدين مفسّر أخبارى از جناب آخوند ملاّ محمّد طاهر اجازه روايت خواست، همان گونه كه علاّمه مجلسى مولانا محمّد باقر نيز به سال (1086) از ايشان اجازه دريافت كرد. قدّس اللّه أرواحهم الشريفة. كواكب: 488 و 792 روضة: 302.

سخنان نصرآبادى را در حقّ جناب فيض در جاى ديگر مى آوريم، و اينك سخن اصلى پيرامون تحفة العشّاق:

تحفة العشّاق

 

گفتيم كه در مقابله با ضدّيت شيخ الاسلام قم با صوفى گرى، حكيم مؤمن تنكابنى عَلم مخالفت با آن جناب برافراشته و تبصرة المؤمنين و فتوح المجاهدين را در دفاع از مشرب تصوّف نگاشت.

اينك، نوبت به محمّد كريم، شريف قمى[12] رسيده، بسان حكيم مؤمن، كتاب عوامانه تحفة العشّاق را نوشت: فهرستواره 7: 183، و اين دو نفر در هتك حرمت از مولانا محمّد طاهر و ديگر فقهاءِ زمان و اهل ايمان ـ كه با حركات صوفيان مخالف بودند ـ هيچ فروگذار نكرده، با انواع تهمت و افتراء و اهانت و استهزاء، آشكارا به دشمنى برخاستند، و محمّدكريم در مدح و ثناى شاهان صفوى و پدرانشان ـ جابجا ـ داد سخن داده و همانند حكيم مؤمن پايه مقام شيخ صفىّ الدين را به عرش رسانيد، و پرواضح است كه علّت اصلى اين گونه مواضع غلوّآميز، تحريك و جلب توجّه هر چه بيشتر دستگاه حاكمه نمودن و طرف ديگر را قاصر و مقصّر، بل مخالفْ نشان دادن است!

بارى، يكى از دو نسخه اصلى تحفة العشّاق را در هشتاد و چهار برگ رحلى ـ كه ضمائمى هم دارد ـ اينك در دست داريم. نويسنده در برگ سى و چهارم اين نسخه نام گروهى از عارفان صوفى و درويشان را برشمرده تا اين كه گويد:

و حضرت استاد فقير كه الحال حيّ و قايم و از علما و عرفاى فرقه ناجيه اماميّه، يعنى: العالم بالأسرار والدقايق كاشف الرموز والحقايق خلاصة العلما، قُدوتي و عمادي و عليه في طريق الحقّ اعتمادي، الفريد في دهره غنيُّ الألقابى، آقايى آقا محمّد سعيد الشهير بالقاضي، أدام ظلّه العالي، و كتُب مؤلّفه ايشان در ميان و حرز و هيكلِ عرفاىِ شيعه و مؤمنان!

و در حاشيه افزوده است: شيخ الاسلام والمسلمين.

و در برگ پنجاه و هفتم گويد: يا مَعاشر المؤمنين! و حديثى كه دلالت داشته بر اينكه در حضور حضرت رسول اللّه، صلّى اللّه عليه و آله، وَجْد و سَماع شده و آن حضرت مدح نموده و نهى نفرموده اند اين حديث است كه از دو عادل بفقير رسيده، يكى حضرت استادى و عليه في طريق الحقّ اعتمادي عمدة العلماءِ و العرفا شيخ الاسلام والمسلمين آقا محمّد سعيد الشهير بالقاضي، دام ظلّه، و ايشان از مكتوبات حضرت قدوة الأعاظم و العلماءِ المحدّثين آخوند مولانا محمّد محسن كاشانى، قدّس سرّه، نقل نموده[13]!.

اين دو موضع از تحفة العشّاق است كه در آن از آقا محمّد سعيد شارح توحيد ياد شده و به عين الفاظش آورديم، و در هر دو جا وصف الشهير بالقاضي پس از اصل نام او آمده است همان گونه كه در آثار خود وى نيز هست، نه: القاضي محمّد سعيد.

سواى تحفة العشّاق در هيچ كتاب ديگرى ـ چنانكه گفتيم ـ نامى از آقا محمّد سعيد قاضى و آثارش ديده نشد، تا آن كه مى رسيم به كتاب شريف روضات الجنّات نياى گرامى ـ أعلى اللّه مقامه ـ در نيمه سده سيزدهم، كه خواهيم گفت.

در خصوص علاقه و ارتباط محمّد كريم و آقا محمّد سعيد بيفزاييم كه بموجب آگاهيهاى پراكنده در ذريعة: 1: ش 1020 و 3: ش 211 و 13: ش 522 و طبقات، يك نسخه از شرح كتاب التّوحيد مورد بحث شامل جلد يكم و دوم در كتابخانه عالم روحانى جليل القدر حاج شيخ حيدرقلى مشهور به سردار كابلى ساكن كرمانشاه بوده است كه محمّدكريم در پايان آن نام و نسب خود را: محمّدكريم الشّريف ابن محمّد شفيع الشّريف نوشته، و آقا محمّد سعيد به سال (1099) در ظَهر نسخه به او اجازه روايت داده و در آن گواهى كرده است كه وى آن كتاب را ـ على النّحو الأتمّ ـ نزدش خوانده است: كواكب منتثرة: 614 كه عنوان را به اشتباه محمّدكرم چاپ كرده اند.

و در ص 310 همان كواكب نوشته اند كه آقا محمّد سعيد در آن اجازه، مشايخِ روايت خود را سه نفر نوشته است: 1 ـ مولانا محسن كاشى، 2 ـ فاضل ألمَعيّ شاه فتح اللّه بن هبة اللّه الجعفريّ، 3 ـ پدرش محمّد مفيد القمىّ شاگرد مولانا الحاجّ حسين اليزديّ، ايضًا: ص 310 و روضة نضرة: 158 و 578.

در ذريعة 13: ش 522 فرموده اند كه عالم بزرگوار آقا ميرزا محمّد طهرانى عسكرى در كتابش مستدرك اجازات بحارالأنوار و نيز حاج ميرزا محمّد باقر اُلفت اصفهانى در مجمع الاجازات متن كامل اجازه ياد شده را استنساخ كرده اند.

توضيح دهيم كه: نسخه هاى خطّى كتابخانه مرحوم سردار كابلى چندى پس از فوت به سال 1372 فروخته شد و از سرنوشت نسخه شرح كتاب التّوحيد آگاه نيستيم، همان گونه كه از مستدرك اجازاتِ شيخنا الجليل آقا ميرزا محمّد تهرانى متوفى 1371، رحمة اللّه عليهم.

امّا نسخه مجمع الاجازات آقاى الفت، چنان شد كه در چند سالى پيش از وفاتش 1384 ق، خود آن را به كسى امانت داده بود و در اثر كهولت و سالخوردگى نام شخص امانت گيرنده را فراموش كرده و از اين بابت تا پايان عمر بسى متأثّر و متأ لّم بود و امانت گيرنده نيز همچنان نامعلوم ماند، تا مگر چه زمانى و در چه مكانى ظاهر و پديدار شود، و إلى اللّه المصير.

ديگر اين كه: در كتابخانه مرعشيه قم نسختى از مجلّد اوّل شرح كتاب التّوحيد، ش 293 هست و در آخر آن شرحى است بقلم شخص شارح كه در آن گواهى كرده است كه: ذوالقلب السّليم و الإسم الكريم سميّ النبيّ الرّؤوف الرحيم كتاب را ـ جز كمى از اواسطش ـ نزد او خوانده و آخرين مجلس آن در ماه شوّال المعظّم (1095) بوده است.

محقّق كتاب در مقدّمة الطبع جلد يكم (ص 8) در پاورقى مطلب ياد شده را آورده و در متن آنجا نام آن شخص را محمّد دانسته اند، امّا با تصريح به الإسم الكريم توان گفت كه مقصود همان محمّدكريم معهود است. شايد با تصفّح نسخه آگاهى بيشترى به دست آيد.

آقا محمّد سعيد در پايان حديث سى و سوم از باب دوم در همان نسخه نيز شرحى نوشته كه نصّ آن در شش سطر (در ص 503 همان جلد يكم) اين گونه است:

... قرأ عليَّ الأخ الفاضل التقيُّ الألمعيُّ ذلك الشرحَ من أوّله في مجالس آخرها حادي عشر شهر رمضان المبارك لسنة الستّ ]ستّ: ظ[ و تسعين و ألف في محروسة اصفهان و أجزته بأن ينقل عنّي و يروي أخباره حسبَ ما سمعتُ من مشايخي و أساتيدي. و كتبه شارحه العبد الضعيف محمّد المدعوّ بسعيد الشّريف. پس در ماه رمضان (1096) در اصفهان بوده است.

 

* * *

 

بگذريم، و باز يادآور شويم كه اشتباهات جَنبى كه درباره آقا محمّد سعيد قمى در دو كتاب شيخنا العلاّمة عليه الرّحمة، يعنى ذريعة و طبقات واقع شده فراوان است، بخصوص كه پس از ايشان و هنگام چاپ كتاب هم ـ بگونه بسى مواضع ديگر ـ مَبلغى بر آن خطاها افزوده اند كه جاى تأسّف بسيار است.

