گذري بر تاريخ صفويه
نويسنده: مهدي محمودي
منبع:

روزنامه رسالت ، 27 ابان سال 1385 ، ص 17

زماني که امين الدين جبرئيل - پدر صفي الدين حلي، سر سلسله خاندان صفويه - زمين هاي خود را به دنبال حمله حاکم کرج يا (کرجيها) به اردبيل از دست مي دهد، لباس دراويش تن مي کند. او سپس راهي شيراز مي شود و ده سال در آن جا اقامت مي گزيند و از مريدان (کمال الدين عربشاه اردبيلي) که از مشاهير متصوفه در آن جا بوده، است مي شود؛ سپس با دختر کمال الدين ازدواج مي کند و ديري نمي پايد که ثروت و دارايي دوباره به او باز مي گردد و در (کلخوران) يعني پايگاه جديد صفويان به زمين هاي خود دست مي يابد. در آن جا همسرش که به پارسايي و محبت اهل بيت شهرت داشته، صفي الدين را به دنيا مي آورد صفي الدين يتيم اما نازپرورده رشد يافت، و تصوف که طريقت آن روزگار بود مرام خويش قرار داد و با مشايخ و بزرگان اين طريقت ارتباط برقرار کرد، تا اين که در گيلان ملازم شيخ ابراهيم زاهد گيلاني شد، و با دختر شيخ ابراهيم ازدواج کرد، صفي الدين اردبيلي در محرم سال (1334 م - 735 ه-) درگذشت، تا اين که پسرش (صدرالدين موسي) جانشين او در رهبري ديني و معنوي شد، صدرالدين به عنوان يک رهبر ديني رشد يافت، او چشم به رهبري سياسي دوخته بود، اين اهتمام به رهبري او تا به حدي بود که (اشرف چوپان) حاکم اردبيل را نگران ساخت، وباعث شد وي را تبعيد کند و در صدد مسموم کردن وقتل او برآيد، به طوري که صدرالدين ناگزير به فرار به گيلان شد اما سرانجام به دنبال حمله (ارغون بک) وکشته شدن (اشرف) به اردبيل برگشت و در سن قريب به 90 سالگي در سال 794 در آن جا در گذشت.
صدر الدين در طريقت صوفيه، از جمله سران و پيشوايان به شمار مي رفت و او بود که اين طريقت را تثبيت کرد و پايداري بخشيد، صدرالدين 59 سال به ارشاد و راهنمايي ترکها پرداخت. تا اين که در سال 794 (1393) درگذشت و در مرکز صوفيه در کنار پدرش دفن شد وکار آماده اي را که در آستانه ثمر دادن بود براي فرزندش علاء الدين علي به جاي گذاشت آن گونه که به نظر مي آيد وجود (تيمور) سبب شد که تبديل جنبش صوفيه به يک انقلاب ظاهرا مسلحانه به تاخير افتد بنا بر اين وي پيوسته لباس سياه بر تن مي کرد تا اين که به سياه پوش ملقب شد. مطلب جديدي که در مورد (علي سياه پوش) وجود دارد اين است که او در دوران خود براي اولين بار به ذهنش خطور کرد که خوب است از ميان مريدانش فدائياني ظهور نمايد و اين بيان کننده تحولي بود که در طريقت صفويه در زمينه تشکيلات نظامي رخ داده است.
و بعد از گذشت 38 سال از سازمان دهي رهبري ديني معنوي، علاءالدين علي سياه پوش در قدس در سال 832 ه- (1428) در حالي که از حج باز مي گشت درگذشت و همانجا دفن شده و برايش مزار بزرگي ساخته شد و بعد از کشته شدن جنيد، فرزندش حيدر سرپرست امور شد، که در آغاز رهبريش، کودکي بي خطر بود اما بعدها جنبش قزلباشها به دست او شکل گرفت.