امّا سيّد مشايخنا الأمين در أعيان الشيعة 47: ش 10731 به شكلى ديگر سخن گفته اند، مگر آن كه اشتباه چاپى باشد:

محمّد بن مفيد، الملقّب بسعدي الشّريف القاضي القمّي له شرح توحيد الصدوق في مجلّدين، فرغ من المجلّد الثاني عصر يوم الأربعاءِ لخمس مضين من المحرّم... محفوظٌ في مكتبة الشيخ عبدالحسين الطهرانيّ بكربلا.

از صفحه ما قبل آخر نسخه مغني اللبيب، به خطّ محمّد سعيد قاضى. در فهرست زير چاپ معرفى شده است.

پدر قاضى

 

آقا محمّد سعيد قاضى در آثارش نام پدر خود را گاهى مفيد و گاهى محمّد مفيد نوشته است، و در اجازه به محمّدكريم قمى گفته است كه خود از پدر اجازه روايت داشته و پدر، شاگرد مولانا الحاج حسين يزدى بوده است.

بيش از اين هيچ خبرى از پدر جناب قاضى در دست نيست. آيا مردم نام او را چگونه مى گفتند: آقا مفيد، ملاّ مفيد، ميرزا، شيخ؟ آيا پايه و مايه علمى او در چه حدّى بوده؟ آيا اثر علمى و قلمى داشته؟ العلم عنداللّه تعالى.

خلاصه، از اين بزرگوار ـ يعنى محمّد مفيد ـ و پدر و خاندانش نيز هيچ آگاهى نداريم. حال، بر اساس اجازه ياد شده، در كتاب الروضة النضرة: 578 كه طبقات اعلام قرن يازدهم هجرى است براى او عنوانى باز كرده و فرموده اند:

محمّد مفيد القمّي: والد العلمين الجليلين الحكيمين القاضي محمّد سعيد والحكيم الطبيب محمّد حسين القميّان. كان من العلماءِ و تلمذ عليه و يروي عنه ولدهُ القاضي محمّد سعيد كما صرّح به في اجازته لتلميذه محمّد كريم في 1099. قال: و كان هو من تلاميذ مولانا الحاجّ حسين اليزدى. اقول: الحاجّ حسين كان تلميذ شيخنا البهائيّ و شارح الخلاصة له، كما مرّ (ص 158).

سبحان اللّه! محمّد حسين حكيم طبيب و برادرش محمّد سعيد حكيم ـ حكيم كوچك ـ فرزندان محمّد باقر حكيم اند و براى محمّد سعيد قاضى هم هيچ برادرى سراغ نداريم.

ماجراى اشتباهات را به تفصيل گزارش كرديم كه اين هم يكى از آنها است.

 

فرزند آقا محمّد سعيد قاضى

 

مُخبر صادق دانشمند آقا سيّد عبداللّه جزائرى متوفّى 1173 در اثر بسيار ارزشمند معروف به الاجازة الكبيرة: ق 105 ظ، نسخه شريفه خطّ فرزندش سيّد بهاءالدين محمّد، عليهماالرّحمة، كه نزد اين ضعيف است، گويد:

صدرالدّين بن القاضي سعيد القمّي. كان عالمًا متكلّمًا مدرّسًا في روضة المعصومة بقُم في مقبرة السّلاطين. حضرتُ درسه بأصول الكافي ثمّ اجتمعتُ به في طريق ادربيجان و قد صار قاضيًا، و توفّي بعد ذلك بفاصلة قليلة. يروي عن أبيه، رحمة اللّه عليه.

اين مطلب را در كتاب شريف روضات نيز در پايان ترجمه آقا محمّد سعيد آورده اند، و در كواكب منتثرة: 382 پس از نقل عبارت فوق گويند كه اجتماع در راه آذربايجان اشاره به سفرى است كه علماء و أشراف براى نصب نادرشاه در سال (1148) به دشت مُغان داشتند.

نيز افزوده اند: يك نسخه از جلد سوم شرح كتاب التّوحيد به قلم زين العابدين بن محمّد حسين نام كه به سال (1131) از روى نسخه اصل استنساخ نموده ديده اند و صدرالدين آن را با نسخه اصلِ پدر مقابله كرده و تاريخ پايان آن را به خطّ زيباى خود روز مبعث 1132 و نام خود را صدرالدين محمّد الشّريف الرّضويّ نوشته است.

اين سخنان بجاى خود صحيح است و هيچ اشكالى در آن نيست، امّا در همين كواكب: 392 ـ 393 ابوطالب نامى را باز به عنوان فرزند قاضى سعيد قمّى شناسانده اند كه مستنَد ايشان فقط عبارتى است كه در نسخه اى از كتاب الأمالي للشّيخ الصّدوق ديده اند به اين صورت:

قد فرغ من تسويد الحواشي العبد المذنب العاصي ابن محمّد سعيد ابوطالب القمّي في شهر محرّم الحرام 1151.

انصاف را كه محمّد سعيد القمّي را ـ جابجا ـ منحصر در قاضى سعيد شارح توحيد دانستن شگفت انگيز و تأسف آور است، و گويا اشتراك نام دائم رهزن است!

ديگر: در جلد دوم فهرست كتابهاى خطّى كتابخانه ملّى ملك. كتابهاى فارسى: 24 آمده است:

اسرار العبادات. تأليف حسن بن محمّد تقىّ بن قاضي سعيد خوانسارى، بنام محمّد شاه غازي، در شش باب و هر باب در چند فصل شامل عبادات و نيز اصول دين است. نوشته اند كه نسخه در يكصد و چهل و دو برگ است از سده سيزدهم.

محمّد شاه (1250 ـ 1264) پدر ناصرالدين شاه قاجار است. در فهرستواره كتابهاى فارسى 9: 88 آن شخص را حسن خوانسارى فرزند محمّد تقى فرزند قاضى سعيد نوشته اند، حال، اين قاضى سعيد آيا شارح توحيد است يا ديگرى؟ قمى است يا خوانسارى؟ العلم عنداللّه سبحانه. و شگفتا كه جناب منزوى در همانجا ص 373 كتاب عربى شرح توحيد صدوق قاضى را هم آورده اند!

انجامه نسخه شرح كتاب التوحيد، ج 2، به خطّ حكيم ميرزا مظفّر. در فهرست زير چاپ معرفى شده است.

بازگرديم به داستان اسفبار اشتباه دو سعيد به يكديگر، و مقدّمةً توضيح دهيم كه نياى اعلاى گرامى ما ـ أعلى اللّه مقامه ـ نخستين بار براى شارح كتاب التّوحيد و تنها به استنادِ آثار علمى او، در باب سين فقهاءِ شيعه كتاب شريف روضات الجنّات، عنوانى مستقلّ ـ نه در ذيل شرح حال مرحوم قطب الدين راوندى چنانكه بعضى تصوّر كرده اند ـ باز نموده و فرموده اند:

القاضي سعيد محمّد بن محمّد مفيد القميّ. هو المولى الفاضل الحكيم العارف المتشرّع الأديب الكامل المحقّق الصّمدانيّ....

سپس چند جمله در مدح مراتب علمى و عرفانى او نوشته اند و از جمله اين كه: و إليه انتهى منصب القضاوة في بلدة قم....

همچنين آنجا از شرح كتاب التّوحيد بسى تمجيد نموده و اين كه نسخه برخى از مجلّدات آن را كه از كتابخانه حكيم متأخّر ميرزا محمّد باقر نوّاب لاهيجانى ـ عليه الرحمة ـ بوده مطالعه فرموده و از آن بسى لذّت برده اند[14].

بعد ذلك، چنانكه رسم نياى معظّم ـ (قدس سره) ـ است خواسته اند كه در ضمن مطالب راجع به صاحب عنوان، سخنى هم درباره استاد نامدار او يعنى آخوند ملاّ رجبعلى تبريزى اصفهانى آورده باشند، لذا شطرى از عبارات رياض العلماء را كه مؤلّف آن ميرزا عبداللّه افندى متولّد 1066 يا 1067 در اصفهان، خود در عصر و زمان آخوند و شاگردانش بوده، با اندك تغييرى، از روى نسخه اصل آن كتاب نقل كرده اند، و اين است عين كلام صاحب رياض كه ما از تصوير نسخه خطّ آن مرحوم برگ 201 در ذيل عنوان آخوند ملاّ رجبعلى مى آوريم:[15]

و قرأ عليه المولى محمّد التنكابني الجيلانيُّ المعاصر والحكيم محمّد حسين و أخوه الحكيم محمّد سعيد القُميّان... و أمّا الحكيم محمّد حسين فكان في زمن السّلطان شاه عبّاس الثاني الصّفويّ رأسَ الأطبّاءِ و رئيسهم... و أمّا الحكيم محمّد سعيد فكان مثلَ أخيه معظّمًا عند السّلطان المذكور... و كان يُعرف بحكيم كوچك و قد كان شاعرًا مُنشيًا مجيدًا... و قد أ لّف من الرسائل و الحواشي: رسالةً في تحقيق الاشتراك اللّفظيّ... و رسالةً أخرى في هذا المعنى أيضًا لكن بالفارسيّة سمّاها كليد بهشت...

اين بود عمده سخنان مرحوم ميرزا عبداللّه اصفهانى در رياض العلماء كه كمابيش در كتاب شريف روضات الجنّات نقل شده است.

حال، از هنگام انتشار نخستين چاپ كتاب روضات در اوائل سده چهاردهم هجرى قمرى، ديگر بزرگانى كه در باب تراجم احوال رجال و معرّفي آثار دست به تأليف برده اند، امثال علاّمه تهرانى و محدّث قمّى و مدرّس قاموسى و صاحب مرآة الكتب ـ رضوان اللّه تعالى عليهم ـ تا برسد به زمان چاپ نخستين اثر از آقا محمّد سعيد قاضى، كه شرح الأربعين حديثًا باشد و كليد بهشت اشتباهى و تا برسد به فهرستهاى گوناگون نسخه هاى خطّى و چاپ ديگر آثار آن دانشمند در زمان حاضر و برخى مقاله ها، همگان به ضرس قاطع، حكيم محمّد سعيد ـ حكيم كوچك ـ مذكور در كلام صاحب رياض العلماء را ـ كه در روضات ديده اند ـ همان آقا محمّد سعيد قاضى گمان كرده و چنانكه پيشتر گفتيم همگى عناوين و القاب و آثار و اشعار و نيز برادر و حتّى پدر و استادِ لاهيجىِ آن پزشك بيچاره را به شارح كتاب التّوحيد بسته اند! تو گويى كه قُم بوده است و يك سعيد و آخوند ملاّ رجبعلى را هم تنها يك شاگرد به نام سعيد!

و اين بود داستان اشتباه بزرگى كه در شناخت آقا محمّد سعيد اديب عارف مسلك محقّق متشرّع شارح كتاب التّوحيد در اين يكصد سال اخير رخ داده است.

از انجامه نسخه شرح كتاب التوحيد، ج 1، نسخه خط حكيم ميرزا محمدعلى ميرزا مظفّر. در فهرست زير چاپ معرّفى شده است.

دو پزشك بزرگ دربارى

 

حال، بنگريم كه آن دو پزشك برادر دربارى چه كسانى بودند، به اختصار، و با اين توضيح كه از روزگار صفويان و پس از آن و حتّى پيش از آن[16]، پزشكان را كه داراى حكمت سينايى بودند ـ به احترام ـ حكيم يا حكيمباشى گفته اند، و اين عنوان تا روزگار ما هم ادامه داشت تا آنكه جاى خود را به كلمه خارجى دكتر واگذار كرد.

در مقدّمه مكارم الاثار 1: 51 است كه: حكيم باشى كه ريش سفيدِ اطبّاءِ خاصّه بوده يكى از هشت گروهِ مقرّب الخاقان است كه گاه به هنگام احتياج وارد حرم سرا مى شده اند.

امّا بايد دانست كه پيشوايان روحانى و دانشمندان علوم دينى، معقول و منقول را داخل حكماء نمى گفتند و نمى نوشتند، چنانكه محمّد طاهر وحيد قزوينى[17] در تاريخ معتبر بزرگ خود كه در (1074) تأليف شده و در (1383 ش) در تهران با نام تاريخ جهان آراى عباسى به چاپ رسيد، در (ص 333) آنان را زير عنوان علماى عظام و فضلاى كرام و سادات ذوي القدر والاحترام و نخستين شخص را ميرداماد ذكر كرده و پس از او ميرفندرسكى و ميرزا رفيعا و فيض كاشانى و جز اينان، عليهم الرّحمة والرّضوان.

در زمان شاه صفيّ صفوى تولّد 1021، جلوس 1038، وفات 1052 نيز همچون زمان اسلافش، پزشكان را ـ چه در گفتار و چه در نوشتار ـ حكيم مى ناميدند، و نام پزشكان زمان صفيّ را وحيد قزوينى در (ص 318) همان كتاب، زير عنوان حكماى عظام آورده است، و از جمله آنها دو پزشك مورد نظر ما و برادر بزرگتر و پدرشان را:

ديگر: ميرزا محمّد، ولد حكيم محمّد باقر قمّى از اولاد حكيم عمادالدين محمود...،

ديگر: ميرزا محمّد حسين قمّى، برادر ميرزا محمّد، بعد از فوت برادر در سلك اطبّاى خاصّه شريفه انتظام يافت...[18]،

ديگر: ميرزا محمّد سعيد، برادر ديگر ميرزا محمّد حسين در سلك اطبّاءْ منتظم گشت، قطع نظر از آنكه در فنّ خود از اَقرانْ ممتاز است از كمالات نفسانى و فضائل مختصّه نوع انسانى بهره تمام دارند، طبعى در انشاى منظوم چون آب روان و ذهنى در نظم منثور....

باز، ميرزا محمّدطاهر در (ص 558) شرحى درباره بيمارى شاه عباس ثانى 1052 ـ 1077 ـ ثانى تخلّص شعرى او نيز بوده است ـ نوشته و در كيفيّت درمان شدنش گويد:

و به حُسن تدبيرِ صحّتْ تأثيرِ حكمت و حذاقت پناه جالينوس زمان[19] و انيسِ خلوت سراى قرب و اختصاصِ حضرتِ ظلِّ رحمان، صاحبِ دريافت و ديد، حكيم محمّد سعيد قمى طبيب رفع آن عارضه شد. چون حكمت و حذاقت پناه، جالينوسِ اقليمِ حذاقت، و محمّد زكريّاى جهان حكمت، باريافته بزمِ اختصاص سرورِ خسروِ صاحبِ ديهيم، ميرزا محمّد حسين حكيم برادر بزرگوارِ حكمت پناهِ مزبور روانه زيارت بيت اللّه الحرام شده، در دربارِ اقبال حاضر نبودند، جناب حكمت پناهِ ]مآب [مزبور به تنهايى ارتكابِ علاج نموده، ذات مقدّس پيرايه صحّت پوشيد.

ايضًا: در ذيل وقايع سال (1069، از ص 660 تا 664) شرحى در باب درويش نوازى عبّاس ثانى نوشته و گويد:

... درويش مجنون و درويش مصطفى كه از اجلّه رهنوردان مسالك تحقيق اند و از الكاى روم آمده در منزل مقرّب الخاقان حكيم محمّد حسين و حكيم محمّد سعيد... نزول داشتند...

سپس شرح بناى تكيه فيض در اصفهان را نوشته و گويد:

و سركارىِ عمارت و توليتِ آن به زُبده اربابِ ديد، حكيم محمّد سعيد طبيب سركار خاصّه شريفه تفويض يافت.

دو برادر، حكيم باشيان عبّاس ثانى در سياحتنامه شاردن فرانسوى نيز در چند جا از آنها ياد شده است. از جمله در جلد شرح تاج گذارى شاه سليمان صفوى به سال (1077) كه شاردن خود حضور داشته:

امّا دو حكيم باشى: ميرزا صاحب و ميرزا كوچك برادر وى كه از اعيان عاليمقام دربار ايران مى باشند: ترجمه محمّد عبّاسى (9: 37).

اين سخن شاردن مى رساند كه ميرزا محمّد سعيد حكيم كوچك را عامّه مردم ميرزا كوچك نيز مى گفته اند و ميرزا محمّد حسين را ميرزا صاحب.

باز در همان زمان، سيّد دانشمند قمّى صفيّ الدين محمّد بن محمّد هاشم حسينى، به سال يكهزار و هفتاد و نه (1079) يعنى اوائل سلطنت شاه سليمان 1077 ـ 1105 كتاب ارزشمند خلاصة البُلدان را در تاريخ قم و چند شهر مقدّس زيارتى تأليف كرده است، كه به سال (1396 ق) در قم چاپ شد. او در دو جاى كتابش از ميرزا محمّد سعيد حكيم به بزرگى ياد كرده است.

نخست (در ص 285) گويد:

و جناب ميرزايى صاحبى ميرزا محمّد سعيد حكيم ـ مدّ ظلّه السّامي ـ فرموده كه:

پاكْ طينت را كمالى نيست دانشور شدن***احتياجى نيست خاك كربلا را زر شدن

در (ص 240) گويد:

و ديگر: در وقتى كه عالى حضرت ميرزايى صاحبى استادى ـ مدّ ظلّه السّامي ـ ترياق قُدسي را تأليف نموده بودند و مى خواستند امتحان بفرمايند....

آقاى دكتر سيّد حسين مدرّسى طباطبائى قمى كه خلاصة البلدان به همّت والاى ايشان چاپ شد، در تعليقاتى كه بر آن افزودند به درستى (در ص 313) نوشتند:

حكيم محمّد سعيد قمى طبيب خاصّه شريفه در دربار عبّاس دوم كه نام او در عبّاس نامه و ديگر مآخذ تاريخى اين دوره هست ـ مجلّه هنر و مردم، شماره (134)، مقاله آقاى دانش پژوه ـ، و او جز قاضى سعيد قمى حكيم و عارف مشهور اين دوره بوده است.

 

آگاهى ديگر از صفيّ الدين محمّد حسيني

 

در الذريعة 2: 203 فرموده اند كه صفيّ الدين محمّد الحسيني أسرار الصّنايع را با حقايق الصّنايع بخطّ خود استنساخ كرده و در سه شنبه هشتم ماه شوّال يكهزار و نود از حقايق فراغت يافته است:

أسرار الصّنايع، للقاضى محمّد سعيد بن محمّد مفيد الشريف القمّي المعروف بحكيم كوچك شارح توحيد الصّدوق و غيره...، و در جلد هفتم ش 168 نيز همين گونه سخن گفته اند و اين كه نسخه اين دو رساله فارسى را در يك مجموعه رسائل در مخزن كتب ملاّ محمّد على خوانسارى در نجف اشرف ديده اند.