مهمترين چيزي که در مورد حيدر وجود دارد اين است که لباس علوي وي سمبل لباس ناصري شد که امرا براي اظهار دوستي و عنايت خود نسبت به اين نهضت آن لباس را درخواست مي نمودند. اين جا بود که (حسن بلند حاکم عراق و آذربايجان آن لباس را درخواست نمود تا او و فرزندانش آن را تن کنند ولي شرايط براي صفويان مهيا گرديد و برخلاف انتظار (حسن بلند) پيش رفت و بعد از يک سري ابهامات تاريخي، حيدر در طبرستان نزديک در بند سال 893 ه- کشته شد، بعد از حيدر فرزندش يار علي نيز کشته شد و بعد از او فرزند ديگرش اسماعيل (در سال 893 ه-) در کاري که اجدادش در آن شکست خورده بودند موفق شد و در سال 905 ه- مقدر شد که به عنوان شاه تاجگذاري کند و بر ايران سيطره يابد و در سال 914 بر عراق و ماوراء النهر سال 918 چيره شود.
 اسماعيل صفوي در سنين جواني در 38 سالگي در ماه رجب 930 ه- بعد از آن که براي اولين بار در تاسيس يک دولت شيعي نيرومند موفق شد دار فاني را وداع گفت اين دولت نقش مهمي را در زندگي مسلمانان بازي نمود و تاثير آشکاري در جريان تاريخ اسلام تا عصر حاضر داشته است
علماي جبل عامل نقش قابل توجهي در صفويه داشته اند.، زيرا آنان در جلب حمايت صفويه توفيق يافته و از اين راه به قدرت اجتماعي - اقتصادي بي سابقه اي دست يافتند.شيعيان ساکن جبل عامل مجبور به ترک سرزمين خود بودند. آنان گروه گروه ازخشم عثماني ها فرار کرده و از دعوت شاه اسماعيل و شاه طهماسب براي مهاجرت به ايران مشتاقانه استقبال مي کردند.
عبدالرحيم ابوحسين ادعا کرده است که عامل قطعي در مهاجرت عاملي ها به ايران، تلاش هوشمندانه آنان براي جست وجوي پست هاي مهم مذهبي و شناسايي اجتماعي آنان توسط يک قدرت دولتي بوده است. از سوي ديگر، جعفر المهاجر،معتقد است هيچ يک از اين اهداف مادي يا انگيزه هاي اقتصادي تاثير چنداني بر تصميم مهاجران به ترک جبل عامل به قصد ايران نداشته است و براي مهاجران، ايران نسبت بهعراق يا مکه هيچ امتياز خاصي نداشت.
اين مهاجرات، هجومي جمعي نبوده بلکه هجرت طبقه علماي متخصص وفقهايي بوده است که در ساختارهاي سياسي مماليک و عثماني هاي سني کنار زده شده ودر معرض اذيت و آزار قرار گرفته بودند. بنابراين، ما هرگاه از عاملي ها ياد مي کنيم،در واقع علماي جبل عامل، و نه همه جمعيت شيعه منطقه، را درنظر داريم همچنين اجازه دهيد تصور نکنيم که جبل عامل از همه علماي خود نيز خالي شد يا آنکه همه علماي باقي مانده ضرورتا با حکومت صفوي يا با هم، هم کاري بي قيد و شرط داشته يا با آنمخالف بودند. به درستي مي توان گفت، در ميان علماي شيعه عرب، عاملي ها هم چون گروهي واحد، نسبت به هم رديفان عراقي، بحريني و قطيفيشان، نگراني کم تري براي همراه شدن با قدرت حاکم و نهادهاي سياسي داشتند. اما درون جامعه اهل علم عاملي،شماري ازعلما به تصديق قاعده اي اخلاقي درباره علو شان عالمان حاکي از اهميت پرهيزکاري، زهد و انقطاع از امور دنيوي، ادامه مي دادند. تمايل نسبت به اين قاعده رامي توان از آثار و نوشته هاي متعدد عاملي ها استنباط کرد؛ آثاري هم چون: مسکن الفواد عند فقد الاحبه والاولاد، نوشته زين الدين عاملي معروف به شهيد ثاني ، نورالحقيقه ونور الحديقه، از حسين بن عبدالصمد ، تحفه الدهر في المناظره بين الغ ني والفقر نوشته محمد صاحب المدارک متوفاي مع ذلک، اين که عدم تمايل برخي عالمان ديني به داشتن تماس با صفوي ها بتواند نشان از موضعي اخباري داشته باشد کاملا ترديدآميزاست.