اين مجموعه رسائل اينك در خوانسار است و در فهرست نسخه هاى خطّى كتابخانه آية اللّه فاضل خوانسارى 1: ش 245 مذكور، و محتواى آن را داراى چهارده عنوان شناسانده و آنجا هم گفته اند كه هفتمين حقايق الصّنايع، و هشتمين أسرار الصّنايع است از برگ يكصد و سوم تا يكصد و هشتاد و ششم، و تأليف قاضى محمّد سعيد بن محمّد مفيد قمى (بعد 1100).

در اين فهرست و هم در ذريعه و جاهاى ديگرى كه از أسرار الصّنايع ياد شده است چند كلمه از سرآغاز آنرا آورده اند امّا آنجا كه نگارنده بيچاره نام خود را نوشته است از نقل آن خوددارى كرده اند. نگارنده أسرار خود به صراحت گويد...

 

* * *

 

قلم اينجا رسيد كه ـ پيرانه سر ـ به فكر ديدار اصل نسخه افتاده، بارى بهر جهت، بعدالظهر روز سه شنبه بيست و سوم ماه رمضان المبارك جارى يكهزار و چهارصد و بيست و هفت 25/7/85، فيضِ مصاحبتِ صديقان گرامى دانشمند، آقايان حاج سيّد احمد سجّادى و مجيد هادى زاده ـ زادهما اللّه عزًّا و توفيقًا ـ به شهر خوانسار سفر كرده و پس از زيارت مرقد نياى اعلى الحاجّ سيّد حسيناى مجتهد متوفّى 1192:

 

 

 

 

 

 

 

 


دو گفتار يكم: 99 ـ 102 - رضوان اللّه عليه ـ به كتابخانه مورد نظر وارد و نسخه فرسوده مجموعه موصوفه را از نزديك بررسى كرديم.

نتيجه اين شد كه فقط نسخه حقايق الصّنايع ميرابوالقاسم فندرسكى بخطّ و خاتم صفيّ الدين محمّد الحسيني است:

اتّفاق اين فراغ كتاب مستطاب مسطور در روز سه شنبه هشتم شهر شوّال المكرّم

هزار و نود 1090 هجرى افتاد بر دست بنده گناه كار اميدوار

به كَرَمِ پروردگار صفيّ الدين محمّد الحسينيّ

غفراللّه تعالى ذنوبه بالنبيّ محمّد

والوصيّ عليّ تمّ

و أسرار الصّنايع كه پس از آن قرار دارد بخطّ ديگرى است كه هيچ نام و نشان و تاريخى از خود در آن نگذارده و انجامه اى ندارد، امّا در سرآغاز نخستين صفحه به شنگرف اين چنين نوشته است:

هذه الرسالة مسمّاة بأسرار الصنايع تأليف فيلسوف الأكرم الأفخم

ميرزا محمّد سعيد  أدام اللّه ايّام إفضاله

و نگارنده يعنى مصنّف أسرار الصّنايع خود را اين گونه شناسانده است:

... و بعد، فيقول الفقير الحقير المشتاق الى لقاءِ ربّه القديم محمّد سعيد حكيم كه اين فصلى چند است در بيان كيفيّت حدوث حروف مقطّعه و كلمه و كلام و بيان پيدا شدن صناعات خمسه قياسيّه معروفه و....

اين بود وصف نسخه خطّى اسرار الصّنايع كه ـ به رأي العين ـ در خوانسار ديده شد، و ملاحظه مى فرمايند كه كاتب نسخه، نگارنده را فيلسوف اكرم افخم ميرزا محمّد سعيد خوانده، و نگارنده هم خود را محمّد سعيد حكيم ناميده است، اوصافى كه هرگز در هيچ يك از نُسخ آثار مسلّم قاضى شرح توحيد، شرح اربعين، رسائل اربعينيّات ديده نمى شود، نه از زبان خود قاضى ـ كه همواره در آغاز و انجام كتبش خود را وصف كرده ـ و نه از زبان كاتبان نسخه هاى متعدّد آن آثار.

پس، جاى تأسّف بسيار است كه در ذريعه مشخّصات ياد شده آن نسخه را ناديده گرفته و به وجه قطع و يقين در كمال صراحت فرموده اند: أسرار الصّنايع، للقاضي محمّد سعيد بن محمّد شريف القمّي... تا آخر. و اين چنين حقّ يك دانشمند ـ بالمرّة ـ ضايع شده است!

 

دو آگاهى مهمّ ديگر

 

آگاهى نخست: چنان كه شواهد حال گواهى مى دهد، مجموعه رسائل ياد شده در جلد هفدهم فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه تهران. شماره 8742، شامل شش رساله در يكصد و شصت برگ، همه آنها آثار قلمى محمّد سعيد حكيم است كه گويا بخطّ خود نوشته و مدوّن كرده است.

مرحوم استاد محمّد تقى دانش پژوه رسائل آن مجموعه را اين چنين شناسانده اند:

1 ـ دستورالعمل مجمل در باب بعضى تبهاى كثيرالوقوع...، بدون ذكر نام مؤلّف.

2 ـ أسرار الصّنايع: قاضى محمّد سعيد بن محمّد مفيد قمى....

3 ـ كليد بهشت: همو....

4 ـ الأصل الأصيل يا الأصول الاصفيّة: رجبعلى تبريزى....

5 ـ تشريح عظام الرأس والفكّ ]الفلك چاپ شده است[ الأعلى: محمّد سعيد بن محمّد باقر طبيب، بنام شاه صفّى....

6 ـ تعليقات الاشارات متنًا و شرحًا... بدون ذكر نام مؤلّف: انتهى.

اين ضعيف را عقيده بر آن است كه تمام اين شش اثر از آنِ شخصِ ميرزا محمّد سعيد حكيم است كه نامش در پنجمين رساله محمّد سعيد بن محمّد باقر طبيب آمده است، و نسبت دادنِ مرحوم دانش پژوه أسرار و كليد بهشت را به قاضى و آصفيّه را به آخوند رجبعلى پيرو همان شهرت كاذبه و اشتباه كارى ها است كه مكرّر يادآور شده ايم.

آگاهى دوم: هم اينك ما، يك مجموعه اصيل در دست داريم كه در اصل شامل دو رساله ـ يا كتاب ـ بوده است، بدون ذكر نام در عنوان و بدون ذكر نام كاتب و تاريخ، هر دو به يك خطّ، كه وصف آن به اجمال چنين است:

1 ـ مقالة في أنّ الواحد لا يصدر عنه الاّ الواحد، به عربى، همان كه بنام مشكوك الأصول الاصفيّة در فهرست مجلس 5: 68 دو نسخه از آن معرّفى شده و در مجموعه ياد شده مركزى الأصل الأصيل يا الأصول الاصفيّة ناميده اند. اين كتاب در منتخبات آثار حكماء 1: 244 - 271 پس از رساله فارسى اثبات واجبِ حكيمِ نحرير و فيلسوف متأ لّه ملاّ رجبعلى تبريزى: ص 220، به گونه گزينشى آمده و توسّط مرحوم استاد جلال الدين آشتيانى به فارسى گزارش شده است و در آغاز آن نوشته اند:

ملاّ رجبعلى رساله اى نفيس بنام الأصل الأصيل تأليف نموده است كه مشتمل است بر قواعد مهمّ فلسفى....

آقاى آشتيانى تمام رساله را نياورده بلكه بندهايى از آن را برگزيده و سپس پيرامون هر بند توضيحى داده اند كه نوعًا متضمّنِ ردِّ بر نظراتِ اصل است.

همان گونه كه گفتيم اين رساله نيز اثر خامه محمّد سعيد حكيم است كه همچنان ـ مع الأسف ـ بنام آخوند ملاّ رجبعلى به چاپ رسيد، و گويا منشأ اشتباه اين باشد كه مرحوم ملاّ عبدالنّبى قزوينى صاحب تتميم أمل الامل در آخر شرح حال آخوند ملاّ رجبعلى ش 101 گفته است:

و من تصانيفه: الرسالة الموسومة بالأصول الاصفيّة (الروضة النضرة: 215، و در چاپ قم: الاصيفة)، ذكر فيها مسائل مهمّة من الحكمة هي أمّهات المسائل.

بارى، مصنّف اين رساله در حاشيه برگ 22. ظ نسخه مجموعه جاى گفتگو، گويد:

و لنا في هذاالباب ـ أي في بيان وضع الألفاظ واللّغات ـ رسالة طويلة جليل المنفعة كثير الفائدة موسومة بأسرار الصنايع. فمن أراد الانتفاع بفوائدها فعليه الرجوع اليها، ان شاء اللّه تعالى. منه، دام ظلّه السّامي.

اين حاشيه هرگونه شكّ و ترديدى را درباره مصنّف رساله رفع مى كند، چه ما أسرار الصّنايع و نگارنده آنرا به وضوح شناسانديم.

2 ـ كليد بهشت، به فارسى، همان كه بنام قاضى سعيد قمى چاپ شده است و گفتيم كه آن اثر خامه محمّد سعيد حكيم است و نسبت دادن به قاضى يا آخوند ملاّ رجبعلى خطاءِ محض است.

اين كتاب نيز در نسخه مجموعه جاى گفتگو بدون نام مصنّف و كاتب و تاريخ است، و افزون بر حواشى بخطّ كاتب نسخه، هم در رساله نخست و هم در اين رساله; چند حاشيه به خامه شخص مصنّف دارد با امضاءِ منه، عفي عنه.

پس از اين دو رساله يا كتابِ مجموعه كه گفتيم هر دو به يك خطّ و شكل، و بى شبهه به نظر و تصحيح مصنّف رسيده است، در همان زمانها، تنها اثر شناخته شده آخوند ملاّ رجبعلى، باز بدون نام و نشان نوشته شده است. همان رساله چاپ شده در منتخبات 1: 220 ـ 243، و همان كه محمّد سعيد قاضى آنرا بنام البرهان القاطع والنّور السّاطع به عربى درآورده و رساله نهم كتاب الأربعينيّات خود، نهاده است.

اينك، سخنى هم در باب روابط محمّد سعيد حكيم و جناب فيض كاشانى بگوييم:

 

حكيم و فيض

 

آقاى دكتر سيّد حسين مدرّسى طباطبائى، چند سالى پيش از چاپ خلاصة البلدان، دو سه نامه اى را كه ميان ميرزا محمّد سعيد حكيم و آخوند مولانا محسن فيض 1007 ـ 1091 جريان داشته است، در مجله وحيد، ش 5، مرداد ماه 1352، پيرو اشتباهات سابقين، با عنوان مكاتبات فيض و قاضى سعيد قمى چاپ كرده بودند، كه اين هم يكى ديگر از دارايى هاى حكيمباشى است كه به كيسه قاضى رفته است، و يا ـ للأسف كه همان نامه ها را با توجيهات و توضيحات شگفت آور در مقدّمة الطبعِ محقّقِ كتابِ شرح الأربعين ]حديثًا[ تأليف قاضى، چاپ تهران (1379 ش)، تجديد چاپ كردند، همانگونه كه در مقدّمه علويّه اميريّه بر ديوان اشعارِ حكيمِ مظلوم، به نامِ ديوانِ اشعارِ قاضى سعيد قمى هم آورده اند!

گويا كه طالع نامساعد محمّد سعيد حكيم اين چنين رقم خورده است، با آن همه حضور چشمگير در آثار گوناگونِ زمانش حتّى در تذكرة الشعراءِ نصرآبادى كه در چند جا با احترام تمام ياد شده است، همانگونه كه در تذكرة الشعراءهاى هندى نيز ـ بسان آتشكده آذر ـ با عنوان حكيم سعيد خان ديده مى شود.

 

سخنى درباره جناب فيض

 

در باب شخصيّت استثنائى فيض، عليه الرحمة والرضوان، بايد اعتراف كرد كه آن مرحوم در اثر امتيازات موروث و مكتسب، در طول عمر هشتاد و چند ساله پر بركتش همواره در نهايت درجه احترام بوده، و طبيعى است كه اينگونه موقعيّتْ جاذبِ طبقات گوناگون بالاى مردم زمان باشد[20].

دو برادر پزشك نيز از اين روى با خاندان آن جناب در ارتباط بوده اند، و زمانى ميرزا محمّد حسين حكيم چند مسأله شرعى در أحكام مسافر از شخص فيض پرسش كرده و پاسخ گرفته است. اين سؤال و جوابها در يك صفحه ص 145 از يادداشتهاى مرحوم علم الهُدى فرزند فيض نوشته شده است، با اين عنوان:

صورة اسؤله جالينوس الزمانى مقرّب الخاقانى ميرزا محمّد حسين حكيم و أجوبه عاليجناب والا القاب خدايگانى آخوندى... كه بتاريخ شهر شوّال سنه (1063) واقع شده.

و علم الهُدى به هنگام درگذشت حكيم ياد شده، نامه تعزيتى به برادر كوچكتر نوشته است كه سواد آن نامه را بخطّ خود در يادداشتهايش ص 54 ثبت فرموده، به اين عنوان:

در تعزيتِ ميرزا محمّد سعيد حكيم به هنگام وفاتِ ميرزا محمّد حسين بقلم آمد. شهر جُمدى الاخره سنه (1084)، و در آخر نامه امضاء كرده است: داعى بير يا علم الهُدى.

از اينجا تاريخ فوت ميرزا محمّد حسين پزشك نيز معلوم گرديد، و سال (1084) هفتمين سال سلطنت شاه سليمان صفوى است.

از تاريخ درگذشت محمّد سعيد حكيم آگاه نيستيم، جز اين كه پيشتر گذشت كه او تا پايان (1085) زنده بوده است.

باز، دو مطلب ديگر درباره محمّد سعيد حكيم بياوريم و به اين مقال درازدامن پايان دهيم:

مطلب نخست: از جمله منابع سده دوازدهم كتاب تذكره رياض الشعراءِ على قلى واله داغستانى ـ تأليف در (1161) ـ است كه گويد ش 447:

ميرزا محمّد سعيد حكيم قمى متخلّص به تنها، خَلفِ حكيم محمّدباقر است. ميرزاى مزبور از خواصّ اطبّاى شاه عبّاس ثانى بوده و در خدمت آن پادشاه كمال عزّت و منزلت داشته، در فضائل و كمالات گوى مُسابقت از أقران و امثال مى ربوده، آخر در زمان شاه سليمان به سعايتِ ارباب حسد از نظر پادشاه افتاده در قم سكونت اختيار كرده، ديوانش متداول و قريب به ده هزار بيت است. گاهى سعيد و گاهى حكيم نيز تخلّص مى كند. اين ابيات او راست....

سپس، واله تا شش صفحه كتابش را به انواع سروده هاى سعيد اختصاص داده است. و پيشتر گفتيم كه ثانى تخلّص شعرى شاه عبّاس ثانى است و واله او را نيز در تذكره ش 461 آورده است.

همزمان با واله، لطفعلى بيك آذر بيكدلى 1134 ـ 1195 است كه در كتاب آتشكده در شمار فصحاى دارالمؤمنين قم گويد:

حكيم سعيد خان، از اهالى آن دِيار و با كثرت مراتب حكمى خصوص حكمتِ نظرى مربوط، و مدّتى در خدمت شاه عبّاس ثانى در سلك اطبّاى حاذق مُنسلك بوده، آخر الأمر از ملازمت اخراج و در قم به زيارت و عبادت مشغول بوده در آنجا فوت شده. صاحب ديوان است. از ديوان ايشان اين چند بيت انتخاب و ثبت شد....: آتشكده آذر: 1242 ـ 1243.

آذر در آن كتاب سى و هفت نفر از مردم قم را كه سروده اى داشته اند ياد كرده و در آن ميان نامى از جناب آقا محمّد سعيد قاضى ديده نمى شود.

مطلب دوم: ميرزا محمّد سعيد حكيم را با ديگر استاد ناماور خود آخوند ملاّ عبدالرزاق فيّاض لاهيجى قمى[21] اشعارى بس شيوا و نغز آراسته به صنايع گوناگون ادبى مبادله شده است كه در ديوان فيّاض لاهيجى: 375، چاپ تهران (1369 ش) مى خوانيم:

خطاب به ميرزا محمّد سعيد: 

اى جوهرى كه در تهِ اين هشت نه بساط***چشم خرد نديده چو تو يك دُرِ خوشاب

قطعه چهل و پنج بيت است در مدح محمّد سعيد حكيم و بيت دهم اينست:

بقراط را ز شرم تو چون دم زنى ز طبّ ***در خاكْ نبضِ مرده درآيد به اضطراب

سپس در (ص 377) آمده است: جواب ميرزا محمّد سعيد:

اى آنكه در محافل دانش كلام تو ***دُردى كشان جام سخن را دهد شراب

چهل و هفت بيت است كه همچنان به همان وزن و قافيه در مدح و ثناى استاد با جهانى ظرافت و طنز دادِ سخن داده است.

و در (ص 379) اين چنين: در جواب جوابيّه ميرزا محمّد سعيد:

اى آنكه در كف تو ورق چون رخ نگار ***بى خامه مى زند رقم نقش خط برآب

پانزده بيت، باز در مدح بليغ حكيمباشى شاگرد است كه هر اين سه قطعه در يكصد و هفت بيت ميان استاد و شاگرد خواندنى و انديشيدنى است.

دو قطعه اوّلى را محقّق كوشاى شرح الأربعين قاضى همانند ديگر نسبتها، به گمان اينكه متعلّق به قاضى است در مقدّمة الطبع خود ص 28 ـ 29، چاپ تهران، 1379 ش با نقصانى از آخرين ابيات، به نقل از جُنگ خطّى شماره (2327) كتابخانه مجلس تهران آورده اند، و مهمّ اين است كه عنوان نخست در جنگ ـ عينًاـ چنين است:

قطعه مولانا عبدالرزّاق گيلانى به ميرزا محمّد سعيد حكيم مشهور به حكيم كوچك

بيچاره حكيمباشى كه همه دار و ندارش به يغما رفته و به عاريت نصيب آقا محمّد سعيد قاضى شده است، و اين در حالى است كه سروده اى به فارسى از شخص قاضى در آثارش ديده نمى شود، با اين كه مكرّر، اشعارى از سابقين را ـ عربى و فارسى ـ به استشهاد آورده است، چنان كه پيشتر هم گفتيم، والسّلام.