دو رويکرد نه همواره مانعه الجمع، حکايت از بي رغبتي عالمان شيعي نسبت به پذيرش پست و مقام در حکومت صفوي ها دارد: اول، وفاداري به آن چه که سعيد ارجمند آن را آرمان تنفر و تضاد زاهدانه با قدرت سياسي توصيف مي کند و دوم،جانب داري از يک موضع اخباري کاملا نظام يافته، است.اما اخباري گري تا اواسط قرن هفدهم تبديل به يک گرايش مشخص و کاملا پروبال دارنشده بود، و از اين رو نمي توانست هيچ گونه اثري بر تصميم علماي جبل عامل به پذيرش يا رد حکومت صفوي داشته باشد؛ براي مثال حسين بن عبدالصمد تقريبا طلايه دارجنبش اخباري بود، حال آن که مي توان گفت همه تلاش خود را در خدمت به صفوي هامبذول داشت. او در پي نظريات شهيد ثاني بر اين نکته تاکيد داشته که شيوه برهاني اجتهاد تنها منبع استنباط قواعد و معيارهاي فقهي نبوده است و با تقليد از اسلاف وقدماي شيعه مخالفت کرد، همان گونه که مدرسي اظهار داشته است، اين انتقاد متوجهگرايش اصولي و برهاني بود.
در نامه اي که مولي احمد بن محمد اردبيلي معروف به مقدس اردبيلي از طرف ماموري خاطي نگاشته بود چنين وانمود شده بود که ايشان شاه عباس اول را با عنوان موسس سلطنتي عاريتي مورد خطاب قرار داده است: باني ملک عاريه با قطع نظر از اين که آقاي ارجمند به دلايلي چند، درستي آن نامه را مورد ترديد قرارداده است، عبارت ملک عاريتي لزوما حکايت از اين عقيده ندارد که حکومت دنيوي غصب حق امام يا غصب حق علماست. گرچه تاکيد مي کنم چندين تن از عالمان شيعه درعصر صفويه، فعاليت سياسي را به درجه اي پايين تنزل مي دادند. مقدس اردبيلي برحسب نگرش اصول گرايانه به فقه شيعه، همانند محقق ثاني و محقق کرکي به شدت به وضع استدلال برهاني براي وصول به آراي فقهي پاي بند بود. مشخصه شيوه او استدلال منظم و مستقل ناشي از بينش فقهي خود و چشم پوشي ازآراي عالمان بود.
مهم تر اين که مقدس اردبيلي در کتاب تفسيرش، زبده البيان، در فصلي با عنوان امربه معروف و نهي از منکر حکمي را پيرامون اجتهاد و تقليد بيان کرده که به طور عمده اقتدار روحانيت شيعه را افزايش مي دهد. اين وضعيت توجه مقدس اردبيلي را به مصلحتي حساس در تجويز قلمرو نفوذ وسيع تر براي عالمان در عرصه سياسي و نقش تعيين کننده درنظام ديني، آشکار مي سازد.
شهيد اول و شهيد ثاني
هر چند علماي عاملي ممکن است در مناطق خودشان متنفذ بوده اند، در کشور اصلي خود نسبتا گمنام بودند و درون حوزه هاي ديني شهرهاي بزرگ مماليک و سوريه عثماني نقش کم تري بازي مي کردند. رابطه تسنن و تشيع همواره در هر مقطع تاريخي در پرتو تغيير و تحولات در سطوح اجتماعي و اقتصادي بازگو شده و شکل مي گرفت. منابع بي شماري نشان مي دهد که تعدادي از عالمان فعال شيعي با تهديد به شکنجه و مرگ مواجه بودند، چيزي که در واقع سرنوشت دو عالم نامدار شيعه يعني شمس الدين محمد بن مکي عاملي معروف به شهيد اول و شهيد ثاني بود. شرايط تاريخي محيط شکنجه و آزار آنان را بايد در اختلاف هاي اجتماعي درون جامعه عاملي در خلال دو دوره متفاوت و نيز در سياست هاي مذهبي کلي مماليک و عثماني ها در مقابل شيعيان اثني عشري جستجو کرد.