 

ختم مقال

 

هدف و مقصد اصلى از تنظيم اين گفتار دراز دامن، تنها اصلاحات تاريخى مهمّ و احقاقِ حقّ و اِزهاقِ باطل بود و نه جز اين امر. يعنى بيان اشتباهات بزرگى كه در طول يك قرن پيرامون احوال و آثار دو تن دانشمند همنام از دانشمندان قم در قرن يازدهم هجرى محمّد سعيد حكيم و محمّد سعيد قاضى رخ داده و چهره تاريخى هر دو را دگرگون كرده است، تا مگر از اين پس آيندگان اشتباهات سابقين را تكرار نفرمايند، ان شاء اللّه.

اينك، آنچه در فهرست بزرگ پيرامون يكى از آثار آقا محمّد سعيد قاضى، يعنى شرح حديث غمامه نوشته ايم ضميمه اين مقال مى كنيم، و معرّفى ساير آثار موكول به همان فهرست است كه در دست چاپ مى باشد، واللّه الموفّق.

 

شرح حديث الغمامة

من إعجاز مولانا أميرالمؤمنين(عليه السلام)

 

از: محمّد، يُدعى: سعيد، الشّريف، القمّيّ: سرآغازِ كتاب. صاحبِ شرح كتاب التّوحيد، متولّد (1049)، وفات: نامعلوم.

كتاب: شرح ادبى ـ عرفانى و ذوقى خبر مفصّل، مشكل و غريب غَمامة سحابة است كه سعيد آنرا در ايّام اقامتش در اصفهان به سال (1099) آغاز كرده است[22].

سال (1099) شصت و دو سالگى علاّمه مجلسى ـ اعلى اللّه مقامه ـ و اوج اشتهار و مرجعيّت آن بزرگوار در اين ديار است، و شارح ما در پنجاه سالگى.

در الذريعه 13: 190 ـ 192 چند شرح بر اين حديث را با عنوان شرح حديث البساط يادآور شده و نخستين آنها شرح قاضي محمّد سعيد بن محمّد مفيد القمّيّ، تلميذ المحدّث الفيض الكاشاني جاى گفتگو را آورده، و در وجه تسميه حديث فرمايد:

انّ السّحابة هبطت بأميرالمؤمنين عليه السلام و انبسطت على الأرض بأمره كالبساط فجلس القوم عليها و رفعتهم الرّيح حتّى وصلوا إلى جبل قاف و غيره....

شارح، در اين اثر، حديث را از سه كتاب گرفته و اختلافات جزئى آنها را نيز يادآور شده است، و آن سه كتاب اينها است: المجموع الرائق و المحتضر و بحرالمناقبِ درويش بُرهان ناشناخته كه نامش على فرزند ابراهيم، از مردم سده دهم، و نسخه عربى كتابش در دست شارح بوده، و اينك تنها ترجمه ملخّص آن به فارسى به نام دُرّ بحر مناقب موجود و به سال (1313 ق) در تبريز چاپ شده است: (إحياء الدّاثر: 151[23].

آغاز: بسم. الحمدللّه مُدير الأدوار و معيد الأكوار طبقًا عن طبق.

شارح سعيد، در آغاز، مقدّمه اى نهاده و در آن دو مطلب آورده است:

مطلب يكم: به منظور كشفِ حجاب و رفع عُجاب از غرائب حديث غمامة، تعداد چهل حديث كوتاه گوياى مناقب و مقامات والاى معصومين (عليهم السلام) را ـ عمومًا از كتاب بصائر الدرجات صفّار، عليه الرحمة ـ نقل كرده و در حواشى، برخى توضيحات درباره آنها داده است.

مطلب دوم: تمهيدات شش گانه اى براى روشن شدن ذهن خواننده كتاب نوشته و در آن از سخنان ابن عربى اندلسى و در حواشى از اَشعار مثنوى استفاده كرده است.

در آخرين تمهيد، خبرى را از كتاب مصباح الأنوار و الخرائج و الجرائح آورده و در حاشيه گفته است: مصباح الأنوار تصنيف الشيخ أبوجعفر الطوسي (ره) و الخرائج للقطب الراونديّ، أعلى اللّه مقامه. منه.

امّا مصباح الأنوار از شيخ الطائفة ـ (قدس سره) ـ نيست، بلكه از شيخ هاشم بن محمّد است، چنان كه در ذريعة و ثقات عيون فرموده اند.

مقدّمه شرح حديث الغمامة سى و چهار صفحه نسخه را در بر گرفته است.

سپس، شارح وارد اصل مطلب شده و گويد:

خبر الغمامة من إعجاز مولانا و سيّدنا أميرالمؤمنين، صلوات اللّه و سلامه عليه. أقول: هذا الخبر كالمستفيض عند جمهور الخاصّة... و قد ذكر هذا الخبر أكثر علمائنا بأسانيدهم المعتبرة في أكثر كتبهم المدوّنة سيّما شيخنا الصّدوق القمّيّ ـ رض ـ في كتابه المسمّى بمجموع الرّائق....

واضح است كه ادّعاءِ مستفيض بودن خبر غمامه و اين كه اكثر علماءِ ما به اسانيد معتبره در اكثر كتبشان آن را آورده باشند، شامل چند گونه اغراق و مبالغه است، و نسبت دادن كتاب المجموع الرّائق به شيخ صدوق قمّى ـ (رضي الله عنه) ـ نيز نادرست است، و از رياض العلماء مستفاد مى شود كه اين نادرستى شايع بوده است يعنى اين كه آن كتاب را كه مؤلّفش سيّد هبة اللّه موسوي سده 7 ـ 8 است، در آن زمانها برخى به شيخ صدوق، و برخى به شيخ مفيد نسبت مى داده اند. بگذريم.

شارح، عبارات حديث غمامه را ـ جمله، جمله ـ با عنوان متن آورده و شرح كرده است. در نسخه، همه جا عبارات متن به سرخى نوشته شده است.

او در سخنان خود، علاوه بر استفاده از اخبار و احاديث اهل بيت(عليهم السلام) و كتب ادب و آداب، مكرّر از كلام ابن عربى اندلسى نيز ـ با تجليل و تقديس ـ استفاده مى كند، رويّه اى كه در ديگر تأليفات خود به كار برده است. از اشعار مثنوى و جز آن نيز گاه در متن و گاه در حاشيه به استشهاد مى آورد.

شارح، پس از اتمام شرح خبر غمامه، باز براى تأييد صحّت مضامين آن خبر، خطبة البيان[24] معروف را ـ با ادّعاءِ استفاضه ـ با توضيحاتى آورده، و سپس همچنان با عنوان ختامة مسكيّة حديثى از آخر كتاب بصائر الدرجات منقول از صباح المدائني، از مفضّل آورده ـ و آن در حقيقت، نامه اى است از حضرت امام جعفر صادق(عليه السلام) در پاسخ به نامه مفضّل به آن حضرت ـ كه شارح، جمله، جمله، با عنوان متن نقل و شرح كرده، و با وصيّتى كتاب را به پايان برده است.

نسخه جاى گفتگو همانند نسخه ديگر ما در يك مجموعه تاريخ ختم تأليف ندارد، و اين دو نسخه ـ تقريبًا شبيه يكديگرند، امّا در نسخه سوم ما در يك مجموعه ديگر كه در بسيارى از جاها با آن دو اختلاف دارد تاريخ پايانش اين چنين است:

... واتّفق الفراغ من هذه النميقة في سنة ألف و مائة، على يدي مؤلّفه المفتاق إلى رحمة بارئه اللّطيف محمّد المدعوّ بسعيد الشّريف، عفى اللّه عنه.

و آغاز هر سه نسخه اين گونه است:

... و أنعم عليَّ بإعطاءِ الرّخصة عام تسع و تسعين من ثاني ألف الهجرة، أيّام إقامتي بإصبهان ـ المحروسة ـ، حين ما ارتقى العمر درجات الخمسين و وصل إلى إحدى مَراقي السّتّين....

از اين عبارت و از پايان مرقاة الأسرار كه از رسائل كتاب الأربعينيّات خود او است معلوم مى شود كه محمّد سعيد به سال يكهزار و چهل و نه (1049) پاى به اين جهان گزارده است، يعنى دوازده سالى پس از تولّد علاّمه مجلسى، أعلى اللّه مقامه.

همين جا يادآور شويم كه اين بزرگوار، يعنى مولانا العلاّمة المجلسيّ; خبر غمامة را در آخر باب چهاردهم مجلّد هفتم كتاب شريف بحارالأنوار كه باب أ نّهم(عليهم السلام) سُخّر لهم السّحاب و يُسّر لهم الأسباب است، پس از نقل چهار حديث، همه از كتاب الاختصاص شيخ مفيد ـ أعلى اللّه مقامه ـ فرمايد:

أقول: قال الشيخ حسن بن سليمان ـ (رحمه الله) ـ في كتاب المحتضر: روى بعض علماءِ الاماميّة في كتاب منهج التحقيق إلى سواءِ الطريق باسناده عن سلمان الفارسيّ.

سپس خبر غمامة را ـ بتمامه ـ از آن كتاب، بدون هيچ توضيح و تفسيرى، آورده، و در پايان فرموده است:

أقول: هذا خبرٌ غريب لم نره في الأصول الّتي عندنا و لا نردّها و نردّ علمها إليهم(عليهم السلام)[25]:

بحارالانوار 27: 33 ـ 40، چاپ دارالكتب الاسلاميّة، طهران، 1390.

پس بايد از جناب سعيد كه اين خبر غريب را ـ ولو بمذاق دور از متعارف ـ شرح و تأويل نموده است، سپاسگزار بود. رحمة اللّه عليه.

شارح در آخرين صفحه كتاب، پس از وصيّتى به برادران ايمانى در اِذعان و اعتراف به مقامات شامخه و معجزات باهره ائمّه اطهار (عليهم السلام) و تحذير از تأمّل و اِنكار، گفته است:

وليكن هذا آخر ما أردنا ايراده مِن كشف بعض أسرار هذاالخبر، فإن أصبنا في ذلك فمن اللّه الأكبر و من أنوار الأئمّة الاثني عشر، و إن أخطأنا فمن أنفسنا منبع الشرّ و الضّرر، و نستغفراللّه من هفوات اللّسان و ترّهات أهل الشكّ والعدوان، و من اللّه أسأل العصمة عن الخطاء، و إلى اللّه المشتكى. إلى هنا آخر كلام الشارح العلاّمة، (رحمه الله).

نسخه: بخطّ محمّد باقر اصفهانى فرزند احمد، غفراللّه له. تاريخ پايان استنساخ: پسين روز دوشنبه دهم صفر المظفّر (1216). داراى 113 برگ و چند برگ بياض عطف و بدرقه. حجم: جيبى. اثر مقابله و تصحيح ندارد.

كاتب در طرّه صفحه نخست به سرخى نوشته است:

هذه رسالة الحادية عشر من رسائل الأربعينيّات للمولى الكامل العارف الكاشف قاضى سعيد القمّي، و هي شرح خبر الغمامة من إعجاز مولانا و سيّدنا أميرالمؤمنين، صلوات اللّه و سلامه عليه.

مُهر كاتب در گوشه همان صفحه لا إله إلاّ اللّه الملك الحقّ المُبين. عبده محمّد باقر نقش بسته است.

گويا نسخه ما از كتاب الأربعينيّات به دستور همين شخص نوشته شده است.

دو نسخه ديگر از شرح حديث الغمامة كه در مجموعه ها بيايند:

1 ـ نسخه ضميمه دلائل الإمامة طبرى.

2 ـ نسخه ميان أسرار العبادات و شرح الأربعين حديثًا.

در فهرستگان نسخه هاى خطّى 4: ش 1776 چهل و يك نسخه از اين اثر را شناسانده اند.

 

و صلّى اللّه على محمّد المصطفى و آله الطاهرين.



[1]ـ مانند: أمل الامل، تتمّه ها و حواشىِ أمل، نيمه موجود رياض العلماء، تاريخ محمّد طاهر قزوينى، تذكره و تاريخ حزين لاهيجى، رياض الشعراءِ واله، آتشكده آذر، وقايع السّنين والأعوام خاتونابادى و ملحقاتش كه تا سال 1193 و سرآغاز دولت قاجاريّه رسيده، و امثال اينها، و اجازه نامه هاى روايتى مانند اجازه كبيره مرحوم سيّد عبداللّه جزائرى. تنها در اين اجازه از فرزند قاضى سعيد ياد شده است كه خواهيم گفت.

[2]ـ آن چنان كه گويى در آن عصر و زمان و در شهر قم، سعيد نام ديگرى جز آقا محمّد سعيد قاضى حقّ حيات نداشته و نام سعيد در انحصار ايشان بايد باشد!

همين جا بگوييم: تازه ترين نمونه جامع اشتباهات تأثّرآور و خلط هاى شگفت آور را در ترجمه حالى كه در سرآغاز ديوان اشعارِ مغصوبِ حكيم آمده است مى توان ديد. ديوان محمّد سعيد حكيم فلك زده را در دانشگاه تهران سال 1383 به نام ديوان اشعار قاضى سعيد قمى چاپ كردند!

1ـ ميرزا طاهر نصرآبادى متولّد 1027 در كتاب تذكره 1: 241 گويد: ميرزا محمّد سعيد، خَلفِ ارجمندِ مرحوم حكيم محمّدباقر قمى است. با بندگانِ ميرزا محمّدحسين برادر بزرگش ـ كه ملكى است به صورت بشر! ـ در سلك اطبّاى پادشاه....

نصرآبادى نام بيش از سى تن از طبقات گوناگون مردم قم را در كتاب خود آورده و چيزى درباره آنان نوشته است، امّا هيچ نام يا نشانى از قاضى ما ـ كه سفرهاى مكرّر به اصفهان و توقّف در اينجا و اشتغال به تعلّم و تعليم و تأليف هم داشته ـ در آن كتاب ديده نمى شود.

تأليف  تذكرة الشعراءِ نصرآبادى از حدود (1083) تا (1090) است.

بيافزاييم كه از ميرزا محمّدحسين هيچ اثرى سراغ نداريم. گويا اهل تأليف و تصنيف نبوده است.

[4]ـ توجّه دهيم كه بى شبهه منصبِ شيخ الاسلامىِ قم از ديرباز برعهده آخوند مولانا محمّد طاهر قمى بوده و مرحوم خاتونابادى در وقايع السّنين والأعوام: 546 گويد:

فوت آخوند مولانا محمّد طاهر شيخ الاسلام قم در هشت ساعتى شب جمعه بيست و سوم ذى قعده سنه هزار و صد هجرى، عمر او صد سال بود. 

 شاه سليمان صفوى در روز پنجشنبه پنجم ذى حجّه (1105) در اصفهان وفات يافت و فرزندش سلطان حسين در شب چهاردهم تاج گزارى كرد.

پس شيخ الاسلامى آقا محمّد سعيد قاضى از آغاز سلطنت شاه سلطان حسين بوده، و وضع آن منصب در پنج سال مابين وفات آخوند ملاّ محمّد طاهر و فوت شاه سليمان معلوم نگرديد.

[5]ـ در جلد يكم شرح كتاب التوحيد: 517 گويد: ... فانّ وضعه أن نقتصر على واردات القلب من عالم آخر!

آخر، جناب صدر المتأ لّهين اثرى بنام واردات قلبيّـة دارند!

[6]ـ معرّفى يكى از آن رساله ها شرح حديث الغمامة پيوست اين مقال است، و نسخه اى را كه در فهرست نسخه هاى خطّى مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى 2: 220 و 299 به نام جعلى المثل والصور معرّفى كرده اند، آن الطلائع والبوارق است كه رساله دهم كتاب الأربعينيّات باشد، لا غير.

[7]ـ العاضي، من الرّجال: المَكفيٌّ بالطّعام والكساء: الرائد.

[8]ـ شيخ الاسلام: مقام لرئيس القوّة القضائيّة في العهد الصفويّ، كان ينصبُه الصدر الأعظم. تنزّل شأنه بعد سقوط الصفويّين: كواكب منتثره اشتراكى: 354.

القاضي: الحاكم الشرعيُّ الّذي يقضي بين المتخاصمين. قاضي القضاة: رئيسهم: الرّائد.

[9]ـ حكيم مؤمن در تبصرة المؤمنين از ايشان به حضرت پيشنماز و قاضى قم تعبير مى كند نه شيخ الاسلام و در آغاز گويد: ... مولانا محّمد طاهر چون قُعودِ مَسندِ قضاى قم را با قيامِ پيشنمازىِ جمعه كه در غيرِ معصوم اجتماعِ ضدّين است جمع فرموده...!

[10]ـ در صفحه 61 فتوح تصوير ارسالى استاد جعفريان، سلّمه اللّه آمده است:

... چه همّت سيّد نجيب ـ يعنى حكيم مؤمن ـ به درجه اى است كه نوّاب خُلدآشيان صاحبقران، عليه رضوان اللّه الملك المنّان، در بسطام، او را نزد پادشاه هندوستان به امر طبابت مى فرستادند، و او چاكرىِ اين درگاه را سرمايه معمورىِ عُقبى دانسته به زخارف دنيا مبدل نساخت، و شاهد اين حال ـ بالفعل ـ مَسندنشين محفل تجريد و تفريد ميرزا محمّد سعيد، دام كذا توفيقاته، و بعضى از مقرّبانِ درگاه خلايق پناه اند....

به گمان اين ضعيف، مقصودش ميرزا محمّد سعيد حكيم ـ حكيم كوچك ـ است، نه قاضى، واللّه العالم.

[11]ـ مدينه فاضله: مدينه اى كه ساكنان آن كوشش كنند سعادت حقيقى را به دست آورند. اداره چنين مدينه اى بدست حكيمان و فاضلان باشد: فرهنگ معين.

توضيح پيرامون اين مدينه و گونه هاى ديگر مدينه در دو كتاب اخلاق ناصرى: 381 به بعد. انتشارات خوارزمى و ريشه هاى تاريخى امثال و حكم: 1154 ـ 1162 به شرح آمده است.

خارج از موضوع: در اخلاق ناصرى بحث مستوفا درباره محبّت ديده مى شود، امّا از دو كلمه عشق و تصوّف و مشتقّات آنها هيچ اثرى نيست.

[12]ـ وصف شريف در پى نام اين شخص و همچنين آقا محمّد سعيد قاضى اشاره به سيادت از سوى مادر است، نه چيز ديگر. مقدّمه جامع الأنساب: 30 ـ 32.

[13]ـ در زمينه اين گونه افتراءات و اكاذيب، مقاله پيرامون طلع البدر علينا را به قلم آقاى حاج شيخ رسول جعفريان صديق دانشمند در فصلنامه ميقات حجّ. ش 56. تابستان 85، ملاحظه فرمايند.