شهيد اول: در مورد شهيد اول بايد گفت: ايشان در محيط دمشق کاملا به عنوان شيخ شيعه شناخته شده بود و همان گونه که شرح حال او حکايت دارد، در همه مکاتب فقهي استادي بسيار موفق بود. شماري از منابع شيعي و سني روشن مي سازد که وي به طور فعال به گسترش و ترويج تعاليم خود در ميان شاگردان متعدد عاملي خويش مشغول بوده و نقش اجتماعي قابل ملاحظه اي در جامعه محلي خود داشته است. همين منابع نشان مي دهند که، از طرف ديگر، فعاليت هاي شهيد اول با مقاومت و حتي تهاجم برخي گروه هاي اجتماعي درجبل عامل مواجه شد.
تقي الدين جبل الخيامي، زماني شاگرد شهيد اول بوده است اما پندار بر اين است که وي بعدها از تشيع اثني عشري روي گردان شده و موضعي افراطي اتخاذ کرده است شاگرد ديگر شهيد يعني يوسف بن يحيي نيز، از نظر منابع شيعي، تشيع اثني عشري را رها کرده، عليه شهيد شوريده و گزارشي با امضاي هفتاد نفر از مردم جبل عامل به مقامات دولتي تقديم کرده است که اينان قبلا به وفاداري به تشيع اثني عشري تصريح داشته اند وبعدها تبري جسته اند . يک هزار نفر از ساکنان مناطق ساحلي هم چون سيدان و بيروت که در منابع شيعي با عنوان سني هاي دروغين (المتسنين) توصيف شده اند نيز اتهامات ابن يحيي را بر شهيد در گزارش تقديمي به قاضي بيروت تاييد کردند.
شهيد ثاني: پس از آن در ميان علماي عاملي و فعال همواره ترس ازمجازات به دست مقام هاي مرکزي وجود داشت، اين ترس در مورد شهيد ثاني حتي آشکار تر بود، او دستکم ده سال پيش از اعدامش در قيافه اي مبدل و ناشناس زندگي مي کرد و تلاش مي کرد از ديد مقام هاي عثماني دور بماند وي اوايل کار اجتهادش بسيار اهل احتياط بود و مجبور بود هويت خويش را پنهان سازد. پس از سال 948ق. به تدريج شهرت يافت و توانست شاگردان ومحققان زيادي را تربيت کند؛ کساني که او را در علوم اسلامي مرجع مي دانستند.
عجيب اين که نخستين شکايت هايي که عليه شهيد ثاني نزد ماموران عثمان برده شد ازسوي هيچ يک از حوزه هاي آموزشي سني که وي در آنها شرکت مي کرد نبود و نيز از سوي هيچ گروه يا چهره قابل اعتناي سني در دمشق هم نبود. بلکه شهيد ثاني ابتدا از طريق تحريک يک عاملي موسوم به معروف که دعواي خود عليه شخصي ديگر را نزد شهيد ثاني برده بود تا ميان آنان قضاوت کند، مورد توجه مقام هاي عثماني واقع شد. معروف از اين که راي شهيد ثاني به نفع رقيب و طرف دعواي او بود ناخشنود گرديده تصميم گرفت فعاليت و هويت اين حکم را نزد قاضي سيدون افشا کند.شهيد ثاني به خاطر اتخاذ آراي فقهي مغاير با مذاهب فقهي چهارگانه سني، مجرم و بدعت گذار معرفي شد. يادآوري مي شود قاضي در پيامي که به شهيد ثاني فرستاد او را سگ رافضي خطاب کرد، که در نتيجه شهيد ثاني تصميم گرفت - به عنوان وسيله اي براي اختفا جبل عامل را به قصد زيارت در يک کاروان مخفي ترک کند. سلطان با آگاه شدن از قضيه تصميم گرفت شهيد ثاني را به دربار خويش آورد و دستور اقدام مناسب را عليه او بدهد، اينبعد از آن بود که عالمان برجسته سني از عقايد مذهبي حقيقي شهيد ثاني پرده برداشتند. اما ماموري که از سوي سلطان براي جلب شهيد از مکه فرستاده شده بود تصميم گرفت به جاي آن که او را به دربارببرد خود، او را در راه بازگشت از زيارت به قتل برساند.