[14]ـ عِشْ تَرى عَجَبا! در مجلّه آينه پژوهش. ش 98 ـ 99 كه در اين روزها شوّال المكرّم 27 منتشر شد، در سرآغاز مقاله زن در تفسير مخزن العرفان بانو امين اصفهانى چند تفسير زنانه را برشمرده اند، از جمله: تفسير موضوعى قرآن، نوّاب خانم اصفهانى (م 1317 ق) گفته اند اين تفسير در چهار جلد...، و مآخذ خود را زنان نامى ص 104، به نقل از تذكرة القبور آية اللّه عبدالكريم گزى اصفهانى، نشان داده اند.

سُبحان اللّه! ندانستيم كدام بنده خدايى نوّاب حكيم را تبديل به نوّاب خانم كرده است؟!

شرح حال مرحوم ميرزا محمّد باقر نوّاب لاهيجانى اصفهانى حكيم متوفّى سوم ماه شعبان 1248 و تفسير موضوعى ايشان را در جلد چهارم مكارم الاثار. ذيل شماره 652 ملاحظه فرمايند. زياده جسارت است!

[15]ـ در رياض جاى نام پدر ملاّ رجبعلى را سپيد گزارده، و شگفتا كه تا اين زمان هم نامعلوم است، بلكه شخص آخوند حتّى از نوشتن نام خود نيز در تنها اثر شناخته شده اش رساله وجوديّه پرهيز كرده است، برخلاف آقا محمّد سعيد قاضى كه در عموم مصنّفاتش بنام خود و پدرش مفيد، بل ذكر تاريخ تأليف; تصريح مى كند.

[16]ـ چنانكه در جاى جاى كتاب عيون الأنباء في طبقات الأطبّاء ديده مى شود.

و در كتاب دستور الملوك ميرزا رفيعا: 207، تهران، 1385 گويد:

در بيان شغل عالى جاه مقرّب الخاقان حكيم باشى است: مشاراليه از جمله مقرّبان و ريش سفيد اطبّاى سركار خاصّه شريفه و انيس و جليس پادشاهان بود و در ازمنه سابقه، در رقم، منصب او حكيم نوشته مى شد و در مجلس، پايين دست جمعى از مقرّبان مى نشست. در زمان نوّاب طوبى آشيان، لفظ باشى اضافه شد و بعد از آن ملقّب به لقب مقرّب الخاقان گرديد.

[17]ـ ميرزا محمّد طاهر قزوينى متخلّص و مشهور به وحيد، علاوه بر مَناصب دربارى، از قبيل وقايع نگارى، مجلس نويسى و مُنشى گرى، دانشمندى جامع انواع فضائل و در فنون عديده وحيد روزگار و صاحب آثار ممتاز ماندگار است.

آقا محمّد سعيد قاضى پس از تأليف نخستين جلد شرح كتاب التّوحيد نسخه آنرا در اختيار وحيد نهاده و آن مرحوم شرحى از زبان شارح، در نهايت اعتلاء و كمال، در پايان نسخه نوشته است كه عينًا در نسخه ما موجود و از آن در چاپ كتاب هم آورده اند: الثّمر ختم للزّهر....

آقا محمّد سعيد، سپس خود در حاشيه آن ختامه، ايشان را معرّفى كرده است به اين عبارت:ر

طخِتامَه كه نوّاب مخدومى وحيدالزّمان و فريد العصر و الدّوران ميرزايى ميرزا محمّد طاهرا، أدام اللّه ظلّه و أبقاه، برين مجلّد نوشته اند.

پس جناب قاضى را با وحيد نيز ربطى بوده است.

[18]ـ در صفحه (426): حكمت و حذاقت پناه جالينوس الزمانى محمّد حسين قمى طبيب خاصّه شريفه. باز، در چند جاى ديگر آن كتاب از اين دو پزشك برادر ـ محمّد حسين و محمّد سعيد ـ با تجليل بسيار ياد شده و در همه جا نام محمّد حسين مقدّم بر محمّد سعيد آمده است.

[19]ـ در آخر نسخه كليد بهشت كه مرحوم آقا سيد محمّد مشكوة از روى آن چاپ كردند، بخطّ كاتبِ نسخه اين گونه است:

تمّت في تاريخ شهر ذيحجّة الحرام سنه 1085 كليد بهشت من مصنّفات جالينوس  الزمانى ميرزا محمّد سعيدا. سلّمه اللّه تعالى عن الافات.

از اين عبارت دانسته مى شود كه محمّد سعيد حكيم تا پايان سال (1085) حيات داشته و تاريخ فوت برادرش محمّد حسين حكيم در نيمه سال (1084) پس از اين ياد مى شود.

[20]ـ پيشتر سخنان ميرزا طاهر نصرآبادى را در وصف آخوند مولانا محمّد طاهر قمى از تذكره آورديم، اينك سخنان او درباره جناب فيض، گويد:

ملاّ عبدالمحسن همشيره زاده آخوند نورا ملاّ ضياءالدين كاشى است. كاشف حقايق و برهان و عارف معرفت و عرفان است. از جميع علوم بهره وافى برده... حكمت را با تصوّف جمع نموده، در كاشان به افاده مشغول بود كه شاه قدردان شاه عباس ماضي چون آوازه عدالت آن جناب را از دور شنيده بود ايشان را طلب داشته در سفر و حضر انيس و جليس بوده كمال قرب داشت. بعد از فوت آن پادشاه عادل جاه به كاشان رفته گاهى در قمصر و وقتى در كاشان به افادت و عبادت مشغولند....

ميرزا طاهر نام گرامى فيض را هم در اينجا و هم در ذيل ملاّ مؤمنِ ايمان، ملاّ عبدالمحسن نوشته است. تذكرة الشعراء. ش 276 و 337.

سخن به اينجا كشيده شد، خوب است امّا نظر شخص جناب فيض را درباره متصوّفه، از كتاب المحجّة البيضاء 6: 338 بياوريم، آنجا كه در كتاب ذمّ الغرور، در ذيل كلام غزالى پيرامون متصوّفه، فرموده است:

اقول: و أيّ فضل و كرامة للصّادقين من الصّوفيّة حتّى يكون للمتشبّهين بهم فضل و غرور؟! فانّ أكثرهم من أهل البِدع من السّماع و الرّقص و الجهر من القول في الدّعاءِ و غير ذلك!.

تا ميرزا طاهر نصرآبادى اصفهانى و حكيم مؤمن تنكابنى و محمّدكريم قمى چه گويند!

[21]ـ صاحب آثار مهمّ منثور و منظوم، همداماد جناب فيض كاشانى، دو داماد صدر المتأ لّهين. وفاتش را در الذريعة 12: ش 1147 به سال (1051) نوشته و افزوده اند: و من تلاميذه القاضي سعيد القمي، كه باز اشتباه به حكيمباشى است.

در الروضة النضرة: 319 وفات فيّاض را بدون ذكر مأخذ (1072) نوشته و جز آن را تخطئه كرده اند. در اينجا هم و من تلاميذه... آمده است.

[22]ـ گويا چندى پس از مجلّد دوم شرح كتاب التّوحيد كه در پنجم محرّم الحرام آن سال ـ هم در اصفهان ـ به پايان برده است.

او در شرح حديث بيست و پنجم از شرح الأربعين حديثًا فرمايد: ... أيّام وقوفي بإصبهان ـ المحروسة ـ لبعض دواعي الضّرورة.... امّا دانسته نيست كه مرادش در اينجا سال (1099) است يا (1096) كه در آن سال هم در اصفهان بوده، يا جز اين دو سفر.

[23]ـ خبر غمامة در المجموع الرائق 2: 327 ـ 339، چاپ تهران، 1417 ق و المحتضر: 71 ـ 76، چاپ بسيار ناقص نجف اشرف، 1370 ق آمده است.

[24]ـ براى معرّفى اجمالى و مهمّ اين خطبه و شروح آن به الذريعة 13: 218 و ش 775 تا 777 و نيز 7: 200 و 22: ش 6860 و 24: ش 1093 رجوع فرمايند. علاّمه مجلسى عليه الرحمة در كتاب شريف بحارالأنوار، خطبة البيان و امثال آنرا از غاليان و اشباه آنان دانسته اند:

و ما ورد من الأخبار الدالّة على ذلك كخطبة البيان و أمثالها فلا يوجد الاّ في كتب الغُلاة  رط و أشباههم.... كتاب الامامة، باب نفي الغلوّ في النبيّ والأئمّة... در فذلكه توضيح درباره غلوّ و تفويض: بحار 25: 48پ3، تهران، 1388.

[25]ـ مرحوم حاج امين الشريعه خويى در كتاب ميزان الصواب 2: 790، تهران، 84 ش خبر غمامه را با ترجمه و شرح آورده و در (ص 795) گويد:

... پس شروع به ذكر حديث غمامه كرده و آن حديثى است كه مجلسى در عين الحيات آن را با ترجمه ذكر و روايت كرده است و شيخ جليل صدوق به اسناد خود و در كتاب مجموع الواثق من أنهار الحدائق....

اغلاط چاپى و غيره فراوان است، و ادّعاءِ وجود حديث غمامه و ترجمه آن در كتاب شريف عين الحيات علاّمه مجلسى ـ(قدس سره) ـ به اثبات نرسيد.